تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکلاتم با همسرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:L.K
آخرین ارسال:L.K
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مشکلاتم با همسرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان…چی بگم؟از کجا بگم؟دردمو با کیا بگم؟من 2ساله ازدواج کردم.با کسی ک عاشقش بودم و عاشقم بود 2سال دوست و دو سال نامزد بودیم.خانواده شوهرم راضی ب ازدواجمون نبودن ففط ب این دلیل ک میخواستن از فامیل براش زن بگیرن.جفتمون بچه بودیم.18سالمون بود ک باهم اشنا شدیم.سریع هم تصمیم ب ازدواج گرفتیم.شوهرم خیلی اخلاقش بد بود عصبی بود من دختر مغروری بودم قبل از اینکه باهاش اشنابشم.شاد و سرزبون دار بودم.نمی دونم چشماش باهام چکار کرد ک نفهمیدم چجوری رامش شدم ولی اون همیشه کارش بهونه گیری ازم بود و بخاطر چیزای کوچیک فقط دعوا می کرد و فحش می داد ب من و خانوادم وقتی عصبانی میشد.اخلاقای خوبم داشت مثلا پاک بود هم چشماش هم دلش.صادق بود و همینا بود ک عاشقم کرد.از روز اول عاشقش نشدم اما اون ب گفته خودش از همون اول عاشقم شدوانقد دیوونه بازی و عاشقی کرد برام ک منم گفتم این پسر دیوونه چقدر خواستنیه…رفتاراش و عشق اتیشیش ک نمیتونس ی روز نبینه منو منم عاشق کرد.بخاطر ازدواج با من و مخالفتهای خانوادش همش باهشون درگیر بود و دعواداشت.هر چندماه ی بار از خونه میزد بیرون و یکی دوماه ب قصد دعوا باخانوادش قهرمی کرد دست اخر هم معتاد شد…درست قبل از نامزدیمون…پدرشوهرم ک دید دیگه داره پسرش معتاد میشه راضی شد ب ازدواجمن ک اگه بامن باشه شاید ترک کنه.وقتی شوهرم اون وقتا از خونشون قهر می کرد تمام تنم میلرزید.کارم همش گریه بود.ازش میخواتم برگرده خونه.میگفت نه تا وقتی با تو ازدواج نکنم نمیرم خونه.باید راضی شن.نمیتونم بگم چقد ناراحت میشدم از فراراش.ی بار میرفت خونه فامیلاشون ی بار پیش دوستاش…نامزد شدم باهاش.خانوادم میگفتن اشتباهه این ازدواج.من خر نفهمیدم.ی عاشق احمق ک ی گوشش در بود ی گوشش دروازه بود.نه اخلاق داشت نه خانوادش راضی بودن.کلا هم خودش هم خانوادش مردسالارن.باباش هم ی ادم عصبی دیکتاتوره ک همه ازش میترسن و وقتی نگات میکنه کپ میکنی از ترس.تو طول نامزدیمون شوهرم ک درگیر تریاک بود 2ماه سرد بود باهام دو ماه عاشق بود ی بار میگفت باید جداشیم ی بار میگفت دوستت دارم بمونیم باهم تا ببینیم چی میشه.شاید خانوادم واقعا راضی شن.منم ک فقط زنگ زدنای خانوادش و رفت و امد نکردناشون و توهیناشون وقت زنگ زدن بهم و فقط سوال جواب درباره اینکه پسرمون کجاست؟پسرمون پیش توست؟مواد رو ترک نکرده؟چرا نمیبریش دکتر تا ترک کنه و…توهینای اونا ب خانوادم (وقتی شوهرم بازم مث ترسوها میزد بیرون از خونشون و خانوادش میومدن خونه ابام دنبال پسرشون و میگفتن همش تقصیر دختر شماستو…)تحمل می کردم و میگفتم حتی اگه اون تو جوب بیفته از اعتیاد بازم می خوامش…با پادرمیونی عمه شوهرم ما بهم رسیدیم.شوهرم قبل ازدواج هم ثبات اخلاقی نداشت.ی بار می گفت بدون تو می میرم.ی بار می گفت باید ازم جداشی.من با تو باشم نمیتونم ترک کنمو….تو ازدذواج هم اخلاقای گند شوهرم ادامه داشت مثلا سر چیزای مسخره بهونه گیری کردن و بخاطرش دعوا کردن و فحشای ناجور دادن…بعد ک عصبانیتش تموم میشد میگفت تحمل کن اخلاقامو.فقط عصبانی میشم نمیفهمم چی میگم.بخاطر حرصایی ک خورده بودم تو چندسال قبلش و اخلاقای عصبی و بی منطق شوهرم هرروز افسرده تر میشدم.کارای خونه رو درست نمی کردم و گند میزدم به خونه.تو مسائل جنسی کوتاهی می کردم .منم عیب زیاد داشتم ولی جلوی کارای شوهرم فقط قهر می کردم و دباره اشتی می کردم و یادم میرفت بدیاشو.تحقیر کردناش جلو بقیه،اعتیادشو،کینه توزیاشو،بد وبیراه هاش درباره خانوادم و فامیلام کسایی ک عزیزام بودن و طاقت نداشتم دربارشون حرفای رکیک بشنوم.با خانوادم همیشه غیر صمیمی بود اما خانوادم باهاش خوب بودن و بزرگواری می کردن بخاطر من که ناراحت نشم و گیر بهش نمی دادن بخاطر بی احترامیاش(مث وقتی فامیلام دعوتمون می کردن و شوهرم انقد ب خاطر اعتیاد و خوابش و لجبازیاش ساعت10ونیم 11شب میرسیدیم خونه فامیلام و آبرومو می برد،صمیمی نشدن با خانوادم،بداخلاقیاش و….) و خلاصه از خانواده خودش بهتر بودن باهاش.خانوادم آدمای ساده و مهربونین همینطور فامیلام.سری باهمه صمیمی میشن تعارف ندارن و خوش اخلاقن و آروم.برعکس خانواده اونا ک فقط از کارام ایراد میگیرن و هروقت پیششون میرفتن بعدش برام ی حرف در م اومد و خلاصه تو رو صمیمی بودم اما پشت سر مث ی دیو.من باوجود اینا همیشه باهاشون خوب بودم و مث خانوادم باهاشون صمیمی بودم و هیچ وقت توروشون وانایستادم.ولی خوبیامو اونا نمی دیدن.2ماه پیش شوهرم ک 1هفته دو هفته بود شروع ب ترک گرفته بود سر اینکه بیرون بودیم و من کلید و برای بار چندم جا گذاشته بودم باهام ئعوا کرد و منو گذاشت خونه بابام و رفت…خانوادم باورشون نمیشد اخه من همیشه ظاهر زندگیمو حفظ می کردم.من داعون شدم.چندین روز هیچی نخوردم.لاغر وتکیده شدم و کارم فقط گزیه بودومیخواستم فقط شوهرم برگرده پیشم.ب هر دری میزدم تا اون بر گرده.اما اون با بیرحمی میگفت تصمیمشو واسه طلاق گرفته.خانوادم نگرانم بودنمیتریدن نتونم جدایی رو تحمل کنم.شوهرعمه ام ک با شهرم صمیمی بود 30 سالش بود و فرستادم باهاش حرف بزنه.میگفت 4ساعت تمام فقط درباره ت بد می گفته و می گفته هیچ خوبی نداره.باورم نمیشد خوبیامو محبامو یادش رفته باشه و بدیاشو ندیده باشه.من پیش هرکس مینشستمراستشو میگفم.میگفتم من این بدیارو دارم و اون این بدیا رزو.میخواستم بیاد دنبالم تا جبان کنم با اینکه میدونستم اون خودش یک عالمه مشکل اخلاقی داره میخواستم بازم تحمل کنم فقط اون نره.بعد از چندبار ملاقاتای تلخ وشیرینمون تصمیم گرفتیم فعلا باهم باشیم تاببینیم چی میشه زندگیمون.بدون اینکه خانوادم راضی باشن برگشتم سر خونه زندگیم.اوانا میگفتن باید اون بیا دنبالت اینجوری برنگرد خودتو ضایع نکن.من خر بازم خودمو کوچک کردم خانوادم ناراحت کردم….م گفتن باید با عرفان بیاید اینجا تا باهاش حرف بزنیم دوباره تقی ب توقی نخوره بیاردت اینجا بذارتت.می گفتن باید اونم عیباشو درست کنه.اماهرچی به شوهرم گفتم گفت اونجا نمیاد حالش خوب نیست.با پررویی گفت ز مامانم بدش میاد که منو اینجوری تربیت کرده!گفت پاشو اونجا نمیذاره.امشبم ک گفتم بهش:فشار مامانم چند روزه بالا رفته از اعصاب و پایین نمیادهرچی دکتر رفته بیا بریم بهش سر بزنیم،گفت نمیام.مگه ازش دل خوشی دارم؟انگار حالا چش شده ک بریم سر بزنیم.افتاده بیمارستان مرده که بریم بهش سر بزنیم؟تازه اگه اونجوری شه بمیره هم سر خاکش نمیام.
    تمتم تنم میلرزیدویخ کرده بود وقتی اینا رو میگفت.از اون همه بیرحمی وسنگدلی داشتم دیوونه میشدم و فقط گریه می کردم..مامانم از وقتی من اینجوری برگشتم خونم حالش بد شد.حالا کارم شده فقط گریه.ی طرف خانواده عزیزم ی طرف مرد بی احساس پستی ک اینجوری حرف میزنه اما بازم نمیتونم ترکش کنم.اینم بگم ایناروکه میگفت از خماری حالش بد بود چون شربت ترکشو نخورده بود ولی میدونم دروغ نبوده و واقعا انقد پسته/چجوری عاشقش شدم؟تو این چند ساله بجز چند بار یک تبریک خشک و خالی یا جشن حسابی به هر مناسبتی برام نگرفته یا ی شاخه گل یا کادو….همیشه تو دلم حسرت داشتم.حالام پای این حرفاش درباه مامانم باز شده . نمیتونم این یکی رو تحمل کنم.از طرفی میترسم ترکش و خراب کنم و ازطرفی مریضی مامان بیچارم و حرفای پست فطرتانه ی شوهرم دربارش داره دیوونم میکنه.چرا انقد خرم؟تازه معلوم نیس باهم بمونیم چون اقا میگه هنوز تصمیم صددرصد نگرفتم باهم بمونیم یا نه!نمیدونم دیگه باچه رویی اگه قرارباشه جداشیم برگردم خونه بابام دوباره.من واقعا عوض شدم.چ از لحاظ کارای هونه که مث دسته گل کردمش و هم از لحاظ جنسی..ولی اون میگه من تغییر نمیکنم مگه اینگه تو فرشته باشی ک من دیگه بد نباشم.همینه ک هستش….کمکم کنین…
    ویرایش توسط L.K : 2014_01_22 در ساعت 04:18
    پاسخ با نقل و قول

  2. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**,nafasebahar

  3. ارسال:2#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوست عزیزم به همیاری خوش اومدین
    همونطورکه خودتون گفتیددربرابررفتارای بدشوهرتون شماهم کم وکاستی هایی داشتیدمثل اینکه توی رابطتون کوتهی کردیدو...
    ایشون هنوزترک نکردن؟
    شماتاحالادرموردرفتارای بدشون باهاشون صحبت کردیدکه این چیزااذیتتون میکنه؟اگه اره ایشون چی گفتن؟
    اینکه خواستشون اینه که شماخیلی خوب منظورشون چیه؟ازکدوم رفتاراتون بدشون میادوازکدوم خوششون میاد؟
    روزتون بخیر
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  4. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**

  5. ارسال:3#
    سلام دوست خوبم ممنونم که کمکم می کنید.درسته منم کم و کاستی هایی داشتم و قبول دارم ولی سعی در جبرانشون دارم و قبولشون دارم ولی همسرم اصلا عیبهای خودشو نمی بینه و همش می گه من هیچ عیبی ندارم تو فقط مشکل داری اگرم من مشکل داشته باشم همینه که هست!نمیخوای بمونی هری خونه بابات!
    همیشه هم این طوری نیست بهم ابراز علاقه هماره خانواده م و مامام می کنه و قربون صدقه م میره ومحبت می کنه.از لحاظ مالی و آزاد گذاشتنم تا حدی هم کوتاهی نمی کنه ولی حرفای بدش درباره مامانم وخانواده م بدجوری ناراحتم می کنه.اینکه هنوز نمیاد بریم خونه بابام و... .هنوز دوره ی ترکش تمام نشده و من بیشتر ب دلیل همین داخل ترک بودنش خیلی مراعاتشو می کنم و سعی می کنم جواب بدی هاشو ندم.همین امروز جلوی پسر عمه ش تحقیرم کرد سر ی موضوع مسخره.درصورتی که من حتی اگه مهمترین موضوع دنیا هم باشه بخازرش همسرمو جلوی کسی تحقیر نمی کنم.نمی دونم اون چجوری دلش میاد؟!منظور شوهرم از اینکه میگه تو خوب باش اینه که هرکاری باهام کرد (فحش و بدرفتاری و..)من تحمل کنم و فقط بهش خوبی کنم.تو کارای خونه کوتاهی نکنم و خلاصه همه چی تموم باشم و هیچ خطایی نکنم ولی اون اصلا به خودش زحمت نده که عوض بشه !دوس داره عین پروانه دورش بچرخم که منم همینه کارم،همه چی رو عین زن قدیمیا تحمل کنم تا یه روزی اونم شاید خوب بشه!نمیدونم منم فقط دارم تحمل می کنم و داغون میشم تا ببینم آینده چی میشه.خیلی میترسم از آینده پیش روم با وجود اخلاقای تند و زننده همسرم و بی احترامیاش بهم و به خانوادم و این همه غرور بیجا و اعتماد بنفس کاذبش که دلیلش خانوادشم بودن ک همیشه فقط ازش دفاع می کنن و اونو بالا می برن و بدیاشو بهش تذکر ندادن و نمب دن،چرا؟چون آقا تک پسرشونه و هر کاری خواست بکنه فقط باشه!دارم دیوونه میشم.سطح فرهنگی همسرم و خانوادش خیلی پایینه.هنوز مث آدمای صد سال پیش دنبال بچه پسرن فقط پسر!یعنی شاید شوهرم اگه پسر دار نشه منو مقصر بدونه یا دخترشو دوست نداشته باشه!!!همش کارش دستور د ادنه بهم و مث فرمانروا میشینه و باید اطاعت کنم ک ی موقع بهش برنخوره.ی کمک ساده بهم نمی کنه و اینو کسر شان می دونه و دلیل بر زن ذلیلی!کمکم کنین......
    پاسخ با نقل و قول

  6. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**,elnaz.t

  7. ارسال:4#
    سلام عزیزم
    امیدوارم از حرفم ناراحت نشید
    میشه کوتاهتر و خلاصه تر مشکلتون بیان کنین اینطوری همه میخونن و کمکتون میکنن هم ریز نوشتی هم طولانی من تا یه جایی تونستم بخونم ولی بهتره وارد جزییات نشی خلاصه تر بیان کنی ؟
    البته از لحن نوشتتون فهمیدم که ناراحت و غمگین هستید و دوستدارید مو شکافی بشه حرفاتون
    انشالله که مشکلاتون حل بشه فقط لطف کن عزیزم خلاصه تر بنویس
    هنوزم همسرت مواد مصرف میکنه ؟اعتیادش قبل ازدواج بود یا بعد ازدواج ؟
    ویرایش توسط s.esmailzadeh : 2014_01_29 در ساعت 15:31
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  8. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**

  9. ارسال:5#
    **شادی** آواتار ها
    سلام l.k عزیز.
    بهمیاری خوش اومدین...

    رفتارهای همسرت قبل از ازدواج (قهرهای پی در پی از منزل) و بعد از ازدواج (رفتارهای بی ثبات درباره ی شما و زندگیش ) همگی نشان از هیجانی وتکانشی عمل کردنِ همسرت داره...
    اگه درست متوجه شده باشم ایشون الان حدود 20 سالشه, تو این سن رفتارهای هیجانی و بی ثبات شایع هستن اما اعتیادی که همسر شمارو گرفتار کرده دامن زده به این بی ثباتی ها و این وضعیت رو تشدید کرده...

    شما بعد از برگشتن, تصمیم گرفتی تغییراتی تو خودت و روال زندگیت بوجود بیاری و ظاهرا تصمیمات رو عملی هم کردی آفرین, اما همسرت همچنان به روال قبلی ادامه میده و اراده ای برای تغییر کردن نشون نمیده...
    اول باید بدونی و باور کنی که این بی ارادگی که تو زندگی زناشوییتون میبینی از سر لجبازی یا مخصوص به مسایل خاصی نیست بلکه ضعف اراده به شکل عمیق تو نهاد ِهمسر شما هست چون یکی از عوامل افتادن تو ورطه ی اعتیاد ضعف اراده ست...
    بنابراین اگه بخوای تغییرات عمیق و پایدار رو تو ایشون شاهد باشی اولین گام تقویت ارادش هست...

    روند ترکش به چه صورتی پیش میره؟موفق بوده تا الان؟همکاری میکنه؟
    وابستگی جسمانی فقط بخشی از اعتیاده, یک بخش بزرگتر مربوط به وابستگی روانی میشه یعنی لذت و خوشیِ حاصل از مواد مخدر باید علاوه بر جسم, از حافظه ی شخص معتاد هم پاک بشه...
    برای این منظور علاوه بر پزشک, ایشون باید تحت نظر یک روانشناس هم باشه...اینکارو کردین؟

    نکته ی مهم دیگه معنی دادن به زندگیِ بودن موادمخدر هست که تاثیر زیادی تو ترکِ موفق داره...
    یعنی زندگی بدون مواد مخدر باید انقدر لذت بخش و سرگرم کننده باشه که بتونه جای لذت مواد رو تو ذهن و حافظه ی فرد معتاد پُر کنه...
    از این بابت چه اقداماتی انجام دادین یا تصمیم دارین انجام بدین؟
    ویرایش توسط **شادی** : 2014_01_29 در ساعت 18:08 دلیل: تایپی
    پاسخ با نقل و قول

  10. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط ستاره**

  11. ارسال:6#
    سلام دوست گرامی مشکلاتی که نوشتید خیلی تاثر بر انگیز بود و شاید بهترین همدلی با شما این باشه که بگم که درک این شرایط برام خیلی سخت هست اینکه بین یک دوراهی قرار بگیرید و نتونید هیچ تصمیمی بگیرید کمی دشوار هست
    ایشون چی مصرف می کنن و از چه روشی برای ترک مواد استفاده می کنن ؟ قبلا هم مواد مصرف می کردن یا بعد از آشنایی با شما این اتفاق افتاده ؟ در مرکزی که ترک میکنن به احتمال زیاد باید یک روانشناس هم باشه
    آیا تابحال با روانشناس اون مرکز صحبت کردید ؟
    چه چیزی باعث شده که با وجود فراز و نشیب های زیاد در این رابطه همچنان در این رابطه بمونید ؟؟آیا ترس خاصی از جدایی دارید ؟ اگر پاسخ تون مثبت هست میشه ترس هاتون را بنویسید ؟
    خداوندا ببخش مارا
    برای گناهانی که لذت اش رفته
    ولی مسئولیت اش مانده است
    پاسخ با نقل و قول

  12. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**

  13. ارسال:7#
    سلام از همتون ممنونم ک درد و دلامو خوندین و واسم وقت گذاشتین.از مشاوران عزیز و مشاور ارشد تالار هم تشکر ویژه دارم.همونطور که در متن نوشتم شوهرم زمانی که ما دوست بودیم اعتیاد پیدا کرد بخاطر شرایط بد روحیش و بیرون مانئنش از خونه و دوستاش و...که پدرشوهرم هم وقتی اینو فهمید راضب ب ازدواجمون شد البته ظاهرا.بعد نامزد کردیم واز همونجااعتیادش به تریاک و حشیش شروع شد.بعد از چند ماه حشیش رو ترک کرد و بعد تا چند ماه پیش تریاک و شیره می کشید.الانم از طریق کنگره60داره ترک میکنه که اوایل جلساتشو میرفت(گروهی مشاوره می کنن )ولی چندوقتیه انقد خوابش نامنظم شده که نمیتونه بره و وگرنه قبلا دوست داشت.الان عادتش شده شبا تا هفت صبح بیدارباشه بعد 7می خوابه تا غروب.خودشم خسته شده.منم مجبورم باهاش بیدارباشم و منم خیلی کسل شدم.تازه فهمیدم دوباره داره مصرف شربت تریاکش رو بیشتر میکنه(نباید سرخود زیاد و کم کنه باید زیر نظر مشاورش باشه)داشت ب دوستش می گفت من تو این خونه نمیتونم ترک کنم تو خونه مامانم اینا خوب داشتم ترک می کردم و...جدیدا هم رفتارش عجیب شده میشینه شبکه های فشن رو که پر از دخترای سکسی و با لباس زیر هستن و نگاه میکنه از شب تاصبح خجالتم نمیکشه ضیطشونم کرده تا بشینه دوباره نگاه کنه الکی هم گفت دارم واسه دوستم ضبط می کنم مدل عکاسی رو دوست داره یاد بگیره.خلاصه هرروز دارم بابت این کاراش (شبکه های اینجوری)رو دیدن ناراحتی میکشم و وقتی هم بهش میگم میگه فقط از رو سرگرمیه.قبلا ی وقتایی میشد میدیدم قایمکی این چیزا رو ببینه ولی نه جلو خودم.منم مجبورم چیزی نگم ک عصبانی نشه ترکش خراب شه...اون همش دنبال بهونه س که بگه زندگی با تو پر از ناراحتیه.تو این 10روزی که برگشتم خونه احلاقش هم خوب بد و با محبت هم پرخاشگرانه و بی حوصله.خونه بابام هم نمیاد قشنگ میگه از مادرت متنفرم که تورو اینجوری تربیت کرده.چی بگم دلم خونه.در جواب م.حدادی باید بگم ترسم از جدایی یا طلاق نیست فقط چون بیش از اندازه ب شوهرم وابسته ام و عاشقانه دوستش د ارم نمی تونم جدایی ازش رو تحمل کنم وگرنه هزار تا بهانه واقعی نه الکی دارم که نتونم اخلاقاشو تحمل کنم.شوهرم ادم خوب و چشم پاکیه رفیق باز نیست بیرون نمیره این اخلاقای خوبم داره ولی خب عصبی بودنش و بی ثباتی اخلاقش خیلی عذاب اوره.پیش روانشناس هم نمیاد و من موندم باید با این شرایط چکار کنم؟وقتی درباره دیدن اون شبکه ها باهاش دعوا کردم گفت چون تو نمیای باهم سکس داشته باشیم منم مجبورم شربتمو زیاد بخورم تا تحریک نشم.منم گفتم من کی گفتم با هم نباشیم تو همیشه انتظار داری من پیشقدم شم.(یک هفته قبل هروز باهم سکس داشتیم تقریبا بعد من پریود شدم و چندروزه پاکم ولی اون یه جورایی عصبی و بداخلاق شده)چکارکنم؟دیدن صحنه ای ک شوهرم یکسره میشینه اینارو نگاه میکنه و اخلاقای سردش که2روزه پیداکرده دیوونم کرده...
    ویرایش توسط L.K : 2014_01_30 در ساعت 21:46
    پاسخ با نقل و قول

  14. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**

  15. ارسال:8#
    در ضمن شوهرم 24سالشه همسنیم
    پاسخ با نقل و قول

  16. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط **شادی**

  17. ارسال:9#
    **شادی** آواتار ها
    خواهش میکنم...
    ظاهرا شما دلایل زیادی برای دوست داشتنِ همسرت و ادامه دادن زندگی مشترکتون داری این خیلی عالیه چون میتونه انگیزه ی قوی ای برای احیای زندگیتون باشه...
    چیزی که شمارو خیلی مستاصل کرده بی ثباتی و رفتارهای تند و پرخاشگرانش هست...

    همونطور که گفتم علاوه بر ویژگیهای فردیش, اعتیاد رو هم عاملی جدی تو این رفتارهای بی ثبات و پرخاشگرانش در نظر بگیر...
    اگه انتخاب شما موندن و ادامه دادنِ زندگی با همسرت باشه, باید بپذیری که سر و کار داشتن با فرد مبتلا به اعتیاد اونهم در جایگاه همسری صبوری و آستانه تحمل بالایی میخواد...

    برای مصرف خودسرانه شربتش, سعی کن دقیقا نظارت داشته باشی و تو یاداوری زمان و دوز دقیق مصرف, کمکش کنی...

    معنی دادن رو فراموش نکن...
    همسر شما با مصرف تریاک به یه حالت سرخوشی یا نئشگی میرسیده که از نظر روانی وابسته ی اون حالت خوش شده...
    با شربت و دارو میتونه جسمش رو از وابستگی پاک کنه اما پاک کردن حافظش هم خیلی مهمه و شاید تاثیرش کمتر از بُعد جسمانی نباشه...

    بنابراین باید بتونی خوشی ها و لذتهایی رو جایگزین اون نئشگی تریاک کنی...این یه نکته طلایی تو ترک موفق و بی بازگشت اعتیاده...
    از بین اعضای خانواده به کی وابستگی و دلبستگی عمیقتری داره؟
    از نظر شغلی و تحصیلی تو چه وضعیتی هست؟

    محیط زندگی و برخورد اطرافیان مخصوصا شما که همسرشی تاثیر زیادی تو روند ترکش داره اگه امکانش هست به یه روان شناس مراجعه کن یا با خوندن مقاله های مفید اطلاعاتت رو درباره نحوه برخورد با همسرت بالا ببر...
    و یه نکته ی مهم اینکه, انتخابت یه انتخاب پر چالشه بنابراین تو این بین خودتو فراموش نکن و سعی کن از نظر جسمی و روانی خودت رو تقویت کنی تا بتونی بخوبی از عهده این بحران بربیای و به امید خدا به قسمت شیرین و خوش زندگیت برسی...
    پاسخ با نقل و قول

  18. مشکلاتم با همسرم  سپاس شده توسط م.حدادی

  19. ارسال:10#
    سلام شادی خانم.ممنونم از محبتتون.راستش تو خانوادش به هیچکدومشون وابستگی عمیق نداره سه تا خواهر کوچکتر داره.ولی به پسرعمه ش که 8سالی ازش بزرگتره و متاهله و ادم خوبیه وایسته س و بعضی وقتا پیشش میره.اتفاقا چندبارم ازش کمک خواستم و با شوهرم حرف زده آرومترش کرده.دیگه ی دوست مجرد داره که 30سالشه و هنوز شخص مناسبی واسه ازدواج پیدانکرده ولی اونم اعتیاد به تریاک داره.پسر خوبیه ولی مشکلش اعتیاده.بعضی وقتا میاد خونمون یا شوهرم هفته ای ی بار میره خونش.راضی نیستم ولی وقتی شکایت می کنم شوهرم میگه همش پیش تو ام ی بار میرم پیشش باید اینجوری دعوا کنی؟بعد دعوارو شروع میکنه و اینکه تو درکم نمی کنی و...خلاصه همش دنبال بهونه س منم مجبورم تا ترکش تموم شه کوتاه بیام و سرش غر نزنم.پیشنهاد هم ادم ک بریم مسافرت که قبول کرد اما نمی دونم در رابطه با رفتارش با خانواده م چکارکنم؟میشه راهنمایی کنین؟؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •