تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




داستان را ادامه دهید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:alonegirl
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 42

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

داستان را ادامه دهید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    alonegirl آواتار ها
    بچه ها با ادامه داستان نفر قبلی تون داستان را کامل کنید

    هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .

    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  2. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط iraniboy,narges☺,niloofarabi,کاربر,جیگر طلا,سارا زنگویی

  3. ارسال:2#
    جیگر طلا آواتار ها
    هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . . از آنجا فرار کردم چرا که دیدم جنس آن کلبه از بیسکوییت و شکلات است و مطمئن بودم که عجوزه ای درون کلبه است. با خود گفتم تو که هانسل و گرتل نیستی تو جیگر طلایی و دویدم و دویدم سر یک تپه رسیدم، دو تا خاتون و دیدم...
    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    پاسخ با نقل و قول

  4. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,narges☺,کاربر,سارا زنگویی

  5. ارسال:3#
    alonegirl آواتار ها
    ..خاتون ها به من مقداری غذا و آب دادند وخستگی من درشد راه رو برشگتم تا اون یکی راه را تا انتهای جنگل بروم و بیینم در انتهای جنگل به هدفم و گمشده ام دست پیدا خواهم کرد؟...
    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  6. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط iraniboy,narges☺,niloofarabi,کاربر,سارا زنگویی

  7. ارسال:4#
    niloofarabi آواتار ها
    ..خاتون ها به من مقداری غذا و آب دادند وخستگی من درشد راه رو برشگتم تا اون یکی راه را تا انتهای جنگل بروم و بیینم در انتهای جنگل به هدفم و گمشده ام دست پیدا خواهم کرد؟...
    خب پا شدم و راهی اون یکی راه شدم. دنبال هدفم بودم اونم تو جنگل تاریک ...داشتم کور میشدم از بس که تاریکی و ظلمات بود. برای همین گوشی مو از تو جیبم درآوردم تا از چراغ قوه اش استفاده کنم که یه دفعه دیدم یه اس ام اس تبلیغاتی از ایرانسل دارم ... گوشی مو با عصبانیت پرت کردم . خوردش به یه درخت تنومد ...بعد یه مار بزرگ یه دفعه تو اون تاریکی جلوم ظاهر شد، گفتم آقا ماره .....

    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    پاسخ با نقل و قول

  8. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,narges☺,کاربر,سارا زنگویی

  9. ارسال:5#
    narges☺ آواتار ها
    گفتم تو ام از بسته های gprsایرانسل استفاده میکنی مار گفت اره طرح طلائیم داره گفتم اخه تو اینترنت میخوای چیکار تو جنگل گفت میخوام بیام همیاری.....

    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  10. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,niloofarabi,کاربر,سارا زنگویی

  11. ارسال:6#
    alonegirl آواتار ها
    ..منم که هنوز عاشقه خانوم مارم میخوام از بچه های همیاری کمک بخوام که منو راهنمایی کنن تا بتونم خانوم ماررو برگردونم خونه آخه توله مارام خیلی بی تاب مامانشونن
    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  12. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط narges☺,niloofarabi,سارا زنگویی

  13. ارسال:7#
    منم گفتم فکرخوبیه حتما بیا پشیمون نمیشی وبه راهم ادامه دادم تا اینکه...
    حالا نفربعدی داستان رو ادامه بده حتی بایه جمله
    ویرایش توسط مهرسا62 : 2014_01_14 در ساعت 02:43

    مگه میشه تو نباشی
    تو مثل نفس میمونی
    دستای گرمتو کاشکی تو بدستم برسونی
    بی تو قلبم بی پناهه
    میمیرم وقتی که نیستی
    مگه میشه باورم شه
    که تو پیشم دیگه نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  14. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,niloofarabi,سارا زنگویی

  15. ارسال:8#
    alonegirl آواتار ها
    ...تا اینکه به یه غاره بزرگ و سیاه رسیدم میتونسم از غاررد نشم اما حس کنجکاوی و ماجراجویی در من جرقه زد رفتم تو غار ومشعلی که همونجا بود رو برداشتم...
    حالا نفر بعدی داستان رو ادامه بده مهم نیست چقدر باشه حتی با یک جمله!
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  16. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط niloofarabi,سارا زنگویی

  17. ارسال:9#
    narges☺ آواتار ها
    غار دارای اینترنت وایرلس بود سریع اینترنتمو روشن کردم ی پیام اومد نوشته بود با شارژ555555555555555555555555555555555555 یک ریال هدیه بگیرید...
    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  18. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط niloofarabi,سارا زنگویی

  19. ارسال:10#
    در ابتدای غار حیوونی نظرم رو جلب کرد کمی دقت کردم دیدم ی خرگوشی اونجا نشسته و یک قلم و کاغذ تو دستش گفتم آقا خرگوشه چکار میکنی گفت دارم زوی پایان نامم کار میکنم گفتم موضوع پایان نامت چیه گفت موضوعش اینه:چطوری یک خرگوش یک انسان را میخورد. زدم زیر خنده گفتم اخه مگه خرگوشم میتونه ادم بخوره، گفت میخوای بدونی چجوری گفتم خیلی مشتاقم بعدش بهم گفت پس بیا داخل غار منم رفتم همین که داخل غار تاریک شدم چندقدمی نگذشته بود که خرگوش لامپ داخل غار رو روشن کرد و بعد دیدم در غار بسته شد و چشمتون روز بد نبینه متوجه ی حیوون دیگه شدم بله اون آقا شیر بود، همونجا خرگوش بهم گفت مهم نیست موضوع پایان نامت چی باشه مهم اینه که استاد راهنمات خوب باشه.بعدش رو کردم به آقا شیر گفتم من باید برم میشه منو نخوری گفت به شرطه اینکه بری و از تالار همیاری چندتا از این بچه های همیاری رو برام بیاری چون تا حالا من گوشت اعضای همیاری رو نخورده بودم. بله بچه های گلم بعدش من از غار بیرون اومدم و.......
    زندگی مانند دویدن در میان یک گله اسب است، وقتیکه میتازی با تو میتازند، وقتیکه زمین میخوری جلوییها به عقب نگاه نمیکنند و پشت سریها به یاد روزهایی که تو میتاختی ، لگدمال ات میکنند.
    پاسخ با نقل و قول

  20. داستان را ادامه دهید  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,m1392,niloofarabi

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •