تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




نکنه مجرد از دنیا برم ؟! (داستان با پایان باز) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:niloofarabi
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 14

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

نکنه مجرد از دنیا برم ؟! (داستان با پایان باز)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    اوه اوه قضیه جنایی-پلیسی شد
    پاسخ با نقل و قول

  2. نکنه مجرد از دنیا برم ؟! (داستان با پایان باز)  سپاس شده توسط niloofarabi

  3. ارسال:12#
    کیفم را توی دست می‌چرخاندم و با بی‌خیالیِ دیوانه‌واری سلانه‌سلانه قدم برمی‌داشتم. حتی فکرهایم در آن لحظه برخلاف همیشه کاملاً خارج از محدوده این سوال بود که «نکنه مجرد از دنیا برم؟» و داشتم به این موضوع پیش پا افتاده فکر می‌کردم که مامان دوباره غذای ظهر را برایم کنار گذاشته و من مثل همان پسر بچه‌ای که از مدرسه می‌آمد با اشتیاق زیادی میل به خوردن ناهار یخ‌زده مامان داشتم اما ناگهان یه ماشین با سرعت خیلی بالا زد بهم ...

    ویرایش توسط anahid : 2015_06_08 در ساعت 22:08


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  4. نکنه مجرد از دنیا برم ؟! (داستان با پایان باز)  سپاس شده توسط niloofarabi

  5. ارسال:13#
    نقل قول نوشته اصلی توسط تیرا نمایش پست ها
    توپی به حیاط ما پرتاب شد
    پشت آن زنگ به صدا درآمد
    مادرم گفت تو غذاتو بخور من میرم درو باز میکنم از اون سمتم میرم بیرون برا خرید
    مادرم رفت و من مشغول خوردن غذا شدم.. چند لقمه بیشتر نمانده بود که زنگ خانه دوباره به صدا درآمد.. با خودم گفتم دوباره مامان کلیدو فراموش کرده ورفته حالا داره زنگ میزنه
    از صندلی خودم بلند شدم به سمت در رفتم
    درو که باز کردم ناگهان خانم جوانی با سراسیمگی به سمت داخل آمد و درو بست
    شوکه شدم.... زبونم بند اومده بود.....
    خانم با التماس از من درخواست کمک میکرد
    پرسیدم چیشده؟ فقط نفس نفس میزد و التماس میکرد
    اصلا فکرم کار نمیکرد
    از ی طرف چهره خانم بیچاره
    از طرفی اگه همسایه ای دیده بود این اومده تو خونه
    از طرف دیگه هر لحظه امکانش بود مامانم بیاد .... وای خدااااااا... اگه مامام ببینه پوست سرمو میکنه...
    چند باری سعی کردم برم بیرون ببینم چه خبره که خانومه مانع شد
    بالاخره به ناچار راهنماییش کردم تا رو تختی که کنار حوضمون تو حیاط خونه بود بره و کمی استراحت کنه .. منم رفتم داخل که از آشپزخونه ی لیوان آب خنک براش بیارم
    وقتی لیوانو برداشتم تو این فکر بودم نکنه این خانومه دزده؟؟؟؟؟ نکنه هم دست داره؟ نکنه دروغ باشه؟ و هزاران هزار نکنه دیگه که ناگهان احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده
    اولش فک کردم خانومست..
    به خودم گفتم الان تیریپ رجبعلی خیاط خدابیامرزو میریزم منم بهشتی میشم... وقتی برگشتم دیدم اوضاع خیلی خرابه باید تریپ شهادت بریزم ناجور...
    عرق سرد رو پیشونیم مونده بود.. خانوم با لبخندی پر معنی جلوم ایستاده بود.. البته نه تنها بلکه با ی پسر قوی هیکل که صورتشو پوشونده بود.. بله همه چیز از قبل طراحی شده بود... همین که تو فکر بودم حمله کنم یا نه .. پسره با چاقو اومد به سمتم اونقد گیج بودم که نفهمیدم باید چیکار کنم... ناگهان... صدای دختره اومد
    آقا ... آقا...... یه لحظه به خودم اومد.... آخیش همش فکرو خیال بود... زودی آبو بردم برای دختره
    وقتی آرم شد ازش پرسیدم که چیشده؟؟
    دخترک توضیح داد: داشتم از سر کوچتون رد میشدم که..... صدای در اومد
    وایــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ مامان اومدددددددددد... خدایـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــا چه خاکی تو سرم کنم؟؟؟؟
    مامانم وقتی منو با اون دختر دید خشکش زد... چند ثانیه فقط نگاه کرد.... تمام چیزهایی که خرید کرده بود از دستش ریخت...
    من خیلی میخواستم توضیح بدم اما زبونم بند اومده بود.. چه لحظات سختی بود
    ناگهان مادرم داد زد مهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــدی مهدی مهدی
    که قاشق از دستم افتاد....... مادرم جلوم ایستاده بود.. هی میگفت مهدی مهدی کجایی چرا غذاتو نخوردی.. یخ کرد
    واقعا که اگه سیر بودی چرا غذا رو اسراف کردی ....

    همون جا بود که با خودم گفتم وای که اگه ازدواج کرده بودم بیچاره میشدم ... اونوقت نتنها مادرم بلکه همسرم و مادرش و احیانا برادر و خواهرشم تو این رویا میومدند که دیگه کلا همه چی بهم میخورد
    عالی بود..............
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:14#
    بقیه داستانو تعریف نمی کنم این از اون فیلمایی هست که بقیشو بیننده خودش باید حدس بزنه


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •