1- پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید : خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد ......
چه کفش های قشنگی دارید !

زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده ....دوست داشتی جای من بودی؟؟

پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه!

ولی دوست داشتم جای برادرت بودم! تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم...


2- اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید، او شادمانه میخندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید.

چه خوب است که با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنیم!


3- کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود...

مرد مغروری به او رسید و با تکبر گفت:

بکار بکار که هر چه بکاری ما میخوریم.

کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت:

دارم یونجه میکارم!!!