تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




داستان را ادامه دهید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:alonegirl
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 42

صفحه‌ها (5): صفحه 4 از 5 نخستنخست ... 2345 آخرینآخرین

داستان را ادامه دهید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    lale آواتار ها
    علیک...ما تو روخدا اومدی گیر نده حال نیریم
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  2. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,عصر یخبندان

  3. ارسال:32#
    ...ای بابا 4تا وسیله که اینقدر خستگی نداره،مادرخستگیش دوچندان شد، مادر یاد اون روزهایی میفتاد که آرمان کوچولو بود و وقتی که میگفت مامان خسته شدم ،و اون آرمان رو بغل میکرد درحالیکه دردکمر داشت،مادر غرق فکربود که صدایی رو شنید که میگفت سلام مامان، آره اون آرزو بود،خواهر آرمان.
    مادر بهش گفت آرزو جان ناهار چی گذاشتی،اونم گفت طبق معمول نیمرو گذاشتم،مادر که میدونست دخترش درواقع چیزی درست نکرده ولی به اون گفت آفرین خیلی غذای خوبی درست کردی پیشرفت خوبی کردی چون قبلا تخم مرغ آپ پز میذاشتی. مادر بهش گفت با این پیشرفتی که کردی دیگه وقته ازدواجت رسیده،دخترک شادومسرور از این حرف مادر بود و از خوشحالی نمیدونست چکارکنه،برای همین سریع رفت در سایت همسریابی عضو شد واطلاعاتش رو پر کرد.
    ولی آرزو اونجا دید که همه آقایون دکتر و مهندس هستن برای همین تصمیم گرفت درسشو ادامه بده برای همین هنوز داره درسشو ادامه میده.ایشالله به آرزوش برسه.
    این داستان تموم شد داستان جدید نبود..........
    ویرایش توسط عصر یخبندان : 2014_01_31 در ساعت 01:25
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  4. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  5. ارسال:33#
    بله بچه ها جونننننننم از غار بیرون اومدمو تصمیم گرفتم دل آزار ترین بچه های تالار برم پیش آقا شیره تا نوش جون کنه و اونا کسانی نبودن جججججججججججججججججج ز :tongue:hojjat , --ali-- , m.j.azizi vaaaaaaaaaaaaaa asre yakhbandan شما باشید تا دیگه هوس دزدیدن رنگ من به سرتون نزنه


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  6. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  7. ارسال:34#
    lale آواتار ها
    داستان جدید رو من شروع میکنم:
    یه دختری بود که دلش خیلی رصاف وپاک بود اصلا بد کسی رو نمیخواست ...ولی تو زندگی مدام بد میاورد..زندگی وروزگار اونطوری نمی چرخید که این میخواست...دخترک روز به روز افسرده وافسرده تر میشد...نه سایت روانشناسی نه نمازوعبادت نه روانشناس درد شو دوا نمیکرد...اون نمیدونست چیکارکنه که شاد باشه...
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  8. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,anahid

  9. ارسال:35#
    اسم این دختر نرگس بود نرگس دوستی به نام آناهید داشت آناهید خیلی سعی میکرد که نرگسو آروم کنه و کمکش کنه که مشکلش حل بشه آخه نرگس با پسری به اسم امیر دوست بود و حالا امیر از نرگس جدا شده بود 1روز نرگس و آناهید در حال بازگشت از کلاس بودن که دوست امیر سد راهشون شد نوید اومده بود به نرگس بگه که امیر داره ازدواج میکنه و اون باید امیرو فراموش کنه و حالابا اولین نگاه 1دل نه 100دل عاشق آناهید شده بود عاشق زیبایی و متانش و به همین دلیل هرروز میومد جلوی مدرسه تا اناهید رو ببینه اما اناهید توی خونواده ای زندگی میکرد که پدر رو آناهید خیلی حساس بود تا اینکه 1روز آناهید به محض خارج شدن از کلاس نوید با رفت جلوش و انقد بوق زد و خواهش کرد تا آناهید سوار ماشین بشه و به حرفاش گوش بده آناهید در ماشینو باز کردو صندلی عقب نشست نوید از عشقش به آناهید گفت آناهید سرشو انداخته بود پایین و در حالیکه از خجالت سرخ شده بود نوید حرف میزد اما اناهید نمیشنید...


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  10. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  11. ارسال:36#
    alonegirl آواتار ها
    ...حرف های نوید از عشق برای آناهید غافلگیر کننده بود..دستاش یخ کرده بودن و صورتش از خجالت سرخ شده .. دید دیگه نمیتونه تحمل کنه از نوید عذرخواهی کرد و از ماشین پیاده شد..نوید که متوجه حال آناهید شده بود اصراری نکرد..اناهید طول پیاده رو رو طی می کرد و حرفای نوید رو برای خودش بارها و بارها تکرار می کرد...
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  12. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط anahid

  13. ارسال:37#
    lale آواتار ها
    اناهید در پوست خود نمیگنجید چون حس میکرد مرد رویاهاش رو پیدا کرده...شایدم بهتر از مرد رویاهاش..همون روزهای اول تصمیم گرفت به نوید جواب مثبت بده...بعد 3ماه این دو عقد کردن...بلافاصله بعد عقد نوید عوض شد دیگه کمتر اس میداد کمتر زنگ میزد...آناهید ناراحت بود چون نوید رو بخاطر توجه بیش از اندازش به آناهید انتخاب کرده بود...آناهید مدام گلایه و دعوا میکرد ونوید کارشو بهونه میکرد...گویی نوید قبل از عقد چون نگران بود نتونه آناهید رو بدست بیاره بیشتر بهش محبت میکرد...ومساله ای دیگر مثل خیانت بین اونا وجود نداشت...فقط زندگی به روال عادی برگشته بود وشور عشق خوابیده بود خیلی زود...اما آناهید نمیتونست با این مساله عادی شدن کنار بیاد...این بود که اعتماد به نفس اناهید بشدت پایین اومد چون تو رویاهای مجردیش تصور دیگه ای از ازدواج داشت .تا اینکه بیمارگونه وسواس گرفتووووشک وبدبینی سراسر وجود اناهید رو گرفته بود. آناهید ونوید 2-3 سال مدام سر هیچ وپوچ دعوا کردن...واز چشم هم افتادن
    .
    .
    .
    هرگز با کسی که دوستش داری قهر نکن"
    چون اون وقت"
    بی تو زندگی کردن رو یاد می گیره!!!
    پاسخ با نقل و قول

  14. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  15. ارسال:38#
    alonegirl آواتار ها
    ...آناهید از عشق ترسیده شده بود و رویاها و خیالاتی رو که از عشق داشت همه به بم بست خورده بودن بد تر از اون بدتر دیگه مطمئن شده بود که علاقه ای بینشون باقی نمانده بود و نمی تونسن همو خوشبخت کنن..روزها پشت سر هم میگذشت و آناهید افسرده تر می شد با خودش فکر میکرد که چرا اینجوری شد دنبال یکی بود که باهاش حرف بزنه و بتونه مشکل کارشو پیدا کنه ..چرا رابطه اش خراب شده بود؟چرا اون عشق کم رنگ شده بود؟چه اشتباهی کرده بودند؟ عشقشون چه ایرادی داشته؟؟و؟و؟... تا اینکه ....
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  16. ارسال:39#
    نوید توی ماشین نشسته بود به چشمای اناهید زل زده بارها و بارها به آناهید گفته بود که عاشق نگاتم به اناهید گفت که چقدر دلم برای نگاهت تنگ شده گفت که من جبران میکنم یکهو اناهید دستاشو تو دستای نوید دید نوید درحالیکه دست آناهیدو میفشرد بهش گفت که هنوز همونآناهیدی واسم و هنوز مثل روز اول آشنایی من عاشقتم


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  17. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

  18. ارسال:40#
    narges☺ آواتار ها
    یهو anahidخندش گرفت گفت چرا میخندی گفت به تو3
    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  19. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl

صفحه‌ها (5): صفحه 4 از 5 نخستنخست ... 2345 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •