تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:3rentipiti
آخرین ارسال:راهله
پاسخ ها 50

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام...من از دوران کودکی وسواس فکری داشتم و تا به حال که 21 ساله هستم این حالت در سنین مختلف کمرنگو پر رنگ میشه درونم. دانشجوی کارشناسی ارشد و از نظر اجتماعی بسیار موفق هستم. دوران کودکی به خاطر دارم که گاهی گریه میکردم که نمیتونم بخوابم و به خواب میرفتم. دوران نوجوانی شبها اضطراب میگرفتم ، فکرو خیال میکردم، دایم به خطاهام در حضور مادر اعتراف میکردم یکی از خطاهام این بود که تو دلم مادرم رو فوش میدادم و اینهارو به خودش اعتراف میکردم. دکتر عمومی بهم قرص اعصاب درحد نیم میداد و با ورود به سال اول دبیرستان دیگه قرص نخوردم و خوب شدم. به خاطر اون برهه از زندگشم و اینکه پدرم ناراحتی روحی داره همیشه فکر میکنم من هم ناراحتی ازون به ارث بردم. وسواس فکریم جدیدا شدید شده، شبهایی که صبحش کار مهمی دارم تکرر ادرار میگیرم و با قرص اعصاب میخوابم. یک سال بود که بخاطر ترس از بیخوابی تا صبح نمیخوابیدم و خوابم بسیار کم بود. دو سال هست که اینطور شدم. شبهایی که سرکار میخوام برم یا کلاش دانشگاه یا قرار مهمی دارم 20 بار دسشویی میرم ادرار و مدوفوعم خورد خورد دفع میشه. تپش قلب میگیرم. همش میگم اگه خوابت نبره فردا بهت خوش نمیگزره، فردا به کارات نمیرسی، فردا لهی ووو..بطور کلی شبها برای من همراه زجرو عذاب هست. یک جلسه پیش مشاور رفتم و بهم گفت جلسه بعد بیا تست بده ببینیم مشکل روحی ارثی نداری و دیگه نرفتم چون خانوادم اعتقاد دارن روانشناسها فقط ببر و بیار میکنن. توروخدا کمک کنید ... آیا من مشکل روانی از پدرم ارث دارم؟ چدرم حتی بستری هم بوده و سادیسم شدید و مشکلات دیگه ای هم داره...من ادم شادیم و در چندین موسسه و دانشگاه فرهنگیان تدریس میکنم و از نظر عاطفی و اجتماعی بسیار موفقم اما میترسم این مشکلاتم به زندگی زناشویی آیندم صدمه بزنه چون بعضی شبها بی صبرانه به قرص اعصاب درحد نیم پناه میبرم و نمیخوام تا اخر عمر این کارم باشه...
    پاسخ با نقل و قول

  2. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط **شادی**,nafasebahar,راهله

  3. ارسال:2#
    m1392 آواتار ها
    سلام .

    به همیاری خوش اومدین.

    فقط خواستم درمورد مشاوره رفتن بگم که روح مثل جسم نیست که با یک معاینه معمولی هم بشه بعضی از مشکلات مشخص بشه ودارویی مطابق با اون درد داده بشه و درمانش کرد.

    روح خیلی لطیف هست وبه همین سادگی نمیشه مشکل رو تشخیص داد.

    شایدماها فقط به اون مشکلمون فکر کنیم وعلتش هم برامون کاملا مشخص باشه ولی یکدفعه میبینیم فکرما اشتباه بوده وروانشناسان با یک بار صحبت وبا یک تست علت اصلی مشکلمون رو چیزی متفاوت با

    فکرمابوده رو بیان میکنن.

    نمیگم همیشه اینطوره که ما اشتباه میکنیم نه .ولی اکثرا اینگونه بوده.چون تخصص دارن وحتی بایک تست شاید چیزی که برای ما خیلی بزرگ باشه وروبایک تجویز ساده حل میکنن وشاید برعکس اون باشه.

    اگر مشاوری ازمون میخوادکه چندین جلسه مراجعه کنیم دلیل براین نیست که میخوان براخودشون بازارگرمی کنن ،نه کار ورویه مشاوره دادن این چنین هست بایک جلسه نمیشه تجویزی کرد.

    ببخشید اگه ایرادی تو حرفام بود.

    فقط خواستم دیدمون رونسبت به مشاورای عزیز عوض کنیم که کاربه مراتب سختی دارن.

    مشاورا حتما درمورد مشکلتون پاسخ میدن.شادباشید.
    پاسخ با نقل و قول

  4. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط **شادی**,A@92,nafasebahar,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,راهله

  5. ارسال:3#
    ممنون اما شما جواب سوال هامو ندادین
    خانوادم موافق بردنم پیش مشاور نیستند
    پاسخ با نقل و قول

  6. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط A@92

  7. ارسال:4#
    m1392 آواتار ها
    ببینید دوست عزیز من مشاور نیستم ونمیتونم هم درمورد مشکلتون حتی اظهار نظر کنم.


    درمورد مشکلتون مشاوراحتما راهنمایی میکنند باید صبر داشته باشیم خب تعدادتایپیکها زیادهست ولی اینو مطمین باشید مشاوران تالار حتما کمکتون میکنن.
    پاسخ با نقل و قول

  8. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط A@92,محسن عزیزی

  9. ارسال:5#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به همیاری خوش آمدید

    به نظر میرسه که نگرانی اصلی تون از به ارث بردن بیماری باشه. لطفا به سوالات زیر با دقت پاسخ بدین

    شما خانم هستید آقا؟

    چند خواهر و برادر دارید؟ آیا اونها هم مسائل مشابهی دارند؟

    سابقه بیماری که گفتید، به جز پدرتون، در افراد دیگر و بستگان نزدیک هم وجود داشته؟

    گفتید اخیرا تشدید شده این مساله. آیا اخیرا اتفاق خاصی در زندگی تون افتاده؟

    یه مقدار درباره زندگی اجتماعی و شغلی که اون رو موفق توصیف کردین، بیشتر توضیح بدین.

    آیا در اجتماع، در تدریس، در مراودات اجتماعی، راحت هستید؟

    میزان خوابتون الان چگونه هست؟ آیا بهداشت خواب رو رعایت می کنید؟

    افکاری که مزاحمتون میشن رو بیان کنید. چقدر از وقت شبانه روز شما رو میگیرند؟ در چه زمانهایی بیشتر و در چه زمانهایی کمتر بروز پیدا می کنند؟

    شیوه مقابله شما با این افکار چی هست؟(چگونه سعی می کنید اونها رو از خودتون دور کنید؟)

    آیا احساس اجبار می کنید که رفتارهای خاصی رو برای دور کردن این افکار انجام بدید؟

    آیا تجربع ناموفق بزرگی رو در زندگی تون به خاطر میارید؟(مثلا تجربه ای ناشی از ملاقاتی مهم)
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  10. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط **شادی**,m1392,nafasebahar,کوثر حبیبی,راهله

  11. ارسال:6#
    1.سلام. خانم هستم.
    2. یک خواهر و یک برادر. نه به هیج وجه
    3.خاله ام حالتهای مشابهی داست و از اعصاب قند گرفت و در 52 سالگی فوت کرد!!!!!
    4.رفتم دکتر پوست ج سوالهامو نمیدادن من هم برای گرفتن ج سوالهام به هر صورتی ازشون تند تند سوال پرسیدم و همکار دکترم گفت تو وسواس فکری رومینگ داری پیش مشاور برو خیلی کمکت میکنه. من مشکل کهیر پوستی داشتم و دکترم خیلی سرش شلوغه و همرو از سر خودش باز میکنه. وقتی این حرف رو بهم زد به این فکرم خیلی دامن زد و حالم رو گرفت. جز اون 3 دکتر دیگه هم بهم گفته بودن پیشه مشاور برو البته باهاشون مشکلمو درمیون گداشتم بعدا مشاور رو پیشنهاد کردن. فقط یکبار دکتر داروخانه مثل این خانوم بی زمینه چنین حرفی بهم زد.
    5.من متولد 1370 هستم. الان دانشجوی ترم 2 ارشد اموزش زبان هستم. در یکی از مطرح ترین آموزشگاه ها بارها تقدیر شدم. 5سال هست تدریس میکنم. به تازگی به دانشگاه تربیت مربی برای تدریس معرفی شدم. با این سن کمم دانشجوی ارشد شاگردم بوده. میدونید که کنترل کلاس ها خصوصا کلاسهای زبان لازمه اش تدبیر و شادی هست. هرکس باهام برخورد میکنه میگه خیلی بیشتر از سنت میفهمی. اما نمیدونم چرا انقدر تو مسایل پیش چا افتاده احمق هستم!!!!
    6.بسیار موفق هستم و رابطه ی عاطفی موفق یک سال و نیمه دارم. مادرم میگه کسی که مشکل روحی داره نمیتونه تو جامعه موفق باشه اما پس من په مرگمه؟؟!!
    7. الان 2 سالی هست که نا منظم شده و مقطعی بهم میریزه و فقط خدا نکنه که صبحش کلاس یا قرار داشته باشم تا صبح درگیرم با خودم و 40 بار دسشویی میرم و تپش قلب میگیرم و... بهداشت خواب ک ه همون ظهر نخوابیدن و اینا باشه رو بله
    8. در همه ی روز با من هستند وقتی سرم شلوغه و سرکارم یا مشغولم اصلا ندارم این حالت هارو. من متخصص واسه خودم غصه درست کردن و خود و دگر آزاریم!! مثلا فکر میکنم که من مشکل دارم و ادم عادی نیستم و من بین بچه های مادرم نرمال نیستم. فکر میکنم مثل خالم این حالت هام سال به سال شدید میشه و زود میمیرم. فکر میکنم مشکل دارم که مثل ادم های عادی حتی وقتی خسته ام نمیتونم راحت بخوابم. مثلا شب ولنتاین من از ترس نخوابیدن قرص خوردم و خوابیدم وقتی عصر برگشتم به این فکر میکردم که چه فایده تو که با قرص خوابیدی خودت نخوابیدی تازه اگه شاد بودی این به خاطر قرص بود نه خودت!!! شب همانروز که دیشب باشه رو هم با اینکه استرس نداشتم نمیتونستم بخوابم و با قرص خوابیدم. همش در تصمیم گرفتن های ساده مرددم و از دیگران مشورت میخوام. همش به صحیح بودن کارام و برخوردام شک دارم. همش فکر میکنم که نکنه فلان کارم درست نبود و این سوال هارو از مادرو خواهرم میپرسم و وقتی میگن مساله ای نیست آروم میشم و بلافاصله فکر دیگه ای در ذهنم میجوشه. و سوال های من و توهین های مادرو خواهرم شروع میشه. از هرچیزی یه برداشتی میکنم مادرم میگه با این تحصیلات نمیفهمم چرا انقد تو تعبیر تفسیری هستی!! یه مدت بی دلیل واقعی ای احساس میکردم شانس خوبی داسه ازدواج نخواهم داشت و داسه اون ناراحت بودم. دیگه خسته شدم. من تو زندگی خیلی از خواهر و برادرم عاقلانه نر عمل کردم و موفقیتم باعث مورد حسادت قرار گرفتنم میشه اما این حالتهامو از بچگی نمیتونستم کنترل کنم. من قدرت تجزیه تحلیل دارم اما قدرت مهارشون رو ندارم. جدیدا هم وقتی شب میشه فکر اینکه اگه نخوابم فردا چجوری به کارام برسم له میشم. اگه نخوابم فردا بهم خوش نمیگدره، اگه نخوابم فردا امتحانمو بد میدم...اگه...و جدی نمیخوابم!!!!
    9.احساس اجبار میکنم که افکارمو به خواهرو مادرم بگم و اونا ارومم کنن. جدیدا دارم وسواسی میشم
    10.به هیچ وجه تجربه نا موفقی نداشتم
    حالا ترسم ازینه که این حالت ها طی زمان تشدید بشه و باعث ایجاد مشکل تو زندگی زناشوییم بشه...آیا من مشکل روحی ژنتیکی دارم؟؟ من باید چه کنم؟ شاید این توضیحات از نظر خواننده ها احمقانه بیاد اما من رو درگیر کرده...
    پاسخ با نقل و قول

  12. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط m1392,nafasebahar,s.esmailzadeh

  13. ارسال:7#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    ممنون بابت توضیحات خوب شما

    آفرین بر شما که با این سنتون، چنین تجارب موفق آموزشی و اجتماعی رو دارید.

    آنچه بیش از هر چیزی شما رو آزار میده، نه یک مشکل واقعی، که فکرِ داشتن یک مشکل هست.

    ذهن شما درگیر این موارد هست:

    نکنه من با بقیه فرزندان خانواده متفاوت باشم...

    نکنه یه ایرادی در من وجود داشته باشه...

    نکنه مثل ... دچار مشکل بشم...

    نکنه در آینده نزدیک به سرنوشت... دچار شم...

    نکنه نتونم ازدواج و آینده موفقی برای خودم داشته باشم...

    با این افکار، شما در واقع زمان حال رو فراموش کرده، و مدام یا گذشته رو یادآوری می کنید، و یا ترس از آینده رو جلوی روی خودتون میارید.

    تصورتون هم شاید این باشه که راه چاره اش، اطمینان یابی صد در صد از این امر باشه که شما مشکل ارثی ندارید؛ اما راه چاره چیزی جز این هست.

    اگر من یا هر فرد دیگری هم به شما بگه که شما مشکل ارثی ندارید، مشکل حل نمیشه. ذهن شما مجددا با یک تلنگر و با یک حساسیت جدید یا یک رویداد تازه، دوباره برای طرح ریزی این افکار و جستجو برای یافتن کسی که تایید کنه شما مشکلی ندارید، دست به کار میشه و تا زمانی که کسی تایید نکنه، احتمالا اذیت بشید. وقتی تایید کرد، موقتا آروم میشید و البته این روند ادامه دار پیش میره

    پس، راه چاره چیه؟

    برای رهایی از این وضعیت، قرار نیست یک شبه معجزه ای اتفاق بیفته؛ یک فرایند رو باید آغاز کنید که زمانبر هست، و زمانش هم بستگی به خود شما، تلاشتون و جدیتتون داره.

    چه باید بکنید؟

    1. فعلا فکرتون رو بپذیرید، اما رفتار اجباری که بعدش احساس می کنید لازمه انجام بدید رو انجام ندهید.

    2. برنامه ریزی منسجم روزانه، هفتگی و ماهیانه داشته باشید.

    3. برای افکارتون، در شبانه روز، یک زمان مشخص در نظر بگیرید. زمانی که نزدیک به موقع خواب نباشه. خودتون عمدا فکر رو ایجاد کنید و راههای متوقف کردنش رو تمرین کنید.

    4. زمانی که فکر به شکل خودکار به سراغتون میاد، از روش توقف فکر استفاده کنید.

    5. بهداشت خواب رو رعایت کنید. میتونید، حتی راهکار سعی کردن برای نخوابیدن رو هم امتحان کنید!

    6. فنون مدیریت استرس رو فرا بگیرید.

    7. مهارت تصمیم گیری و اعتماد به نفستون رو تقویت نمایید.

    خب، اینها هفت راهکاری هستند که برای مساله شما، فعلا بیان شد. اینها نیاز به توضیحاتی دارند.

    همه رو یک جا نمی گم، تا برای فراگیری شون بهتر آمادگی پیدا کنید.

    فعلا شماره یک رو بررسی می کنیم.

    گفتم که فکر رو بپذیرید، اما رفتار اجباری که احساس می کنید بعدش باید انجام بدید برای تسکین اون فکر، انجام ندهید.

    فعلا با فکرتون نجنگید. بپذیرید که این فکر به سراغتون اومده. بعد از اینکه فکر به سراغتون میاد، احتمالا این احساس اجبار رو دارید که برید از یک نفر تاییدیه ای بگیرید مبنی بر اینکه شما مشکلی ندارید، یا مثلا تصمیم یا رفتارتون درست بوده.

    ما میخوایم روی این رفتار کار کنیم.

    برای این کار، لازمه که شما یک سلسله مراتب از افکارتون و احساس اجباری که می کنید رو برای ما بنویسید. این سلسله مراتب، خصوصیتشون اینه که بر حسب شدت فکر(شدت آزاردهنده بودن فکر)، و شدت احساس اجباری که پیدا می کنید برای یافتن تایید برای رفتارتون، به ترتیب از خفیف به شدید باشه.

    به طور مثال، ممکنه یک مورد خفیف شامل یک تصمیم نه چندان مهم باشه. بعد این فکر در شما بیاد که نکنه این تصمیم غلط بوده و بعد برید از کسی بپرسید آیا تصمیمم درست بوده یا نه؟

    یک مورد شدید هم میتونه حرف یک متخصص باشه که شدیدا شما رو برآشفته میکنه

    حالا بر حسب این درجات شدت و ضعف، شما موارد مختلفی که فکر به سراغتون میاد، و شما میخواید رفتاری برای تسکین دادن به خودتون انجام بدید رو بنویسید(مثلا ده مورد). امیدوارم متوجه شده باشید.

    منتظر هستیم.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  14. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط m1392,nafasebahar,کوثر حبیبی

  15. ارسال:8#
    با سلام مجدد و تشکر بخاطر پاسخگویی شما.
    من بسیار تلقینی دهن بین و نگرانم و همچنین بسیار منفی
    1. مثلا تو محیط کارم (آموزشگاه) یک پسر که قبلا شاگردم بود بهم تیکه انداخت و با اینکه بش تذکر دادم باز این کارش رو تکرار کرد، من همش فکر میکردم که اگه به سوپروایزر بگم ممکنه بخاطر ریز و کم سن بودنم و پسرهای بی ظرفیت دیگه بهم کلاس ترم بالا ندن که دیگه مشکلی واسم پیش نیاد، تصمیم گیری سریع گاهی اوقات واسم سخته، بعد رفتم و جریان رو مطرح کردم و اومدم خونه وهی از مامانو خواهرم میپرسیدم نکنه واسه خودم بد بشه و دیگه بزرگسال بهم کلاس ندن؟ نمیگفتم بهتر نبود؟ تو بودی چیکار میکردی؟...
    2. مثلا یه حرفیو به دوستم میگم بعد همش از مامان اینا میپرسم نباید این حرفو میزدم؟ اگه این قضاوتو بکنه چی؟ اگه اینجوری فکر کنه چی؟ اگه اگه....
    3. دو روز پیش با داداشم دعوام شد حق با من بود.و برگشت بهم گفت هم خودتو میزنم هم باباتو! منم وقتی بابا اومد داداشمم بود گفتم که برادرم همچین حرفی زده بود بعد همش نگران این بودم که با این حرفم پرده دری کردم و اگه داداشم بخاطر حرف من روش بازتر بشه و واقعا همچین کاریو بکنه چی؟؟...
    4. مثلا من الان دچار کهیری شدم که شاید تا اخر عمر باهام باشه شاید ریشه کن شه شایدم بره و برگرده..هربار که کهیر میزدم به یاد روزهای بدم کلی گریه میکردم و همش میگم اگه بمونه چی؟ من جوونم میخوام راحت زندگی کنم همه چی بخورم تولد برم عروسی برم اگه کهیرام بمونن چی؟ چجوری میخوام زندگی کنم؟ یه عمر زجر بکشم؟ تو جوونی از همه چی محروم شم؟
    5. با اینکه هم زیبا هستم هم موقعیت خانوادگیم از نظر رفاهیو اجتماعی خیلی خوبه خواستگارای کمی داشتم به نسبت خواهرم اصلا در مجموع. اما اکثر دوستام که نصف موقعیت من رو از هر نظر نداشتن تو سن کم ازدواج کردن...همش فکر میکنم اگه بمونم دشمن شاد بشم چس؟ اخه مشکل من چیه؟ چرا واسه من نمیان واسه فلانی میان؟ چرا من دیده نمیشم؟ چرا فلانی که از من با عرض پوزش انقد زشت تره رفته؟ چیش از من سرتره؟ نکنه من مشکلی دارم...
    6. نکنه مثل خاله کل عمر خودم خودمو از لذتهای زندگی محروم کنم خودمو پیش همسرم و بچه هام کوچیک کنم و با عذاب زندگی کنم و اخر هم اونجوری بمیرم؟؟؟
    7. نکنه روز به روز بدتر شم و مریضی به ج.ن خودم بندازم از اعصاب و زود بمیرم؟(خیلیا اینجورین)
    8. فلانی از فلان حرف این منظورا داشتا....فلانی میخواست منو بکوبه ها...فلانی این تیکه رو انداختا...نکنه فلانی این فکرو میکنه؟...
    9. من ادم بد رفتاری نیستم من چون ناراحتی روحی دارم نمیتونم حالات روحیمو کنترل کنمو اینجوری رفتار میکنم...واسه همینه بی دلیل گاهی اضطراب میگیرم و گریه میکنم والا چرا دیگران اینطور نیستن؟ چس من مشکل دارم..پون نوجوونیمم اون طوری بودم..درسته من مشکل دارم...
    10. فلانی اینکارو دراه میکنه منو عصبی کنه از قصدا... میخواد شکنجم بده..( بابام سادیسمیه اما درمورد بقیه هم گاهی این فکر رو دارم...)
    11. چرا خ دکتر فلانی بهم گفت برو psychiatric؟؟؟ حتما انقد تابلوام که انم فهمید من مشکل دارم...من اوضام وخیمه هیچ امیدی بهم نیست حتی اگه برمم فایده نداره...چون دوستم میگفت خواهرش که مشکل روانی داره رو هرچی دکتد میبرن فایده نداره چون باهوشه نسبت به درمان سخت ج میده....
    واقعا واسه خودم متاسفم اما ازین روحیم خوشم میاد من به چیزی که هستم واقفم و در جهتش رفعش تلاش میکنم...من از نظر روانی باشاگردام رابطه روانی فوقالعاده ای دارم..اصلا میخواستم روانشناسی بخونم اما در رفع کردن مشکلات خودم با اینهمه تحصیلات فلجم و فک میکنم تا ابد همینطور خواهم ماند چون ژنتیک رو نمیشه تغییر داد...
    پاسخ با نقل و قول

  16. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط m1392,nafasebahar,فرناز70

  17. ارسال:9#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    همانطور که بیان شد، این سلسله افکار شما که پشت سر هم میان و اون احساس اجباری که برای آروم کردن خود دارید، در این موارد تکرار میشن

    آنچه در پست پیش از شما خواستم این بود که یک سلسله مراتب از موقعیتهای آزاردهنده که منجر به افکار وسواسی شما و بعد هم رفتار چک کردن در ادامه اون میشن رو به ترتیب از خفیف تا شدید مرتب کنید. ترتیب نوشتن سلسله مراتب بسیار مهم هست. یعنی اینکه شماره یک، اضطرابی که در شما ایجاد میکنه و شدت فکری که در شما ایجاد میکنه و شدت رفتاری که بعد از اون فکر برای بررسی اش انجام می دید، از شماره دو کمتره. شماره دو از سه کمتره و تا انتها...

    آیا این موارد یازده گانه که نوشته اید، چنین ویژگی دارند؟

    یعنی اینکه به طور مثال، آیا فکر اینکه شما یه حرفی رو به دوستتون بزنید و بعد از مامان بپرسید درباره درست یا غلط بودنش، اضطراب بیشتر و فکر بیشتر و اجبار شدیدتری رو در شما ایجاد میکنه، تا اینکه در محیط آموزشگاه(شماره یک) اون موارد پیش بیاد؟

    و همینطور تا شماره آخر، همین روند ادامه داره؟
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  18. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط nafasebahar

  19. ارسال:10#
    نه به ترتیب نیست. ترتیبش تقریبا اینه:
    11
    12. خوابم....اگه خوابم نبره...فردا بهم خوش نمیگذره...فردا لهم...فردا کم میارم..فردا خیلی بهم فشار میاد...و واقعا هم نمیبره و وقتی قرص اعصاب میخورم حس بدی به خودم پیدا میکنم که این نیاز منه تا همیشه...
    4
    5
    6
    9
    7
    8
    2
    3
    10
    1
    پاسخ با نقل و قول

  20. وسواس فکری و اضطراب و بیخوابی  سپاس شده توسط A@92

صفحه‌ها (5): صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •