تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تردید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:aylin
آخرین ارسال:**شادی**
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

تردید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همه
    از آشنایی با ین سایت بی نهایت خوشحالم وامیدوارم با کمک شما بتونم مشکلاتم رو حل کنم
    من 25 ساله هستم 5 ساله ازدواج کردم و یه دختر یک ساله دارم همسرم 32سال داره.
    راستش من از ازدواجم راضی نیستم .در کنار همسرم هیچوقت احساس خوشبختی و ارامش نکردم.
    همسرم نه عزت نفس داره نه اعتماد به نفس .روابط عمومی اش هم ضعیفه.فکر میکنم کمبود محبت هم داره چون از بچگیش کار میکرده و محیط خانه مادریش هم خیلی مستحکم نیست ومحبت خاصی به هم نمیکنند.تحصیلاتش هم تا پنجم ابتدایی هست که روز خواستگاری به من گفت سیکل داره منم بعد از دوترم از دانشگاه ترک تحصیل کردم.
    به نظر من همسر من بعضی مواقع خودخواه هست به این معنی که خوشی خودشو به شرایط زن وفرزندش ترجیح میده و چون من نمیذارم کاری که میخواد بکنه بینمون اوقات تلخی پیش میاد
    هر وقت با نظرش مخالفت میکنم میگه لجبازی میکنی بدون اینکه حتی به استدلال های من گوش بده
    بارها سر موضوعات تکراری بحثمون شده
    موقع بحث سریع از کوره در میره و بد دهنی میکنه و یکی دو بار هم خود زنی کرده
    اگه موقعی که میخوایم بریم جایی بحثمون بشه عین بچه ها قهر میکنه و میگه من نمیام
    تازگیها وقتی با هم اختلاف داریم از بچه به عنوان وسیله انتقام استفاده میکنه
    ایمانش ضعیفه و خیلی زود نا امید میشه وچون هیچ وقت در مورد هیچ موضوعی فکر نمیکنه وایده ای نداره حرف دیگران رو به راحتی قبول میکنه انگار که دیگران بهتر از اون میفهمن.البته فقط در مورد غریبه ها اینطوره ولی اگه من یا خانواده ام در مورد موضوعی صحبت کنیم جوابمونو میده حتی اگه نظر ما درست باشه
    همیشه با احساسش تصمیم میگیره تا با عقلش
    زندگی باهاش برای من که همیشه سعی میکنم منطقی رفتار کنم و حرف بزنم خیلی سخته
    البته من از همون اول هم برای ازدواج با اطمینان تصمیم نگرفتم وحالا از انتخابم پشیمونم با وجود بچه و داشتن خانواده سنتی و قوانین مرد سالار انه نمیدونم چیکار کنم

    تازگیها هردمون توی تست ریون که در اینترنت هست شرکت کردیم و ضریب هوشی من120شد ومال اون 86
    احساس بی انگیزگی میکنم
    احساس کلافگی و سردرگمی
    کمکم کنید تصمیم درست بگیرم
    ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  2. تردید  سپاس شده توسط **شادی**

  3. ارسال:2#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوست عزیزبه همیاری خوش اومدیدباعث افتخاره که به همنوعمون کمک کنیم
    من چندسوال روازتون میپرسم:
    1.ازاول که باایشون اشناشدیداعتمادبه نفسشون پایین بوده؟
    2.چرااحساس خوشبختی ندارید؟مگه باعلاقه باایشون ازدواج نکردید؟ایامعیارای شماروداشتن؟
    3.رفتارشماباایشون چطوره؟چه وتی که اروم هستیدچه وقت بحث ها؟
    من ضمنایه تیکه ازمقاله یک سایت روبراتون میزارم ونظرخودتون رودرموردش بیان کنیدوبگیدکه انجامش میدیدیاخیر:
    حمایت عاشقانه از چنین شخصی می تواند به او کمک کند تا توانایی هایش را بهتر بشناسد و به آرامی از پوسته اطراف خود خارج شود. متخصصان می گویند پایین بودن اعتماد به نفس نتیجه ترس از پذیرفته نشدن یا کمبود پذیرش توسط دیگران است.از طریق شرکت دادن در جمع و رفتن به سراغ مشکل، به همسر خود کمک کنید این ترس را از بین ببرد و به این نتیجه برسد که ساختن اعتماد به نفس ممکن و میسر است.
    او را در جلسات اجتماعی شرکت دهید: به جای اینکه در جشن ها و مهمانی ها توجه بیش از حد خود را معطوف او کنید دیگران را در گروه خود مشارکت دهید. با راه انداختن بحث و گفتگو در گروه او را وادار به برقراری ارتباط کنید. مثلا می توانید درباره هنر پیشه مورد علاقه وی، تیم فوتبال مورد نظر او و ..بحث کنید. موضوع بحثها را طوری انتخاب کنید که مرتبط با علاقمندی و یا استعداد های او باشد. اگر او خجالت کشید سعی کنید گروهها را کوچکتر کنید. او را با افرادی که علاقمندی مشترک دارند مرتبط سازید.
    منبع:http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=211109


    ایجاد اعتماد به نفس مردانهلطفابه این لینک هم سربزنید
    ویرایش توسط elnaz.t : 2014_02_17 در ساعت 15:56
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  4. تردید  سپاس شده توسط m1392

  5. ارسال:3#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام دوست عزیز

    زمانی که ازدواج کردید تحصیلات شما چقدر بود؟

    رفتارت از ابتدای ازدواج تا الان با همسرت چطور بوده؟

    آیا تا بحال شده عدم اعتماد به نفس همسرت و سواد ابتدایی ایشون رو بعنوان دستاویزی برای خورد کردن غرورش استفاده کنی؟

    آیا تا بحال شده بالاتر بودن سطح سواد و سطح هوشتو به رخش بکشی؟

    دوست من برای تقویت حس اعتماد به نفس همسرت تلاش کن

    و برای تقویت عزت نفسش هم تو بهش ارزش بده

    نظرات و پیشنهاداتشو پذیرا باش و تایید کن، بهش بگو که بخاطر بودنش بهش افتخار میکنی بگو که خوشحالی که فرزندت پدری چون او داره!

    بذار به خودباوری برسه کاری کن بتونه خودش تصمیم بگیره

    غرورشو جریحه دار نکن

    برای ایجاد تغییر باید انگیزه داشته باشی تا بتونی به همسرتم انگیزه بدی

    ناامید نباش

    موفق و شاد باشی
    ویرایش توسط ویونا شاکری : 2014_02_17 در ساعت 21:49
    مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز...
    غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
    "ارنستو چه گوارا"
    پاسخ با نقل و قول

  6. تردید  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392

  7. ارسال:4#
    ممنون که کمکم میکنید
    در مورد سوالها
    به نظز من کلا اعتماد به نفسش پایین بود همش استرس داشت که کار اشتباهی انجام داده

    راستش من موقع ازدواج خیلی کوته فکر بودم هیچی از زندگی نمیدونستم. هیچ وقت دوست پسر نداشتم اصلا هیچ ایده یا تجربه ای در مورد زندگی مشترک نداشتم. ما به طریقه کاملا سنتی ازدواج کردیم از زمان خواستگاری تا عقد شاید یک ماه هم نشد بنابراین علاقه خاصی نبود فقط به خاطر مهربونیش واینکه سخت گیر نبود من قبول کردم البته ما خانواده اشونو دورادور میشناختیم و در ظاهر خوب بودن.پدرم با اینکه نسبتا جوانه اما شدیدا سنتی فکر میکنه و من حتی جرات اینکه بهش بگم اجازه بده یه مدتی با هم رفت امد داشته باشیم یا صیغه کنیم تا بهتر بشناسمش نداشتم

    الان که سه ماهه من اعتصاب کردم هیچ محبتی بهش نمیکنم چون شدیدا خسته و ناامید هستم اما قبلا که روابط عادی بود در مواقع عادی که همیشه سعی میکردم بهش محبت کنم چه زبانی چه لمسی. گاهی اوقات فکر میکنم انقدر بهش محبت کردم که براش عادی شد اما در مواقع بحث من خیلی حاضر جواب هستم البته هیچ وقت هیچ وفت بی انصافی نمیکنم میدونم بی انصافی چه بلایی سر آدم میاره اما گذشت هم ندارم وحر حرفی که منطقی باشه حتی اگه تلخ باشه میگم هیچ وقت دروغ نمیگم دعوا نمیکنم فقط برای دعوا کردن امیدوارم آخرش به یه نتیجه ای برسیم البته اگه جوابای بی ربط همسرم بذاره

    در مورد حمایت عاشقانه موافقم اما مساله اینجاست که همسرم اصلا حرف منو قبول نداره هر چی بهش میگم جدی نمیگیره نمیدونم شاید خیال میکنه تعارفه

    راستش خجالتی نیست اما انگار حوصله جمع رو نداره به اتفاقات اطرافش دقت نمیکنه یا سرش تو گوشیشه. در مورد موضوعات مورد علاقه یا تخصصش هم بحث بشه بیشتر از گفتگو کنه میخواد نظر خودشو ثابت کنه یا از اونطرف سکوت میکنه و حرفی نمیزنه
    پاسخ با نقل و قول

  8. تردید  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392

  9. ارسال:5#
    elnaz.t آواتار ها
    وظیفمونه خواهش میکنم
    اینکه ایشون بحث موردعلاقشونومطرح کنن نیست اینکه شماتوی جمع مطرح کنیدوروی بحث ایشون مانورداده بشه همین اعتمادبه نفسشونوبالاترمیبره
    ضمنااعتصاب اصلاکاردرستی نیست شمایک زندگی مشترک روپایه ریزی کردیدحالاچه سنتی وچه مدرن پس هردوباهم بایداین مشکلات روحل کنیداگرشمابی مهری به ایشون نشون بدیدوعدم محبت شماروببینه مسلمابیشتردقتشون راجع به اتفاقات اطراف کم میشه فکرنمیکنید3ماه اونم واسه همسرتون که شریک زندگیتونه خیلی زیاده؟تازه اینجوراعتمادبه نفسشون کمترهم میشه پیش خودشون میگن حتمامن یه چیزیم هست که این جورداره رفتارمیکنه
    نذاریدهمسرتون اینجوری سرخورده شه هیچوقت محبت برای کسی عادی نمیشه چون ادمی تشنه محبته
    ضمناحاضرجوابی هیچوقت خوب نیست حالاچه حرف شمامنطقی باشه چه حرف ایشون گاهی وقتایه حرف منطقی میتونه خیلی طرفوبشکنه وهمیشه منطق خوب عمل نمیکنه البته دراین مواقع که اخلاقیات همسرتونومیشناسیدسعی کنیدحرفی یابحثی پیش نیادکه باعث عصبانیتشون بشه واگرعصبانی شدن اب رواتیش باشیدنه باحاضرجوابی کردن هرچندمنطقی خاکسترش کنید
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  10. تردید  سپاس شده توسط m1392

  11. ارسال:6#
    سلام عزیزم

    من اونموقع دانشجو بودم
    علیرغم بی تجربگیها و تردید همیشگی سعی کردم با احترام ومنطقی باهاش برخورد کنم

    هیچ وقت به طور مستقیم به این موارد اشاره نکردم اما موقع بحث حرفهایی زدم که به طور زیر پوستی همچین مفهومی رو منتقل کرده هفتاد درصد در مورد اعتماد به نفس وسی درصد در مورد سواد

    شاید بیست درصد مواقع مشاجره
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:7#
    من یهویی و بی دلیل اعتصاب نکردم هر چند الانم به سختی اوایل نیستم ولی دلم باهاش صاف نیست
    من حتی به خاطر اینکه دوباره بحثی پیش نیاد مقداری از چیزهایی که تو قلبم بود رو براش نوشتم تا بخونه .بعد ار یک ماه اومد از من پرسید مشکلت چیه منم بهش گفتم نامه رو بخون بازم انگار براش مهم نبود یک هفته طول کشید نامه چهارده صفحه ای منو که دلیل یک ماه ناراحتی بود رو بخونه گفت بیا در موردش صحبت کنیم اما ما حتی به صفحه سه هم نرسیدیم اونم بیخیالش شد تو این مدت چیزهایی دیگه ای علاوه بر اون نامه که تو دلم سنگینی میکرد رو بهش گفتم در مورد بعضیهاش حق رو به من داد اما در مورد خیلی سوالها که براش مطرح کردم هیچ جوابی نداشت حتی مطمئنم برای پیدا کردن جوابش فکر هم نکرده
    فقط دوست داره همه زودتر به حال عادی برگرده حالا این وسط توقعات من خواسته های من چی میشه زیاد براش مهم نیست

    در ضمن من واقعا نمیدونم باید پای این زندگی که کلی انرژی سر چیزای پیش پا افتاده ازم میگیره وایسم یا نه؟
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:8#
    elnaz.t آواتار ها
    ایلین عزیزم همیشه پای زندگی مشترک وانستادن اونم وقتی بچه داریداخرین گزینست پس باارامش کامل ابتدابرخوردکن حرف شماقابل قبول هرکس برای کاری میکنه دلیل داره امااعتصاب سنگینه اونم واسه شوهرشما
    فکرنمیکنیدخودتون به چیزای پیش پاافتاده شاخوبرگ زیادمیدیدوخودخوری میکنید؟
    مانمیگیم شوهرتون بی تقصیرن ولی ایاازش خواستیدواصرارکردیدکه مثلاجواب سوالای من چی میشه؟فکرنمیکنیداگه مختصرتوی نامه میگفتیدوبیشتربحث میشددرموردگلایه هاوناراحتیاتون بهتربود؟
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  14. ارسال:9#
    ممنون از راهنماییتون اما من در مورد ادامه این زندگی به دو دلیل تردید دارم که واقعا نمیدونم درستن یا نه
    اولیش به خاطر دخترمه. میترسم وقتی بزرگتر بشه نوع رابطه غلط من وپدرش رو ببینه برداشت اشتباهی از ماهیت زندگی مشترک پیدا کنه و در آینده برای زندگی مشترکش مشکل پیش بیاد اما اگه ما از هم جدا شیم حداقل تکلیفش مشخصه که زندگی پدر مادرش اشتباه بوده.حال سوای اینکه دیدن مشاجرات پدر و مادر چه فشار روحی سنگینی به بچه ها وارد میکنه

    دومیش هم به خاطر خودمه. گاهی احساس میکنم با انتخاب اشتباهی که کردم فرصت یه زندگی بهتر رو از خودم گرفتم.شاید اگه بخوام دوباره شروع کنم زندگی بهتری پیدا کنم. به همسرم هم این امکان رو میدم که با شخصی که بیشتر با روحیاتش سازگاره آشنا بشه و زندگی آرومتری داشته باشه چون میبینم زندگی با من براش آسون نیست هر چند همیشه از این حقیقت فرار میکنه


    در مورد سوال اولتون حق با شماست گاهی خیلی خود خوری میکنم و موقعی که نسبت به چیزی حساس بشم ریز بینی و خودخوری هم بیشتر میشه اما وقتی یه مسیله که با یه بار صحبت میشه یکبار برای همیشه حل بشه مرتب تکرار میشه نمیشه بی خیال از کنارش گذشت.مثلا ما در مورد خونه مادرش رفتن یه قانون مشخص داریم که دلایل خاصی داره که خودشم قبول داره اما ما تقریبا هر دو هفته یکبار این بحث فرسلیش چرا خونه مامان من نمیای رو داریم و هر بار من باید بهش توضیح بدم واخرم با کلی فشار روحی کاری که من میگم میکنیم (احساس میکنم یه استرس پنهان درباره رفتن به خونه مادرش داره)


    سوال دوم اینکه نه بهش اصرار نکردم جواب سوالمو بده .باشه امتحان میکنم ببینم چی میگه.
    در مورد شفاهی گفتن هم خب فبلا خیلی صحبت کردیم و چون هر دومون عصبی میشیم بحث به جایی نمیرسه


    راستش موقع مشاجره خیلی بیرحم میشه و با حرفاش قلب منو هزار تیکه میکنه


    ببخشید خیلی طولانی شد
    پاسخ با نقل و قول

  15. تردید  سپاس شده توسط elnaz.t

  16. ارسال:10#
    **شادی** آواتار ها
    سلام آیلین عزیز.
    بهمیاری خوش اومدین...

    نقل قول نوشته اصلی توسط aylin نمایش پست ها
    اولیش به خاطر دخترمه. میترسم وقتی بزرگتر بشه نوع رابطه غلط من وپدرش رو ببینه برداشت اشتباهی از ماهیت زندگی مشترک پیدا کنه و در آینده برای زندگی مشترکش مشکل پیش بیاد اما اگه ما از هم جدا شیم حداقل تکلیفش مشخصه که زندگی پدر مادرش اشتباه بوده.حال سوای اینکه دیدن مشاجرات پدر و مادر چه فشار روحی سنگینی به بچه ها وارد میکنه
    شما برای اینکه دخترت شاهد مشاجره ها و بحثهای پدر و مادرش نباشه گزینه طلاق رو در نظر داری...
    بسیارخب ولی به این منظور راه های سازنده تری هم وجود داره نه؟راه هایی که به محروم کردن بچه از زندگی درکنار پدر و مادرش ختم نشه...

    مشکلاتی که در اثر خلاء های عاطفیِ طلاق برای بچه بوجود میان دست کمی از تاثیرات مشاجره های فعلیتون نداره...
    پس اگه دنبال راهکار هستی راهکاری رو اتخاذ کن که اگه منفعتی هم نداشته باشه لااقل آسیبی هم در پی نداشته باشه...

    نقل قول نوشته اصلی توسط aylin نمایش پست ها
    دومیش هم به خاطر خودمه. گاهی احساس میکنم با انتخاب اشتباهی که کردم فرصت یه زندگی بهتر رو از خودم گرفتم.شاید اگه بخوام دوباره شروع کنم زندگی بهتری پیدا کنم. به همسرم هم این امکان رو میدم که با شخصی که بیشتر با روحیاتش سازگاره آشنا بشه و زندگی آرومتری داشته باشه چون میبینم زندگی با من براش آسون نیست هر چند همیشه از این حقیقت فرار میکن
    همونطور که خودت هم اشاره داشتی یقین و تضمینی برای خوشبختی تو زندگی آینده وجود نداره در اینصورت درسته رو اساس شایدها و اگرهای نسیه, نقد رو از دست بدی؟
    نقد زندگیه که الان داری و نسیه زندگی که بعد از جدا شدن از همسرت خواهی داشت...
    بنظرت فروپاشیِ زندگی 5ساله ای که تو دست داری و حاصلش یه دختر 1ساله ست به قیمت اینکه شاید تو زندگی بعدی خوشبختر و موفقتر باشم راهکار مناسبیه؟

    عشق و خوشبختی چیزی نیست که به زندگی وحی بشه بلکه توسط خود زن و شوهر بوجود میاد...
    همسرت از این سهمی که تو بوجود آوردن عشق و خوشبختی داره تا الان چه تلاشهایی کرده؟
    خود شما از این سهمی که داری چه تلاشهایی انجام دادی؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط aylin نمایش پست ها
    راستش من از ازدواجم راضی نیستم .در کنار همسرم هیچوقت احساس خوشبختی و ارامش نکردم.
    چه انتظارتی از همسرت داری؟
    چه تغییراتی نیاز هست تا بتونی عاشق همسرت باشی؟
    چه تغییراتی نیاز هست تا همسرت عاشق شما باشه؟
    و در چه صورتی زندگیتون رو خوشبخت و موفق تلقی میکنی؟
    پاسخ با نقل و قول

  17. تردید  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •