پروانه تقلا میکرد . پروانه نه ، کرم ابریشم می خواست تا پروانه بشود و از آن دور دست ها می آمد پسری . پسرک رسید. پیله تکانی خورد ، پسرک کنار پیله نشست . پیله تقلا میکرد. پسرک دلش سوخت؛ ساعت ها گذشت . پسرک نشسته بود و پیله رنج آزادی بر جان می خرید. پسرک خسته شد، پیله هم. پسرک می خواست ببیند پرواز پروانه را و پیله نمی دانست در ذهن پسرک چه می گذرد. پسرک قیچی کوچکی را درآورد و سوراخی در ته پیله ایجاد کرد و می خندید برای تماشا ، برای پروانه . پیله آهسته سرخورد، از پیله درآمد ، و حالا پروانه شد؛ اما یارای پروازش نبود. جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بود. پسرک چشم به بال پروانه داشت و پروانه در حسرت پرواز تقلا می کرد. پسرک انتظار داشت پروانه بپرد ولی نمیدانست پروانه باید تا آخر عمرش روی زمین بخزد.
پسرک نمیدانست چرا؟ پروانه را در دست هایش گرفت ؛ اما پروانه دیگر پروانه نبود. پروانه حالا چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش می دانستی تو حلقه ای از تدبیر خدا را شکستی ؛ خدا تقلا را برای پیله قرار داد تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح کند تا پس از خروج از پیله به او امکان پرواز بدهد.
پسر برای جهالتش گریست. آنقدر گریست تا عارف شد.دیگر پسرک می دانست که سختی هایش برای اینست که او پروانه شدن و پرواز کردن را بیاموزد.