تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شوهرمو دوست ندارم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مامان بردیا
آخرین ارسال:مامان بردیا
پاسخ ها 5

شوهرمو دوست ندارم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام. چهار ساله ازدواج کردم یه پسر بیست ماهه دارم و متاسفانه یا خوشبختانه باردارم و یه فرزند دختر تو راه دارم.شوهرم 35ساله مهندس عمران و خودم سی ساله خانه دارم.شوهرم به خاطر شغلی که داره چند ماه سر کاره و چند ماه بیکار.الان چهار ماهه که بیکاره و تو خونه نشین.هیچ تلاشی واسه پیدا کردن کار نمیکنه و منتظره که بقیه واسش کار پیدا کنن. خیلی در مقابل زن و بچه بی مسئولیته.تا پول تو حساب هست دردسری نداره بعدشم قرض میکنه.تمام اوقات روزش با خواب و دوستان وتلویزیون و غر زدن ذو بچه میگذره .هیچ حسی نسب بهش ندارم.نمیتونم تحملش کنم .ازش بدم میاد.از زندگیم ناراضیم.از بارداریم ناراضیم.با هیچ کس رفت و آمد ندارم بدم میاد از اینکه بیکاری شوهرمو به رخم میکشن.کاشکی هیچ وقت زنش نمیشدم.چه کار کنم تا با این وضعیت کنار بیام.شاید تا چن ماه دیگه هم نره سرکار.نمیتونم تحملش کنم.هیچ دلخوشی بهش ندارم.نمیخوام ناشکری کنم ولی کاشکی بچه توراهی رو نداشتم شاید اینجوری غصه هام کمتر میشد .همینم تقصیر بی مسئولیه اونه.
    ویرایش توسط مامان بردیا : 2014_02_17 در ساعت 06:39
    پاسخ با نقل و قول

  2. شوهرمو دوست ندارم  سپاس شده توسط ویونا شاکری

  3. ارسال:2#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام مامان عزیز بردیا
    بهتون تبریک میگم که فرزند دومی در راه دارید
    عزیزم در شروع زندگی آیا شغل همسرت همین نبود؟
    میدونم که از ابتدا این احساسهارو نسبت به همسرت نداشتی، پس میتونی بگی شروع این احساسها از کی و چطور بوده؟
    آیا تنها علتش شغل همسرت و اینکه چند ماهی خونه نشینه هست؟
    تو این مدت 5 ساله همسرت همینگونه رفتار میکرده؟یعنی از دید تو از ابتدا بی مسئولیت بوده نسبت به زندگیش؟ یا اینکه فکر میکنی انگیزشو از یه جایی به بعد از دست داده؟!
    میشه درکل بیشتر از روابطتون و نحوه ی ازدواجتون صحبت کنی؟
    شاد باشی
    مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز...
    غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
    "ارنستو چه گوارا"
    پاسخ با نقل و قول

  4. شوهرمو دوست ندارم  سپاس شده توسط elnazi,محسن عزیزی

  5. ارسال:3#
    سلام.شش سال پیش بصورت سنتی آشنا شدیم.یک سال و نیم عقد بودیم.همون موقع خواستگاری گفت که شغلم اینجوره ولی زود فه زود کار پیدا میکنم حتی اگه شده باشه مسافرکشی میکنم.گفت رفیق بازم ولی ترک میکنم.به هیچکدوم قولایی که داده بود عمل نکرد.بعدش فهمیدم که اینا خانوادگی آدمهای رفیق باز و بی مسیولیتن.کلا آدمهای سواستفاده گری هستن.وقتی شکایتی به مادرش میکنم میگه برو درستش کن ما زنش دادیم که آدم شه!
    پاسخ با نقل و قول

  6. شوهرمو دوست ندارم  سپاس شده توسط elnazi

  7. ارسال:4#
    elnazi آواتار ها
    سلام
    خب با شکایت کردن به مادرش یا خانوادش که نمیتونی مشکلیو حل کنی بنظر من اینجوری بیشتر دامن میزنی به اختلافات
    شوهرتون بچه نیست که شکایتشو میبرید پیش بزرگترش
    بهتره با خودش صحبت کنید
    منطقی و با ملایمت نه با دعوا
    براش انگیزه بوجود بیارید
    انگیزه باعث میشه تلاش کنه دیگه بیکار نباشه
    شما محیط خونه رو گرم و پر انرژی کن
    آنها فقط از «فهمیــــــــــــدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده‌ تر نمی‌شوی، میدوشــــــــنــــت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بـــــــارت می‌کنند! از اسب که دونده‌ تر نمی‌شوی، ســــــــــــوارت می‌شوند!
    اما آنها فقط از «فهمـــــــــــــیدن» تو می‌ترســـــــــــــــــن !
    شریعتی
    پاسخ با نقل و قول

  8. شوهرمو دوست ندارم  سپاس شده توسط nafas966,محسن عزیزی

  9. ارسال:5#
    با منطق باهاش صحبت کردم .با آرامش .کلا حاضر نیست از اخلاقش دست بکشه همش میگه من همینم که هستم.از حرف مادرش خیلی حساب میبره ولی اون حاضر به همکاری با من نیست.اون اینجور زندگی رو دوست داره میدونه من به همه چیز قانعم.کلا حرفش اینه کاری به کار من نداشته باش من هر کاری که دلم میخواد میکنم.سری قبل شش ماه بیکار بود یه سال و نیم کیش رفت سرکار تنهایی بچمو بزرگ کردم.الانم چهار ماهه که دوباره بیکاره .تا ساعت دوازده ظهر میخوابه بعدش میاد جلو تلویزیون دراز میکشه نگاه فیلم کودک نمیکنه از اینکه بچه میشه سراغش نق میزنه ساعت دو تا پنج هم میره پیش دوسالش.میاد دوباره همون برنامه و ساعت هفت تا ده شب هم میره پیش دوستاش.برنامه هر روزش همینه .خودم دیگه نمی کشم .یه بچه‌ همش بهم آویزونه یه بچه تو شیکسته.کارای تونست خسته شدم من و اینهمه خستگی اونه این همه آرامش و خوش گذرانی.من خودم یه آدم بی انگیزم .اون باید درک کنه حالا که بیکاره یه باری از رو دوشم برداره نه اینکه بت رفتاراش عذابم بده
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •