تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تصمیم کبری چه بود؟ :p زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:niloofarabi
آخرین ارسال:n.h
پاسخ ها 4

تصمیم کبری چه بود؟ :p

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    niloofarabi آواتار ها




    روزی مادر کبری به او گفت: کبری جان! برو کتاب داستانت را بیاور و برایم بخوان. کبری خوشحال شد و به سراغ کتابش رفت. اما هر چه گشت، نتوانست آن را پیدا کند. بین کتابها، اسباب بازیها و حتی لباسها هم گشت، ولی کتاب داستانش را پیدا نکرد.

    کبری پیش مادرش برگشت و گفت: کتاب داستانم نیست. کسی آن را برداشته است؟

    مادر با تعجب گفت: نه، چه کسی کتاب تو را برداشته است؟ جز من و پدر و برادرت کسی دیگر در این خانه نیست. درست فکر کن ببین آن را کجا گذاشته ای. آن را در مدرسه جا نگذاشته ای؟

    - نه مادر، دیروز که از مدرسه برگشتم، کتابم توی کیفم بود.
    - آن را توی حیاط جا نگذاشته ای؟

    ناگهان کبری یادش آمد که دیروز زیر درخت حیاط نشسته بود و کتابش را می خواند. به حیاط دوید. از دور کتابش را دید و خوشحال شد، اما وقتی که نزدیک رفت، خیلی ناراحت شد. چون شب پیش باران آمده بود و کتاب خیس و کثیف شده بود. جلد زیبای آن دیگر برق نمی زد.
    کبری با خود فکری کرد و تصمیمی گرفت.

    آیا می دانید تصمیم کبری چه بود؟

    از کتاب سال 1362
    پاسخ با نقل و قول

  2. تصمیم کبری چه بود؟ :p  سپاس شده توسط ایزدی,سلماء

  3. ارسال:2#
    سلام
    البته این مطلبو از ی سایت گرفتم و بنظرم جالب ا.مد گفتم شما هم بخونید.

    کبری همان دختری که وقتی کلاس دوم بود کتابش را گم کرده بود و بعد که یادش آمد و آن را زیر درخت حیاط خانه اشان پیدا کرد ، باران شب قبل کتاب داستانش را خیس کرده و جلد قشنگ آن را خراب کرده بود. همان جا زیر درخت کبری تصمیم گرفت که دیگر وسایلش را هر جایی نگذارد. یادم نیست دقیقا جمله کتاب درباره تصمیم کبری چه بود، اما ابن روزها عجیب به این فکر می کنم که شاید ما هم باید تصمیم بزرگی بگیریم ، شاید بزرگتر از تصمیم کبری، این که بعضی چیزها را بعضی جاها نگذاریم. مثلا اعتمادمان را ، این اعتماد چیز حساسی است نباید پیش بعضی-- آدم ها گذاشتش. کتاب کبری یک شب بارانی زیر درخت ماند و خراب شد ، اما اعتماد آدم، بعضی وقت ها سال ها پیش کسی می ماند و تو خبر نداری که هوای خراب دل بعضی از آدم ها جه به روز اعتماد صادقانه و گاهی معصومانه ات آورده است، اگر خیلی شانس بیاوری و آن شب بارانی زیاد طولانی نباشد و وزن سپرده هایت خیلی سنگین نشده باشد، ضربه سبک تر می شود، اما اگر شب طولانی تر باشد و تو دیرتر یادت بیاید که باید دنبال کتابت بگردی، کار از خرابی فقط جلد می گذرد و صفحات نازنین کتابت هم آسیب می بیند.

    یادم هست کبری وقتی هر چه گشت و کتابش را پیدا نکرد از مادرش پرسید: مادر کتاب مرا ندیده ای ؟ و مادر جواب داد: نه! خوب فکر کن ببین آخرین بار کتابت را کجا گذاشته ای؟

    شاید وقت آن شده باشد که ما هم فکر کنیم آخرین بار نه فقط اعتمادمان را ، که صداقتمان ، دلمان ، عشقمان و شاید تمام روحمان را کجا و پیش چه کسانی گذاشته ایم. شاید بهتر باشد ارزیابی تازه ای کنیم از امانت های با ارزش مان. این روزها خیلی زودتر از زود، دیر می شود. بخصوص هوای دلمان را بیشتر داشته باشیم که این یکی را اگر شکستند به این راحتی بند زده نمی شود.

    -- خیلی دلم میخواست به جای این "بعضی" کلمه "خیلی" را استفاده می کردم، اما خودم خودم را به بدبینی متهم کردم.

    کمی زود بود

    مادربزرگ،

    اما

    دعایت گرفت

    پیر شدم
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  4. تصمیم کبری چه بود؟ :p  سپاس شده توسط anahid,n.h,ایزدی,سلماء

  5. ارسال:3#
    iraniboy آواتار ها
    حقیقت اینه که تمام این دنیا اینه ی مصداق زندگی ما انسان هاست ... واقعا به هرجا و هرچی فکر کنی میتونی با زندگیت تطبیقش بدی و یه الگو و درس و عبرت برای زندگیت درست کنی...
    مثلا من خودم اول که این مطلبو خوندم تو پست دوم خط های اول دیدم نوشته تصمیم کبری این بود که دیگه وسایلشو جا نذاره ... باور کنین یه خنده ی عجیبی زدم و گفتم حتما مطلب مضمون مضحکانه داشته و ازین حرفا ...اما ادامشو که خوندم و تشبیه قشنگ یه کتاب و یه شخصیت داستانی با زندگی این روز های ما انسان ها رو دیدم خیلی تو فکر رفتم و خیلی هم ازین مطلب خوشم اومد ...

    با تشکر از دو کاربر عزیزی که این مطالب رو قراردادند.
    خداوندا متشکرم بابت:
    سلامتیم 
    خانواده ام
    دوستم (برادرم)
    چیزایی که میدی و میگیری...
    پاسخ با نقل و قول

  6. تصمیم کبری چه بود؟ :p  سپاس شده توسط niloofarabi,ایزدی,سلماء

  7. ارسال:4#
    n.h آواتار ها
    بله این داستان خیلی شبیه شرایط الان ما آدماس .متاسفانه توی کتابای الان نیست و حذف شده اگر چه درسای قدیم به این سادگی بود ولی مفهومش بیشتراز مطالبی بود که الان توی کتابای دبستان چاپ میشه.
    ممنون از 2 کاربر گرامی
    روزی دانشجویی به استادش گفت:من تا وقتی که خدا را نبینم او را نمی پرستم.
    استاد رفت و ته کلاس ایستادو در حالیکه پشت دانشجو به او بود پرسیدکه،آیا من را می بینی؟او گفت:استاد!وقتی که پشتم به شما باشد نمی بینم.
    استاد گفت:تا وقتی که به خدا پشت کنی او را نخواهی دید.
    پاسخ با نقل و قول

  8. تصمیم کبری چه بود؟ :p  سپاس شده توسط niloofarabi,ایزدی,سلماء

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •