تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل شخصی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:asemanekavir
آخرین ارسال:تبسّم
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

مشکل شخصی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام،نمیدونم از کجا شروع کنم واقعیتش خودمم نمیدونم مشکل اصلی چیه،اعتماد به نفسم پایینه یا افسردم یا پر از خشم فروخوردم یا تبدیل به یه آدم پر از عقده شدم،واقعا نمی دونم مشکل از کجاست فقط می دونم یه مشکلی هست.برای همین می خوام خلاصه ایی از کل زندگیمو بگم شاید اینجوری شما تشخیص بدین مشکل من چیه.
    من یه دختر ۲۴ سالم،مجرد،لیسانس شیمی محض.پیش یه خانواده بزرگ شدم که هیچ وقت کنارشون احساس نکردم پدر و مادر،خونه و خونواده دارم تا پارسال که از طریق گروه خونیم متوجه شدم احساسم اشتباه نبوده ومن واقعا دختر این خانواده نیستم اما چیزی به کسی نگفتم،اینکه چرا هیچوقت احساس نکردم اونا خانوادمن برای این بود که هیچوقت محبتشون از سر محبت نبود شاید ترحم بود شاید بستن در دهن مردم بود ولی اگه نظر منو بخواین که کنارشون بزرگ شدم محبتشون به خصوص مادرم صرفا برای تظاهر بود که بگن ببنید ما چه پدر مادر خوبی هستیم بچه ای که واسه خودمون نیس رو اینطور بزرگ میکنیم بدیهیه که تو جمع خانوادگی که کسی غیر از خودمون نبود نابرابری ها بیشتر خودشونو نشون میدادن،یه چیزی که هیچوقت از یادم نمیره اینه که چندین بار از مادرم خواستم که جلو دیگران من رو کوچیک نکنه چیزی تعریف نکنه که دیگران منو مسخره کنن در جواب می شنیدم که مگه احساس تو مهمه یا مگه تو مهمی این حرفا به اضافه رفتارایی که میدیدم کم کم شد ملکه ذهنم که "نه تو نه مشکلات تو نه احساس تو برای کسی مهم--نیس" از یه جایی به بعد که دقیق یادم نیس از چن سالگی بود دیگه از مشکلاتی که برام پیش میومد، از احساس خوب و بدم و حتی از اینکه مریضم یا درد دارم تو خونه حرفی نزدم چون می دونستم واسه کسی مهم نیس.از اینکه واسم تصمیم میگیرن با این--عنوان که تو عقلت نمیرسه بیزارم.ازاین حرف که ما صلاح تورو میخوایم بیزارم مخصوصا وقتی روزای زندگیمو با خودم مرور می کنم.از اینکه واسه حریم خصوصیم احترامی قایل نیستن و خودشونو اینطور توجیه میکنن که ما وظیفمونه حواسمون به بچمون باشه بیزارم.خسته شدم دیگه میخوام افسار زندگیم دست خودم باشه میخوام رفتار قاطعی داشته باشم تا در دهنشون بسته بشه اما اعتماد به نفسمو داغون کردن به محض اینکه به چیزی اعتراض میکنم اشتباهاتمو به یادم میارن.این زندگی واسه هرکسی سخته ولی واسه من مافوقه سخته چون عزیزترین بخش وجودم غرورمه که راه به راه از وقتی یه بچه بودم هر کس از راه رسید لهش کرد چون من ذاتا در مقابل هرچیزی که حالت اجبار داره به شدت واکنش نشون میدم و واقعیتشو بخواین خیلی وقتا دست خودم نیس یادمه وقتی مدرسه میرفتم همیشه به اجبار و کتک و دعوا درس می خوندم تا اول دبیرستان که دیگه مادرم اینقد بلد نبود که بخواد با من درس کار کنه به هر شکلی که در توانشون بود سعی کردن مجبورم کنن درس بخونم کلاس خصوصی با معلم مدرسه هم گرفتن سوالی نبود که بلد نباشم حل کنم.سر جلسه امتحان با خودم می گفتم چه آسونه کلی خوشحال بودم ولی نمرم شد ۱۴.خودم مونده بودم چطور شد،برگه امتحانیمو که دیدم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم خودم یادم نبود سر جلسه چه کردم،سوالا همه نصف و نیمه حل کرده بودم،الفو حل کرده بودم ب و ج رو رها کرده بودم یا واسه یه سوال دیگه تا آخر رفته بودم جواب آخر رو ننوشته بودم،همه اینارو گفتم که بگم بدون اینکه خودم بخوام در مقابل هر چیز اجباری مقاومت میکنم حتی اگر این مقاومت به خودم صدمه بزنه. تمام سال اول دبیرستان به خاطر نمره هام حالت آدمای افسرده رو داشتم به خاطر نمره حاضر بودم تقلب کنمو دروغ بگم از صمیم قلبم دلم میخواست درس بخونم و از اون وضعیت نجات پیدا کنم اما پای کتاب که می نشستم فکرم می پرید یه خط می خوندم یک ساعت تو فکر بودم.این وضیتو تا آخر دانشگاه داشتم فقط یادمه سال سوم دبیرستان خوب درس خوندم اینقد درسم خوب شده بود که منو گذاشته بودن تو گروه الف که همه بچه زرنگا بودن.اونم به این دلیل بود که دوستم سر یه مقاله که قرار بود با هم بنویسیم بدجور بهم زور گفت و من نتونستم جلوش در بیام استنباط خودم این بود که چون واسه درسا و امتحانا محتاجشم به خودش اجازه داد با من اینطور رفتار کنه برای همین خودم دست به کار شدم و اینقد تلاش کردم که ازش جلو زدم تا جایی که اون واسه سوالاش میومد سراغ من.
    خوب این یه چیز کلی از زندگیم بود،حالا میخوام به شخصیت مورد علاقم برسم محکم باشم، واسه خودم ارزش قایل باشم و با رفتارم ،نه داد و فریاد دیگرانو وادار کنم که به من و اون چیزی که هستم احترام بذارن دلم می خواد از زندگیم لذت ببرم احساس قدرت و توانمندی کنم به زندگی عشق داشته باشم

  2. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**,maryam.azadeh,ثریا92

  3. ارسال:2#
    **شادی** آواتار ها
    سلام asemanekavir عزیز.
    بهمیاری خوش اومدین

    درباره ثابت شدن اینکه شما فرزند واقعی این خانواده نیستی میشه بیشتر توضیح بدی...شما بتنهایی آزمایش خون و DNAو ... رو انجام دادی؟
    چند فرزند هستین و فاصله سنیتون به چه صورتیه؟

    اینکه رفتار خانوادتون همراه با کم توجهی و کم لطفی بوده درسته حق با شماست اما اینکه شما این کم توجهی رو مبنا قرار دادی و براساس اون به این نتیجه رسیدی که فرزند واقعی خانواده نیستی و باید با آزمایش اثباتش کنی اشتباه بوده...
    چه بسا الان که جواب آزمایش ثابت کرده شما دختر خانوادت نیستی, خاطرات گذشته رو ناخوداگاه با تحریف مرور میکنی و بسیار تلختر و منفی تر از اونچه که واقعا افتاده یاداوریشون میکنی تا فرضیه فرزندخوانده بودن شما تایید و قطعی تر بشه...

    اینطور که شما اشاره کردی بخش اعظم این احساسات که شما از طرف خانوادت درک نمیشی و بهت توجه نمیشه و ... تو دوران نوجوانی اتفاق افتاده دورانی که فرد بعلت تغییرات هورمونی ,شناختی ,و هیجانی با بحران های عمیقی مواجه میشه و این احساسات منفی کمو بیش تو تمام نوجوانان بوجود میاد...

    منظور این نیست که ادعا و احساسات شما واقعیت ندارن, منظور اینه که با آگاهی از طبیعی و فراگیر بودن این احساسات برای آرامش خودت هم که شده بتونی این نگرش اغراق آمیز به رفتارهای خانوادت رو اصلاح کنی...فقط کافیه با چند نفر که تو دوران نوجوونی یا اوایل جوونی قرار دارن صحبت کنی متوجه میشی که باوجود ناز و نعمتهای فراوان و دراختیار داشتن تمام توجه خانواده باز احساس نادیده گرفته شدن, درک نشدن, له شدن غرور و... رو تجربه کردن یا میکنن.

    خانوادت شمارو وادار به درس خوندن میکرد و این اجبار برای شما ناخوشایند بوده...تا حالا به این فکر کردی که اگه شما برای خانوادت بی اهمیت بودی چرا باید با متوسل شدن به معلم خصوصی و کلاس خصوصی و اجبار و زور شمارو وادار به درس خوندن کنن؟
    پس حتی اگه شما فرزند خوانده ی این خانواده هم باشی جزو فرزندخوانده های خوشبخت محسوب میشی کم نیستن نمونه هایی از فرزندخوانده ها که رسما ازشون بیگاری کشیده شده بدون درنظر گرفتن و برآوردن نیازها و حقوق اولیه زندگی...
    ولی اگه شما حتی برای لحظه ای بدون تعصب روی آزمایش خون و... رو گذشتت مرور داشته باشی متوجه نقاطی میشی که حکایت از دلسوزی, علاقه و توجه والدینت داشته...
    با دخترهای همسنو سال خودت که فرزند واقعی خانوادشون هستن درباره کودکی و نوجوونیشون صحبت کردی؟پیشنهاد میکنم این کارو انجام بدی و خاطرات کتک خوردن و تنبیه شدن, خورد شدن, محروم شدن از علایق, زور و اجبار شدنشون برای درس خوندن و حمام کردن, خرید کردن, انجام بعضی وظایف خونه و ...بطور زنده ومستقیم گوش کنی...

    اولین کمک بشما تغییر نگرشت به خانوادته...خانواده برای فرزندان منبع حمایت و امیده...بنابراین زمانیکه به هردلیلی از این منبع قطع دسترسی یا قطع امید بشه مشکلات روحی و عاطفی کلید میخورن...

  4. مشکل شخصی  سپاس شده توسط maryam.azadeh,محسن عزیزی

  5. ارسال:3#
    آزمایش گروه خونی بدون هیچ قصد قبلی بود برای تکمیل پرونده راهنمایی رانندگی ازم خواستن که گروه خونیمو تست کنم جوابو که گرفتم دیدم با گروه خونی بابام جور نیس،هدف از تست این نبود که دنبال دلیل واسه گذشتم بگردم اما ناگفته نماند که از رو رفتارای مادرم بعضی اوقات از فکرم میگذشت که یه مادر با بچه خودش اینطور نیس مخصوصا که من ۲تا خواهرداشتم که میدیدم رفتارای پدر و مادرم تو شرایط مشابه چقد با رفتاری که با من دارن متفاوته قبلا که اعتراض میکردم جواب این بود که من می دونم با این بچم چطور رفتار کنم و با اون یکی چطور،در مورد تست ژنتیک چند جا پرسیدم اما جایی رو پیدا نکردم که این تست رو انجام بدن.من بوشهر زندگی میکنم شهرمن جز مناطق محرومه نمیدونم اینجا اصلا آزمایشگاهی هست که این تستارو انجام بدن یا نه ولی بازم پیگیرش هستم.
    ۲تا خواهر دارم از خواهر اولم ۴سال کوچیکترم و از خواهر دومم ۱۰سال بزرگترم.
    اینکه عمده این اتفاقات تو چه سنی افتاده شاید حق با شما باشه و تو سن نوجوونیم قضیه شدت گرفته باشه ولی من این مشکلاتو از بچگیم داشتم ۸یا۹ سالم بود که برای اولین بار از مادرم شنیدم مگه تو مهمی که احساست مهم باشه.حدس میزدم فک کنید که دارم اغراق میکنم اما چیزایی که گفتم عین واقعیته حالا اگه همه نوجوونا مثه من بودن پس چرا اونا مثه من داغون نیستن مطمئنا من بیمار نیستم که الکی خودمو آزار بدم الان که دارم جوابتونو تایپ میکنم از یاداوری گذشتم اشک میریزم مطمئنید که همه نوجوونا موقع تعریف از گذشتشون تا این حد متاثر میشن؟!
    در مورد کلاس و اجبار به درس و ... من هیچوقت منکرش نبودم که کارای زیادی برام کردن تو بین حرفام هم گفتم که مشکل من این بود که احساس نکردم کارای اونا از سر علاقه بوده،منم آدمم میتونم بفهمم اگه کسی داره کاری میکنه دلیل کارش همونیه که به زبون میاره یا نه،حتما شنیدین که اونچه از دل برمیاد به دل میشینه،آره درسته که واسه من همه کار کردن ولی من که نمیدونستم اینا پدر و مادر واقعیم نیستن تا پیش خودم بگم همینم که به من زندگی دادن ممنونشونم من که این چیزا رو نمیدونستم مثه ابلها دنبال این بودم که چرا رفتارایی که با من دارن مثه رفتارایی که با بچه های خودشون دارن نیس چرا واسه کارایی که برا من میکنن منت رو سرمه ولی واسه اونا نه،من که دلیلشو نمی دونستم،اعتراض میکردم و جوابایی میشنیدم که به جای اینکه آرومم کنه بدتر تحقیرم میکرد عین جمله بابامه" اگه فرقی میبینی مشکل از توئه برو به درون خودت بنگر ببین چه مشکلی داری که رفتار ما با تو اینطوره و با خواهر دیگت جور دیگست"من با این طرز فکر بزرگ شدم که حتما من عیب و ایرادی دارم که لایق احترام و محبت نیستم،شهامت نداشتن بگن ما نمیتونم تو رو با بچه های خودمون یکی بدونیم میگفتن تو یه مشکلی داری،اما حالا که میدونم دلیلش چی بوده احساس بهتری دارم حداقل میدونم من واسه احترام و محبت دیگران بی لیاقت نیستم.
    منظور من از طرح مشکلم این نبود که به من بگید پدر و مادرم برام چه کردن به اندازه کافی سر این قضیه تو خونه بحث داشتم،گوشم از این حرفا پره.تو خونه هم تا سر صحبت باز میشه قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم اونا برام جبهه میگیرن که ما برات چنین و چنان کردیم اصلا حاضر نمیشن گوش بدن که درد من چیه فقط می خوان ثابت کنن که ما پدر مادر خوبی بودم و پشت هم کارایی که کردنو شماره میکنن.من نه می خوام رابطه بهتری داشته باشم نه می خوام چیزی رو عوض کنم به اندازه کافی برا این کارا تلاش کردم.۱۳،۱۴ سالم بود که پول تو جیبیامو جمع کردم با همکاری دخترخالم واسه مامانم یه جشن تولد گرفت که مثلا سورپرایز بشه فک می کردم اگه محبتمو نشون بدم چیزی عوض میشه اما نشد،یه مدت فک میکردم اگه از این حالت یاغی گری در بیامو مطیع و حرف گوش کن بشم اونوقت بیشتر دوستم دارن اما چیزی عوض نشد،بعد به فکرم زد که بیام میون دعواهای بین خواهرام و مامان بابام میونه رو بگیرم که اختلافشون حل بشه بچه بودم و احمق آخرشم بم میگفتن به تو چه ربطی داره. یه مدتم فک میکردم اگه مثه توسری خورا موقع عصبانی شدنشون سکوت کنم آخه مامان بابی من یه اعتقاد مسخره دارن که اگه پدر و مادر کشتنتم حق نداری حرف بزنی می خوان بگن تا این حد باید احترام بذاری حالا من نه فقط در مقابل مامان و بابام حتی در مقابل خواهرام،در برابر بچه ای که ۱۰ سال از خودم کوچیکتربود کوتاه میومدم.دیگه بسه دیگه بسه هرچی گدایی محبت کردم دیگه محبتشونو نمی خوام دیگه حمایتو احترام نمی خوام من اصلا هیچی ازشون نمی خوام تنها چیزی که می خوام اینه که این آدما تا اونجا واسم بی اهمیت بشن که هیچ حرکتی از طرفشون نه خوشحالم کنه نه ناراحت تنها چیزی که می خوام همینه فقط می خوام که دیگه بهشون اجازه ندم تحقیرم--کنن یا برام تصمیم بگیرن فقط می خوام زندگی خودمو نجات بدم فقط همین.
    گفتین خانواده منبع امید و حمایته قبول دارم واسه همینم انتظارشو داشتم اما دیگه از من گذشته من هیچوقت ازشون انتظار حمایت نداشتم هیچوقت واسه هیچ کاری بهشون دل نبستم بین حرفام گفتم که حتی مشکلیم برام پیش بیاد تو خونه نمیگم--ترجیح میدم به تنهایی بارشو به دوش بکشم تا آویزونه آدمایی باشم که همیشه با من مثه یه بار اضافه رفتار کردن.
    گفتین تغییر نگرش،منظورتون اینه که از امروز به خودم بگم تو یه خانواده خوب داری،تو یه پدر و مادر همراه داری،تو ....،ببخشید ولی مثه این میمونه واسم که به خودم بگم تو یه احمقی به گول زدن خودت ادامه بده،اگه تنها راهش اینه ترجیح میدم یه عاقل ناراحت باشم تا یه احمق خوشحال.

  6. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  7. ارسال:4#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    اینکه شما فرزند اون خانواده نیستین، میتونه ابتدا یه حس بد ایجاد کنه. اما وقتی تامل میکنین میبینین شما به اون خانواده تعلق دارین یعنی در واقع اونا خانواده شما هستن. زندگی انسان ها نسخه ژنتیکی شون نیست. خانواده یعنی همون افرادی که از همه به انسان نزدیک تر هستن.
    اگه در برخی مواقع تلخی یا تندی از این خانم و اقا( والدین تون) مشاهده کردین اینو به پای فرزند خوانده بودن نزارین چه بسیار هستن والدین حقیقی فرزندان که به اونا زور میگن، بهشون ستم میکنن و اونا رو از حقوق اولیه شون محروم میکنن. اگه به زندگی خودتون و دیگران دقیق بشین متوجه میشین والدین کنونی شما نسبت به خیلی افراد، مهربان تر و صلح جو تر بوده و هستن. از دید یه غریبه سعی کنین بهشون نگاه نکنین بلکه از دریچه چشم یه فرزند حقیقی به اونا نگاه کنین تا فداکاری هاشون براتون قابل رویت باشه.
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را

  8. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  9. ارسال:5#
    **شادی** آواتار ها
    شما فقط به استناد آزمایش خون و یکسان نبودن گروه خونیت با پدرت به این نتیجه رسیدی که فرزند واقعی خانوادت نیستی؟
    ولی تا جاییکه من اطلاع دارم این دلایل کافی نیستن و درکنار آزمایش خون, آزمایش dna هم برای اثبات این فرضیه نیاز هست...ضمن اینکه گروه خونی فرزند حتما نباید با پدر یکسان باشه, این یکسان بودن یا با مادره یاپدر...
    ولی درعین اینکه تقریبا اطمینان دارم شما تو این مورد دچار سوء تفاهم شدی اصلا توصیه نمیکنم برای اثباتش دست به تلاشهای بیشتر بزنی...
    چرا؟
    چون این آزمایش نیست که احساس فرزندخوانده بودن رو توشما بوجود آورده بلکه رفتارهای نادرست خانواده و به تبع اون احساسات درونی شماست که این نتیجه گیری رو بوجود آورده...

    کاملا قبول دارم که صحبتهای شما عین واقعیته چون پدر و مادرها با تمام قداستشون معصوم نیستن بلکه یه انسانن مثل بقیه و میتونن مرتکب خطا و اشتباه بشن...منظور از برداشت اغراق آمیز شما, یه فرایند ناخوداگاهه که تحت تاثیر فشارهای محیط و فشارهای روانی بخصوص تو سنین بلوغ اتفاق میفته...

    راه اصولی این بود که بشما کمک بشه بتونی به خانوادت علاقمند بشی...چون زمینه ی ذهنی تاثیر زیادی تو تعبیر ما از دنیای بیرونی داره...
    مثال میزنم:
    داری با دوستت شوخی میکنی وحین شوخی یه سیلی بهت میزنه عکس العملت چیه؟نه دردت میگیره نه اعتراض میکنی میخندیو به شوخی ادامه میدین...
    داری تو خیابون قدم میزنی یه عابری میرسه و یه سیلی بهت میزنه عکس العملت چیه؟ نهایت برخورد همراه با پرخاشگری و حتی زدو خورد
    مگه هردو سیلی نبودن پس چی باعث شد که به اولی با خنده و بدون درد پاسخ بدی و به سیلی دوم با خشم و عصبانیت؟
    این برای روشن شدن تاثیر زمینه ذهنی تو برداشت از وقایع بود...حتما الان متوجه شدی که چرا تغییر نگرشت به خانواده میتونست برات مفید و تاثیرگذار باشه...

    من وظیفم بود راه درست و اصولی رو نشون بدم اما اگه تا این حد از این راه بیزاری اشکالی نداره خواسته ی خودت رو پیش میبریم...اتفاقا خواستت معقول هم هست شما الان 24سال داری و انقدر بزرگ شدی که بتونی فقط به خودت تکیه کنی اما باید این رو بپذیری که 42 سالت هم که باشه بُریدن از حمایت خانواده, سختیها و مضررات زیادی بهمراه داره و باید آمادگی پذیرفتن مسئولیت انتخابت رو داشته باشی...

    خب خواسته ی شما استقلاله...یه شخصیت مستقل و خودساخته که زندگیش با خانوادش حالت دوخط موازی رو داشته باشه درهیچ نقطه ای باهم تداخل نداشته باشن و فقط درکنار هم پیش برن...
    درست متوجه شدم؟

  10. مشکل شخصی  سپاس شده توسط mozhghan,ثریا92

  11. ارسال:6#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط asemanekavir نمایش پست ها
    عین جمله بابامه" اگه فرقی میبینی مشکل از توئه برو به درون خودت بنگر ببین چه مشکلی داری که رفتار ما با تو اینطوره و با خواهر دیگت جور دیگست"من با این طرز فکر بزرگ شدم که حتما من عیب و ایرادی دارم که لایق احترام و محبت نیستم،
    این صحبت پدرت خیلی قابل تامله...
    تعبیر شما از احترام و محبت چیه؟چند مورد از محبتهایی که نسبت به خواهرهات انجام میشد و از شما دریغ میشد مثال بزن لطفا...

    حس شما از معدود محبتهایی هم که دریافت کردی این بود که سرت منت گذاشتن...
    آیا منت یه شیئ دیدینه؟قابل لمسه؟ قبول داری که منت فقط یه حسه که تو درون انسان بوجود میاد؟
    خب پس چه تضمینی وجود داره که خواهرهای شمام همین احساس منت گذاشته شدن رو نداشته باشن؟ شاید اونام همین احساس مشابه شما رو تجربه کردن و این حس خاصه شما نباشه...

    تاحالا رفتار پدر و مادرت رو بدون مقایسه کردن با خواهرهات تحلیل کردی؟
    فکرمیکنم اگه بتونی این مقایسه کردن رو حذف کنی به نتایج جدیدی برسی...

    ترتیب سنی شما سه خواهر الان به این صورته: 28ساله- 24ساله - 14ساله
    واقعا انتظارِ اینکه رفتار والدین با این سه گروه سنی یکسان باشه درسته؟

    حتی اگه برگردیم به دوران نوجوونی شما, بدون درنظر گرفتن شخصیت مستقل هرکدوم و فقط باتوجه به سن, بنظر خودت سه فرد 19ساله - 15 ساله و 5ساله رفتارها و توجه یکسانی رو میطلبن؟
    من خواسته ی شما رو فراموش نکردم اما واقعا لازمه نظر شما رو در این مورد بدونیم...
    ویرایش توسط **شادی** : 2014_01_07 در ساعت 18:56 دلیل: اشتباه تایپی

  12. مشکل شخصی  سپاس شده توسط ثریا92

  13. ارسال:7#
    موضوع شباهت گروه خونی نیس موضوع قوانین توارثه پدر من گروه خونیش o هست و من ab پدر من اصلا نمیتونه بچه ای داشته باشه که تو گروه خونیش a باشه اینو طبق قوانین توارثه گروه خونی میگم البته اطلاعات من در این مورد در حد زیست شناسی دبیرستانه نمیدونم شاید واقعا دارم اشتباه میکنم.
    موضوع زمینه ذهنی رو کاملا قبول دارم واسه همین تلاش کردم که این رابطه رو درست کنم ولی وقتی واکنشا رو دیدم این طرز فکر فعلی برام بوجود اومد.
    دقیقا خواستم همینه که گفتین،چیزی که من میخوام این نیس که مثلا محل زندگیمو جدا کنم یا یه آدم خود مختار بشم خواستم اینه که شخصیتم تغییر کنم.
    در مورد مسئولیت انتخابم باید بگم خیلی وقته که من دارم اینجوری زندگی میکنم ولی چون شخصیتم ضعیفه اذیت میشم. می خوام کاری که پیش اومده رو به تنهایی انجام بدم اما چون میترسم و اعتماد به نفس ندارم بعضی وقتا خراب میشه در حالی که اون کار اصلا کار خاص و سختیم نیس

  14. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  15. ارسال:8#
    مثال زدن کار راحتی نیس برام شاید نتونم منظورمو درست بگم،یه اتفاقی که زیاد افتاده این بود که مثلا من با خواهرم سر یه موضوعی دعوام میشد مامانم میومد بین ما مثلا قضاوت کنه که کی مقصره فرض کنید با اون دلایلی که مامانم میاوورد مقصر من میشدم چن روز بعد سر موضوعه مشابه باز بحثمون میشد اینبار موضع ما تغییر میکرد و اگه بخوایم طبق دلایلی که مادرم دفعه قبل آوورده بود قضاوت کنیم من میشدم محق و خواهرم مقصر اما اینطور نمیشد در هر حال من مقصر بودم اگرم قضیه جوری بود که نمیتونست چیزی بگه میگفت من تو دعوای شما دخالت نمیکنم.می خوام بگم تا اونجا که میتونست حرف بزنه جوری قضیه رو پیش می برد که دعوا به نفع اونا تمام شه و اگه نمیشد کلا چیزی نمیگفت درهرحال طرف منو نمیگرفت.واما پدرم که به نظر من یه آدم کاملا بی ارادست که بسته به اینکه زنش چی میگه نظرش تغییر میکنه عین پرچم میمونه حالا جالبه خیلیم اصرار داره که بگه من یه مرد عاقل و حکیمم دم به دقیقه ما تو خونه سخنرانی داریم،پدر مادر من اعجوبه ای هستن واسه خودشون یکیش فک میکنه لقمانه حکیمه اون یکی فک میکنه اولین پیامبر زن دنیا هر دو فک میکنن معصوم از اشتباهن به هیچ عنوان در مورد هیچ موضوعی( نه فقط مسائل مربوط به من )،حاضر نیستن اصلا این فکر رو به سرشون راه بدن که شاید من واقعا یه جایی اشتباه کرده باشم.یا یه مورد دیگه از محبت و احترام که پرسیدین مثلا من یه کاری رو انجام میدم میگن اگه این کارو انجام داد به خاطره این بود که غرور نداره همون کارو خواهرم انجام میده میگن به خاطره این بود که خیلی متواضعه،کلا ثباتی تو رفتاراشون،حرفاشون،قضاوتاش ون نمیبینم نه فقط در مورد خودمون حتی در مورد مسائل دیگه که پیش میاد بی اینکه هیچ دلیلی داشته باشن.
    در مورد منت،بله حق با شماست منت یه احساسه ولی احساس چجوری بوجود میاد؟از طرز برخورد و حرفا و از اون مهم تر لحن صحبت کردن طرف مقابل به وجود میاد،میگین از کجا میگم در مورد من بوده،خوب من دارم تو اون خونه زندگی میکنم همه چیزو میبینمو میشنوم.من یه سوال دارم از شما،مگه شما نمیگین رفتار پدر و مادر با من شبیه همون رفتاریه که با خواهرام شده پس چرا اونا مثه من به مشکل بر نخوردن چرا اونا سعی نمیکنن فاصله بگیرن چرا وقتی خواهرم میره خرید تا میاد خریداشو نشون میده و تعریف میکنه چه اتفاقایی افتاده ولی من صاف میرم تو اتاقم و تا ازم نپرسن نمیگم اصلا خریدی کردم یا نه،خوب اگه رفتارا با ما مثل هم بوده اونا هم باید یه واکنشی نشون میدادن من نمیگم واکنشی شبیه من نشون بدن یه واکنشی متناسب با شخصیت خودشون پس چرا رابطشون خوبه چرا میان همه چیو تعریف میکنن از مشکلاتشون از ناراحتیاشون از اتفاقات خنده داری که واسشون میفته چرا مثه من احساس غریبی نمیکنن؟
    من هیچوقت انتظار نداشتم مثلا رفتاری که الان با خواهر ۱۴سالم میشه همون رفتاری باشه که الان با من میشه مقایسه ای که من انجام میدم مثلا ۱۴سالگی خودمو با ۱۴ سالگی خواهرم مقایسه میکنم، البته بیشتر نگاه من به خواهر بزرگترم بود چون نیازی نبود که برم به ۱۰سال قبل ما ۴سال باهم اختلاف داریم و تقریبا به هم نزدیکیم،بذارین یه چیزی براتون تعریف کنم خواهر من اجازه داشت بره خونه دوستاش یا اونا بیان خونه ما ولی من نه اجازه داشتم برم نه میتونستم کسی رو دعوت کنم یه بار دوم دبستان بودم یکی از دوستام اومد گفت لباس خونه با خودم آووردم که از راه مدرسه بریم خونه شما یعنی دلم هرررری ریخت پایین نمیتونستم بگم نیا،مونده بودم چه جوابی به مامانم بدم یکی از بدترین روزای زندگیم بود از در مدرسه مامانم چپ چپ نگام کرد تا خونه.عصر بود که مادرش اومد دنبالش تازه دعواها شروع شد فردا صبشم نوبت بابام بود تا چن روز بعدشم مامانم بام سرسنگین بود به زور جوابمو میداد.به همین شکل گذشت تا دوم یا سوم راهنمایی بودم باز یکی از دوستام اومد گفت که ما خیلی وقته باهمیم یه بار نشد تو بیای خونه ما یا من بیام خونه شما چی داشتم که بگم،میگفتم نیا خونمون مامانم دوس نداره،روم نمیشد بگم گفتم مامانم اجازه نمیده من برم خونه کسی گفت خب من میام خونه شما دوباره دنیا رو سرم آوار شد. تو خونه گفتم درسش خوب نیس میخواد بیاد من باش کار کنم تقریبا مطمئن بودم چه جوابی میشنوم همونم شد جواب این بود که تو خودت چی هستی که میخوایی به یکی دیگه یاد بدی اینو تو پرانتز میگم درسته که من به اصرار خانواده درس میخوندم ولی درسم خوب بود اما من هیچوقت به خاطره نمره های خوبم تشویق نمیشدم هیچوقت از یادم نمیره استثنا نداشت هر بار تو خونه میگفتم فلان درسم نمرم ۲۰ شده پشتش بابام میگفت نمره،نمره تو نیس نمره تلاش مادرته.تودلم به خودم بدوبیراه میگفتم حالم از خودم بهم میخورد که چه باذوق میرفتم نمرمو اعلام میکردم اماعکسش صادق نبود اگه نمرم بد میشد نمره نمره خودم بودو بی دقتی و تنبلیم خوب برگردیم سر موضوع اول، باتمام این حرفا دوستم اومد رفتار مادرم و کلا خانوادم دیدنی بود مامانم مثلا می خواست پذیرایی کنه سینی رو گذاشت پشت در اتاق بعد محکم کوبید تو در که خودم از جا پریدم از ترس حتی نیومد تو ببین دوست دخترش چه شکلیه.ولی وقتی دوستای خواهرم میومدن چنان با احترام باشون سلام احوالپرسی میکرد انگارکه نه انگارطرف یکیه همسن و سال دخترش،برای پذیرایی همه چیز از قبل آماده بود،مواظب بودیم خواهر کوچیکم نره تو اتاق پیششون یه وقت مزاحمشون نشه جالب بود از لحظه ای که دوست من وارد خونمون شد خواهر کوچیکم تو اتاق من نشسته بود گفتم بیاین ببرینش میگفتن مگه چیه تو اتاقت باشه گازتون میگیره؟!!خلاصه هیچوقت یادم نمیاد به خاطره ارزشی که واسه من قائل بودن کاری کرده باشن یا به خاطره علاقشون،دلیل کارایی که واسه من کردن هرچی بوده من نبودم-.بچه که بودم بعضی وقتا با خودم میگفتم چقد بچه هایی که تو پرورشگاهن خوشبختن. پدر و مادری ندارن که ازش بترسن خیلی جالبه نه؟اونا آرزوی پدر و مادر دارن اونوقت من به حالشون غبطه میخوردم که ندارن بیچاره ها نمیدونن نداشتن پدر مادر از اینجوری داشتنش بهتره

  16. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  17. ارسال:9#
    فراموش کردم بگم گروه خونی مادرم b هست پدرمم که گفتم o از این دو نفر فقط میتونه بچه با گروه خونی bیا o به دنیا بیاد

  18. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

  19. ارسال:10#
    maryam.azadeh آواتار ها
    دوست عزیز
    اگه گروه خونی والدین شما یکی o و دیگری B هست، فرزندان شون معمولا باید گروه خونی B داشته باشن چون الل گروه خونی o الل مغلوب هست. البته گروه خونی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های شما هم میتونه ملاک باشه.
    با اینحال اگه گروه خونی شما چیزی غیر از o یا B هست احتمال وجود داره که شما فرزند اون خانواده نباشین هرچند گروه خونی شرط لازم و کافی نیست.
    به قول شادی عزیز، DNA ملاک اصلی قضاوت میتونه باشه نه گروه خونی.
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را

  20. مشکل شخصی  سپاس شده توسط **شادی**

صفحه‌ها (10): صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •