نگاهی روانشناختی به شعر«چشمه دختران» احمد عزیزی

تا شمیم شاپرک در پونه‌ها
سودابه امینی
چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۲



قریحه «احمد عزیزی» را باید قریحه باران برای باریدن تماشا دانست. در تصویرهایی که بی امان و توامانند. در کوزه و چشمه و کوهستان، رنگانگ در دیدن و ادراک و احساس ریختن پروانه در بیشه روح. نگارنده در نگاهی به شعر«چشمه دختران» احمد عزیزی، سعی دارد تا آیینه ای برای پژواک تصویرهای این شعر بگذارد و مخاطب را با نمای نزدیک تصاویر این شعر آشنا کند. هرچند نقد روان شناسانه ادبی در نقد ادبیات معاصر در ایران چندان جدی گرفته نشده است، اما این دریچه کوچک در آن سوی قاب های خودش بر تمام هستی انسانی سیطره دارد و هم از اینروست که در این نقد، من از روح، از آتش و از خاکستر خواهم گفت:


باز دستی در وجودم زنگ زد ر یک نفر آمد دلم را رنگ زدر باز گل در دیدگانم می رود ر باز شبنم بر زبانم می رود ر یک نفر آمد دلم را باز کرد ر روح من را محو چشم انداز کردر آمد و بر دامن من دانه ریخت ر در نگاهم بیشه ای پروانه ریخت ر گفت باید صورتی باشد تنمر گل کند داوودی پیراهنم ر دور پیچک های دستم نرده زد ر گونه های گریه ام را پرده زد ر گفت باید چشم تو آبی شود ر آفتابت زود مهتابی شود ر بی‌وضو هرگز نباشی در شراب ر بی تبسم برنگردی از کتاب موضوع هنر و به ویژه شعر، هستی شناسی است و هستی شناسی بدون سرکشی به زوایای مختلف هستی و دایره وجود امکان وقوع و بروز در هنر را پیدا نمی کند. فانتزی، خیال پردازی و رؤیا گاه ابزار هنرمند است و گاه مسیر راه. فانتزی برای هنرمند امکان جستجوی جهان درون وجهان بیرون را فراهم می نماید. از همین مسیر است که هنرمند تماشایی خاص پیدا می کند و به شیوه ای خاص با عالم و در عالم به گفت و گو می پردازد.

رؤیا

بسیاری از رؤیاها همۀ تلاش ها را در بازسازی حتی اندکی پس از بیداری خنثی می کنند . بقیه نیز با حالتی تردیدآمیز به یاد می مانند و شمار اندکی واقعاً متمایز وباز سازی شونده باقی می مانند. این رفتار ویژه را می توان با ملاحظه عناصرگوناگون ترکیب شده در یک رؤیا توجیه کرد. ترکیب آرا در رؤیا ضرورتاً خیال گونه و وهم انگیز است. این آرا به شکل زنجیره ای به یکدیگر متصل اند. زنجیره ای که قاعدتاً با واقع پنداری کاملاً بیگانه است و تضاد شگرفی با زنجیره منطقی عقاید دارد، به طوری که ما آن را ویژگی متمایز فرآیندهای آگاهانه ذهنی می پنداریم. به خاطر همین ویژگی است که صفت عامیانه بی معنی را به رؤیا ها می دهند.


شعر احمد عزیزی در لایه اول خود گونه ای از روایت رؤیاست. رؤیایی پر تصویر ونفس گیر که گاه مجال رمزگشایی به خواننده نمی دهد. در باز خوانی و بازآفرینی تصاویر شعر که گاه بسیار بی منطق و مشوش اند، خواننده دچار تشویش و پریشانی می شود و در برخی موارد به دلیل عدم ارتباط عمودی و افقی بین مصراع ها نشانه ها را گم می کند.


حس خواننده شعر احمد عزیزی در مرتبه اول مواجهه با شعر حس کسی است که از خوابی پر تصویر بیدار شده است. به همان اندازه گیج وگنگ. مرور دوباره تصاویر شعر اگرچه برایش لذت بخش است، او را با تفکر منطقی یا بهتر بگوییم اندیشه ای روشن مواجه نمی کند. نوعی خلسه و رها شدگی رؤیا در شعر موج می زند و خواننده را هم دچار می نماید.


به نظر می رسد این شعربا درونه آشکار رؤیا همخوانی دارد. اگرچه در قسمت هایی از شعر «چشمه دختران» با درونه پنهان رؤیا نیز روبه رو می شویم.


فانتزی(Fantasy)


یونگ درنظام روان شناسی تحلیلی خود بر این نکته تأکید می کند که مقایسه رؤیا- بن مایه های نمونه با بن مایه‌های اساطیری ما را به این اعتقاد رهنمون می گردد که رؤیا اندیشی باید به گونه ای بررسی شود که از نظرگاه تکامل نوعی، شیوه کهن تری از تفکر به شمار می رود .


تکامل نوعی


روح:


در لایه های پنهان شعر احمد عزیزی اما با موضوع روح و پیچیدگی های آن نیز مواجه می شویم. روح زنجیره ای از تصاویر در گسترده ترین مفهوم آن است، اما مجموعه ای از مجاورت ها و توالی های تصادفی نیست. روح ساختاری هدایت شده و به نوعی بینش تصویری از فعالیت های منطقی و هدایت شده است.


همان گونه که ماده بدن آماده نیاز به روان دارد تا زندگی جریان یابد،روح نیز به انگاشتن بدن زنده نیازمند است تا به تصاویرش جان بخشد. شاعر در شعر، جهان های گوناگونی را می آفریند. تولد ها و مرگ ها زوایای تازه ای از روح را پیش چشم می گذارند. شگفت این که کشف این زوایا برای شاعر نیز تازه و بکر است و او را غافلگیر می کند. گویا این شاعر نیست که راز های تازه هستی را درمی یابد؛ فرد تازه ای است که میان شاعر و جهان ماوراء واسطه می شود.


یک نفر آمد دلم را باز کرد
روح من را محو چشم انداز کرد


این لحظه، لحظه ناگهان است. لحظه ای که اگر شاعر آن را صید نکند و به کلمه تبدیل ننماید، از دست خواهد شد. در هنگامه تماشا وسرایش، تمام نیروهای وجودی شاعر گرد هم می آیند تا روح با تمام انگاره های معنایی خود توسط شاعر ادراک شده و بدل به شعر شود:


گوش کن طفلی به سوی ماه رفت

یک نفر انگار در من راه رفت
این تکان های جنین دیگری است

این طلوع آتشین دیگری است


در شعر، روح یک بار دیگر باز آفریده می شود. جهان‌هایی ماورایی که آدمی در «خود آگاه» از آنها گذشته، به

«نا خود آگاه» ورود پیدا می‌کند و روح قدرت شگفت انگیز خود را به رخ می کشد:


این که نقاش مزامیری منم
این که صراف اساطیری منم
این که من فرعون شهر بابلم
این که من نمرود عصر بیدلم


شاعران درونگرا ضمن تماشای جهان درون؛ اسطوره‌های شخصی خود را می سازند. اسطوره ها پیش از هر چیز، تجلیات روانی و نمود جوهر روح هستند. گاه من شاعر به جای اسطوره در شعر می نشیند:


خوش به حال ساکنان ناز من
خوش به حال مردم آواز من
من ازل را خوشه دادم از ابد
من نمودم بیکران ها را رصد
نقره پاش دشت خوابستان منم
آبشار آفتاب ستان منم


شاعر به دلیل درک وسیع از هستی، انسان باستانی یی را که در عمق لایه های وجود او سکنی دارد، دریافته و در شعر به تماشای او می نشید . احمد عزیزی با عبور از لایه های اول وجود به لایه های باستانی هستی سر می کشد:


من همان برقم که روی طور بود رمن همان رعدم که در تنبور بود رمن تبر زین زمان نادرمرمن پر از کشکول عبدالقادرمرمن شهابم در عمیق لاجورد رمن صدای سهره‌ام در سهرورد …


نشانه هـــایی که عزیزی در شعر باز نمایی می کند، نشانه های آشنایند. مخاطب در مصراع های فوق با پیشینه تاریخی طور وتنبور ونادر و عبدالقادر و سهرورد آشناست. امادر برخی ابیات نشانه ها شخصی تر می شوند:


یک شب آمد مست مست از راه خواب ربا لبانی عور در شط شراب راندکی برآه من آغوش شد ربر لبانم لحظه‌ای خاموش شدر بعد خون خلسه ام را سر کشید ر ناگهان از عمق جانم پر کشید ر ماند اما بر سر من چتر اور در تن من قطره ای از عطر او …
روح همان قدر معما در بر دارد که کیهان با سیستم‌های کیهانی اش و در برابر نمایش والای آن فقط شعور فاقد تخیل می تواند به نابسندگی خود اعتراف کند.


جاودانگی روح، روح را فراسوی فساد و تباهی انسان جسمانی قرار می دهد و آن را در کیفیتی فراطبیعی سهیم می‌کند و بدین سان از بسیاری جهات و در معنا از انسان آگاه و فانی پیشی می گیرد.


میل به آفرینش در انسان خلاق وهنرمند با تمایل به دمیدن روح در اثر هنری همراه است. در هنرمند این نیاز به آفرینش متناسب با توانایی روح و تجربیات شخصی وقوع می یابد و حاصل عملکرد سطوح عالی خودآگاه و ناخودآگاه است. این میل به وسعت بخشی روح است که باعث آفرینش می گردد. آن گونه که ژاک دریدا می گوید:«روح مضاعف شدن خود است.» چیزها در مضاعف شدن خود، در نعم البدل خود باز می تابند؛ بسط می یابند و قابل تشخیص تر می شوند.


از این زاویه دید، حلول روح در کلمات، جهان های تازه‌ای می سازد.هنرمند قسمت هایی از روح خود را به اثر هنری‌اش می بخشد و این بخشندگی باعث کاهش و فرسودگی روح نمی شود، بلکه آن را قدرتمند تر می سازد. در این هنگام است که شاعر کسانی را که توان دریافت پیام‌های روح را ندارند کور می پندارد:


من نمی دانم چرا این کورها ر برنمی دارند از این نورها ر سنگ دارد قلب شان در کار منر چشم شان تنگ است در دیدار من ر پس چرا در تابش ظهر ظهور ر بر نمی خیزند اینان از قبور ر می گریزند از طنین نام منر بیم دارند از جنین نام من ر لحظه ای تب می کند تعریف شانر می شود وا تکمۀ توصیف شان.


در نهایت، کسانی که درک عمیق از هنر و ظهور و تجلی مدام روح ندارند، در مقابل آفرینش تازه روح تسلیم می شوند و خود را در مقابل عظمت روح هنرمند گم می‌کنند. همچون کیمیاگران گذشته که به حقیقت روح نزدیک تر بودند و می‌کوشیدند روح پر حرارت عناصر شیمیایی را آزاد کنند. شاعر نیز با آزاد سازی قسمتی از روح در اشعار خود به کیمیاگری می پردازد:
من نوازش های نقش کاشی امر من شمیم بیشۀ نقاشی‌امر من قناتم زیر نیت های تان ر من قنوتم در تحیت‌هایتان ر من سلونی می نویسم روی بادر من سبد می سازم از برگ سوادر نیست باکم هیچ از قحط کرم ر می خورم یک لقمه نون والقلمر من بطی هستم که در شط شرابر رفته ام در سایۀ موجی به خواب ر من زبان گنجشک شهر زنبقم ر من غزال محض دشت مطلقم ر من تقاضا کرده ام تجرید را ر من تماشا کرده ام تعمید را…


سایه:


درشعر چشمه دختران با سایه نیز مواجه می شویم. احمد عزیزی در بیست و چند بیت اول شعر به توصیف شخصی می پردازد که نگارنده او را با سایه در نظرگاه یونگ منطبق می بیند. سایه قسمت«ست» شخصیت است. مجموعه تمام عناصر شخصی و جمعی است که به علت ناسازگاری با حالت آگاهانه انتخابی در زندگی بروز نمی کند و به همین سبب با پاره شخصیت خودمختار همراه با تمایلات مخالف در ناخودآگاه درهم می آمیزد. سایه در شعر امکان ظهور پیدا می کند؛ چرا که شاعر ناخودآگاه خود را با هر آنچه با آن درآمیخته بیان می دارد:


… یک شب آمد مست مست از راه خواب ر با لبانی عور درشط شرابر درنگاهش اضطراب نیل ها ر روی چشمش توری تمثیل هار اندکی بر آه من آغوش شدر برلبانم لحظه‌ای خاموش شدر بعد خون خلسه ام را سرکشیدر ناگهان از عمق جانم پرکشیدر ماند اما برسر من چتر او ر درتن من قطره ای از عطر اور رفت و با شمشیر خود نازم نکردر رفت و از زنجیر خود بازم نکرد ر در خیالش زخم من واماند و رفتر خنجرش در سینه ام جا ماند و رفت ر خسته ام ای خواب خاموشی بیا ر مردم ای فوج فراموشی بیا …


انگاره:


انگاره ها که دریافت های روح اند، معرف نیروهایی هستند که در برابر آنان هر منطق و هر اخلاقی ناتوان و حتی فاقد عملکرد است. حقیقت این است که انسان می پندارد خود آفریننده انگاره هاست؛اما در واقعیت انگاره ها هستند که او را می آفرینند. به گونه ای که غالباً بدون این که خود بداند، تنها سخنگوی انگاره هاست.


انگاره های بنیادین


انگاره های بنیادین، نیروهای حیات روانی هستند که توجهی جدی را می طلبند، چون اعتبار خود را به شگفت‌آور‌ترین شیوه ممکن به رخ می کشند. آنان همیشه حامی و نجات دهنده بوده اند ونقض و نادیده انگاشتن آنها برای روح خطرآفرین خواهد بود. انگاره ها در واقع می توانند ایجاد کننده همیشه حاضر اختلالات عصبی و حتی روانی باشند و رفتاری دقیقاً مشابه رفتار اعضای بدن ویا سیستم‌های حیاتی داشته باشند که مورد مسامحه و عدم مراقبت قرار گرفته‌اند.


آنچه که روح از نظر روانشناسی می آفریند، تصاویری هستند که منطق به طور کلی آنان را بدون ارزش می داند. این گونه تصاویر در واقع بی ارزشند، زیرا نمی توان با موفقیتی فوری از آنان در جهان عینی استفاده کرد و نخستین امکان استفاده از آنان هنر است؛ البته اگر دارای این ابزار بیانی باشیم. و در نــهایت ایــن که هر شاعری با توجه به انگاره ها و انگاره های بنیادین خاص خود وارد دنیای شعر می شود:


کی پرد افسانه ای بی مرغ منربی گز خوشمزۀ سیمرغ منر….
یاد دارم تاجران روم را ر می شناسم مردم هیهوم را ر بوته های زارع چینی منم ر ظرف زن های فلسطینی منم ر من پرم از لعل ویاقوت وعقیق ر من پرم از زیور آلات عتیق ر از طنین قرن ها پیش از مغاک ر از پرستش گاه های زیر خاک ر از شراب ساربانان عرب ر از گل رقاصه های نیمه شب ر …


روح دارای وجودی زنده است. روح یعنی وجودی زنده در انسان که از خود زندگی می گیرد سبب زندگی می شود. به این خاطر خداوند درون نفس زنده اش دمید تا او بتواند زندگی کند. روح افسون کننده است وبا حیله و بازی و توهم فعالیت های ماده را که خواهان زندگی نیستند، به زندگی سوق می دهد.


روح، جهان غیر قابل تصوری را برای ما خلق می کند. در شعر، این شاعر است که به بازخوانی و باز آفرینی روح – در صورتی تازه – می پردازد. روح، شعبده گر است؛اسطوره می آفریند؛اسطوره می شود؛به نشانه و نماد بدل می شود؛در کلمه(زبان) حلول می کند؛حیات مستقل می یابد و به حیات مستقل خود ادامه می دهد.حتی اگر آفریدگارش به خوابی چند ساله فرو رود، او با نشاط به حرکت و حیات خود ادامه می دهد:


من پرم از لعل و یاقوت وعتیقر من پرم از زیور آلات عقیقر….راز زنان تیره بخت رو سپید ر از سرود دختران ناامیدر دختران خواب در دشت رمه ر دختران آب های زمزمه ر دختران دره ها و زوزه ها ر دختران چشمه ها و کوزه ها ر دختران سرخ روی سوگوار ر دختران لاله پوش داغدار ر….ردختران جلگۀ اسب سپید ر دختران تیرۀ گرد آفرید…
در شعر«چشمه دختران» با انبوهی از نمادها ونشانه ها مواجه می شویم.


نشانه هایی که به کهن الگوها طعنه می زنند. شاعر وارد لایه های باستانی وجود شده و می سراید. چینش نمادها در کنار یکدیگر بنا به سلیقه شاعر اتفاق افتاده. حجم انبوه تصاویر به شاعر اجازه نمی دهد که گونه ای از روایت را انتخاب کرده و به کار گیرد. او به اشارتی گذرا، آن هم تصویری، بسنده کرده و به سراغ پردازش مضمون در بیت بعد رفته است.


آنیما


احمد عزیزی دربیست و چهار بیت پایانی شعر یکصد و هفت بیتی چشمه دختران؛ آنیما را می سراید. و نکتۀ قابل تأمل این که آنیما نیز در نگاه شاعر در صورت های متعدد ومتنوعی ظاهر می شود:
دختر- طبیعت :… دختران آب های زمزمه ردختران ماهی تنگ شراب… ر دختران آشیان های عقاب ر…
دختر – تاریخ : دختران مجلس ختم یزید ردختران گریه بر قبر شهید ر…
دختر – جامعه: دختران خانه های منکراتردختران کوچه های خاطرات ردختران لحظه باف وقت دزدر دختران خسته دوز دستمزد
دختران آگهی های سواد ردختران روی چای شهرزاد…ردختران بافه های کار و رنج …
دختر – خویشتن :…دختران قیمت مقطوع تن ردختران بردۀ شهر بدن…ردختران نوجوان ساقدوشردختران …


خود ( self)


راوی در شعر چشمۀ دختران« خود» یا کهن نمونه مرکزی است وتمامیت شخصیت شاعر را در بر دارد؛ چنان که از من خود – آگاه برتر است و ضمیر خود آگاه و ناخودآگاه را دربرمی گیرد.

من بتی هستم که در شط شراب ر رفته ام در سایۀ موجی به خواب ر…
شعر پاسخی است به مطالبات روح از جهان آفرینش. در هنگام سرایش این شخص شاعر است که آن را به عرصه وجود می آورد، اما به محض این که پا به عرصه هستی می گذارد(به ذهن و زندگی مخاطب ورود پیدا می کند) به انگاره ای هستی شناسانه بدل می‌شود که در مالکیت نوع بشر خواهد بود. مثل لوحی که هستی انسان بر آن نگاشته شده است.
احمد عزیزی در اغلب اشعار خود از جمله«چشمه دختران» شاعری درون گرا ست. اگر شاعر برون گرا با استفاده از تجارب، دانش اجتماعی وتاریخی خود به سرایش می‌پردازد؛ شاعر درونگرا با توجه به مفاهیم بنیادی متافیزیک در حوزه هستی شناسی به شعر می پردازد.


نکته مهم این که هرگز نمی توان بدون مراجعه به سروده شاعری او را درونگرا یا برون گرا فرض کرد. این درون مایه شعر است که به ما می گوید شاعرش برون گراست یا درون‌گرا. شاعری که دریک شعر برون گراست، ممکن است در سروده ای دیگر درون گرا باشد. به هر حال مضمون شناسی روح می تواند موضوع کار شاعرانی باشد که نسبت به ذات هستی پرسش های جدی وپایان ناپذیر دارند.
شعر احمد عزیزی مثل بسیاری از شعرهای مشرق زمینیان سرشار از نماد است. این نماد ها؛ رمز ها و راز های ناگشوده‌ای را با خود دارند که نوع تماشای شرقی را می نمایانند. نمادهای مرموز، زیبا و پر رمز و رازی که انسان باستانی مشرق زمین را روایت می کنند.


من پر از اسلیمی و معماری ام ر من پر از تذهیب و خاتم کاری ام ر من حریر روی ملموسیتم ر من حصیر زیر محسوسیتمر من همان موجم که سینا را گرفت ر من همان ابرم که عیسی را گرفت ر من عبور باد از بابونه ام ر من شمیم شاپرک در پونه ام ر من همان برقم که روی طور بود ر من همان رعدم که در تنبور بودر من تبرزین زمان نادرم ر من پر از کشکول عبدالقادرم …
آنچه در شعر عزیزی خودنمایی می کند، این است که او ضمن گریز از روایت و داستان گویی با استفاده از تکنیک تداعی معانی، نمادها ونشانه ها در حوزه تفرد و نیز ناخودآگاه را پیش چشم مخاطب می نهد.
به این ترتیب، ضمن بازخوانی تصاویر و نمادهای شعر احمد عزیزی، می توان با گوته هم عقیده بود که می گوید:«هرچه برون است درون نیز هست.» مصراع معروف«صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی » نیز اشاره به همین معنا دارد.


ـــــــــــــــــــ
پاورقی:
روح: Revenant
انگاره(Imago):اصطلاحی یونگی که تصویر ذهنی ناخودآگاه و آرمانی یک شخص کلیدی در زندگی هر کس دلالت دارد.
نظام روانشناسی تحلیلی یونگ(Analytic psychology): مشخصاتش بررسی ناخودآگاه جمعی یا روان عینی، یا کهن نمونه وعقده است.
تداعی(association): رابطه بین عقاید واحساسات.تداعی معانی؛ارتباط تصورات و ادراکات.
برون گرایی(Extraversion):حالتی که مشخصه اش تمرکز علاقه و توجه به موضوعات خارجی است.
درون گرایی(Introversion): حالتی که مشخصه آن جهت گیری در زندگی به واسطه محتویات یا درونه های ذهنی روانی است.
درونه آشکار(Manifest content):آن بخش از رؤیا یا خیال که شخص به یاد می آورد و گزارش می کند.درونه آشکار یک رؤیا، بیانی نمادین از درونۀ پنهان رؤیاست.
درونۀ پنهان(Latent content):معنی پنهان یا ناخودآگاه تجلیات نمادین؛ به ویژه در خیال پروری ها و رؤیاها.
Archetype: اصطلاح یونگ برای نمادهایی که توسط افراد به کار می رود تا تجربه جمعی نژاد انسان را بیان کنند. کهن نمونه؛صورت مثالی؛ صورت ازلی.
آنیما(anima)و آنیموس: در مکتب روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ به بخش ناهشیار یا خودِ درونیِ راستینِ هر فرد گفته می‌شود که در مقابل نقاب یا نمود برونی شخصیت قرار می‌گیرد.
آنیما در ضمیر ناهشیار مرد به صورت یک شخصیت درونی زنانه جلوه‌گرمی‌شود و آنیموس در ضمیر ناهشیار زن به صورت یک شخصیت درونی مردانه پدیدار می‌شود.


ــــــــــــــــــــــ
منابع:
۱ــ عزیزی احمد،خواب میخک ،تهران ،تکا ، ۱۳۸۸
۲ــ دریدا، ژاک ، درباره روح ، ترجمه ایرج قانونی، تهران ثالث،۱۳۹۰
۳ــ یونگ ، کارل گوستاو، رؤیاها، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور،تهران ،قطره ۱۳۸۹
۴ــ یونگ ،کارل گوستاو،روح وزندگی ،ترجمه لطیف صدقیانی تهران ،جامی ۱۳۸۷

منبع