تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:anahid
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 32

صفحه‌ها (4): صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    آدم ها می خواهند بدانند که دوست داشته می شوند و قدرشان دانسته می شود پس حتما به عزیزانتان بگویید که دوستشان دارید شاید هرگز متوجه نشوید که چقدر نیاز به شنیدنش دارند .


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  2. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,aram,m1392,Maryam313,مهرسا62,محمد رضا عباسی,سلماء

  3. ارسال:12#
    این شعـر توسـط یک نوجوان مبتلا به سـرطان نوشته شده است.
    این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کرده
    در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

    آيا تا به حال به کودکان نگريسته‌ايد
    درحالی‌که به بازی “چرخ چرخ” مشغولند؟
    و يا به صدای باران گوش فرا داده‌ايد،
    آن زمان که قطراتش به زمين برخورد می‌کند؟
    تا بحال بدنبال پروانه‌ای دويده‌ايد آن زمان که نامنظم و بی‌هدف به چپ و راست پرواز می‌کند؟
    آيا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته‌ايد، آن زمان که در مغرب فرو می‌رود؟
    کمی آرام تر حرکت کنيد اينقدر تند و سريع به رقص درنياييد
    زمان کوتاه است .موسيقي بزودي پايان خواهد يافت
    آيا روزها را شتابان پشت سر مي‌گذاريد؟
    آنگاه که از کسي مي‌پرسيد حالت چطور است
    آيا پاسخ سوال خود را مي‌شنويد؟
    هنگامي که روز به پايان مي‌رسد
    آيا در رختخواب خود دراز مي‌کشيد
    و اجازه مي‌دهيد که صدها کار ناتمام بيهوده و روزمره
    در کله شما رژه روند؟
    سرعت خود را کم کنيد. کم‌تر شتاب کنيد.
    اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد
    زمان کوتاه است
    موسيقي ديري نخواهد پائيد
    آيا تا بحال به کودک خود گفته‌ايد
    “فردا اين کار را خواهيم کرد”
    و آنچنان شتابان بوده‌ايد
    که نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟
    آيا تا بحال بدون تاثري اجازه داده‌ايد دوستي‌اي به پايان رسد
    فقط بدان سبب که هرگز وقت کافي نداريد؟
    آيا هرگز به کسي تلفن زده‌ايد فقط به اين خاطر که به او بگوييد : دوست من سلام؟
    حال کمي سرعت خود را کم کنيد. کمتر شتاب کنيد
    اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد
    زمان کوتاه است.موسيقي ديري نخواهد پاييد.
    آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي‌دوي،
    نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي‌کنيد.
    آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله به سر مي‌رسانيد
    گويي هديه‌اي را ناگشوده به کناري مي‌نهيد
    زندگي که يک مسابقه دو نيست
    کمي آرام گيريد
    به موسيقي گوش بسپاريد
    پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.
    تو این روزای پایانی سال همه ی بیمارا خصوصا" کوچولوهای سرطانی رو دعا کنیم




    ویرایش توسط anahid : 2014_03_12 در ساعت 23:02


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  4. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,aram,elnaz.t,m1392,محمد رضا عباسی,سحر1122

  5. ارسال:13#
    زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
    آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.

    روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
    راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.

    نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
    این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
    طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد بهملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
    صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
    زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز...
    ویرایش توسط anahid : 2014_03_12 در ساعت 23:06


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  6. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,m1392,Maryam313,سلماء

  7. ارسال:14#
    من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت معلم گفته بود انشا بنویسید موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد و دنبال کار می گشت روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود وقت قضاوت بود جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند زندگی ادامه دارد هیچ وقت پایان نمی گیرد .من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است! من ، تو ، او هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود؟؟؟


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  8. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,elnaz.t,m1392,Maryam313,سلماء,سحر1122

  9. ارسال:15#
    مرسی از مطالب خوبتون
    پاسخ با نقل و قول

  10. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,anahid

  11. ارسال:16#
    طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد در شیشه سس رو باز کنه پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست در شیشه سس رو باز کنه مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم: اینم کاری داشت؟
    پدرم لبخندی زد و گفت: یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زودتر از من میومدی و کلی زور میزدی تا در شیشه سس رو باز کنی؟ یادته نمی تونستی؟ یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟
    اشک تو چشمام جمع شد نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم .

    در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامی وقت رفتن است. سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط ۵دقیقه باشه؟ مرد سرش را تکان داد و قبول کرد مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامی دیر می شود برویم ولی سامی باز خواهش کرد: ۵دقیقه این دفعه قول می دهم. مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟ مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچگاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم.
    سامی فکر می کند که ۵دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من ۵دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم ۵دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار تام از دست رفته ام را تجربه کنم .

    ﺩﺧﺘﺮ: ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ؟
    ﭘﺴﺮ: ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ
    ﺩﺧﺘﺮ: ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﺑﻤﻮﻧﯽ
    ﭘﺴﺮ: ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ
    ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ
    ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ میشه ﻭ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻩ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
    ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﻮﻡ میشه ﻭ ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺮﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺧﺘﺮ ، ﺩﺭ میزنه ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ داخل
    ﺧﻮﻧﻪ میشه ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺵ ﯾﻪ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻫﺴﺖ :
    ۲۴ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﯼ ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  12. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,m1392,Maryam313,مهرسا62,سلماء,طباطبایی

  13. ارسال:17#
    این داستان واقعی است .
    دختر بزرگ خانواده بودم. تنها برادرم هنوز در دبیرستان درس می‌خواند. پدرم همیشه می‌گفت: «دختر فهمیده و باگذشتی هستی.» به همین خاطر مرا تکیه گاه و سنگ صبور خانواده می‌دانست و آرزویش عاقبت به خیری‌ام بود. اما هنوز هم بعد از گذشت این همه سال نمی‌دانم چرا به چنین سرنوشتی دچار شدم مراسم عروسی من و بهروز بعد از یک دوره نامزدی یک ساله برگزار شد. البته کمک‌های مالی پدرم و کم توقعی و گذشت‌های من در برگزاری یک مراسم ساده بی‌تأثیر نبود. بعد از چند روز که از حال و هوای ازدواج و رفت و آمدهای تشریفاتی درآمدیم دوباره زندگی روال عادی خود را از سر گرفت. صبح زود از خانه بیرون می‌آمدم و نزدیکی‌های غروب خسته از کار روزانه به خانه برمی‌گشتم. بعد هم مشغول انجام کارهای روزمره و خانه‌داری می‌شدم. سربازی بهروز تمام شده بود و دنبال کار می‌گشت. خوشبختانه با سفارش اطرافیان و البته تلاش و لیاقتی که در وجودش نهفته بود خیلی زود کار مناسبی پیدا کرد و مشغول شد.
    روزها پشت هم می گذشت. در دومین سالگرد ازدواجمان صاحب فرزند شدیم. خداوند دختری زیبا و باهوش به ما هدیه کرد که نامش را «سپیده» گذاشتیم. حضورش گرمابخش زندگی و آشیانه‌مان بود. مرخصی‌های چند ماه اول پس از بارداری به سرعت گذشت و من مجبور شدم دوباره سرکارم برگردم. اما کار کردن در چنین شرایطی خیلی سخت بود. بهروز اجازه نمی‌داد سپیده را به مهد کودک بفرستیم.

    خانه مادر من و بهروز هم خیلی از ما دور بود و امکان این که آنها از بچه نگهداری کنند، نبود. بدین ترتیب توافق کردیم من دیگر سر کار نروم و در عوض بهروز با سعی و تلاش بیشتری هزینه‌های زندگی را تأمین کند.
    این گونه بود که من در خانه ماندم تا وظیفه همسرداری و مادری را به بهترین شکل انجام دهم. سه سال از تولد سپیده گذشته بود که باز هم باردار شدم. با به دنیا آمدن سالار، خوشبختی‌مان تکمیل شد. وضع کار بهروز هر روز بهتر از قبل می‌شد. خداوند برکت فراوانی نصیب زندگی ما کرده بود و من دیگر هیچ آرزویی غیر از خوشبختی فرزندانم نداشتم. ۱۵ سال از زندگی مشترکمان می‌گذشت. بهروز رئیس قسمت خرید اداره شده و دائم به مسافرت‌های داخلی و خارجی می‌رفت. با بزرگ شدن بچه‌ها و کم شدن مسئولیتم در خانه و نگهداری از آنها احساس تنهایی و افسردگی می‌کردم. بهروز که مدام مسافرت بود، بچه‌ها هم مثل سابق نیازی به نگهداری شبانه‌روزی من نداشتند بنابراین تصمیم گرفتم دوباره به سر کار برگردم. پس از چند ماه تلاش بالاخره کار مناسبی پیدا کردم. حقوقش خیلی زیاد نبود اما برای من پول مهم نبود می‌خواستم از افسردگی و تنهایی رها شوم. شاید بیشتر دلم ‌می‌خواست از فکر و خیالاتی که این اواخر به سرم زده بود نجات پیدا کنم. تصوراتی که یک لحظه رهایم نمی‌کرد. گاه فکر می‌کردم خیالاتی شده‌ام به همین خاطر سعی می‌کردم مثل سابق به زندگی خوشبین باشم اما تغییر رفتار بهروز مانع از آن می‌شد که با اطمینان و اعتماد قبلی و قلبی به او نگاه کنم. غیبت‌های طولانی، بی‌تفاوتی و رفتار سرد و بی‌محبتش مرا مشکوک کرده بود.
    بالاخره تصمیم گرفتم کاری کنم تا از این شک و دودلی خارج شوم. یک شب که بهروز به بهانه مسافرت به شهرستان، از من و بچه‌ها خداحافظی کرد تا به قول خودش به فرودگاه برود، مخفیانه او را تعقیب کردم حس بدی داشتم. می‌ترسیدم. چند بار بین راه تصمیم گرفتم به خانه برگردم و با توهمات نابجا زندگی‌ام را خراب نکنم اما انگار نیروی قوی‌تری مرا به دنبال او می کشاند و...
    او می‌کشاند و می‌گفت: از خواب غفلت بیدار شو، زندگی‌ات در حال تباه شدن است. در همین افکار غوطه‌ور بودم که متوجه شدم بهروز حرکتش را از فرودگاه به سوی شمال شهر تغییر داده است. تعقیبش کردم چند دقیقه بعد مقابل خانه‌ای شیک در یکی ازخیابان‌های شمال شهر ایستاد. با کلیدی که از جیبش درآورد در خانه را باز کرد. از شدت هیجان و ناراحتی و شاید هم کنجکاوی، تمام بدنم می‌لرزید. پاهایم سست شده بود. اول فکر کردم دنبالش بروم و وارد خانه شوم اما صبر کردم یک ساعت همانجا ایستادم خبری از بهروز نشد با تلفن همراهش تماس گرفتم. پرسیدم: کجا هستی با وقاحت تمام گفت: بندرعباس!
    از شدت عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم اما هر طور بود خودم را کنترل کردم و حرفی نزدم. بی‌درنگ به خانه برگشتم. آن شب بدترین شب زندگی‌ام بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم نتیجه اعتماد بیش از حدم این باشد. نمی‌دانستم در آن خانه چه خبر است و چه گذشته اما همین قدر که شوهرم به من دروغ گفته بود گناهی نابخشودنی بود. عصر روز بعد بهروز به خانه برگشت. مثل همیشه از خستگی و کار زیاد می‌نالید. خیلی سعی کردم به روی خودم نیاورم. سردرد را بهانه کردم و از حرف زدن با او طفره رفتم. صبح روز بعد مقابل همان خانه چهار طبقه ایستاده بودم. نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه کار کنم. فقط می‌خواستم بدانم آن خانه متعلق به کیست و شوهرم آنجا چه کار داشته زنگ زدم. از طبقه اول شروع کردم، کسی جواب نداد. زنگ دوم را زدم، مردی از پشت آیفون جواب داد. بلافاصله اسم شوهرم را گفتم، اما گفت: اشتباه آمده‌اید، ما اینجا چنین کسی را نداریم.
    زنگ طبقه سوم را که زدم، زنی جواب داد. گفتم: منزل آقای ...
    گفت: بله، ولی الآن تشریف ندارند.
    سرم گیج رفت. به سختی خودم را نگه داشتم و به دیوار تکیه کردم. زن از پله‌ها پائین آمد و در را باز کرد. نگاهم که به صورتش افتاد، از حال رفتم. چند دقیقه بعد درحالی به هوش آمدم که زن جوان لیوان آب قند در دست داشت. تقریباً هم سن و سال خودم بود، پسربچه کوچکی هم کنارش ایستاده بود و او را مامان صدا می‌زد. همان روز فهمیدم این زن همسر دوم شوهرم است. او چهار سال قبل شوهرش را از دست داده بود و از یک سال قبل به عقد موقت بهروز درآمده بود. هرچه فکر کردم این کار بهروز مجازات کدام گناه من است، به نتیجه‌ای نرسیدم. از تمام زجر و سختی‌ها، گذشت و قناعت‌ها و احترام و توجهاتی که در این زندگی و برای بهروز متحمل شدم، احساس پشیمانی کردم. به ۱۵ سال عمر تباه شده‌ام فکر کردم، از اینکه جوانی را در این زندگی تباه کرده بودم، احساس خوبی نداشتم. نمی‌توانستم مثل بعضی زن‌ها خودم را فریب دهم، حتی اگر شوهرم آن زن را رها می‌کرد و از کارش هم ابراز پشیمانی می‌کرد، باز هم نمی‌توانستم او را ببخشم. مزد زحمات من در زندگی این نبود. تصمیم گرفتم از او جدا شوم. بهروز حاضر به طلاق من نبود. اول فکر می کردم به خاطر عشق و علاقه یا شاید هم به خاطر بچه‌هایمان نمی‌خواهد این زندگی از هم بپاشد، اما وقتی فهمیدم مشکل بهروز شرطی است که ضمن عقد با هم داشتیم و بر اساس آن او مجبور است علاوه بر پرداخت مهریه، نیمی از دارایی‌اش را هم به من ببخشد، غرورم جریحه‌دار شد. فهمیدم که از آن همه عشق و محبت سال‌های اول زندگی مشترک حتی سر سوزنی هم باقی نمانده است. داشتم دیوانه می‌شدم، وضع بچه‌ها هم از من بهتر نبود. درس و مدرسه را رها کرده و دنبال من به خانه پدرم آمده بودند. از این همه آشفتگی و نابسامانی در حال ویرانی بودم. دیگر حاضر نبودم حتی یک لحظه با بهروز زندگی کنم. اما نمی‌خواستم به راحتی هم از زندگی‌اش خداحافظی کنم. باید او هم مثل من طعم بدبختی را می‌چشید. افکار شیطانی یک لحظه هم رهایم نمی‌کرد. به هر راهی که بتوان با آن از بهروز انتقام گرفت، فکر کردم، به عاقبتش نمی‌اندیشیدم، فقط تشنه انتقام بودم. همین شد که به سراغ آن ماده لعنتی رفتم. می‌خواستم سر تا پای وجودش را بسوزانم. سوختنی که تا ابد رنگ آرامش را نبیند. بهروز همیشه به صورت جذاب و ظاهر دلپسندش افتخار می‌کرد. حالامن با ریختن اسید روی صورتش، او را تا ابد خانه‌نشین کرده‌ام. اکنون که یک سال از آن روز سیاه می‌گذرد، بهروز همچنان خانه‌نشین است و من خاکسترنشین. او در میان فامیل و دوستان مورد ترحم و دلسوزی قرار گرفته و من در کنار دیوارهای سرد و سیاه زندان حتی از محبت فرزندانم نیز محروم مانده‌ام. اعتراف می‌کنم که اشتباه کرده ام. هرچند بهروز در حق من جفا کرده بود، اما من کاری کردم که نه تنها آرامش را از او که از خودم، بچه‌هایم و پدر و مادرم تا ابد گرفتم. نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است. شاید قصاص، شاید هم...
    چند ماه است که بچه‌هایم را ندیده‌ام. برایم پیغام فرستاده‌اند که من زندگی شان را تباه کرده‌ام. دخترم گفته: وقتی بابا ما را رها کرد و زنی بیگانه را به ما ترجیح داد، هنوز دلخوش بودیم که مادری مهربان و دلسوز داریم، تکیه‌گاهی که می‌تواند جای خالی پدر را برایمان پر کند، اما حالاکه تو هم پشت میله‌های زندان در انتظار سرنوشت نامعلومی نشسته‌ای، به چه کسی امیدوار باشیم. در این دنیای مهربان تنها و بی‌پناه مانده‌ایم. ای کاش مادر، ای کاش قبل از این اقدام عجولانه برای یک لحظه به آینده ما و خودت هم فکری می‌کردی، همین!
    تحلیلی بر این ماجرا :
    خیانت به همسر، یکی از آسیب‌های دردناک زندگی است. روان‌شناسان آسیب دردناک (تروما) را رویداد منفی بزرگی می‌دانند که باورهای اساسی انسان را درباره جهان و افرادی خاص ویران می‌کند و بر افکار، احساسات و رفتار او به شدت اثر می‌گذارد.

    متاسفانه، در سال‌های اخیر، به گواهی گزارش‌های مراجع قضایی، روان‌شناسان و مشاوران امور خانواده، پدیده زشت خیانت به همسر افزایش یافته است. با این حال ما در ایران برخلاف کشورهای دیگر آمار شفاف و درستی از آسیب‌های اجتماعی و از جمله این مشکل، علل و پیامدهای آن نداریم. نویسندگان کتاب «بازسازی پس از خیانت» (2007، انتشارات گیلفورد) می‌نویسند: «در آمریکا حدود 20 درصد مردان و 10 درصد زنان در بخشی از دوران زندگی زناشویی خود، با فردی غیر از هسمرشان رابطه جنسی برقرار می‌کنند و 45 درصد مردان و 25 درصد زنان از طریق سرمایه‌گذاری عاطفی با دیگران به همسران خود خیانت می‌ورزند.»


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  14. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,Maryam313,مهرسا62,سلماء

  15. ارسال:18#
    دختري 16 ساله نوزادي 1 ساله به بغل داشت مردم زيرلب بهش ميگفتن: فاحشه بعضی هم به چشم یک کالا یا یک موجود که برای ارضا کردن ساخته شده است از روی شهوت اورا خطاب کردند. اما هيچ کس نميدونست که به اين دختر در 14 سالگي تجاوز شده بود!
    پسرکی 18 ساله رو مردم تنبل چاقالو صداش ميکردن اما هيچ کس نمي دونست پسر بخاطر بيماريشه که اضافه وزن داره!
    مردم زني رو سنگدل خطاب مي کردن چون هيچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازي کنه و به کارهاشون برسه اما هيچ کس نمي دونست زن بيوه ست و براي پر کردن شکم بچه هاش بايد سخت کار کنه!
    مردي 60 ساله رو مردم بي ريخت صدا ميکردن اما هيچ کس نمي دونست که مرد زيبايي صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده!
    و هرروز مردم من و تو رو به غلط قضاوت ميکنن مارا اشتباه می بینند
    و این مردم به خودشان هم رحم نمی کنند مردم ما خوب بودن روزگاری...
    ویرایش توسط anahid : 2014_05_15 در ساعت 21:38


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  16. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط A@92,Maryam313,تبسّم,سلماء

  17. ارسال:19#
    قايقی خواهم ساخت از همه خوبه زمين يک جفت خواهم برداشت قايقی خواهم ساخت تا که آب اين زمين جا دارد پارو خواهم زد قايقی بزرگتر از قايق نوح همه جفت خوبان را خواهم برد هر که بد بود در اين راه دراز خواهم انداخت به آب من دگر تاب ندارم ز بدی با کسی شوخی ندارم احدی من نگذارم که در اين راه دراز به زبان آورد اين جمله زشت جمله ای از ترس و ضعف جمله ای با سوز و ساز جای انديشه يک راه درست زندگيست بسوز بساز سهراب قايقت کوچک بود همه امروز ز تو مي پرسن قايقت جا دارد؟ اي اهل زمين قايق من جا دارد تو اگر اهل دل اين دل درمند باشی از دلت به دل من راه دارد از پنجره گفتی سهراب پنجره های امروز رو به نا مهربانی ها بازند دگر آن دشت بزرگ پر از گل های رز سوی تاريکی شب کرم شبتاب قشنگ سوی هيچ پنجره ای پيدا نيست آری دگر از پاکی اثری اينجا نيست تا همينجا گفتم سهراب تا همين جا بس است تا همين جا کافيست
    ویرایش توسط anahid : 2014_05_15 در ساعت 21:51


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  18. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط سلماء

  19. ارسال:20#
    hojjat آواتار ها
    به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه ای در قفس است.حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.من به آنان گفتم :آفتابی لب درگاه شماستکه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.و به آنان گفتم :سنگ آرایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .در کف دست زمین گوهر ناپیدایی استکه رسولان همه از تابش آن خیره شدند.پی گوهر باشید.لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادمو به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.و به آنان گفتم :هر که در حافظۀ چوب ببیند باغیصورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.هر که با مرغ هوا دوست شودخوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.آنکه نور از سر انگشت زمان برچیندمی گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.زیر بیدی بودیم.برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟می شنیدم که به هم می گفتند :سحر میداند ، سحر !سر هر کوه رسولی دیدندابر انکار به دوش آوردند.باد را نازل کردیمتا کلاه از سرشان بردارد.خانه هاشان پر داوودی بود،چشمشان را بستیم.دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.جیبشان را پر عادت کردیم.خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

    یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
    طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم. . . .
    پاسخ با نقل و قول

  20. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط سلماء

صفحه‌ها (4): صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •