تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




حس میکنم دارم افسرده میشم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سمیراا
آخرین ارسال:**شادی**
پاسخ ها 20

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

حس میکنم دارم افسرده میشم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    پدرم پرکاری تیرویید داشت خیلی شدید بود یادم چند روز وسایلش از ما جدا بود و توی قرنطینه بود
    دکتر ید تجویز کرده بود و توی مدت کوتاهی 17کیو اینا کم کرده بود
    نمیدونم دقیقا .. چون سنم کم بود اون موقع..یادمه بعدش غرق اخبار می شد و اینم خیلی داغونش می کرد.
    کم کم تمایلش از اسلام کم شد..
    تغذیه مامان نه خداروشکر حس نکردم خوابشون هم فکر نمیکنم..شاید مدتهاست کمی کمتر..
    منم اشتهام یکم کم شده و خوابم هم کلا به هم ریخته..دلم میخواد بخوابم همش اما بعضی شبا خوابم نمیبره و ..
    مصرف الکل پدرم هم نه کامل قطع نشده..کم شده خداروشکر. زیر نظر متخصص هم نبودن. مگه راضی میشدن؟؟
    مسافرت هم که.. چون معمولا مسافرتامون یعنی اونجا مصرف مداوم الکل، خیلی دوست ندارم.. بعد امتحانا یه سفر خیلی کوتاه با دوستان داشتم که خداروشکر خوب بود خیلی.
    دور همی با فامیل هم که....
    میدونید من خیلی تفاوت دارم با خانوادم. تنها کسی که توی فامیل پوشش کامل داره منم و این خیلی سخته. این تفاوتا واقعا قابل لمسه و من ترجیحا جز با خاله م با کس دیگه ای رفت و امد نمی کنم. چون راحت نیستم
    با خالمم هنیشه نه اما معمولا راحتیم..
    با دوستان هم که چون هم دانشجوییم هم سرکار میریم معمولا روزامون نمیخوره به هم و یا من عذاب وجدان دارم و می خوام خونه باشم که جو خونه گرم باشه..
    یه خواهر بزرگ تر دارم که ازدواج کرده
    خب طبیعتا با مامان صمیمی تره
    همدیگه رو دوست داریم اما دو نقطه مقابل همیم دقیقا!

    اون اقا هم... دو سه سال هردو همو دوست داشتیم و از حس هم بی خبر بودیم. تا اینکه پارسال ایشون بهم ابراز علاقه کردن و از همون اول هم فکر ازدواج بودن
    اما من اصلا امادگی ازدواجو نداشتم و از طرفی تفاوت فرهنگی زیاد داریم..
    دوماه حدودا با هم بودیم بازم نه خیلی صمیمی شاید دوسه روز یه بار پیام میدادیم.
    که بعدش من تصمیممو گرفتم و دیدم این ارتباط راه ب جایی نداره و با تمام سخت بودنش برام با ایشون تقریبا قطع رابطه کردم
    ایشونم از طرف خونوادشون تحت فشار بودن ازدواج کردن...
    دورادور میدونم که راضی نیستن...
    خیلی دلم تنگشه...
    و میدونم اگه بود حالم خیلی بهتر از الان بود..
    ببخشید خیلی صحبت کردم
    پاسخ با نقل و قول

  2. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط **شادی**

  3. ارسال:12#
    **شادی** آواتار ها
    سمیرای عزیز
    عواملی که باعث ایجاد این حالت غمگینی تو شما شدن بخشی مربوط به محیط میشه یعنی بیماری پدرت , کیفیت روابط والدینت و...
    و بخشی هم مربوط به تغییرات منفی خود شما میشن یعنی تغییرات خواب , اشتها , فعالیتهای روزمره , سطح انرژی و...

    روی بخش اول میشه کار کرد و اتفاقا تاثیر زیادی تو بهبود شریط داره اما نیاز به همکاری خواهر بزرگترت و گذروندن چند جلسه مشاوره خانوادگی (حضوری) هست...بهتره در این مورد حتما با خواهرت صحبت کنی...

    و اما بخش دوم که تماما کنترلش تو اختیار شماست مربوط به ذهن و بدنت میشه...
    ارتباط ایندو کاملا متقابل و فشرده ست پس تغییرات خواب و اشتها تو دوام این حالت غمگینی تاثیر زیادی دارن...

    از همینجا شروع کن و برنامه تغذیت رو با میوه (مخصوصا پرتقال و انار) ,سبزیجات , ماهی , بستنی , شربتهای گیاهی (بیدمشک ,گل سرخ ,بهارنارنج و...), شکلات (کاکائو) غنی کن...
    برای خواب راحت و منظم نیاز به خستگی جسمی داری ولی تو حالت غمگینی, بخاطر کم شدن حوصله و انرژی , فعالیت بدنی کاهش پیدا میکنه بنابراین جسم به مرحله خستگی نمیرسه اما ذهن از افکار منفی و تکراری خسته میشه...
    همین میشه که با وجود احساس نیاز به خواب نمیتونی بخوابی یا خوابت انقدر با کیفیت نیست که صبح سرحال و پرانرژی بیدار شی...

    بنابراین یه برنامه ورزشی حتما تو برنامه روزانت قرار بده...
    ورزشی که فقط جنبه تحرک جسمانی نداشته باشه تاحدی جذاب و مفرح باشه مثل شنا , ایروبیک واگه برات مقدور نیست, حداقل پیاده روی تو مسیر محل کار/دانشگاه و منزل داشته باش تا بتونی خواب راحتی داشته باشی...

    ولی انجام این کارها نیاز به انگیزه داره مثل موتوری که نیرو تو شما ایجاد کنه...
    پس درمقابل تمام افکار ناامید کننده ای که سرشار از فال بد و انرژی منفی هستن ,انگیزه ی شادابی و صمیمیت خانوادت رو بخودت یاداوری کن و بگو من نه فقط برای خودم بلکه بخاطر خانوادم و خودم باید جلوی این فکرهای مخرب بایستم و شروع تغییرات رو کلید بزنم...

    اگه هم روی خودت کار کنی و هم با کمک خواهرت یه برنامه ی مشاوره حضوری برای والدینت ترتیب بدی یقین داشته باش که بزودی این جو منفی حاکم تو منزلتون از بین میره...
    ویرایش توسط **شادی** : 2014_02_04 در ساعت 18:37 دلیل: تایپی
    پاسخ با نقل و قول

  4. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط محسن عزیزی,کوثر حبیبی,سمیراا

  5. ارسال:13#
    **شادی** آواتار ها
    در مورد ارتباطت با اون آقا..
    این ارتباط نافرجام بطور حتم میتونه یکی از دلایل تشدید کننده حال الانیت باشه...
    مخصوصا اطلاع یافتن از اینکه از ازدواجش راضی نیست...

    شما تو گذشته با دلایل منطقی خودت رو قانع کردی که ادامه ارتباطتون به صلاح نیست و ارتباط رو قطع کردی...
    وقتی ایشون مجرد بود و هنوز ازدواج نکرده بود گزینه مناسب و مورد تاییدی برای ازدواجت نبود الان برفرض شکست تو زندگیش و طلاق, اگه قرار باشه با هم ارتباط بگیرین با این امتیاز منفی ای که تو کارنامش داره مورد قبول و تایید واقع میشه؟

    پس برای چیزی که امکان خارجی نداره و بیهوده تلقی میشه حال و آیندت رو متاثر نکن...
    همین فکر کردن و شنیدن درباره ناراضی بودنش از زندگیش باعث میشه ذهنت برای لحظاتی درگیر ای کاش ها ,و اما اگرها بشه...

    نه خودت با پرسیدن از اقوام و آشنایان پیگیر احوالش باش و نه تو جواب خبرهایی که ناغافل از گوشه کنار میشنوی واکنش خاصی نشون بده...
    همونطور که با منطق تمومش کردی با منطق هم درمقابل وسوسه های دلتنگی مقابله کن...

    دختر خوب و معتقدی هستی از همین اعتقادات برای فکر نکردن به اون آقا و گذشته کمک بگیر...
    هرموقع شنیدی از زندگیش راضی نیست با دعای خیر و آرزو برای خوشبختیشون واکنش نشون بده تا همونطور که از نظر عقلی خودت رو برای بیهوده بودن اون ارتباط قانع کردی از لحاظ احساسی هم قانع بشی و بطور کامل از دنیای ذهن و قلبت حذفش کنی...
    پاسخ با نقل و قول

  6. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط محسن عزیزی,کوثر حبیبی,سمیراا

  7. ارسال:14#
    با خواهرم بریم مشاوره؟
    میدونم که خواهرم قبول نمیکنه.
    اگه بخواد هم وقتشو نداره.
    جلسه های دکتر فرهنگ رو که ما می ریم اگه پاش بیفته مسخره می کنه وای به اینکه بگم به خاطر مامان بابا بیا بریم مشاوره...
    در مورد تغذیه م چشم. میوه و سبزی بیشتر می خورم و عرقیات هم تهیه می کنم در اولین فرصت
    ورزش هم ... همون پیاده روی گزینه خوبیه که خیلی هم دوس دارم ولی من به خاطر مشکلی که پام داره خیلی نمیتونم پیاده روی کنم، تا جایی که بتونم چشم حتما..
    اینکه بخوام به خودم انگیزه بدم.....
    میدونبن من حس می کنم هذچقدم به خودم انرژی بدم ظاهریه تا اینکه بخوام از عمق دلم این حسو داشته باشم...
    ظاهر سازیم که به جز این دوره تا جایی که تونستم انجام دادم... چه فایده داشت برای بهبهود حالم؟ جز اینکه باعث شد بیشتر از خودم دور بشم؟
    حس می کنم بس که کسی حرفمو نمی فهمه گوشه گیر شدم... درست مثل چندسال پیش. با این تفاوت که اون موقع به خاطر بحران بلوغ بود و الان .... نمیدونم چرا..
    من واقعا حس تنهایی می کنم...
    با دو تا دوستام هم که می تونم حرف بزنم، انقدر خودشون الان درگیر هستن که بی انصافیه بخوام باری روی دوششون باشم.. ولی به جاش خیلی بی اعصاب شدم! اینو دوستام حتی از پشت پیامک هم حس می کنند!
    حس می کنم که بابام می ره سرکار و میاد و واقعا داره روزمرگی می کنه... هر روزش مثل قبل... بی قراری و کلافگی شو حس می کنم... شاید اشتباه باشه ولی حس می کنم توی بحران " انسجام در برابر ناامیدی " که اریکسون می گه داره شکست می خوره... نمیدونم منظورمو چجوری برسونم..
    من واقعا خسته شدم.... و وقتی مشکلات دوستامو می شنوم و می بینم که چقدر اذیت می شن و نمی تونم براشون کاری کنم اذیتم می کنه...
    حس می کنم خودم توی گذشته م جا موندم. بین اونهمه خاطره های تلخی که توی بحران بلوغم تجربه کردم...
    من شاید الان خیلی مساله حادی نداشته باشم... شاید خیلیا از دور ارزو می کنن جای من باشن... ولی من دیگه خسته شدم (
    از تنهایی... از اینهمه تفاوت... از چیزای کوچیک... از اینکه دلم می خواست مثل بقیه یه بار دسته جمعی با خانواده بریم مشهد. بریم مکه. از اینکه مثلا دلم می خواد برم کربلا اما حتی نمی تونم به زبون بیارم. از اینکه جسارتشو ندارم.
    از اینکه دلم چادر می خواد و نمیتونم. طاقت جرف شنیدن ندارم دیگه. از اینکه درگیرم. بین زمین و اسمون معلقم و خدا رو خیلی گم کردم. دلم میخواد مثل راهنمایی و دبیرستانم یکی بود که می تونست حال معنوی مو بهتر کنه. اما تنها موندم. واقعا تنها موندم.
    از اینکه به خودم بی توجهم. سردرد می گیرم. میرم دکتر میگه عصبیه. از اینکه مثل ادمایی که سیگارشون ازشون جدا نمیشه منم قرص پرانولم باید همراهم باشه. که با کوچکترین چیزی تپش قلب می گیرم. دکتر میگه مشکلت جوونیه. از خیلی چیزا..
    من فقط دلم میخواست یکی بود مثل خودم... حالمو می فهمید. نه اینکه روز به روز بیشتر به ادما بی اعتماد بشم..
    روز به روز بی تفاوت تر بشم.
    وقت مشاور میگیرم و نمیرم... خیلی خوشجالم که اینجا هست.
    ببخشید که خیلی پرحرفی کردم... غمگین نوشتم. معذزت..
    پاسخ با نقل و قول

  8. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط **شادی**

  9. ارسال:15#
    اون اقا...
    این روزا دائم از خودم می پرسم چرا؟ چرا خدا نخواست که مال هم باشیم؟ می شنوم که اون هنوزم فکر منه. منم همینطور...
    از طرفی به خودم می گم چقد پست شدم که به یه مرد متاهل فکر می کنم.. از طرفی نمیتونم از یادش غافل شم. یادش همش همراهمه.
    چند روز پیش یه عکس ازش دیدم... به فاصله ی چند ماه، اندازه چدسال پیر شده بود... یکم مقصر می دونم خودمو..شاید بد رفتم از پیشش..یهویی رفتم...
    طی چندباری که همو دیدیم فقط یه بارش دوتایی بودیم. تموم اون مدت حس فوق العاده ای داشتم که هنوزم بعد از یه سال و نیم از یادم نمیره. کنارش اروم بودم. واقعا اروم بودم.
    اره منطقی نبود.... ولی دلم چی؟..
    گاهی با خودم می گم اگه الان دوباره قرار بود تصمیم بگیرم، موندنشو انتخاب می کردم.. چون می دونم چی قراره بکشم...
    حس می کنم هرکس دیگه ای هم که بعدا تو زندگیم بیاد نمیتونه جای اونو بگیره و همش می شه مقایسه..
    حدودا یه ماه پیش حرف یه خواستگار جدی مطرح شد. من فقط اومدم اتاق و گریه کردم. درحالی که همون مورد رو حداقل چند بار در هفته برام تکرار می کنن و حتی صدام می کنن عروس گلم!
    اگه اون بود .... حال من شاید خیلی بهتر از الان بود..خیلی..
    بازم ببخشید بابت پر حرفیم..... و ممنون که وقت می ذارین....
    چقدر خوبه که حداقل حرفامو می تونم اینجا بنویسم..
    پاسخ با نقل و قول

  10. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط **شادی**

  11. ارسال:16#
    **شادی** آواتار ها
    سمیرای عزیزم
    علت اینکه با وجود انگیزه داشتن, بازهم ناامید و مایوسی اینه که انتظاری که از خودت داری با توانایی که داری همخوان نیست...

    مشکلات خانوادگیتون چه عمیق و پیچیده باشن و چه ساده و سطحی باشن, حل تمام اونها از توان شما خارجه و شما بدون در نظر گرفتن این موضوع, خودت رو مسئول ترمیم تمام این مشکلات میدونی...
    انتظاری که از خودت داری شاد و خوشبخت کردن و گره گشایی از تک تک افراد خانوادتون هست در صورتیکه این کار بتنهایی از عهده ی شما برنمیاد بنابراین تلاشی که میکنی نتیجه دلخواه رو نمیده و احساس یاس و درماندگی میکنی...

    خانواده شما الان دارای 4عضو هست برای خوشبختی و نشاط خانوادگی, هرکدوم از این اعضا باید تو جایگاه خودش تلاش کنه تا اینکه مجموع این تلاشها ختم بشه به خوشی و خوشبختی خانواده...
    اما پدر خانواده به راه خودش , مادر خانواده به راه خودش , خواهر بزرگتر به راه خودش و تو این بین فرزند نوجوان و ناپخته ی خانواده تمام مسئولیتها رو متوجه خودش بدونه نتیجه میشه این که زیر فشار چنین مسئولیت سنگینی احساس درماندگی و استیصال میکنه...

    از طرفی بی توجه بودن و بی تفاوتی نسبت به مشکلات خانوادگیتون درست نیست و احساس مسئولیت پذیری شما واقعا قابل تحسینه...
    پس برای اینکه این احساس مسئولیت پذیریت به بار بشینه فقط نیاز به مدیریت داری...
    یعنی:
    یه حد و مرزی برای وظایف و مسئولیتهات تعیین کنی و بیشتر از اون مرز, از خودت توقع و انتظاری نداشته باشی و ایمان داشته باشی که اگه در حد وظایفت خوب ظاهر بشی دِینت رو به خانواده ادا کردی و بسهم خودت گامی رو که باید تو این راه برمیداشتی برداشتی...
    پاسخ با نقل و قول

  12. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط سمیراا

  13. ارسال:17#
    **شادی** آواتار ها
    بنابراین ازت میخوام خوب رو این موضوع فکر کنی ببینی نه بعنوان مسئول و سرپرست امور خانواده, بلکه بعنوان فرزند 19ساله و دانشجوی خانوادتون ,چه وظایفی بعهدت هست؟
    یه راهنمایی این میتونه باشه که این وظایف رو کسی دیگه نمیتونه بجای شما انجام بده و درصورت قصور دردسر و مشکلات جدیدی به مشکلات خانواده اضافه کردی...

    مثال میزنم:
    حفظ سلامتی کاریه که هیچکس نمیتونه بجای شما انجامش بده...کسی نمیتونه جای شما غذا بخوره , ورزش کنه , بخوابه , مراقب بهداشت روانش باشه و... ودرصورتیکه تو این موارد کوتاهی کنی و مشکلی برای سلامتیت بوجود بیاد مثلا دچار اختلالات گوارشی بشی , خانوادت علاوه بر مشکلات موجود , باید هزینه درمان بیماری شما رو هم متحمل بشن.(منظور از هزینه فقط بحث مالی نیست)

    نگران نباش که با پیش گرفتن این روند شما یه فرد خودخواه محسوب میشی که تو اوج مشکلات خانوادش فقط به فکر خودشه!نه, این کار شما در وهله اول به نفع خودت و در وهله بعدی به نفع خانوادته...
    در واقع اگه هرکدوم از اعضای خانواده به این بینش برسن و در حد خودشون گوشه کار رو بگیرن نتیجه میشه همون خوشبختی و شادی که شما آرزوش رو داری...برای همین بود که پیشنهاد دادم به کمک خواهرت یه جلسه مشاوره برای والدینت ترتیب بدین...

    درباره این وظایف خوب فکر کن و نتیجش رو برامون بنویس...
    پاسخ با نقل و قول

  14. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط سمیراا

  15. ارسال:18#
    شادی جونم شما درست میگین.. من زیادی از خودم انتظار دارم....
    همیشه غصه می خوردم که من غم عزیزترینامو می بینم و کاری نمی تونم براشون بکنم جز اینکه خودمو سازگار کنم و البته هیچوقت نتونستم خودمو سازگار کنم.... همیشه تحمل کردم فقط.
    بله درست می گین حفظ سلامتیم می تونه کمک باشه...
    واقعیتش دیگه نمیدونم باید چیکار کنم... این روزا هرکی منو میبینه می پرسه چته. حتی مامانم.
    بی قرارم و هیچی نمیتونه خوشحالم کنه.
    از شروع ترم جدید تا حالا دانشگاه نرفتم.
    چیکار کنم؟ دیگه حوصله تجزیه تحلیلم ندارم...
    پاسخ با نقل و قول

  16. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط **شادی**

  17. ارسال:19#
    شادی جون کجایی؟
    پاسخ با نقل و قول

  18. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط **شادی**

  19. ارسال:20#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط سمیراا نمایش پست ها
    چیکار کنم؟ دیگه حوصله تجزیه تحلیلم ندارم...
    سمیرا جان پاسخ این سوال تو پست قبلی بود همونطور که خودت هم اشاره کردی انتظار بیش از حدی که از خودت داری این وضعیت فعلی رو رقم زده...
    خیلی خصلت پسندیده ایه که در قبال خانواده و مشکلات خانوادگیتون احساس مسئولیت میکنی دلسوزو دوستدار خانوادت هستی اما هرچیزی که از حالت اعتدال خارج شه و حالت تفریط و افراط بگیره مشکل ساز میشه...

    از اینکه نمیتونی کاری برای خانوادت انجام بدی غصه میخوری اما تمام شبانه روز روهم که به غصه بگذرونی کمکی به حل مشکلات نکردی و حتی ممکنه با آسیب زدن به سلامتی یا تحصیلت مشکل جدیدی هم برای خانواده بوجود بیاری...

    غصه, بخش عاطفیه حل مشکلاتتون هست و با تاسف و غصه نشون دادی که بی تفاوت نیستی و همرنگ و همدرد خانوادت هستی اما فقط با همدردی کاری از پیش نمیره باید اقداماتی هم صورت بگیره و صدالبته این اقدامات باید با تواناییت همخوان و قابل اجرا باشه در غیر این صورت یه ناراحتی دیگه از بابت شکست خوردن تو این زمینه برات بوجود میاد...

    زمانهای قدیم یه نفرهمزمان میتونست طبیب باشه فیلسوف باشه منجم باشه مورخ باشه و... ولی با گذشت زمان که علوم گسترده تر و تخصصی تر شدن یادگیری تمام اونها توسط یه نفر امکان پذیر نشد بنابراین برای آسایش و آرامش بیشتر سعی میشه طبق ضرب المثل همه چیز را همگان دانند, تو هر زمینه ای از کاردان خودش استفاده بشه...

    تصور کن اگه قرار بود هم مکانیک ماشینت باشی هم خیاط لباست باشی هم پزشک دردهات باشی هم مورخ تاریخ سرزمینت باشی هم منجم باشی وضعیت به چه صورتی میشد؟فرصت میکردی توانایی داشتی تو تمام این زمینه ها متخصص باشی؟اما این تقسیم مسئولیتها باعث شده این علوم بصورت تخصصی بین همه مردم تقسیم بشه و هرکس تو هرزمینه ای که نیاز به کمک داره از متخصصش استفاده کنه...

    الان تو زندگی شما اصلاح رابطه والدینت خیلی تو پایان گرفتن این بحران فعلی موثر واقع میشه اما انتظار اینکه این اصلاح بتنهایی توسط شما انجام بگیره خیلی غیر واقع بینانست و نتیجش میشه همین احساس یاس و درماندگی که داری...
    پس اینجا هم باید از اهل فنش کمک گرفت یه مشاور خانواده مجرب میتونه بصورت حرفه ای تو این زمینه کمک کننده باشه...

    این اصلاح روابط به عهده یه مشاور هستش اما وظیفه ای که تو این راه میتونه بعهده شما باشه چیه؟ زمینه چینی و ترغیب والدینت برای مراجعه به مشاوره...
    با هرکدوم از والدینت که راحتری در این مورد صحبت کن وحتی اگه امکان مراجعه هردوشون هم نباشه و یکی از طرفین برای مثال پدرت راضی به همکاری نباشه و فقط مادرت مراجعه کنه باز هم میتونه خیلی مفید و تاثیر گذار باشه فقط از نظر زمانی و راحتی تغییرات یه تفاوتی خواهد داشت اما بهرحال نتیجش بسیار بهتر از وضعیت فعلی میشه...

    البته بهتره اول با پرس و جو یه مشاور مجرب تو محل زندگیتون پیدا کنی و دست پُر درباره مراجعه به مشاور با والدینت صحبت کنی...
    مطمئنا با انجام اینکار میتونی از احساس سبکی و آسودگی که در پی واقع بینانه شدن مسئولیتهات بوجود میاد به آرامش برسی...
    پاسخ با نقل و قول

  20. حس میکنم دارم افسرده میشم  سپاس شده توسط سمیراا

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •