تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




داستان را ادامه دهید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:alonegirl
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 42

صفحه‌ها (5): صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

داستان را ادامه دهید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    alonegirl آواتار ها
    ..و خیلی سریع با اینترنت ایرانسل به همیاری وصل شدم و درخواست کمک کردم و گفتم چندتا از بچه های شیطون همیاری رو بفرستن اینجا که بدم آقا شیره بخورتشون ومنم نجات پیدا کنم هرچی باشه من آدم مفیدی بودم حیف بود شیره منو بخوره...قدم میزدم ومنتظر جواب بودم..که...
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  2. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط niloofarabi

  3. ارسال:12#
    ..که متاسفانه اینترنت ایرانسل قطع شد وبعدش آنتن ایرانسل هم رفت، ومنم ازروی عصبانیت خط ایرانسل رو ازتوی گوشی در اوردم و شکستمش.بعدتوی لپ تاپ خرگوش متوجه ی پیام تبلیغاتی شدم اونجا نوشته بود هیچکس تنها نیست همراه اول. بله من وارد سایت همراه اول شدم و درخواست گرفتن ی خط اعتباری رو دادم اوناهم با پیک موتوری برا م فرستادن منم باهاش سریعا به اینترنت وصل شدم و ی تاپیک در همیاری زدم متن تاپیک به این شرح بود(برگزاری کلاس آشپزی و خیاطی و منجوق دوزی برای خانمهای همیاری بدون شهریه همراه با وسیله ایاب وذهاب. آدرس:جنگل مخوف،غار سمت راستی ،نه نه اونوری منظورمهآهان درسته همون غاری که نماش سنگ گرانیت).بله بعد از این تاپیک جمعیت کثیری از خانمها به غار آمدن و توسط آقا شیر نوش جان شدن.بله بچه های گلم خداروشکر قصه ما به سررسید و همه چیز با خوبی خوشی تموم شد، هفته دیگه خاله شادونه با قصه های جدید میاد پیشتون. ی برنامه ببنید ی برنامه ببینید(عمو قناد)
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  4. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط narges☺,niloofarabi

  5. ارسال:13#
    iraniboy آواتار ها
    عمو قناد داشت میگفت یه برنامه ببینید که یکهو دید صحنه نمیره رو کارتون ... بللللله .بازم نقص فنی ... مجبور شدن پخش زنده استدیو رو ادامه بدن ...عمو گفت تا مشکل درست بشه بریم داستان رو ادامه بدیم...
    ازون روز اقا شیره توبه کرد که دیگه حرص و طمع نکنه ...اما وقتی شب رسید گرسنش شد و شام خواست ...گفت هی تو ! اره .جز تو که اینجا کس دیگه ای نیست ... یا تا 5 مین برام گاگا بیار یا همین الان تو معده ام قرار خواهی گرفت ... پسره گفت باعععشه باععشه ...تو مین یگه با غذا میام پیشت ... اقاشیره هم که حیوون بود و نمیفهمید گول خورد گفت بدو برو برام غذا بیار...و پسره به بهانه فراهم کردن غذا غار رو ترک کرد...
    خداوندا متشکرم بابت:
    سلامتیم 
    خانواده ام
    دوستم (برادرم)
    چیزایی که میدی و میگیری...
    پاسخ با نقل و قول

  6. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط niloofarabi

  7. ارسال:14#
    m1392 آواتار ها
    تو راه یه دختر تنهارودیدکه بارسنگینی داشت ولی ازترسش نرفت کمکش کنه که ترس اون باعث شدیه گرگ آدم نما به بهانه کمک دل دختر تنها وغمگین که خسته ازکنایه های خانواده واطرافیان بودو...
    پاسخ با نقل و قول

  8. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط niloofarabi

  9. ارسال:15#
    lale آواتار ها
    خسته از کنایه های خانواده واطرافیان بود رو گول بزنه.گرگ آدم نما لباس آدما رو پوشیده بود لباس یه مرو خوشگل وخوشتیپ وجنتلمن که وعده زندگی خوش وآروم رو به دختره میداد ...پسره هم از پشت درخت حرفای اونا رو میشنید...گرگ آدم نما میگفت:عزیزکم عروسکم اگه عروش من بشی...پری قصه هات میکنم ...ستاره شب هات میکنم...عروس عروسهات میکنم...پسره پشت درخت سخت در عذاب وجدان بود که چه کند...
    حالاتو...
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  10. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi

  11. ارسال:16#
    alonegirl آواتار ها
    ..حالا تو همین جریانات بود که به ذهنش رسید باید به این دختر کمک کنه جلو رفت و به دختره گفت حرفای این پسر رو باور نکن این یه گرگه که میخواد گولت بزنه ولی دخترک که به پسره دل داده بود باورش نشد وگفت نه حرفای تو الکیه و تو یه دروغگویی..مرد گرگ نما درحال پوزخند به پسره بود و دختره هم یه دل نه صد دل عاشقش شده بود..تا که پسرک به ذهنش رسید که بیاد موضوعو با بچه های همیاری درمیون بذاره تاشاید کمکی بشه..ولی از اونجا که کلی از خانومای همیاری رو به بهونه ی کلاس آشپزی وگلدوزی خوراک آقا شیره کرده بود تا پاشو گذاشت تو سایت همیاری ناگهان...
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  12. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط m1392

  13. ارسال:17#
    lale آواتار ها
    تا پاشو گذاشت سایت همیاری دید مدیر سایت یه اطلاعیه زده!!!!
    اطلاعیه مهم:تغییرات جزیی(کاملا جزیی)درسایت...
    پسرک که با تغییرات آشنا نبود تو این تغییرات گم شد...اصلا استفاده از سایت رو بلد نبود همه چی عوض شده بود...نه یادداشت نه پیام میتونست بذاره...
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  14. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,anahid

  15. ارسال:18#
    m1392 آواتار ها
    جز تالارهمیاری هم جای مطمین دیگه ای رونمی شناخت...پس ناامیدشدویرگشت ودیدکه دختره رفته .دنبالش کرد وچندروز بعدپیداش کردکه دیگه کارازکارگذشته بود.ولی باهاش حرف زدوتالارهمیاری روبهش معرفی کردو...
    پاسخ با نقل و قول

  16. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  17. ارسال:19#
    lale آواتار ها
    دخترک در فکر طلاق از گرگ آدم نما بود...با گریه از پسرک کمک خواسته بود وپسرک تالار را معرفی کرده بود ....اون خیلی غصه میخورد بعد از مشکلات دوران مجردی اش به گرگ آدم نما اطمینان کرده بود...افسوس که تمام این اعتماد و رویاها افسانه ای بیش نبوده...
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  18. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط m1392

  19. ارسال:20#
    ...البته دخترک ی اشتباه کرده بود واون اینکه گرگ آدم نما واقعا ذات بدی نداشت و فقط نمیتونست که با اون دخترک ارتباط برقرار کنه،چون گرگ آدم نما هیچ کسی رو نخورده بود ولی دخترک همش استرس داشت و فکر بد میکرد که نکنه گرگه اونو بخوره، ولی دخترک تصمیم گرفت با گرگ آدم نما دوست بشه و رویاها و ارزوهاشو دست یافتنی کنه، آخه دخترک پاک بود و توی دوران مجردیش اصلا با گرگ آدم نمایی دوست نشده بود، برای همین از فکرش استفاده کرد وبا خودش گفت این گرگ آدم نما که توی دوران مجردیش با کسی دوست نبوده و حتی ی مدتی هم این گرگ آدم نما بیرون جنگل بوده و اگه ذاتا گرگ بدی بود با دخترهای بیرون جنگل دوست میشد یا اونا رو میخورد،ولی دخترک به فکر فرو رفت وبا خودش گفت نکنه وقتیکه من با این دوست شدم واین گرگ آدم نما رو به دوستام معرفی کردم اون بره با اوناهم دوست بشه و دخترک رو فراموش کنه آخه دخترک دوست داشت گرگ آدم نما فقط برای خودش باشه و بعد از کلی کلنجار رفتن با گرگ آدم نما با اون دوست شد و ازش قول گرفت که فقط با اون باشه وگرگ آدم نما خوشحال شد و شرط دخترک رو قبول کرد ولی بعد از ی مدت دخترک متوجه چیزهایی شد که اون رو آزرده خاطر میکرد، آره حق با دخترک بود گرگ آدم نما قولشو فراموش کرده بود ولی خب دخترک ی نکته ای رو در نظر نگرفته بود گرگ آدم نما ذاتش ایجاب میکرد که با دوستای دخترک هم خوشو بشی کنه چون اون گرگ آدم نما وقتی میدید دوروبرش پراز آدمهای مختلفه احساس غرور میکرد و فکر میکرد بزرگترین گرگ آدم نما هست،گرگ آدم نما منظوری از این کاراش نداشت فقط دخترک زیادی حساس شده بود ولی خب دخترک خیلی ازش خواست دیگه با دوستاش خوشوبش نکنه ولی گرگ آدم نما فکر نمیکرد که دخترک اینقدر احساساتی باشه وفقط فکر میکرد دخترک داره به اونا حسودیش میشه،دخترک به فکر فرو رفت و به خودش گفت دوستیشو با این گرگ آدم نما قطع کنه وراحت بشه ولی دخترک نمیدونست که اگر از این گرگ آدم نما جدا بشه توی اون جنگل مخوف پر از گرگ های آدم نمایی هستند که ذات بدی دارند و اونو میدرند و خیلی از حیوونای آدم نمای دیگه که اصلا دخترک فکرشو نمیکرد که حتی اوناهم بخواهند به اون حمله کنند.دخترک خسته بود،از اینکه این دوستی نبود که میخواستش ولی خب باید میجنگید تا اون گرگ آدم نما به حرفاش گوش بده،دخترک کتابچه ای همرا ه خودش داشت و توی اون کتابچه رازهایی از احساسات دخترک نوشته شده بود و دخترک فکری به ذهنش خطور کرد که جمله های زیبای اون کتابچه رو دربیاره و روی کاغذبنویسه به جاهای مختلف جنگل مثل درختها ، سنگها و...بزنه تا گرگ آدم نما اونا رو بخونه تا با احساسات دخترک بیشتر آشنا بشه وبعد از این بود که متوجه شد...........
    ویرایش توسط عصر یخبندان : 2014_01_19 در ساعت 00:06
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  20. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,lale,m1392

صفحه‌ها (5): صفحه 2 از 5 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •