تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




داستان را ادامه دهید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:alonegirl
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 42

صفحه‌ها (5): صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

داستان را ادامه دهید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    lale آواتار ها
    دخترک برا اینکه قلق گرگه رو پیدا کنه میخواست یه کم به تعدادی از پسرای اطراف و دور و بر نزدیک شه ...تا بلکه بتونه بفهمه شوهرش از زندگی چیا میخواد...اما خیلیا نمیدونیستن که دخترک که به یه خوش و بش شوهرش حساسه میاد با غریبه صمیمیتر بشه؟!
    گرگه ادم نما تمام اون مطال رو خونده...دخترک هم خوشحال بود که حرفای تو دلش رو به گرگه رسونده از یه طرفم ناراحت بود چون واقعا عاشق گرگ بود واز رو حسودی هایی ودق دلی هایی که داشت یه چیزای ناراحت کننده ای تو اون برگه نوشته ...آخه فک نمیکرد گرگه همه کاغذارو پیدا کنه بخونه...الان همه چی خوب بود ...گرگه همونی بود که دخترک میخواست...دختره هم حس میکرد که همه چی رو به راهه...
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  2. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,عصر یخبندان

  3. ارسال:22#
    .....پسرک همه حرفهای دخترک رو شنید و به دخترک گفت تو برای قلق گیری باید به خودت رجوع میکردی چون تو باگرگ آدم نما دوست بودی و تمام احساستش،رفتارهش و کردارهاشو میدونستی ولی خب دخترک گفت من تمام این کارها رو کردم ولی به نتیجه دلخواه نرسیدم برای همین به پسرای دیگه رجوع کردم ،پسرک میدونست که دخترک قصد خوشوبش با پسرای دیگرو نداره چون اون این زندگی رو باچنگ و دندون به دست آورده بود و نمیخواست به این راحتی از دستش بده ولی خب پسرک میترسید چون اون گرگ های آدم نمای دیگه ای رو پشت اون درختها دیدیه بود که میخواستن به شکل پسر در بیایند و با دخترک رابطه برقرار کنند اشتباه دخترک این بود که فکرمیکرد همه اون پسرای گرگ نما مثل خودش صادق هستن.دخترک به پسرک گفت که گرگ آدم نما تمام کاغذهارو خونده و حتی بعضی چیزایی که دوست نداشته گرگ آدم نما بخوندشون، پسرک به دخترک پیشنهاد کرد که از این به بعد به گرگ آدم نما توجه بیشتری کنه و توقعاتشو کمتر کنه یعنی باید به مرور زمان ارتباطشو با اون بیشتر کنه، وبهش گفت حالا نوبت اینکه احساسات خوبی رو که در کنار گرگ آدم نما داری روی کاغذ بنویسی(مثل بزرگ بودن گرگ آدم نما،مهربون بودنش،واینکه تمام تلاششو میکنه تا بتونه زندگی خوبی برای دخترک فراهم کنه و ........) چون گرگ آدم نما دوباره میاد وتمام اون کاغذها رو پیدا میکنه و میخوندشون و پسرک هم برای دخترک دعا میکرد و منتظر خبرهای خوب بود تا اینکه............
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  4. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط anahid

  5. ارسال:23#
    alonegirl آواتار ها
    ..تا اینکه با یه شاهزاده با اسب سفید رو به روشدهمونی که همیشه تو خیالش میدید ..شاهزاده زخمی شده بود و لب جوی افتاده بود دخترک اون رو از مرگ نجات داد و....
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  6. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط anahid

  7. ارسال:24#
    ووووووو حالا دخترک میبایستی بره جلو و شاهزاده ی رویاهاشو نجات بده . خب ابتدا میره مرهمی با گیاهان موجود در جنگل درست میکنه و میذاره رو زخمای آقای شاهزاده . وحالا بایستی شاهزاده رو از بیهوشی دربیاره . ولی به نظر شما چطور میتونه این کارو بکنه ؟؟؟


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  8. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  9. ارسال:25#
    .......شاهزاده بعد از مدتی با خوردن معجونی که دخترک برایش درست کرده بود به هوش اومد.دخترک بعد از مدتی که حال شاهزاده خوب شد اونو به کلبه ای کوچک که در اون نزدیکی ها بود برد،دخترک خیلی خوشحال بود چون شاهزاده رویاهاشو پیدا کرده بود و طی صحبتهایی که باهم داشته بودن دخترک فهمیده بود که شاهزاده مجرد هست،حال شاهزاده روز به روز بهتر شد بعد دخترک هرروز برای شاهزاده غذاهای خوشمزه درست میکرد و شاهزاده هم از اون تشکر میکرد بخاطر تمام محبتهایش. اونا هرروز باهم توی جنگل و در کنار رودخانه ای که اونجا بود قدم میزدند و روز به روز علاقشون به هم بیشتر میشد،ی روز دخترک از شاهزاده دلیل زخمی شدنشو پرسید و شاهزاده گفت من برادری کوچکتری داشتم که برای رسیدن به پادشاهی قصد جان منو کرد ولی من تونستم از دستش فرار کنم،بعد از دخترک خواهشی کرد و گفت میخوام کاری رو برام کنی،دخترکم که عاشق شاهزاده بود از او خواست تا درخواستشو بگه و شاهزاده به اون گفت که تو باید به قصر بری و برادرم منو بکشی.دخترک بااینکه دوست نداشت اینکارو کنه ولی خب عشق تمام وجودشو گرفته بود واز شاهزاده خواست که بهش بگه چجوری وارد قصر بشه برای همین شاهزاده بهش گفت الان که برادرم که پادشاه شده ی کسالت کوچیکی داره و تو به عنوان پزشک وارد قصر شو واین زهرو بهش بخوران. دخترک راهی قصر شد و با پادشاه دیدار کرد اما بنظرش پادشاه مرد خیلی خوبی بنظر میومد ولی خب دخترک زهرو به او خورانید و از قصر بیرون آمد و بعد از اون نگهبانان متوجه مرگ پادشاه شدند و ازاینرو به دنبال دخترک به راه افتادند و دخترک از قصر دور شده بود و در آنجا با پیرزنی برخورد کرد و چیزایی شنید که اونو متعجب کرد و اینکه چندوقت پیش برادر کوچیک پادشاه برای رسیدن به قدرت قصد جان برادر بزرگتر رو کرده بوده و همه چیز مثل آوار بر سر دخترک ریخت پس اونو شاهزاده درواقع قصد جان برادر خودشو کرده بوده ولی خب داستان رو کاملا برعکس برای دخترک تعریف کرده بود. دخترک با شتاب به سمت جنگل رفت و وقتی وارد کلبه شد شاهزاده رو ندید وفقط تکه ای از چرم که روی اون نوشته شده بود الان تو یک قاتل هستی.بله دخترک فهمید که بازیچه بوده و اون شاهزاده فقط برای رسیدن به اهدافش از دخترک استفاده کرد،دخترک اسیر احساساتش شدخ بود و برای هیچکدوم از این کاراش دلیل منطقی پیدا نکرد و شاهزاده که میدونست دخترا نقطه ضعفشون احساساتشون هست برای همین دست روی نقطه ضعف دخترک گذاشته بود. دخترک تنهاوخسته بود وراهی به جز..........
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  10. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,anahid

  11. ارسال:26#
    و راهی به جز این نداشت که اولا اون عشق دروغینو کاملا از قلبو ذهنش پاک کنه و بره خودشو معرفی کنه به 110...


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  12. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  13. ارسال:27#
    جیگر طلا آواتار ها
    ناگهان قهرمان داستان از خواب پرید و فهمید که اون دو تا خاتون توی کوزه آب و نانی که به او داده اند دوای خواب آور ریخته اند. هر چه فکر کرد که چرا این کار رو کردند متوجه نشد تا اینکه دست تو جیبش کردو دید هیچی نداره و دوتا خاتون دروغین تمام دارائیش رو بردن و به جاش یه یادداشت تو جیبش گذاشتند که: بیخیال شید و پاتون رو از جنگل ما بکشید بیرون این داستاناتون دیگه خداییش حتی خنده رو هم به لب نمی یاره و یک داستان جدی دیگه شروع کنید.
    قصه ما به سر رسید و پسره برگشت و به خونشون رسید و به خودش قول داد دیگه تو هیچ داستان مسخره ای شرکت نکنه.
    پاسخ با نقل و قول

  14. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط سارا زنگویی

  15. ارسال:28#
    سارا زنگویی آواتار ها
    حیف زود تموم شد ،تازه می خواستم جارو سیخی جمع کنیم و آقا گرگه و آقا شیر و آقا شاهزاده نیرنگ بازه و کل آقایون بد و آتیش بزنیم

    صفحه اول خیلی خوب بود عد دیگه لوس شد
    پاسخ با نقل و قول

  16. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,جیگر طلا

  17. ارسال:29#
    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا زنگویی نمایش پست ها
    حیف زود تموم شد ،تازه می خواستم جارو سیخی جمع کنیم و آقا گرگه و آقا شیر و آقا شاهزاده نیرنگ بازه و کل آقایون بد و آتیش بزنیم

    صفحه اول خیلی خوب بود عد دیگه لوس شد

    همه نقشهای بد آقایون شدن، فرشته و خورشید و .... خانم هستند. همینه که در ایران عدالت بین زن و مرد وجود نداره.
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  18. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط جیگر طلا,سارا زنگویی

  19. ارسال:30#
    جیگر طلا آواتار ها
    جنگلی به نام دنیا
    همه چیز آروم بود، شاید هم آرامشی قبل از طوفان
    آرمان تازه از دانشگاه رسیده بود و دو تا امتحان پشت سر هم حسابی خستش کرده بود. همونطور که جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و بی هدف شبکه های مختلف رو چک می کرد، مادر کلید انداخت و در خونه رو باز کرد. کلی وسایل خریده بود و همون طور که عرق از سر و صورتش می چکید به سختی وسایل رو تو خونه کشید و تا چشمش به آرمان افتاد گفت:« آرمان جان اومدی، اگه میدونستم خونه ای زنگ میزدم با ماشین بیای دنبالم. خداییش از کت و کول افتادم»
    آرمان همونطور که جلوی تلوزیون دراز کشیده بود با خیالی گفت:«-------

    این داستان را ادامه دهید
    پاسخ با نقل و قول

  20. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,عصر یخبندان

صفحه‌ها (5): صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •