تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:anahid
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 32

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    نقل قول نوشته اصلی توسط emad_hs نمایش پست ها
    مرسی از مطالب خوبتون
    خواهش می کنم . خیلی خوشحالم که خوشتون اومده
    موفق باشید


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  2. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط m1392,سلماء

  3. ارسال:22#
    برای اون هایی که خیلی ادعای عاشقی می کنند ...

    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید.
    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
    مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
    موعد عروسی فرا رسید.
    زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
    مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
    ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
    همه تعجب کردند.
    و مرد گفت:
    من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم
    ویرایش توسط anahid : 2014_05_20 در ساعت 10:41


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  4. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط m1392,piroo,مهرسا62,سلماء

  5. ارسال:23#
    تکراری بودنش از زیبایی مفهوم آن نمی کاهد


    می گفت شنيدم پسر هـمسايه خيلی مـومن اسـت
    نمــازش قـضـــا نمی شـود
    زيارت عاشــورا مـي خوانـد
    مـسجد می رود
    پـسر با خداييست
    لحظه ای دلم گرفت
    در دل فرياد زدم باور کـنـيد من هم ايمان دارم
    نمازم گاهی اوقات قضـا می شود
    ولی لـبخند روی لــب های مادرم خـدا را به يادم می آورد
    دست های پينه بسته پدرم را دستهای خـدا می بينم
    زيارت عاشورا زياد نميخوانم ولی گريه يتيـم در دلم عاشـورا برپا ميکند
    ولی هــر روز از آن دخترک فــال فروش
    فالی را می خرم که هـيچ وقت نمی خوانم
    مـسجد مـن خانه مادربزرگ پيــر و تنهايم است
    که با ديدن مـن کلی دلــش شــــاد می شــود
    خـدای مـن نگاه مهربان دوستی است که در غـمــ ها تنهايم نمی گذارد
    بـرای مـن تولـد هــر نوزادی تولــد خداست
    هـر بوسه عاشقانه ای تـجلی اوست
    ای دوست خدای مـن و خدای پــسر همــسايه يکيست
    فـقط مــن جور ديگری او را می شناسم و به او ايمان دارم
    خدای مــن دوست انسان هاست نه پادشــــاه آنها



    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  6. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط m1392,piroo,سلماء

  7. ارسال:24#
    دختری 14ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند؛ نه یک جدایی عادی تا جایی که آن موقع فهمیده ‌بودم مادرم برای پدرم پرونده‌سازی کرده بود‌ و همه چیز پدر را توقیف کرد، وقتی مادرم رفت همه چیز را با خودش برد. من و خواهرم را تنها گذاشت و دیگر هیچ خبری به ما نداد، هیچ‌وقت او را نبخشیدم چون احساس می‌کنم تمام بدبختی‌های من و خواهرم به خاطر آن کار مادرم بود. بعد از این ماجرا پدرم؛ من و خواهرم را از اراک به تهران نزد خانواده‌اش برد ولی چون آنجا هم کاری برای پدرم نبود به پیشنهاد مادربزرگم به ساوه و خانه دایی پدرم رفتیم و در یک اتاق کوچک ساکن شدیم اما خواهرم تهران ماند تا پیش‌دانشگاهی‌اش را تمام کند. من با پدر همراه شدم و یک سال از درس عقب ماندم.


    چرا زندگی‌ام آتش گرفت؟

    به هر زحمتی بود توانستم دوباره به مدرسه برگردم. دلم می‌خواست هنرستان کامپیوتر بخوانم ولی گفتند دیگر کلاس‌های کامپیوتر جا ندارد باید به کلاس‌های کودکیاری بروم، دیپلم گرفتم و تا سال 84 بیکار بودم. دنبال درس خواندن نرفتم با آن انتخاب رشته اجباری از درس بدم آمده بود، تازه تلفن‌دار شده‌بودیم، کامپیوتر گرفتیم و اینترنت برایم تبدیل به بهترین دوست شد، همان اوایل با پسری از راه چت کردن آشنا شدم که به دروغ به من گفته بود در دوبي زندگی می‌کند. حدود 2 سال با هم ارتباط داشتیم و وقتی سال 86 قرار شد با هم ازدواج کنیم، پدرم به شدت مخالفت کرد. او اصلا علی را مورد مناسبی نمی‌دانست، راستش خودم هم وقتی او را برای اولین‌بار دیدم توی ذوقم خورد و تعجب کردم. ما خیلی اختلاف فرهنگی داشتیم اما چون او اولین و تنها پسری بود که با او ارتباط تلفنی داشتم احساس می‌کردم حتما باید ازدواج کنیم، عذاب وجدان داشتم و حتی با توجه به مخالفت پدرم باز هم اصرار ‌کردم، یادم هست وقتی برای بار اول با پدرم به منزلشان رفتیم به شدت از طرز زندگی و منش آنها بدم آمده ‌بود.

    با همه مخالفت‌ها سال 86 عقد کردیم و بعد فوق دیپلمم را در تهران گرفتم و سال 88 ازدواج کردیم، آن زمان من 26 ساله بودم و علی24 ساله ولی این اختلاف سن اصلا برایم مهم نبود. علی را دوست داشتم و می‌خواستم با او خوشبخت شوم اما الان برخلاف میلم در حال جدا شدن هستیم.

    اولین‌بار که او حرف از طلاق زد وقتی بود که برای کارهای دانشگاهم یک روز زودتر از سفر تبریز برگشتم (کارشناسی مهندسی کشاورزی قبول شده ‌بودم) علی به زور مرا پیش خواهرم فرستاده‌بود، وقتی به خانه رسیدم، علی اصلا حال طبیعی نداشت، اول که می‌خواست مرا راه ندهد بعد که به زور وارد شدم خودش را به درو دیوار می‌زد و بد و بیراه می‌گفت دوست داشت مرا از خانه بیرون کند، خودش هم بیرون برود، خانه واقعا صحنه بدی داشت، همه چیزها نشان می‌داد که در این چند روز نبود من یک نفر دیگر همراه علی بوده است، حالم خیلی بد شده‌ بود، فریادهای او هم بیشتر عصبی‌ام می‌کرد، می‌گفت: «دیگر نمی‌خواهمت‌، برو از زندگی من بیرون، 3 ساله که از دلم بیرون رفتی» و از این جور حرف‌ها و در نهایت هم در خانه را قفل کرد و بیرون رفت، احساس کردم در ماشینش کسی منتظرش بود.

    حرف‌‌هایش را چندان جدی نگرفتم. من نمی‌خواستم طلاق بگیرم. یک‌بار این واقعه تلخ را تجربه کرده ‌بودم، طلاق مادرم که همه زندگی من و خواهرم را ویران کرده بود. نمی‌خواستم دوباره همان اتفاق تکرار شود، ما همیشه دعوا داشتیم ولی من به دل نمی‌گرفتم و حتی اگر او تقصیر کار بود به سمتش می‌رفتم اما شخصیت او جوری است که نمی‌خواهد چیزی را درست کند.

    در این 2 یا 3 سال علی خیلی دل به زندگی نمی‌داد. صبح می‌رفت و شب دیروقت می‌آمد. در خانه اصلا با من حرف نمی‌زد و توجهی نمی‌کرد ولی من سعی می‌کردم و همه نیرویم را می‌گذاشتم که زندگی‌مان را حفظ کنم. هرچند ایرادهایی را در او می‌دیدم و گله‌های بسیاری داشتم ولی هیچ‌وقت محبتم به او کم نشد، سعی می‌کردم مثل همه زن‌ها به خودم برسم اما او به من می‌گفت خیلی غر می‌زنم. من می‌گفتم اگر من غر می‌زنم و اگر ایرادی دارم بیا با هم پیش مشاور برویم، بیا مشکلاتمان را حل کنیم تا زندگی درست شود ولی انگار او تمایلی به حل مشکل نداشت.

    برای اینکه از علی طلاق نگیرم حتی از خانواده‌اش هم کمک خواستم. به آنها می‌گفتم هر کاری می‌توانید بکنید تا من طلاق نگیرم، حتی با راهنمایی همان‌ها پیش دعانویس رفتم تا شاید بتوانم با دعایی یا وردی شوهرم را از این کار منصرف کنم و دوباره محبتم را در دلش بنشانم ولی انگار هیچ تاثیری نداشت، مرتب به من می‌گفت شر خودت را بکن و برو، به من می‌گفت زنگوله پای تابوت.

    ترم پیش به دليل حرف طلاقی که پیش آمده بود امتحانات دانشگاهم را افتضاح دادم و حالا نیز آنقدر وضیعت رابطه‌مان خراب شده‌است که مجبور شدم به خوابگاه دانشگاه نقل مکان کنم چون من کسی را ندارم که بتوانم پیش او بروم، برای طلاقم به پدرم اطلاع ندادم. با خودم گفتم که مگر برای ازدواج او را دخالت دادم که حالا بخواهم از او کمک بخواهم. از وقتی علی توانسته رضایت مرا برای طلاق بگیرد تندتند در حال انجام دادن کارهاست تا بتوانیم هرچه زودتر توافقی جدا شویم، مهریه‌ام را هم که 110 سکه است نمی‌دهد و فقط قرار است 16میلیون تومان پول رهن خانه را به من بدهد، من هم خیلی اصرار به گرفتن مهریه نکرده‌ام راستش آنقدر توهین شنیده‌ام که فقط می‌خواهم از زندگی‌ام بیرون برود. منی که تا 3-2 هفته پیش آنقدر علی را دوست داشتم که برایش می‌مردم الان تصمیمم را گرفته‌ام. چند روز پیش روز دادگاه گریه‌ام گرفت و او هم اشک در چشمانش جمع شد، ولی یک‌بار هم نخواست از من معذرت بخواهد تا دوباره برگردم، می‌گوید من برنامه‌های خودم را دارم، من به علی گفتم زمانی که صیغه طلاق را بخوانند من گریه‌ام می‌گیرد ولی انگار او هیچ چیز نمی‌فهمد.

    عید سال 91 برای اولین‌بار من و علی برای سال تحویل تنها بودیم، به اصفهان رفته‌بودیم و می‌خواستیم برای سال تحویل کنار سی‌وسه پل باشيم، در یک جعبه شیرینی سفره هفت‌سینی درست کرده‌ بودم که حسابی جلب توجه می‌کرد همه عابران تعریف می‌کردند، هنگام سال تحویل باد آمد و شمع را روی وسایل سفره هفت‌سین انداخت و همه چیز را آتش زد، زندگی من هم امسال همان جور آتش گرفت.

    از نگاه مشاور خانواده این داستان چند نکته مهم و آموزنده دارد:


    1. برای فرار از زندگی سخت فعلی به هیچ‌وجه سراغ ازدواج نرویم، چون ازدواج راه فرار نیست و این باور اشتباه مي‌تواند در تصمیم ما اثر گذار باشد.

    2. نوع انتخاب شما نشان می‌دهد که برای شناخت طرف مقابل هیچ قدمی بر نداشتید و حتی وقتی در طول زمان مسائلی را فهمیدید باز هم تصمیم اشتباه خودتان را ادامه دادید. بسیاری از اوقات ما می‌دانیم تصمیم‌مان اشتباه است اما به دلیل احساسات یا لجبازی یا حتی اثبات خود به دیگران، تصمیم اشتباه را عملی می‌کنیم و شادی کوتاه‌مدت و رنج بلند مدت را برای خود ایجاد می‌کنیم.

    3. رفتار علي نشان‌دهنده عدم مسئولیت‌پذیری اوست. ازدواج 3پایه اصلی دارد: جذابیت، عشق و تعهد که به نظر می‌رسد ایشان تعهدی به شما نداشتند. بسیاری از اوقات یک رابطه فقط برای ما جذابیت دارد و 2 رکن دیگر در آن رابطه دیده نمی‌شود، برای مثال همین انتخاب در چت روم و اینترنت، صرفا یک جذابیت بدون شناخت، عشق و تعهد است که می‌تواند حتی زندگی را به مخاطره بیندازد. درضمن رفتارهای علي بسیار کودکانه است. ظاهرا هنوز به آمادگی و بلوغ روانی – اجتماعی براي ازدواج نرسیده است.

    4. به نظرم همه این اتفاقات به این دليل بوده که شما خودتان را باور نداشتید. کسی که خودش را بشناسد و برای خودش حرمت و ارزش قائل باشد، به هیچ وجه اجازه نمی‌دهد دیگران با او چنین کنند. این اتفاقات برای شما یک درس بزرگ داشت؛ اینکه خودتان را بشناسید، باور کنید و قدر و ارزش خودتان را بدانید.


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  8. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط مهرسا62,سلماء

  9. ارسال:25#
    این داستان واقعی است .
    میگن از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری ...
    امروز یکی از دانشجوهایی که خونمون اومده بود قضیه ی جالب و در عین حال عبرت آموزی رو نقل کرد . گفت : با چند تا از رفیقام سوار تاکسی بودیم که راننده ی تاکسی برای اینکه ما رو نصیحت کنه که در این سنین جوانی مواظب خودتون باشید ، گفت : بیست سی سال قبل وقتی که 18 سالم بود ، توی محلمون یک زن خراب زندگی می کرد که شوهر هم داشت . یه بار وسوسه شدم که باهاش رابطه داشته باشم .
    خلاصه وقتی که شوهرش نبود رفتم خونش و مشغول شدیم . اواخر کار بود که در خونشو زدند . زن فوری لباساشو پوشید و رفت دم در . شوهرش اومده بود . زن هم گفت : حاجی امروز آبگوشت داریم برو چند تا نون بخر و بیا . شوهرش رفت و من هم لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون . این بود تا چند سال قبل که بین روز با تاکسی رفتم خونه . همین که در را زدم ، زنم اومد در خونه و گفت : حاجی آبگوشت داریم ، برو چند تا نون بخر وبیا ! چون جمله اش دقیقا شبیه جمله ی سی سال قبل اون زن خراب بود ، ناگهان خاطره ی اون روز در ذهنم تداعی شد و دلم آشوب شد . فوری رفتم در تاکسی نشستم و منتظر شدم . بعد از لحظاتی دیدم جوانی از خانه ام بیرون زد .
    صداش زدم و گفتم : سوار شو . گفت : تو کی هستی ؟ گفتم : سوار شو تا بهت بگم . وقتی سوار شد ، گفتم : من شوهر همون زنی هستم که الآن باهاش مشغول بودی از ترس شروع به لرزیدن کرد . گفتم : نترس ، حقم بود و خاطره ی دوران جوونیمو واسش تعریف کردم و گفتم :
    تو هم منتظر چنین روزی باش
    بعد از این قضیه هم زنم رو طلاق دادم . این را براتون گفتم که مراقب رفتارتون باشید و گول وسوسه های شیطون رو نخورید .

    پیامبر اکرم (ص) فرمود:
    هر کس با زن مسلمان یا یهودی و نصرانی و مجوسی یا کنیزی که آزاد باشد زنا کند و بدون توبه و با اصرار بر این گناه از دنیا برود، خداوند متعال سیصد در عذاب را در قبرش باز می کند که از هر دری مارها، عقرب ها، افعی ها و اژدهاهایی از آتش بیرون آیند و او را نیش زنند که در اثر آن ، بدنش آتش گیرد و تا روز قیامت بسوزد.


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  10. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط FAZEL,روانشناس کوچولو,سلماء

  11. ارسال:26#
    داستان واقعی
    آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانواده ای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقه مند شد و دختر مورد علاقه اش را به عقد خود درآورد. زن ۶۵ ساله با لهجه جنوبی خود در دایره اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد افزود: سلیم از ازدواج با سکینه خیلی خوشحال بود اما هر موقع نامزد او به خانه ما می آمد سردرد می شدم و احساس می کردم این عروس یک لاقبا در شأن خانوادگی ما نیست. من هرچه با خودم کلنجار رفتم تا مهر و محبت این دختر را در دلم جای دهم فایده ای نداشت و خواهرم نیز با نیش و کنایه هایش آتش بیار این معرکه شده بود. متاسفانه پس از گذشت مدتی، نقشه شومی کشیدم و با کمک پسر خواهرم فردی را اجیر کردیم تا ادعا کند قبلا با عروسم آشنایی و رابطه داشته است. ما با این تهمت های ناروا توانستیم سلیم را نسبت به همسرش بدبین کنیم و او نامزدش را طلاق داد. من بلافاصله دختر خواهرم را به عقد پسرم درآوردم اما سلیم و دخترخاله اش خیری از زندگیشان ندیدند چون آن ها صاحب دو فرزند معلول شدند و عروسم که تاب و تحمل مشکلات زندگی و جمع و جور کردن این دو طفل بی گناه را نداشت پس از گذشت ۱۵ سال به پسرم خیانت کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت.از آن به بعد من و پسرم خودمان را به پرستاری از این دو بچه معلول سرگرم کردیم. ولی هر روز که می گذشت من به خاطر ظلم و خیانتی که در حق عروس قبلی ام کرده بودم عذاب وجدان بیشتری پیدا می کردم و خیلی دنبال سکینه گشتم تا او را پیدا کنم و حلالیت بطلبم. ولی هیچ آدرس و نشانی از او پیدا نکردم. تا این که برای سفر زیارتی به مشهد آمدیم.
    در این جا هنگام عبور از خیابان با یک موتورسیکلت تصادف کردم و وقتی که برای مداوا به بیمارستان انتقال یافتم باورم نمی شد پرستار مرکز درمانی همان کسی باشد که سال ها دنبالش می گشتم. سکینه با مهربانی از من پرستاری و مراقبت کرد و زمانی که دست هایش را محکم گرفتم و با شرمندگی برایش تعریف کردم مرتکب چه گناه بزرگی شده ام، او با لبخندی معصومانه دستم را بوسید و گفت: مادرجان حتما قسمت این طوری بوده است و من از شما هیچ دلخوری و ناراحتی به دل ندارم و همین جا شما را بخشیدم. زن ۶۵ ساله گفت: از این که می بینم سکینه با فردی شایسته ازدواج کرده است و ۲ دختر زیبا و دوست داشتنی دارد خیلی خوشحالم و برایشان دعا می کنم خوشبخت و سعادتمند بشوند. امیدوارم خدا هم از خطاهایم بگذرد.
    برگرفته از روزنامه خراسان 3/3/91


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  12. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط FAZEL,النا18,سلماء

  13. ارسال:27#
    پدر و پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد.
    به زمین افتاد و داد کشید : آی ی ی ی
    صدایی از دور دست آمد : آی ی ی ی
    پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
    پاسخ شنید: کی هستی؟
    پسرک خشمگین شد و فریاد زد : ترسو
    باز پاسخ شنید : ترسو
    پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
    پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن

    و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی
    صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی
    پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.
    هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا" به تو جواب می دهد

    اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما بدست خواهی آورد.
    هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد
    زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي
    آلبرت انيشتين
    ویرایش توسط anahid : 2014_08_13 در ساعت 22:47


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  14. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط m1392,سلماء

  15. ارسال:28#
    سلام عشقم خانمی
    می دونم اصلا حالت خوب نیست تقریبا یک هفته شده که بهت خبر دادن به بیماری ایدز مبتلا شدی همه از دور و برت دور شدن
    حتی پدر و مادرت و خانواده ات
    همه می گن طفلک دختره 25 سالشه هنوز جوونه
    دوستات به چشم به فاحشه نگات می کنن
    یه سری هم می گن خودش مقصره چون خودش خواست با اون پسره بی وجدان ارتباط داشته باشه
    و همه اش حرفو و سرکوفت
    نفسی برات نمانده
    همه ش گریه گریه گریه
    منم نمی خوام توی این نامه بهت ترحم کنم و برات دل بسوزانم نه اصلا
    ببین سارا من 4 ساله با تو دوستم از زمانی که وارد دانشگاه شدم وقتی دیدمت نگاه معصومت من رو آروم می کرد نمی دونم چرا ؟
    اما اینطوری صدات همیشه روحیه من قوی تر می کرد
    همه ش به تو فکر می کردم و دوست داشتم مثل تو باشم اما من بچه روستا بودم و تو بچه شهر
    تفاوت فرهنگی زیادی داشتیم اما خوبی های تو محبت های تو به من حتی تو سلام کردنت خیلی خوب بود خیلی
    همیشه حرف از خوبی های تو برای خانواده ام تو روستا شیرین بود
    مادرم دعات می کرد خواهرم مشتاق دیدارت
    سارا نمی خوام سرتو درد بیارم اصلا شاید این نامه ب منو هم نخونی ولی من رفیق نیمه راه نیستم
    من چهار ساله با تو زندگی کردم ، چهارساله با خنده هات خندیدم ، چهارساله با گریه هات گریه کردم ، چهار ساله باهات نفس کشیدم چطور بی خیالت بشم ها ؟
    سارا یه عمره خرابتم
    اگه دوست نداری منو ببینی ولی من دلم برات خیلی تنگ شده خیلی
    می خوام دوباره باهات برم دربند باهات برم پارک باهات برم دانشگاه
    اخه بی معرفت درسته این بیماری درمانی نداره اما قرار نیست تو هم ناامیدانه بقیه عمرتو هم خودتو زجر بدی هم منو ...
    شاید نتونی تا اخر عمرت ازدواج بکنی سخته می فهم ..
    غیرقابله تحمه واقعا سخته اما تو می خوای همین طوری گوشه خونه بشینی و گریه کنی ؟
    یه سری به کتاب خدا بزن فقط یک ایه از قرآن رو برات می خونم : لا تقنطوا من رحمه الله

    تو که عربیت خوبه معنیش چی میشه اره خودشه : از رحمت خدایت ناامید نشو خدایی خودت نه خدایی مردم اطرافت
    اگر یک ثانیه از عمرتم باقی باشه دلیل نمیشه بشینی گریه بکنی
    دلیل نمیشه من رو هم تنها بذاری
    حق نداری
    نامه ی من خوب نبود بچه روستایی هستم کم سواد هستم دیگه
    ختم کلام با من ازدواج می کنی ؟


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  16. چه مجرد ها چه متاهل ها بخوانند  سپاس شده توسط m1392

  17. ارسال:29#
    داستانی که می خونید حقیقت زندگی یک انسان عاشق خدا بود و بدونید تنها خداست که یاور شماهاست و به یاد داشته باشید بازگشت همه به سوی خداست
    سال 80 من با کسی رفیق شدم که آموزش قرآن میداد چه جوری باهاش آشنا شدم داشت از طریق میکروفن مسجد جهت ثبت نام علاقمندان برای آموختن قرآن اطلاع رسانی میکرد و من که چون زمینه اش و داشتم مشتاقانه رفتم برای ثبت نام تا در کلاس آموزشی آن شرکت کنم ، رفتم کلاس بعد از مدتی شیفته معلم خوب و خوش برخورد و اهل قرآنم شدم خیلی منو راهنمایی کرد و خیلی چیزهارو بهم یاد داد خدا خیرش دهد باهم دوست شدیم ایشان یکسال از من بزرگتر بودن با هم خیلی صمیمی شدیم جوری که در کارها یار و همیار هم بودیم .
    این معلم خوب ، قرآن را با قواعد بهم یادداد و منو راهنمای کرد که باتوجه به علاقه ای که در زمینه یادگیری قرآن داشتم تصمیم گرفتم در آزمون ورودی دوره های تربیت معلم شرکت کنم و با راهنمایی های معلم دلسوز خودم در ازمون ورودی قبول شدم و در دوره ای که به مدت 2 ماه بود خیلی چیزهارو یادم گرفتم و شدم مربی قرآن بعد از یه مدت با کمک دوست خوب و معلم دلسوز تدریس قرآن کریم را شروع کردیم اولین کلاسم را با توکل به خدا شروع کردم اولین شاگردم زن عموم با فرزند 3 سالش بود بچه اش خیلی به من انس گرفته بود در حین یاد دادن به مادرش گوش میداد و سورهای که من به مادرش آموزش میدادم نیوشا حفظ میکرد بچه ای که 3 سالش بود منو مشتاق میکرد و بهم لذت تدریس میداد جوری که از پوست خودم نیگنجیدم از خوشحالی.خدارو شکر قرآن به خیلها آموزش دادم و خیلیها موفق به ختم کل قرآن شدن این لطف پروردگار و لطف دوست خوبمو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد .یه روز نیوشا پیش پدربزرگش که شوهر خاله منم بود با حفظی سورههای قرآن براش میخونه بعد پدربزرگش بهش گفته بود که کی اینارو بهش یاد داده بعد مادرش براش تعریف میکنه خیلی خوشحال و به وجد میاد ایشان همان سال رفتن مکه (حج تمتع ) برگشتنی خواسته بود که حتماً من برم پیشش من رفتم در بین جماعت از من تعریف زیاد کرد و گفت که خیلی بیادم بوده و دعاکرده و هدیه بسیار ارزشمند که هیچ وقت تاحالا کسی به من نداده بود بهم داد اونم یک جلد قرآن کریم بود گفت همان قرآنی بود ه که در بدو ورود به مکه بهمون دادن منم به نیت تو آوردمش خیلی خوشحال شدم انقد تعریف معنوایاتی که تو این سفر بوده میکرد که منو وسوسه کرد جوری که دوست داشتم منم برم من اون زمان 21 سال داشتم.

    استطاعت مالی ام که صفر بود و دانشجوم بودم اگه من مسنجیدید از نظر عقل ، شعور ، سن و سال ، مالی و... در حد حج رفتن نبود ولی هواهی شده بودم مشتاقانه دوست داشتم که این سفر رو برم کاری کرده بودم که همه میدونستن که من عاشق شدم برام دعا میکردن خانوادهام را درگیر کرده بودم من که حاجتم این بود که این سفر معنوی نصیبم بشه خانواده که از حال ووضع من باخبر بودن ولی هیچ اقدامی نمیکردن منم تصمیم گرفتم حاجتم فقط به خدا بگم روز جمعه بود سال 1382 آخرین ساعتهای عصر بود وضو گرفتم برای ادای نماز عصر یهو به دلم افتاد که دعا کنم و حاجتمو به خدا بگم با خشوع و خضوع دعا کردم گفتم خدای من ، بنده
    تو آمده تا بهت بگه که عاشقتم اگر این سفر به صلاح و مصلحت میدونی نصیبم بگردان و شرایطشو برام فراهم و مقدور و مبارک بگردان جوری که فقط منت خودتو ببرم نه دیگران و خانوادم. این از خدا خواستم همان روز همان دقیقه و ساعت دعایم مستجاب شد از کجا فهمیدم شب شنبه من خواب دیدم که من منتظر کسیم و یه مقدار هوا ابری بود یهو از آسمان یه نفر با لباس سفید چشمانی سبز رنگ به طور غیرمنتظره وارد خانه شد و جلوی من نشست من از ترس رفتم آغوش مادرم گرفتم خدایش خیلی ازش ترسیدم جوری که مادرم اونو نمیدید فقط من میدیدمش بعد با خنده رو به من کرد و با صدای بسیار بسیار زیبا صلوات فرستاد بعد از صلواتش میگفت لاحول و لا قوه الابه الله ....من که ازش میترسیدم دیگه ترسمم ازش شکست بعد دوباره با صدای دلنشینش صلوات و همان ذکر خدارو تکرار کرد ، بعد برای بار دوم مادرم گفت صدای ذکر و صلواتش شنیدم مادرم آمد کنارش نشست بار سوم دوباره تکرار کرد اینبار برادرم گفت منم صدای ذکر و صلواتشو شنیدم سه نفری دورشو گرفتیم اون میگفت و ماهم دست به آسمان تکرار میکردیم در آخر وقتی ذکرشو تمام کرد دستم رو چهره مبارکش قرار دام گفتم که تو فرستاده و پیکی از طرف خداوند هستی بگو بهم کی هستی ؟ و چرا آمدی ؟ همینی که گفتم محو شد طوری که دیگه ندیدمش و فورا از خواب پریدم.
    دیدم نماز صبحه و مادرم رو جانمازش داره نماز میخونه مادرم رو بهم کرد و گفت چیه ؟خواب دیدی گفتم آره فورا قسم خوردم که خداوند این سفر معنوی نصیبم میکنه این یه مژده بود از طرف خدا به من واقعیتشم همان تعبیری بود که خودم کردم حالا در بین داستان متوجه میشید که حکمت برادر و مادرم تو این وسط چی بود تو خواب ، صبحش قرار بود با دوست و معلم دلسوز قرآنم بریم برای ثبت نام توی یه مؤسسه قرآنی جهت یادگیری تجوید تکمیلی قرآن و ارتقاء سطح معلومات قرآنیمون رفتیم برای ثبت نام و مدیرمؤسسه خیلی ازمون استقبال کرد و برنامه زمانبندی آموزشیشم را هم بهمون داد در بین راه خوابمو برای دوستم تعریف کردم دوستم گفت که خدا بهت مژده این سفر مقدس داده خوش بحالت و از این حرفا بعد از آن 6 ماه گذشت یه روز سرکلاس مدیر مؤسسه که خودش قاری قرآن مطرح استان هم هست گفت که من 6 سهمیه حج ؟(عمره) دارم 6 نفرشم خودش تعین کرده بود بیشتر از اونای استفاده کرده بود که فعالیتشون تو مؤسسه زیاد بود نه مایکه که تازه عضو شده بودیم بهر حال حاضرین کلاس میدانستن که من مشتاقم که این سفر برم به مدیر گفتن که حتما اسم منم بنویسه امال ایشان گفتند که نمیشه مگه یکی از این 6 نفر انصراف دهند بعد یکیشون همانجا انصرافش اعلام کرد بنابه دلایل مختلف

    منو جاش نوشت و خوشحال کنان به طرف خونه رسیدم و ماجرارو به مادرم گفتم مدیر مؤسسه که خیلی برامون واقعاً زحمت کشید که برامون سهمیه رو جور کنه اما با زحمات و تلاشهایی که انجام دادن متاسفانه موفق نشدن ما که حتی گذرنامه را هم تهیه کرده بودیم حتی داخل یکی از آژانسهای هواپیمایی هم ثبت نام کرده بودیم قرار بود که فروردین سال 82 ماه ربیع الاول عازم مکه مکرمه بشیم متاسفانه به نتیجه نرسیدم خیلی تلاش کردم ولی نتیجه ای برام حاصل نشد خیلی ناراحت شدم.اما مادرخوبم همیشه منو دلداری میداد مادرم خیلی برام تلاش کرد و زحمت کشید اما بی فایده بود هیچی دیگه ، یکی از اون 6 نفر تصمیم گرفت که با هزینه مالی خودش یعنی با کمک خانوادش بره و موفقم شد از من اسرار می کرد که باهم باشیم ولی متاسفانه من از نظر مالی شرایطشو نداشتم منم بهش گفتم تو برو برای منم دعا کن بعد از یکسال تو نوبت بالاخره به مکه مشرف شدند برگشتنی انقدر از حال و احوال اونجا تعریف کردند که داشتم پر میکشیدم و دستمم خالی بود چاره ای نداشتم در این میان کلاس تفسیر برام جور شد رفتم برای آموزش، مدرسمون یکی از روحانیون باسواد و اهل منطق استان بود موضوع یکی از درساش بعنوان جلسه اول دعا بود و شرایط استجابت آن کتابهای زیادی بهمون معرفی کرد و منم به صورت امانتی تهیه کردم و خواندم تمام دعاها و احادیث پیغمبر اکرم (ص) را جستجو کردم به وسیله نماز حاجت متوسل شدم دعاهایم خالص و مخلص بود با خشوع و خضوع هر چند که قبلاً مژدشو از طریق خوابی که براتون تعریف کردم داده بودند اما من که صبور نبودم یکسال نماز حاجت خواندم و دعا میکردم تا اینکه روزی همان معلم خوب و دلسوز قرآن و دوست صمیمیم گفت بریم اداره کار دارم همان اداره ای که دوره تربیت معلم قرآن را گرفته بودم با هاش رفتم ولی به زور منو کشاند داخل اداره دوست نداشتم برم تو شرایط روحی بدی قرار گرفته بودم مسئول دارالقرآن آنجا که منو قبلاً دیده بود میدونست که آدمی قرآن و... هستم بهم پیشنهاد کار داد تعجبش اینجاست که خیلیهادور برش بودن ولی به من گفت و چرا به دوستم این پیشنهاد نداد او ازمن فعالتر و بهتر بود ولی این حکمت خدا بود من درجواب گفتم من کار اداری رو تا حالا انجام ندادم و بلدم نیستم ولی حکمت خدارو نگاه کنید به زور بهم گفت باید حتماً بیایی و کار کنی چون دست تنهام منم گفتم بزار با خانوادم در میان بزارم چشم بعد خانوادم قبول کردن و مدارکامو جهت گزینش و... تحویل اداره دادم اون زمان مدرکم فوق دیپلم بود منظورم سال 83 بود به صورت نیروی پاره وقت براشون کار کردم که ماهی 50 هزار بهم میدادن.
    شکر خدا رفتم سرکار اونم کارهای اداری هیچی بلد نبودم ولی خدایارم بود و پشتم سفت گرفته بود کسی رو برام سبب قرار بود که مؤمن بود خیلی هوامو داشت خدا خیرش دهد اما بقیه ماجرا خداوند به من علم کارهای اداری و کامپیوتر بدون تجربه و کلاس رفتن به من عنایت کرد به نامش قسم واقعیت دارم میگم چون خودش قسمت کرده بود ، بعد کار کردم به نیت سفر حجم حق الزحمه ای که بهم میدادن پسنداز کردم تا اینکه فیش اول ثبت نام حج عمره که مبلغ 400 هزار بود با لطف خداوند تهیه شد با شوهر خالم و مادرم سال 83 رفتیم برای ثبت نام حج عمره من شوهر خالم خیلی کمکم کرد خیلی تشویقم کرد انشاءالله نور به قبرش بباره براثر ایست قلبی 4 سال پیش دارفانی رو وداع گفت. ثبت نام اولیه رو انجام دادم ، منتها قسمت دوم هزینه اش هنوز مونده بود که پول بریزم حساب ولی یکماه قبل از اعزام ازمون میگرفتن بعد فیش که بردم حج و زیارت گفتن باید بری یکی از آژانسهای خدماتی ثبت نام کنی منم بردم همان جایی که قبلاً اسم نوشته بودم و قسمت نشد . مدیر کاروان خیلی خوشحال شد که فیشو براش بردم چون میدونست من عاشقمو با زحمت این پول جور کردم بهم گفت که سال 84 شانزده فروردین به امید خدا عازم هستیم خودتو برای اون روز آماده کن من که ثانیه شماری میکردم تا انروز خوب بیاید آخرش آمد دیدم هیچ خبری نیست چون قرار بود بامن تماس گرفته شود .من و مادرم رفتیم پیش مدیر کاروان گفت متاسفانه کسایی رو اعزام می کنند که ماه 7 ثبت نام کرده باشند در حالیکه من 1/8/83 ثبت نام کرده بودم مدیر گفت برو حج و زیارت شاید قبول کنن چون یک روز اختلاف داری من رفتم با مدیر کل حج و زیارت صحبت کردم ولی دست رد برسینه ام زد ناامید برگشتم خونه.

    خیلی توذوقی خوردم چون برای چندمین بار بود که شکست خورده بودم مدیر آزانس گفت که خرداد همان سال قسمت دیگه خردادم آمد و دوباره قسمت نشد دوباره گفت تیر، مرداد، شهریور و بازم قسمت نشد ، مدیر با حرفا و قول و قرارهای که به من میداد شد چوپان دروغگو دیگه حرفاشو باورنکردم ولش کردم به خیلی از بنده های خدا رو انداختم اما هیچکدوم موفق نشدند چون خدا راضی نبود و اشتباهی که کردم این بود که بنده های خدا رو آوردم از آنها حاجتم خواستم برای اینکه زود به مقصد برسم خیلی پشیمان شدم رفتم حضور خدا اینبار گفتم خدایا تو که به من کاردادی که بتوانم پول سفرم تهیه کنم و ثبت نام کنم تو عزت و احترام دادی که تو دارالقرآن کارکنم و در خدمت قرآنت باشم تو بهم توانایی خیلی چیزهارو دادی ولی چرا این سفر قسمتم نمیشه تا اینکه دوباره خواب دیدم که تو مدینه منوره هستم داخل مسجد النبی در صف انتظار باز شدن قبر مبارک رسول الله (ص) هی انتظار کشیدم تا درو برام باز کرد زنی که راهنما بود دستم گرفت منو برد تا قبر مبارک پیغمبر خیلی برای خودم و دیگران دعا کردم بعد بهم گفت یجای میبرمت که بین قبر و منبر رسول الله (ص) است که یکی از باغهای بهشته ،
    رفتم بین دو تا درب بود که یکی نوشته بود ذالک و یکی نوشته بود هذا تو این جای مبارک دعا کردم که خدایا این سفر نصیبم بشه و بعد از زیارت دیدم که امام جمعه آنجا داره اذان میده برای جماعت نماز، برگشتم بیرون که برم برای وضو گرفتن دیدم مادرم جلوتر ازمن رفت به مادرم گفتم که تو اینجا چکار میکنی از خواب بازم پریدم .اینبار اطمینان داشتم که قسمت مادرمم هست به خودشم گفتم از قضا بعد یه هفته روز مادر بود برادرم که نه ماه از من کوچیکتر تو یه نظام پزشکی کار میکرد آمد خونه یه کادو دستشو بود بعد یکی از احادیث پیغمبر روش نوشته بود بالای کمد دراور گذاشت چون عادتش بود وقتی از اداره برمی گذشت وسایلاشو رو کمد میگذاشت منم یهوی رفتم گفتم که این چیه گفت به تو چه حتماً یه چیزی هست منم گفتم آره خوب و بعد از خوردن نهار و استراحتش کادو رو به مادرم داد گفت این هدیه روز مادر من که کنجکاو شده بودم که چی ؟زود به مادرم گفتم که هدیشو باز کنه اونم باز کرد دیدیم که مقداری پوله گفتیم این چیه گفت پول سفر زیارتی مکه مکرمه و هدیه به مادرم مادر از تعجب داشت شاخ در میاورد و منم از خوشحالی داشتم پر در میاوردم که خوابام بهم دروغ نمیگن مادرم گفت که من شرایطشو ندارم برم ثبت نام کنم این پول میدم به دخترم که اون دوست داره بره برادرم گفت نه این مال خودت نه مال خواهرم خدای اونم بزرگ به زور رفتیم مادرم برای اقدامات اولیه ثبت نام کردیم مادرم که دو ماه بیشتر نبود که ثبت نام کرده بود ولی من دوسال بود که تو نوبت بودم بهرحال سال 84 هم آمد باز قسمت من نشد شد

    سال 85 تقریباً سه سال انتظار حج و زیارت گفت که اول ربیع الاول عازم هستید چون اینبار حج و زیارت گفته بود حرفشون باور کردم .خوشحال شدم که قسمت ام روز موعود رسید و بازم قسمت نشد به دلیل اینکه هنور نوبتم نشده بود بازم گفتن اردیبهشت ، خرداد تیر قسمت نشد بازم شد مرداد واقعاً دیگه نوبتم شد گفتن برای فیش دوم باید مبلغ 300 هزار دیگه پول بریزی حساب منم گفتم چشم با خانوادم دوباره درمیان گذاشتم اونا اینبار راضی نشدن میگفتن باید با مادرت باشی مادرم که نوبتش نبود چون تازه ثبت نام کرده بود ولی من تقریباً شد 3 سال اینبار دیگه به گریه افتادم کارمندای حج و زیارت همشون منو میشناختن روحیم یه جوری بود که خدا شاهد حتی همسایه دیوار به دیوارمون برای دنبال کارام این ور وانور میکرد جا داره ازش واقعاً تشکر کنم چون اندازه مادرم برام تلاش کرد تلاش بی فایده بود برادر و پدرم راضی نبودن میگفتم اگه ما بخوایم مراسمی بگیرم برای جفتتون ویکبار میگیرم دوباره رفتم برای دعا کردن و اینکه خدایا اینبار حکمتش چی اگه بخوام صبر کنم باید تا نوبت مادرم بشه یعنی 3 سال دیکه باید صبر کنم ولش کردم دادمش دست خدا یه روز بعداز ظهر تو خیابان راه میرفتم چشمم به یکی از آژانسها افتاد ماجرارو براش تعریف کردم کارگزار رو بهم کرد و گفت برامون بخشنامه ای آمده اونایی که مادر و فرزند یا پدر فرزندن نوبت هرکدومشون باشه میتونن باهم برن من باورش نکردم چون خیلی قول بهم دادن عملی نشد بهرحال با حالت عصبانی کارگزاره گفت برو پیش مدیر کل حج و زیارت بگو که فیش خودتو و مادرتو تائید کنه که از این تبصره استفاده کنید .

    من باز بهش گفتم تو رو خدا حرفت راسته اخه اون مدیر کل منو میشناسه خیلی دست رو سینم گذاشته دوست نداشتم برم پیشش تا اینکه رفتم خونه ماجرارو به مادرم گفتم مادرم خوشحال شد گفت فیشارو به خودم بده خودم میرم دنبالش اگه قبول نکرد التماسش میکنم . مادرم رفت پیش مدیر کل مدیر کل بهش گفته بود که آره تائید میکنم ولی تو ماه رمضان باید هزینه بدید که هزینشم واقعاً سر سام آور بود مادرم قبولش کرده بود اونم تائید کرد بردیمش پیش مدیر آژانسی که حج و زیارت اینبار خودش انتخاب کرده بود از قضا همان آژانسی بود که راهنمایم کرده بود که چیکار کنم ... بعد کارگزاره بهم گفت دیدی حرفم راست بود توی که صبور نیستی منم گفتم بنده خدا سه سال ازگاره که انتظار میکشم وعدهای دروغین بهم میگن توام جای من بودی طاقت نمیاوردی .... گفت باید نفری 700 و خورده ای باید بریزید حساب چون ماه رمضان من که ماهی 50 هزار بهم میدادن واقعاً برام سخت بود که بتونم آمادش کنم مادرمم همچنین ولی برادرم گفت نگران نباشه بقیه اشو بهش میدم اما من .... ولی قسمتم بود ماه رمضان برم خداشاهد جوری پول هزینه دومش برام مقدور شد که خودمم آلان فکرش میکنم میبینم که خدا چطوری برام فراهم کرد شکر خدا حتی هزینه سفر تو راه و.... بقیه وسایلهایی که باید باخودت میبردی از لباس احرام بگیر تا همشو خدا جور کرد.

    بخدا قسم من که اه در بساتم نبود باور کنید که مقدار پولیم که بهم میدادن چون خداوند برای سفرم تعیین کرده بودم نمیتونستم خرج چیز دیگه ای بکنم ماه 26/6/85 من و مادرم عازم بیت الله الحرام و سید الاعظم شدیم جاتون خالی مادرم که 40 سال دوست داشت که این سفر قسمتش بشه آخرش شد اونم به سبب برادرم با هزینه و خرج برادرم و من که هیچ نزدیک بود دق کنم خداوند نصیب عاشقانش بکنه ان شاءالله
    ولی چرا امتحانم کرد چون به من درس صبر و استقامت ، وخداشناسی واقعی رو یاد داد که به هر کس و ناکسش نباید رو انداخت بلکه به خودش رو بندازیم که خودش بهترینها رو نصیبت میکنه واینکه از همه مهمتر موقعیت کار در اداره با شأن و منزلت بسیار والا اونم در دارالقرآن داد که منجربه استخدامی به صورت نیروی قراردادی شد که آلان 9 سال دارم کار میکنم ازش لذت میبرم شکر خدای عزوجل رااما حکمت : خواب اولم یاد کنید که فرشته ای که بهم مژده داد اول من بودم دوم مادرم و سوم برادرم این بود که من سبب اعزام و برادرم سبب کمکهای مالی مادرم بود تعبیر خوابم بود که دست آخر من متوجه شدم اولش که میگفتم چرا مادر و برادرم اما تو واقعیت و معجزه ای که تو مکه در ماه رمضان در لباس احرام جلوی خانه خدا اتفاق افتاد و من خودم شاهد و ناظرش بودم داشتیم طواف میکردیم بعد از طواف نماز طواف پشت مقام حضرت ابراهیم بجا آوردیم که یهو مادرم شروع به جیق کشیدن کرد من که شوکه شدم گفتم چی مادرم گفت برادرتو با لباس قهوه ای هاش دیدم که دور کعبه است و روبه روم وایساده و بعد شروع به حرف زدن باهاش کرد گفتم خدایا مادرم دور ار جونش داره هزیان میگه ولی واقعیت داشت باهاش حرف میزد کنجکاو شدم و به برادرم زنگ زدم گفت بخدا چادرشو برداشتم دارم صداش میزنم و باهاش حرف میزنم خودم که این شنیدم تمام موهای بدنم سیخ شد واقعاً فریدون برادرم چه کار بزرگی انجام داده و خودشم باین کارش حاجی واقعی شد .

    رحمتش : این بود که خیلی زیاد اسرار میکردم و رو انداختم که ماه ربیع الاول حتماً برم مکه ولی موفق نشدم تا اینکه خدا گفت صبر کن بهترین ماه نصیبت میکنم ماه مهمانی خدا ماه مبارک رمضان واقعاً برام لذت بخش بود و اینکه تنها نشم با مادرم برم که اگه مادرم نبود کسی نبود که حمایتم کنه اونم با مریضی که در مکه برام اتفاق افتاد نوعی سرماخوردگی بسیار شدید واقعاً مادرم بود که من تروخشک کرد خدایا ازت ممنونم که بهم خیلی چیزهارو دادی سجده شکر بجا میارم و میگم خدایا شکرت میکنم که بهم صبر یاد دادی بهم رزق و روزی حلال عنایت کردی حاجتم بهم دادی با بهترین شیوه و سبب .سفری به سوی نور مطلق ، هستی محض سفری که راز و رمزش چیزی جزازخود گسستن نیست عنایتم کردی
    ویرایش توسط anahid : 2014_09_26 در ساعت 19:00


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  18. ارسال:30#
    یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف وایستاده بود . اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد این واقعا لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟ و او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا" هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهیبه من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی . نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه. همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه
    ویرایش توسط anahid : 2014_11_19 در ساعت 20:50


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •