تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اصرار زیاد شوهرم به طلاق زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:الهه ا
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 68

صفحه‌ها (7): صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

اصرار زیاد شوهرم به طلاق

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام
    بنده و شوهرم 3 سال و نیمه که عقد کردیم و الان 8 ماهه که مستقل شدیم و خونه خودمون هستیم. من و همسرم در دانشگاه اشنا شدیم و به هم علاقه مند شدیم و با وجود اختلاف فرهنگی که خانواده هامون با هم داشتن ازدواج کردیم. همین که عقد کردیم با ورود هر2 به زندگی خانواده هامون تفاوت های تربیتی و اعتقادی خودشونو نشون دادن. این تفاوت ها طوری بود که احساس می کردم به من توهین میشه. قلمبه گویی های پدر و مادرهمسرم به من و حتی خانوادم و حتی تیکه انداختن های همسر خودم به پدر من، سنتی فکر کردن مادرو پدر همسرم که روی رابطه ما نظر میدادن و منو اذیت می کرد، تعیین تکلیف کردن برای رفت و آمد ما با فامیل ایشون چند مورد از چیزایی بود که خیلی منو اذیت می کرد. بنده اهل نیشابور بودم و همسرم اهل مشهد. همین دوری ما از هم باعث می شد مادرش همیشه با گله حرفاشو به من بزنه. همسرم مشهد یا سربازی بود و یا سر کار و طبیعتا نمیتونست در طول هفته بیاد نیشابور و تعطیلات رو میومد پیش من و من هم به خاطر همسرم و اینکه مادر پدرش هم راضی باشن در طول هفته بیشتر اوقات می رفتم اونجا خونه مادر شوهرم میموندم تا دیگه گله نکنن. ولی فایده نداشت. اونا تیکه انداختن ها و گله هاشون تمومی نداشت. تا اینکه من طاقتم رو از دست دادم و شب ها که می رفتیم تو رختخواب همسرم ناراحتی منو میدید. اون که سر کار بود و متوجه رفتارهای بی ادبانه مادرش با من نمیشد نمیتونست درک کنه چی بمن می گذره. وقتی خیلی اصرار می کرد بهش می گفتم چی شده و از چی ناراحتم و گریه می کردم. همسرم هم سکوت می کرد و یا اینکه از پدر مادرش دفاع میکرد. روزها همینطور میگذشت و مساله های جدید پیش میومد و وضع ما همین بود. امیدوار بودم همسرم زودتر درسش رو تموم کنه و سربازیش تموم شه بریم خونه خودمون و از این وضع خلاص شیم. خیلی دوست داشتم خودم هم جایی مشغول به کار بشم. درسم تازه تموم شده بود. با توافق همسرم تو آزمون استخدامی تامین اجتماعی شرکت کردیم. نیشابور می خواست. همسرم اصلا فکر نمیکرد شاید من قبول بشم. من قبول شدم و برای مصاحبه و تحقیقات هم قبول شدم ولی وقتی نوبت به دادن تعهد خدمت شد همسرم گفت نمیخوام بری. من برخلاف میلم برای به هم نخوردن زندگیم نرفتم. از اون به بعد عذاب من بیشتر شد. همسر من تشکر که نکرد برای این کار من هیچ، زبانا هم می گفت حالا مگه چه کاری بوده که همش می گی از دستش دادی. من فکر می کردم همسرم قدردان من باشه و این فداکاری من به چشمم بیاد ولی متاسفانه براش ارزشی نداشت. اون زمان همسر بنده سرباز بود. من امیدوارم بودم که زودتر میتونیم بریم خونه خودمون و از طرفی مادرم هم همون زمان افسرگی شدید گرفته بود خیالم راحت بود که کنار مادرم هم می تونم باشم. ولی همه ارزوهای من بر باد رفته بود.
    بعد این ماجرا من از غضه ناراحتی معده گرفتم. وقتی خانواده همسرم وضع منو دیدن در عرض یک هفته خونه ای خریدن تا نشون بدن ما باید مشهد زندگی کنیم و فکر نیشابور رو از ذهنم بیرون کنم. منطق همسرم هم برای انصراف از شغلم هم همین بود که چون تو مشهد خونه بابام هست منم اینجا پیشرفت می کنم پس باید مشهد زندگی کنیم.
    من تو این مدت سعی می کردم این قضیه رو با خودم حلاجی و هضم کنم ولی نمیشد. هر بار که کسی حرفی میزد یا بین من و همسرم موضوعی پیش میومد ناخودآگاه بحث از طرف هردومون به این کشیده میشد که من از کارم گذشتم از خانوادم گذشتم و دوری من از خانوادمه که باعث اختلافات ماست. به هرحال همسرم سربازیشو رفت و رفت سرکار و خواستیم بریم خونه خودمون در مشهد. من راضی به گرفتن عروسی نبودم و دوست داشتم بریم مسافرت و بدون دغدغه عروسی بریم سر خونه زندگیمون. دلیلش این بود که اقوام ایشون روستایی بودن و با اقوام من زمین تا آسمون فرق داشتن و کارهایی می کردن که من خجالت می کشیدم. مثلا تو جشن نامزدی رو سن رقص عروس و داماد یکی از فامیلاشون داشت کهنه بچه عوض می کرد. این مسائل و بسیاری مسائل دیگه که تو عروسیای اقوام همسرم دیده بودم نمیخواستم برای ما هم پیش بیاد و فقط ناراحتیش و خجالتش برای ما بمونه. ولی همسرم قبول نکرد و گفت مادر پدرم آرزو دارن. بالاخره عروسی هم گرفتیم. بماند که باز توعروسی چه مسائلی پیش اومد.
    وقتی اومدیم خونه خودمون همسرم کارهایی کرد که خیلی اذیت شدم. حالا که اومده بودم تو شهر غریب انتظار داشتم همسرم با من باشه دیگه. ولی اینطور نشد. همسرم به من حق تصمیم گیری نمیداد. تمام رونماهایی که بهمون دادن رو به نام خودش ماشین خرید و رضایت من رو نخواست. وقتی بهش گفتم پس حق من چی میشه؟ همسرم گفت ماشین خریدم برای هردومونه دیگه چه فرقی می کنه به نام من باشه یا تو. وقتی دلیل های خودم رو میاوردم میگفت اگه میدونستم همچی ادمی هستی اصلا دورو برت نمیومدم.
    غیر از این مورد دو دفعه من از شدت ناراحتی و مستئصل بودن به شدت گریه کردم. واقعا عاجز شده بودم.
    یک بار به خاطر این بود که ایشون بدون هماهنگی با من با مادرشون برنامه ریزی کرده بودن که بریم شب خونه مادرشوهرم و بمونیم اونجا و وقتی به من گفت بریم من از هیچی خیر نداشتم. اون روز حال من خیلی خراب بود. به خاطر درد زفاف کمر و پاهام از درد تقریبا فلج بود. هرچه به همسرم می گفتم من درد دارم همسرم متوجه نبود و فکر می کرد من خودمو به مریضی میزنم. که بالاخره اون شب کار من به بیمارستان کشید.
    یک بار هم باز همسرم به زور میخواست منو ببره نیشابور بذاره تا خودش بره پیش مادرش شبها بمونه. از طرفی مادرشوهرم همیشه تو گوش من میخوند که زن معنی نداره دور از شوهرش باشه شب باید پیش شوهرش باشه. چون میدید من دور از خانوادم هستم و من و همسرم تعطیلات رو میرفتیم نیشابور همیشه با گوشه کنایه می گفت شب ها چرا اینجا نمی مونید؟ واسه همین همسرم بدون اینکه به من بگه برای دل مادرش برنامه ریزی کرده بود. از طرفی به خاطر حرفای مادرشوهرم من نمیخواستم دوباره بهونه دستش بدم که گله کنه و باز به من بگه چرا رفتی اونجا واستادی. همسرم وقتی بی جهت اصرار می کرد که پاشو وسائلت رو جمع کن بریم نیشابور من نمیتونستم دلیل اصرارش رو بفهمم.گفتم نه من می خوام اینجا باشم با هم 5 شنبه میریم. من دلم تنگ نشده. میخوام پیش تو باشم. همسرم حرف خودشو میزد و به زور میخواست منو ببره. منم از شدت ناراحتی زدم زیر گریه و خدا رو صدا میزدم. همسرم می گفت حالا مگه چی شده چرا گریه می کنی. منم هر چی تونستم گفتم. گفتم چرا نمیفهمی چی میگم. این چه زندگی برام درست کردی. دیگه خسته شدم. حتی خوبی کردنت هم زوریه. دیگه طاقتم تموم شده نیمخوام این وضعو. طلاقم بده راحت شم.
    این خاطره ها تو ذهن همسرم مثل کابوس نقش بسته و الان دیگه اصلا زندگیمون رو دوست نداره و میخواد از هم جدا بشیم.
    الان 2 ماهه که هیچ رابطه ای با هم نداریم و حتی همسرم از من دور میخوابه. همش همسرم میگه زندگی ما به بن بست رسیده و آینده ای نداره و بیا توافقی جدا بشیم و من قبول نمیکنم و میگم من هنوز تو و زندگیمون رو دوست دارم. ولی همسرم میگه اگه اینطور بود چرا اون حرفارو به من زدی. چرا منو اینقدر عذاب دادی. گله میکردی. منم تو این جهنم بودم و عذاب کشیدم. دیگه نمیخوام عذاب بکشیم.
    من تو این مدت 2 ماه خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم طوری که همسرم متوجه تغییر من شده ولی میگه موقتیه و چیزی حل نمیشه. همسرم مشاوره رو اصلا قبول نداره. بارها تو عقد بودیم گفتم بیا بریم مشاوره. نیومد. الان هم با گریه و زاری من وقتی که دید دارم خودمو از بین می برم قبول کرد رفتیم پیش مشاور. ولی همسرم میگه نظر من عوض نشد و مشاوره نمیتونه مشکل مارو حل کنه. من به بن بست رسیدم.
    خواهش میکنم کمکم کنید. یک راحی جلو پام بذارین. من واقعا زندگیمو دوست دارم و نمیخوام از دستش بدم.
    چکار کنم که همسرم به ادامه زندگیمون امیدوار بشه؟ چکار کنم که شور زندگیمون دوباره بهش برگرده؟
    لطفا راهنماییم کنین
    متشکرم

  2. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط A@92,نرگس,ساحل آرام

  3. ارسال:2#
    سلام الهه جون خوش اومدی مشکلاتی که گفتی کم و بیش بین همه زوجهای جوان هست خصوصا در اوائل ازدواج . ولی با گذشت زمان کم رنگتر میشه اختلاف فرهنگی در همه ازدواجها هست ولی شدتش فرق میکنه و خیلی از مسائل رو تو باید کم کم قبول کنی و زیاد حساسیت نشون ندی مثلا عوض کردن پوشک بچه روی سن موضوعی نیست که تو برای خودت بزرگ کنی و وقتی موضوع کوچکی رو بزرگ میکنی و اعصابت رو به خاطرش خراب میکنی طبیعیه که اونو به همسرت هم منتقل میکنی و اعصاب اونم خورد میشه . حالا که همسرت مرد خوبیه و تو هم دوستش داری پس باید گذشتت رو زیاد کنی تا زندگیتو حفظ کنی دوری از خانواده ات ممکنه تو رو زود رنج و عصبی بکنه ولی به خاطر زندگیت مجبوری که تحمل کنی مادر شوهرتو مثل مادر خودت فرض کن و هیچ حرفی رو به دلت نگیر و مهم تر از اون اینه که سرکوفتش رو به شوهرت نزن . تو وقتی غر میزنی در مورد موضوعی که اون اصلا نقشی توش نداشته اون اگه بدونه هم حق با توئه مجبوره طرف مادرشو بگیره هیچوقت کاری نکن که طرف مادرشو بگیره اینو بدون همه مردا اگه قرار باشه بین زنش و مادرش یکی رو انتخاب کنه حتما مادرش رو انتخاب میکنه . سعی کن همسرتو از این انتخاب دور نگه داری کاری نکن که اون تورو مخالف مادرش تصور کنه . خوب مادر شوهرا گاهی رفتارهایی دارن که شاید تحملش خیلی مشکل باشه ولی تقصیر همسرت چیه . اگه مادر شوهرتو مثل مادرخودت فرض کنی و باور کنی که حرفهاش از روی خیر خواهیه راحت تر میتونی تحمل کنی . در کل تو مجبوری همسرت و خانواده اش رو اونجوری که هستن قبول کنی و اگه اینکار و نکنی و هر رفتاری رو که از نظر تو اشتباهه رو حتی اگه از طرف فامیلهای همسرت باشه بخوای باهاش مطرح کنی یا سرش غر بزنی خوب اونم رفته رفته ازت سرد میشه . حالا این رفتارش فکر نمیکنم زیاد جدی باشه و میخواد تو رو امتحان کنه شما به رفتار های خوبت ادامه بده بخصوص سعی کن با مادر شوهرت صمیمی و مهربان باشی ولی زیاد هم منت کشی نکن خودش میاد به طرفت . وقتی اومد تحویلش بگیر و بگو که اون حرفات از ته دل نبوده وتو دوستش داری .

  4. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط **شادی**,ساحل آرام,سجاد صالحی

  5. ارسال:3#
    سلام.
    از اینکه خیلی کامل شرایطتتون رو برامون تشریح کردید و به تالار همیاری اعتماد کردید سپاسگذارم.
    از همیار عزیز ستاره---- خانم هم تشکر میکنم.
    همونطور که ایشون هم اشاره کردند اختلاف سلیقه هاو اختلاف فرهنگی یکی از عوامل مهم و تاثیر گذار در روند زندگی است....
    این تاثیر در اوایل زندگی زناشویی پر رنگ تر و مهمتر هست.
    ولی در عین اینکه مهم هست چیز غیر قابل هضم و حلی هم نیست که بخواهیم بواسطه آن پایه های یک زندگی رو که بر عشق و محبت پی ریزی شده رو به راحتی خراب کنیم.

    ظاهرا شما و همسرتون از لحاظ شرایط سنی و میزان تحصیلات تقریبا در یک سطح هستین درسته؟ با توجه به نحوه آشنایی شما (از طریق دانشگاه) خانواده ها چه نظری در مورد ازدواجتون داشتن؟ میشه در اینمورد بیشتر توضیح بدید؟لظفا یه بیوگرافی خلاصه از خانواده هاتون بیان بکنین.

    اونطور که متوجه پیامتون شدم ؛ شما همسر و زندگیتون رو دوست دارین و نهایت تلاشتون رو انجام میدین که هیچگاه زندگیتون دستخوش حوادث تلخی نشه درسته؟ همسرتون چه اقدامی برای اینمنطور انجام دادن ؟ چرا اعتقاد دارن که زندگی زناشویی تون به بن بست رسیده؟ نتیجه مشاوره حضوریتون چی بود؟ به نظر خود شما علت اصلی اینهمه مشکلات و شکاف به وجود آمده چیه و راه حل بهبود شرایط چی هست.....

    اشاره کردید که طی این دو ماه شما تغییرات زیادی در خودتون انجام دادین میشه این تغییرات رو بیان بکنین؟

  6. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط **شادی**,A@92

  7. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط سجاد صالحی نمایش پست ها
    سلام.
    از اینکه خیلی کامل شرایطتتون رو برامون تشریح کردید و به تالار همیاری اعتماد کردید سپاسگذارم.
    از همیار عزیز ستاره---- خانم هم تشکر میکنم.
    همونطور که ایشون هم اشاره کردند اختلاف سلیقه هاو اختلاف فرهنگی یکی از عوامل مهم و تاثیر گذار در روند زندگی است....
    این تاثیر در اوایل زندگی زناشویی پر رنگ تر و مهمتر هست.
    ولی در عین اینکه مهم هست چیز غیر قابل هضم و حلی هم نیست که بخواهیم بواسطه آن پایه های یک زندگی رو که بر عشق و محبت پی ریزی شده رو به راحتی خراب کنیم.

    ظاهرا شما و همسرتون از لحاظ شرایط سنی و میزان تحصیلات تقریبا در یک سطح هستین درسته؟ با توجه به نحوه آشنایی شما (از طریق دانشگاه) خانواده ها چه نظری در مورد ازدواجتون داشتن؟ میشه در اینمورد بیشتر توضیح بدید؟لظفا یه بیوگرافی خلاصه از خانواده هاتون بیان بکنین.

    اونطور که متوجه پیامتون شدم ؛ شما همسر و زندگیتون رو دوست دارین و نهایت تلاشتون رو انجام میدین که هیچگاه زندگیتون دستخوش حوادث تلخی نشه درسته؟ همسرتون چه اقدامی برای اینمنطور انجام دادن ؟ چرا اعتقاد دارن که زندگی زناشویی تون به بن بست رسیده؟ نتیجه مشاوره حضوریتون چی بود؟ به نظر خود شما علت اصلی اینهمه مشکلات و شکاف به وجود آمده چیه و راه حل بهبود شرایط چی هست.....

    اشاره کردید که طی این دو ماه شما تغییرات زیادی در خودتون انجام دادین میشه این تغییرات رو بیان بکنین؟
    با سلام
    اول از همه واقعا ازتون ممنونم که مسئله من براتون مهم بوده و با دقت دارین برام وقت میذارین. خیلی ممنونم. در پاسخ به پرسش های جناب عالی باید بگم:
    بله من و همسرم هردو کارشناس ارشد اقتصاد هستیم. خانواده من مشکلی با نحوه آشنایی ما نداشتن و خانواده همسرم رو نمیدونم فکرنمیکنم مشکلی داشتن اون طور که متوجه شدم اونا از اول از اینکه من شهر دیگه ای بودم موافق ازدواج ما نبودن ولی همسرم به خاطر علاقه ای که به من داشت اونا رو راضی کرده بود و رفت و آمد رو آسون گرفت تا متقاعد بشن. پدر مادر بنده از اینکه همسرم شهر دیگه بود زیاد ناراحت نبودن و مشکلی نمیدونستن. راستش همسر بنده قبل از ازدواج با من با دختر خالش به اصرار مادر و خاله اش عقد کرده بوده و به گفته خودش هیچ علاقه ای بین اونها ایجاد نشده و خیلی زود تصمیم به جدایی توافقی گرفتن. دختر خاله ایشون هم در شهر دیگه ای بودن و حالا من از صحبت های مادرشوهرم متوجه شدم که اون موقع هم ایشون به خاطر دوری از هم و دلخوری های حل نشده تصمیم به جدایی گرفته بودن. منظورم از دلخوری های حل نشده اینه که همسرم به خاطر اینکه دور از دختر خالشون بودن و هفته ای یک بار همو میدیدن اگه مساله ای بینشون پیش میومده به خاطر اینکه باید باز برمیگشتن به شهر خودشون و همو مدتی نمیدیدن این مسائل حل نشده باقی میمونده همینطور که برای من و همسرم این اتفاق دقیقا افتاد.
    بنده تو یک خانواده فرهنگی بزرگ شدم. ما یک خانواده 4 نفری بودیم که خواهر و پدر مادرم فرهنگی هستن. پدر مادر من از اول ساکن نیشابور بودن و زندگی آروم و بی تلاطمی داشتیم. پدر مادر من همیشه پشتیبان من بودن و هستن. حتی تو ازدواجم با اینکه این مورد همسرم رو به پدر مادرم گفتم اونها اول مخالفت کردن ولی وقتی اصرار و علاقه من رو به ایشون دیدن به نظرم احترام گذاشتن و تحقیقات محلی کردن و رضایت دادن. اونا از اول نسبت به همسرم دید خوبی داشتن. پدر همسرم کارمند بانک هستن و بزرگ شده روستا. مادر همسرم هم خانه دار هستن و سواد قرآنی دارن ایشون هم بزرگ شده روستا هستن. یک خواهر شوهر هم دارم. خانواده همسرم سنتی تر فکر می کنند و پیرو آداب و رسوم سنتی هستن. مثلا تو مراسم گرفتن ما حساس بودن. من دوست داشتم بریم ماه عسل و عروسی نمیخواستم ولی وقتی به همسرم گفتم مخالفت کرد و گفت پدر مادر من ارزو دارن میخوان منو تو لباس دامادی ببینن. و با وجود اینکه میدید من دوست ندارم بالاخره عروسی رو که دوست داشتن گرفتن. وقتی ما تو عقد بودیم پدر مادر همسرم یک بار نیومدن عیدی خونه ما ولی مادر شوهرم انتظار داشت من عیدها زنگ بزنم بهش تبریک بگم و پیش شوهرم گله میکرد که زنت زنگ نزده به من. یا من و همسرم توافق کرده بودیم وقتی اومدیم خونه خودمون من بعضی وقتا چندروزی خونه پدرم بمونم. مادر شوهرم از این ناراحت میشد و مدام به من زنگ میزد که چرا رفتی اونجا موندی معلومه بهت خوش میگذره از ما دوری یا مگه با شوهرت مشکلی داری میری اونجا میمونی و از این حرفا. منم به هم میریختم. حتی وقتی خونه مادرشوهرم میرفتم همسرم که نبود مادام تو گوش من میخوند که زن نباید مردش رو تنها بذاره یکی زیر سرش بلند میشه اون وقت تقصیر زنشه. به خاطر این حرفا منم به همسرم میگفتم با هم بریم خونه مامانت و با هم برگردیم ولی همسرم میگفت مامان بابای منم حقی دارن باید بریم شب هم اونجا بمونیم. منم که اذیت میشدم به همسرم میگفتم که مامانت چه حرفا به من میزنه شوهرم هم از دست من ناراحت میشد.
    بله من واقعا زندگیمونو دوست داشتم. من انتظار داشتم همسرم قدردان باشه و زبانی به من بگه متوجه این ناراحتی های من هست. من با وجود اینکه مادرش اذیتم میکرد بارها میگفتم بریم خونه مامانت سر بزنیم. اونجا هم که میرفتیم یکسره با مامانش حرف میزدم و گرم میگرفتم. ولی همسرم فکر میکرد اینا وظیفه منه و من کاری نکردم چون میگفت منم تو خونه شما همینطوریم. میگه تو خونه شما اگه کسی با من حرف بزنه منم باهاش حرف میزنم. به خاطر این همسرم میگه زندگیمون به بن بست رسیده چون گله هایی که مادرش از من می کرد و من هم از مادرش میکردم باعث شده بود اون مقصر بشه این وسط و میگه تمام فشارها رو من بوده این مدت.
    مشاوره هم که رفتیم به من گفتن شما نباید به همسرتون میگفتین و باید مرز ورود و خروج اطلاعات رو رعایت کنیم و مثلا به همسرم گفتن نذارین مادرتون این چیزارو بگن. کلا مشاوره میگفت خوب میشه ولی باید 10 جلسه ای بریم. ولی وقتی اومدیم بیرون همسرم میگفت من از مشاوره چیزی دستگیرم نشد و اونا نمیدونن بین ما چی گذشته پس نمیتونن مارو راهنمایی کنن و همسرم میگفت وقتی تنها بوده مشاوره به ایشون گفته که زنت نمیدونسته چطور با تو برخورد کنه و یاد نگرفته بوده تو خانواده.
    به نظر من بیشتر مشکلات ما به خاطر حرف ها و قلمبه گویی های پدر و مادر شوهرم و خصوصا مادر شوهرم هست و البته حساسیت من به رفتارهاشون. مادر شوهرم علاوه بر اینکه همیشه کارهای ما رو کنترل میکنه و میگه چی کار کنین و چه کار نکنین همسرم رو نسبت به من خیلی بدبین کرده و همسرم فکر میکنه من محرمش نیستم. حتی یادمه تو دوران عقد همسرم پس اندازش رو داده بود به مامانش تا براش نگه داره در حالیکه من اصلا از حقوق همسرم خبر نداشتم الان هم که خونه خودمون هستیم همینطوره. فکر میکنم الان هم من باید گله گذاری رو بذارم کنار تا زحماتم دیده بشه و هم همسرم باید از مادرش حرف شنوی نداشته باشد. البته همسرم اعتقاد داره که به حرفای مامانش اهمیت نمیده و کاری نداره ولی واقعیت اینه که رو رفتار ایشون خیلی تاثیر گذاشته. مثلا همسرم با مادرش هماهنگ میکرد که شب بریم شام اونجا و من هیچ اطلاعی نداشتم. وقتی متوجه می شدم که میرفتیم اونجا و از صحبت های مادرش و طرز پذیراییش میفهمیدم از قبل خبر داشته.
    طی این دو ماه من سعی کردم هر وقت شوهرم از سرکار میاد خوشحال و شاد باشم. لباس های مرتب و زیبا براش بپوشم. آرایش داشته باشم. اگه زمان زیادی رو همسرم پای کامپیوتر میگذروند و من تنها منتظرش میشستم دیگه برام مهم نباشه وخودمو سرگرم کنم تا ایشون کارش تموم شه. مثلا شیرینی درست می کردم و به گلها میرسیدم تا همسرم کارش تموم شه. نقاشی میکردم. و سعی میکردم هیچ صحبتی از خانوادش نکنم. حتی خودم به همسرم میگفتم بریم خونه مامانت سر بزنیم خوشحال میشن همسرم میگفت نه حوصله ندارم.
    لازمه بگم تو این مدت که شما پاسخ بنده رو دادید با التماس ها و گریه و زاری های مکرر من و صحبت کردن با همسرم فعلا ایشون راضی شده که فرصتی دیگه به زندگیمون بدیم. ولی متاسفانه اینقدر همسرم از دست من دلخوره و هم اینکه غرور ایشون خیلی زیاده که قبول نمیکنه که ایشون و مادرش هم مقصر بودن و همش میگه تو منو خیلی عذاب دادی. حالا هم از من خواسته که به پدر مادرم بگم که تو این مدت چه مشکلاتی داشتیم که اگه بازم زندگیمون به جایی نرسید و خواستیم از هم جدا بشیم اونا دلیلش رو بدونن که کوتاهی از من و اونا هم بوده.
    من فکر میکم همسرم میخواست تو این مدت تلافی اذیت هایی که شده بود رو سر من دربیاره. وچون پدر مادر همسرم یک روز به خاطر گریه های من متوجه شدن ما اختلاف داریم، همسرم الان اصرار داره که باید به پدر مادر خودت هم بگی تا اونا هم اذیت بشن.
    نمبدونم واقعا کار درست چیه. به نظر شما حالا که همسرم گفته فعلا بهت فرصت میدم و کاری نمیکنم و قرار شده دوباره مدتی بریم سر خونه زندگیمون و پدر مادر من تو شهر دیگه ای هستن گفتن این مسائل به پدر مادرم کار درستی هست؟ به نظر شما آیا با توجه به اینکه همسرم منو مقصر میدونه درسته که من برگردم سر خونه زندگیم و دوباره سعی خودمو بکنم؟ خواهش می کنم راهنماییم کنید.

  8. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط A@92,سجاد صالحی

  9. ارسال:5#
    عزیزم
    شاید شوهرت به نظر تو به خاطر این میگه به خانوادت بگو که اونا اذیت شن
    اما تو میتونی جور دیگه ای به خونوادت بگی که اونا هم اطلاع داشته باشن از اوضاع زندگیت - و هم اذیت نشن ( میتونی خلاصه وار موضوع رو بهشون بگی و مطمئانشون کنی که مشکل حل شده ) خودتم دختر یکم سیاست داشته باش
    تو نه اولیش هستی و نه آخریش
    اجازه بده یه داستانی از مامانم واست تعریف کنم

    مامان و بابای من یه مدت طبقه پایینه خونه مامان بزرگم بودن و اتفاقا مامان من هم مثل تو تنها تو یه شهر غزیب افتاده بود و نه زبونی بلد بود و نه کسی و میشناخت و خلاصه تنهای تنها
    بعد از چهار سال اونجا زندگی کردن که دیگه بابام یه خونه خریده بود و جدا شد بودن
    بابام به مامانم گفت که خدارو شکر که موردی واسه ناراحتی پیش نیومد و مامان من در جواب گفت
    عزیزم : مورد که زیاد بود اما من هیچی بهت نمیگفتم و تو خودم همه چی و میریختم که بحثا ادامه دار نشه
    و در ادامه هم بابام به مامانم گفت : اتفاقا مامان منم اون موقع ها زیاد میگفت و منم به تو هیچی نمیگفتم

    پس نتیجه میگیریم که : همیشه ازین موارد زیاد هست و همه جا هست
    مادر و دختر خودشون بعضی وقتا با هم بحثشون میشه ، چه برسه به مادر شوهر و عروس

    خانوما یکم باید سیاست داشته باشن
    مردا زیاد از غر شنیدن خوششون نمیاد و خسته و زده میشن
    تمرین کن که زیاد حرفا و جدی نگیری
    وقتی زیاد بهونه گیری میشه و آدم اصرار میکنه که تو رو خدا خوبیه من و ببین - به هیچ عنوان خوبی دیده نمیشه و تازه اون موقع عکس عمل میکنه
    فرصت خوبیه که الان همسرت بهت داده
    سعی کن یکم تمیرین کنی که آروم و خونسرد زندگی کنی
    زیاد با مادر همسرت کار نداشته باش و نرمال رفتار کن
    بدی هارو بریز دور و سعی کن خوبی هارو هم ببینی
    تازه یه چیز دیگه ، مادر شوهر منم همش به من میگه به شوهرت برس و محبت کن و نذار تنها بمونه و کلی حرف دیگه
    که منم خوشم میاد ازین که اینقد دوس داره من خوب باشم
    ______________________________________

    بذار یه غصه دیگه هم بهت بگم اگه خسته نشدی
    ______________________________________
    یه روز یه خانومی بوده که همش با مادر شوهرش دعوا میکرده و مادر شوهره حسابی حالشو میگرفته
    عروس میره پیشه یه دعا نویس و ازش میخواد که دارویی بده که آروم آروم مادر شوهر و بکشه و کسی هم چیزی ندونه
    دعا نویس هم یه دارو میده میگه این و هر روز یکم بریز تو آب مادر شوهرت
    اما این دارو وقتی اصر میکنه که تو در کنارش بهش محبت کنی
    عروسه هم این کارو میکنه و سه هفته ازین دارو به مادر شوهر میده و بهش محبت میکنه
    دیگه آخر آخرا مادر شوهره کلا خام عروس میشه و کلی خوب میشه با عروسش

    عروس وقتی فک میکنه که مادر شوهرش میخواد بمیره ناراحت میشه و گریه کنان میره پیش دعا نویس و میگه پادزهر این دارو و میخوام و میخوام که نمیره و
    دعا نویس گفت عزیزم موقعی که دارو و بهت دادم پادزهرشم بهت گفتم
    همون محبت کردن
    برو و خوب زندگی کن و لذت کسایی و که داری ببر
    ___________________________________________

    دوست من
    این همه از مادر شوهرت گفتی - یکم هم به خودت بگو ، تا الان چه کار خوبی واسشون انجام دادی
    کدوم محبت و بی ریا در حقشون کردی
    کدوم زنگی و بی منت بهشون زدی
    اصلا حالشون و تا حالا بدون انتظار پرسیدی
    تو اگه میخوای زندگیت خوب بشه
    برو و به مادر شوهرت محبت کن ، مطمئا باش یک بار به اون محبت کنی ، ده بار اثرش و از طرف شوهرت میبینی
    بذار مادر شوهرت برگرده به شوهرت بگه که این دختر خوبه
    تمام سعیت و بکن
    مطمئا باش زندگیت خوب میشه و شادی دوباره به زندگیت بر میگرده
    اگه این حرفا رو زدم از دستم ناراحت نشو ، چون واقعا لیاقت زندگیه خوب و داری
    پس یکم از خودت بگذر و محبت کن و نتیجه اش و ببین

  10. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط محسن عزیزی,سبز,سجاد صالحی

  11. ارسال:6#
    سلام.
    خیلی عالیه! احسنت ....تغییراتی رو که نوشته بودین برای شروع خوب هستن ولی منم پیشنهاداتی دارم که ان شا الله خدمتتون عرض میکنم....
    خانواده همسرتون با تعریفاتی که کردید خانواده اصیل و خوبی به نظر میرسن. واقعیت اینه که همچین خانواده هایی تو این دور و زمونه کمتر پیدا میشن.
    مانوس قرآن بودن خیلی زیباست. راستش من کمی با نظرات شما در خصوص مادر شوهرتون مخالفم. ولی در مورادی هم حق رو به شما اختصاص میدم.
    من احساس میکنم قلبا با صحبت هاش مخالف نیستین و چون تاکید زیادی در صحبت ها دارن و تکرار مکررات میکنن موجب رنجش خاطر شما میشه درسته؟
    در مورد دختر خاله همسرتون مساله و مشکل خاصی نیست؟ قبل ازدواج در مورد این موضوع به تفاهم رسیده بودین؟
    همونطور که مشاور عزیز هم بهش اشاره کردن همه اختلاف عقاید به راحتی قابل حله ولی چون به یکباره این اختلاف عقیده ها و مشکلات به وجود نیومدن پس به یکباره هم از بین نخواهند رفت....ولی چیزی که نیاز هست تعهد هر دوی شما برای بهبود شرایط هست....
    گله ها و کدورت ها طبیعی هستن! وقتی دو نفر برای اینکه حرفشون رو به کرسی بنشونن گاها عمدا یا سهوا نفر مقابل رو تخریب میکنن....
    حق با همسرتون هست....هیچگاه یک مرد دوست نداره بین همسر و مادرش کدورتی باشه....هر چند در مورادی حق با شما بود و حتی در مواردی حق با مادرشون ولی نمیشه علنا یکی رو فدای دیگری کرد.....
    همین که تو این مدت صبر کردن و اقدام جدی ای نداشتن نشون دهنده اینه که هم شما و هم مادرشون رو دوست داره.....
    من فکر میکنم میشد بعضی مسائل رو عنوان نکرد .. مثلا همین مسائل جزئی....و حتی اگر واقعا لزوم داشت که عنوان بشن در زمان و مکان مناسبی عنوان می شدن.......
    یک زن دوست داره همسرش نهایت دفاع رو ازش بکنه ولی آیا عین عدالت هست که در همه مسائل و بی چون و چرا زن خانواده از طرف شوهرش دفاع و حمایت بشه؟ مسلما نه!!!
    همه مادران و پدران آرزوی خوشبختی بچه هاشون رو دارن و از هر زمان و مکانی برای انتقال تجربیاتشون استفاده میکنن....ولی اونها هم نیازه که کمی تغییر عقیده بکنن در برخی مسائل....همین عدم آگاهی منجر به برداشت بدی از طرف بچه ها میشه....
    مثلا خود شما این انتقال تجربه رو کنترل معنی کردین؛ شاید بقیه فضولی و دخالت ؛ برخی نصیحت معنی بکنن.....
    در اصل منظور بدی در پس پرده نیست....
    غرور یک مرد نشانه مردانگیش هست....هیچگاه سعی نکنین این غرور رو بشکنین....من میدونم سهوی بوده ولی اون یکباری که پدر و مادرش صدای دعواتون رو شنیدن در اصل صدای شکستن غرور همسرتون رو هم درکنارش شنیدن....
    اگر بخواهین واقعا صمیمیت از دست رفته رو به زندگیتون برگردونین باید چشمتون رو برای یک بار هم که شده به برخی مسائل ببندین....
    من پیشنهاد میکنم در اولین فرصت از همسرتون دوباره دلجویی بکنین و ازشون بخواهین باهم شرایط رو عوض بکنین و ازشون قول همکاری بگیرین...از همسرتون بپرسین که دوست داره چطور باشین و شما هم نظراتتون رو در مورد همه مسائل به همسرتون انتقال بدین و به یک نقطه مشترکی برسین....
    با قهر کردن و دعوا کردن کاری از پیش نمیره....مادرشوهرتون بزرگ هستن برین و از ایشون هم دلجویی بکنین و کم کم باهاش گرم بگیرین با اینکار همسرتون هم رغبت بیشتری پیدا خواهند کرد.....
    در مورد اینکه مساله رو با خانواده خودت مطرح کنی از همسرتون بخواهین که نظر نهاییشون رو در اینمورد بگن ولی پیشنهاد کنین بحث رو کشش ندین...ولی اگر ایشون لازم دونستن مطرح کنین....هر چند فکر نکنم همسرتون نسبت به این مورد حساسیت زیادی نشون بدن البته بعد اینکه به توافق رسیدین در این مورد بحث کنین....
    یه پیشنهاد هم دارم....
    سعی کنین توپ رو تو زمین همسرتون بندازین....وارد بازی بکنینش....منتظر عکس العملش نباشین
    بهش بگین زندگی مال هر دوی ماست پس باید هر دو تلاشمون رو بکنیم......
    ان شا الله همه چی درست میشه....

  12. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط محسن عزیزی,سبز,ستاره**

  13. ارسال:7#
    سبز آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
    بزرگتر ها دوست دارن مورد توجه واحترام کوچکتر ها باشن و بدون شک این حق انهاست
    پیشنهاد میکنم پیش مادرشوهرتون برید با محبت با ایشون صحبت کنید وتاکید کنید که مادر چون شما از من باتجربه تر هستید وشاید بهتر از من پسرتون رومیشناسید و از مشکل ما باخبرید من روبه عنوان دخترتون نصیحت کنید شما بگید چکار کنم که زندگیم از هم نپاشه.

    بااین کار هم دل مادر شوهر روبدست آوردید وهم دل شوهر
    درحال حاضر شما ومادرشوهرتون دو قطب مخالف هستید که شوهرتون روتحت فشار گذاشتید وقتی جهت شما دونفر یکی بشه باعث جذب همسرتون وکم شدن فشار میشه.
    توجه داشته باشید وقتی شما از مادرشوهرتون راهنمایی بخواید دیگه ایشون شمارو درمقابل خودشون نمیبینند بلکه در مقابل شما احساس مسئولیت میکنن بنابراین دیگه از شما پیش شوهرتون بد نمیگن واین رفتار متقابلا باید در شما هم بوجود بیاد .اگر واقعا مشکل زندگیتون غر زدن های شما دونفر باشه بااین روش تاحد زیادی برطرف میشه.
    موفق باشید

  14. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط محسن عزیزی,ستاره**,سجاد صالحی

  15. ارسال:8#
    خیلی ممنونم از دقت نظر شما
    بله اگه نظر دادن مادرشوهرم به شکل راهنمایی باشه من ایشون رو مثل مادر خودم میدونم و سعی میکنم که نظرشون رو جلب کنم همینطور که واقعا تا الان همین طور بوده و من اصلا سعی نکردم با ایشون مخالفت کنم که از دستم برنجن. حتی وقتی همسرم منو تحت فشار گذاشت که باید توافقی جدا شیم و مادرشوهرم متوجه شد من از مادرشوهرم راهنمایی خواستم و گفتم من همسرم و زندگیم رو دوست دارم شما به من بگید چه کار کنم و مادر همسرم هم گفت من بهت گفته بودم چکار کنی گوش ندادی حالا هم بشین خونت و به حرف پسرم نکن تا اون خجالت زده بشه و کوتاه بیاد. منم گفتم چشم و تو این 2 ماه فقط اسباب آرامش شوهرم رو فراهم کردم حتی اگه بزور میخواست منو بفرسته خونه پدرم گفتم من دلم تنگ نشده و میخوام پیش تو و سرخونه زندگیم باشم.
    در مورد دختر خاله همسرم من هیچ مشکلی نداشتم و ندارم. از اول هم که موضوع رو میدونستم خیلی راحت قبول کردم و برام حل شده بود. حتی قبل از عقد هم دیگه صحبتی راجبش نکردم تا خدایی نکرده همسرم به خاطر گذشتش پیش من سرشکسته نباشه.
    من هم با شما موافقم. من انتظار نداشتم که همسرم همیشه طرف من رو بگیره و خانوادش رو زیر پا بذاره. من به جرات میتونم بگم یک بار هم نشده که به پدر مادر ایشون بی اعتنایی کرده باشم. هر زمان اونجا بودیم با مادرهمسرم گرم بودم به پدر همسرم احترام گذاشتم. وقتی مادر و پدر همسرم میخواستن بیان خونه ما براشون بهترین غذاها رو و چیزی که اونا دوست داشتن درست کردم. اگه مهمونی طرف فامیل های همسرم میخواستن برن من موافق بودم و با روی خوش رفتم. حتی بعضی وقتا بوده مریض بودم ولی حاضر شدم و رفتیم و دم بالا نیاوردم. من انتظار داشتم همسرم متوجه اینها بشه. در مقابل تو خونه ما همسرم ساکت میشینه و با موبایل یا کامپیوتر خودش رو سرگرم میکنه و وقتی میریم خونه مامانم سر بزنیم برای اینکه همسرم ساکت و تنها نباشه من باید برم کنارش بشینم و با همسرم صحبت کنم تا ایشون هم تو جمع خودشو شرکت بده.
    من به غرور همسرم احترام میذارم. برای همین تو این 4 سال اگه هر مشکلی بوده یک کلام به پدر مادرم یا پدر مادر همسرم چیزی نگفتم و حتی اگه خیلی ناراحت بودم جلو بقیه خودمو خوشحال نشون دادم تا بویی نبرن. این دفعه هم که پدر مادر همسرم متوجه ناراحتی من شدن و گریه من رو شنیدن زمانی بود که همسرم به زور میخواست منو ببره خونه مادرم و بذاره اونجا بمونم منم از شدت ناراحتی گریه میکردم و پدر و مادر همسرم تلفنی متوجه شدن و اومدن خونه ما. و وقتی دلیلش رو پرسیدن همسرم تمام گله هایی رو که من از پدر مادرش داشتم گفت و حتی بعضی چیزارو اشتباهی جور دیگه ای تعریف کرد و حسابی منو پیششون خجالت زده کرد.
    من با مادرهمسرم همیشه صمیمی و گرم بودم و فکر میکنم این صمیمیت زیاد بود که شاید باعث شد ایشون احساس کنن هرچیزی رو میتونن به من بگن و من ناراحت نمیشم. بعد این اتفاقات از مادرشوهر و پدرشوهرم هم دلجویی و معذرت خواهی کردم و برای اینکه رضایت همسرم رو فراهم کنم تمام اتفاقایی رو که برامون تو این مدت افتاد خودم به تنهایی به گردن گرفتم.
    در مورد اینکه مساله رو با پدر مادرم در میون بذارم همسرم مصر هست که بگم دلیل ایشون هم این هست که اونام باید بدونن ما تو این مدت چه سختی هایی کشیدیم و اگه تلاشمون رو کردیم و نشد و خواستیم بازم جدا بشیم بدونن برای چی بوده و تو این مدت سعی کردیم که اوضاع بهتر بشه ولی نشده. به نظر شما منظور همسرم از این حرفش چیه؟ آیا همسرم نمیخواد زندگیمون درست بشه و فعلا داره مدتی معطل می کنه تا من آروم شم و بعد جدا بشه یا اینکه میخواد پدر مادر من هم اذیت بشن؟ اخه وقتی پدر مادر ایشون اومدن خونه ما قضیه رو فهمیدن بعد که رفتن همسرم گفت خیالت راحت شد همینو میخواستی که پدر مادرم رو سکته بدی؟
    اینکه باید هردومون تلاشمون رو بکنیم به همسرم گفتم ولی همسرم میگه اون زمانی که منو اذیت میکردی و من تلاش میکردم چرا به این فکر نبودی؟ و موضوع رو دوباره برمیگردونه به گذشته.
    میشه در مورد اینکه توپ رو تو زمین همسرم بندازم بیشتر توضیح بدین. واقعیت اینه که تو این مدت بیشتر از 2 ماه من سعی کردم محبت بی قید و شرط به همسرم داشته باشم. حتی اگه همسرم منو اذیت میکنه سعی میکنم بدون انتظار محبت داشته باشم. حتی اگه جواب محبت من بی اعتنایی و سردی همسرم بوده من برای اینکه باز موجب رنجش همسرم نباشم خودمو سرگرم کردم و ناراحتیمو نشون ندادم. البته نمیدونم واقعا ظاهرم رو چقدر تونستم خوب نشون بدم.
    از راهنمایی تون واقعا متشکرم. اگه ممکنه جواب این سوالم رو هم بدین. ممنونم
    ....................................
    سلام ستاره حون
    از راهنمایی هایت ممنوم عزیزم
    تو راست میگی من ادم حساسی هستم. از وقتی هم که ازدواج کردم به خاطر حرفای خانواده همسرم هر چیزی رو به دل میگیرم و زودرنج شدم.
    الان 2 هفته ای هست که میگذره. طبق نظرت عزیزم من هم به محبت به همسرم ادامه دادم و سعی کردم متوجه بکنمش که واقعا فکر نیمکردم دارم اذیتش میکنم. فعلا همسرم به اصرار و التماس من دست نگه داشته و میخواد زندگیمون رو درست کنیم. توکلم به خداست. امیدوارم درست بشه
    ممنونم ستاره جون

    ....................................
    سلام رهاجون
    عزیزم تو درست میگی
    محبت به خانواده همسر ادم هم باید بی دریغ باشه
    ولی من هم برای اونا کم نذاشتم.
    راستش اگه من بدی میکردم به اونا و جوابم این بود اینقدر ازشون دلخور نمیشدم. من با مادر شوهرم خیلی گرم و صمیمی هستم. میرفتم خونشون موهاشو براش کوتاه میکردم. رنگ میکردم. اونجا که بودم همسرم سر کار بود من باید تا شب میموندم تا همسرم از سرکار برگرده. با مادر شوهرم میرفتم خرید. تو کارهای خونه کمکش میکردم. بعضی وقتا من غذا میپختم و نمیذاشتم مادرشوهرم دست بزنه میگفتم امروز نوبت استراحت شماست. عید میشد میرفتم تا کف آشپزخونشو براش میشستم. مهمون داشت زودتر میرفتم کاراشو راه مینداختم. همیشه از پسرش پیش مادرشوهرم تعریف میکردم و دستش رو میبوسیدم که چه پسری بزرگ کردین دعاتون میکنم.
    ولی میدیدم داره این کارام میشه وظیفه و به چششون نمیاد. ولی اونا در جوابم هر وقت میرفتم بهشون سر بزنم گله میکردن که چقدر کم میای. با اینکه بارها شده بود تو عقد 5-6 روز اونجا میموندم بازم گله داشتن. درحالیکه شوهر من به خاطر کارش یک روز فوقش 2 روز میومد نیشابور پیش من بود.
    من ادعا ندارم که گل بی خارم ولی به نظرم بیشتر از انککه به پدر مادر خودم بها بدم برای پدر مادر همسرم وقت گذاشتم. ولی نتیجش این شد.
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2014_02_17 در ساعت 17:58 دلیل: ترکیب پست ها برای کاهش حجم

  16. ارسال:9#
    سلام.
    هر چیزی در اندازه و حدود خودش زیباست.
    احترام بیش از حد و دوست داشتن افراطی مثل بی اعتنایی و بی محلی مشکل ساز هست...
    لزومی نداره شما خودت رو تحت فشار قرار بدید و همه مشکلات و به تنهایی به دوش بکشین. هر عضو خانواده به اندازه و توان خودش باید مسئولیت هایی رو که تحت عنوان نقش بهش محول شده رو به خوبی انجام بده تا عدالت برقرار باشه.
    همسرتون هم به نوعی در ایجاد مشکل مقصر بودن. ایشون مرد خانواده هستن و باید بتونن عدالت رو در تمام زوایای زندگی برقرار بکنن. ایشون باید تا به امروز میتونستن حدودی رو برای خانواده شون تعیین بکنن و اگر هم مشکلی در این بین پیدا میشد باید میتونستن با درایت مهندسی بکنن و نقاط اختلاف رو به تفاهم ها تبدیل بکنن. هر چند خود شما به عنوان یک مهره اصلی و باارزش باید همین رفتارها رو در وقت مناسبش انجام میدادین. و سعی میکردین تا حد مقدور نسبت به بعضی مسائل چشم پوشی بکنین و حساسیتتون رو نسبت به اونها کم بکنین....
    منظور من از وارد بازی کردن همسرتون کاملا واضح هست....شما الحمدلله فردی تحصیل کرده هستین و جای بسی شادی هست که نهایت تلاشتون رو برای بهبود شرایط میکنین. این ترفند نیازمند کمی ذکاوت هست...
    لازم نیست خودتون رو به زور به همسرتون تحمیل بکنین و ازشون انتظار محبت داشته باشین! اجازه بدید خود ایشون نیازمند ابراز محبت به شما باشن....
    بدرقه همسر و منتظر بودن برای برگشتنش یکی از همین ترفند هاست... سخت نیست خودتون برین و در رو براش باز بکنین و در پوشیدن لباس کمکش بکنین....
    وقتی به خونه رسیدن سعی کنین تا ایشون سر صحبت رو باز نکردن شما شروع کننده نباشین حتی اگر مطلب مهمی برای گفتن بود فرصت یه چای خوردن رو بهش بدید بعد مساله رو با ایشون در میان بذارین...
    اگر خریدی برای خونه بود میشه لیست خرید رو تو جیب لباسش بذارین تا خودشون خرید بکنن.....
    خرید کردن برای خونه یکی از عوامل تاثیر گذار در پایبندی همسر برای خانه و خانواده است....
    ازشون بخواهین یک روز رو برای شما اختصاص بدن اگر کمبود وقت بود میشه این مدت رو به ساعاتی در هفته تقلیل داد...
    از تجربیات دوستان و آشنایان هم استفاده بکنین.....
    از خودتون نقه ضعفی نشون ندید که خدای نکرده موجب رنجشتون بشن. در بدترین شرایط خدای نکرده اگر شرایط عوض نشد باز طلاق شروعی برای زندگی جدید هست. نه قهر بکنین و نه بیش از حد خودتون رو مقصر بدونین ....اعتدال رو رعایت بکنین
    پیشنهاد بدید همسرتون شخصا موضوع رو با خانواده تون در میان بذارن البته اگر تونستین خودتون هم با والدینتون صحبت بکنین

  17. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط سبز

  18. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط سجاد صالحی نمایش پست ها
    سلام.
    هر چیزی در اندازه و حدود خودش زیباست.
    احترام بیش از حد و دوست داشتن افراطی مثل بی اعتنایی و بی محلی مشکل ساز هست...
    لزومی نداره شما خودت رو تحت فشار قرار بدید و همه مشکلات و به تنهایی به دوش بکشین. هر عضو خانواده به اندازه و توان خودش باید مسئولیت هایی رو که تحت عنوان نقش بهش محول شده رو به خوبی انجام بده تا عدالت برقرار باشه.
    همسرتون هم به نوعی در ایجاد مشکل مقصر بودن. ایشون مرد خانواده هستن و باید بتونن عدالت رو در تمام زوایای زندگی برقرار بکنن. ایشون باید تا به امروز میتونستن حدودی رو برای خانواده شون تعیین بکنن و اگر هم مشکلی در این بین پیدا میشد باید میتونستن با درایت مهندسی بکنن و نقاط اختلاف رو به تفاهم ها تبدیل بکنن. هر چند خود شما به عنوان یک مهره اصلی و باارزش باید همین رفتارها رو در وقت مناسبش انجام میدادین. و سعی میکردین تا حد مقدور نسبت به بعضی مسائل چشم پوشی بکنین و حساسیتتون رو نسبت به اونها کم بکنین....
    منظور من از وارد بازی کردن همسرتون کاملا واضح هست....شما الحمدلله فردی تحصیل کرده هستین و جای بسی شادی هست که نهایت تلاشتون رو برای بهبود شرایط میکنین. این ترفند نیازمند کمی ذکاوت هست...
    لازم نیست خودتون رو به زور به همسرتون تحمیل بکنین و ازشون انتظار محبت داشته باشین! اجازه بدید خود ایشون نیازمند ابراز محبت به شما باشن....
    بدرقه همسر و منتظر بودن برای برگشتنش یکی از همین ترفند هاست... سخت نیست خودتون برین و در رو براش باز بکنین و در پوشیدن لباس کمکش بکنین....
    وقتی به خونه رسیدن سعی کنین تا ایشون سر صحبت رو باز نکردن شما شروع کننده نباشین حتی اگر مطلب مهمی برای گفتن بود فرصت یه چای خوردن رو بهش بدید بعد مساله رو با ایشون در میان بذارین...
    اگر خریدی برای خونه بود میشه لیست خرید رو تو جیب لباسش بذارین تا خودشون خرید بکنن.....
    خرید کردن برای خونه یکی از عوامل تاثیر گذار در پایبندی همسر برای خانه و خانواده است....
    ازشون بخواهین یک روز رو برای شما اختصاص بدن اگر کمبود وقت بود میشه این مدت رو به ساعاتی در هفته تقلیل داد...
    از تجربیات دوستان و آشنایان هم استفاده بکنین.....
    از خودتون نقه ضعفی نشون ندید که خدای نکرده موجب رنجشتون بشن. در بدترین شرایط خدای نکرده اگر شرایط عوض نشد باز طلاق شروعی برای زندگی جدید هست. نه قهر بکنین و نه بیش از حد خودتون رو مقصر بدونین ....اعتدال رو رعایت بکنین
    پیشنهاد بدید همسرتون شخصا موضوع رو با خانواده تون در میان بذارن البته اگر تونستین خودتون هم با والدینتون صحبت بکنین
    با سلام
    تواین چند روز به خواست همسرم خونه پدرم موندم ولی متاسفانه همسرم اینقدر بهونه گیر شده که از راه دور هم که زنگ میزنه از من ایراد میگیره و میگه باید این کارو میکردی یا فلان کار رو نمیکردی. با اینکه بازم من کوتاه میام و معذرت خواهی هم کردم ولی ایشون میگه اینطوری نمیشه و باید یک راه حلی پیدا کرد. منظورش جدایی هست. بنده به پدر مادرم موضوع رو گفتم. پدر مادرم خیلی ناراحت شدن که تو این مدت من عذاب میکشیدم و اونا بی خبر بودن. پدرم تصمیم گرفتن که حرف اخر رو با همسرم بزنن ولی با صحبت های من قانع شدن فعلا دست نگه دارن تا همسرم بیاد خونه پدرم و حرفاشو بزنه. پدرم حتی از بنده خواست همسرم که اومد شب هم کنارش نخوابم تا متوجه بشه که همیشه من نباید کوتاه بیام. اخه همسرم خیلی غرور داره و هر وقت هم تو مساله ای اگه من مقصر نبودم به خاطر اینکه قهر و ناراحتی هامون از هم کش دار نشه همیشه من کوتاه میومدم و از خواستم صرفه نظر میکردم. به نظر شما وظیفه من تو این موقعیت چی هست؟

  19. اصرار زیاد شوهرم به طلاق  سپاس شده توسط نرگس,سبز,سجاد صالحی

صفحه‌ها (7): صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •