تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چه طوری همدیگرو باور کنیم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:raha-joon
آخرین ارسال:raha-joon
پاسخ ها 6

چه طوری همدیگرو باور کنیم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام

    من و شوهرم تقریبا یک ساله با هم ازدواج کردیم و به صورت کلی مشکله خاصی هم خدا رو شکر با هم نداریم ( البته ازدواج دومه هر دومونه )
    اما ... از همون اوایل ازدواجم متوجه شدم که همسر قبلیه شوهرم میخواد زندگیه من و بهم بزنه
    چون واسه تبریک اومد محله کارم و بعدم مامانش زنگ زد و بعدم خودش جلوی همسرم و میگرفت و گریه میکرد و ازین مکافاتا
    چون اوایل ازدواجم بود و داغ بودیم - همسرم هر اتفاقی که واسش میافتاد و بهم میگفت و منم سعی میکردم با تمام ناراحتیام تحمل کنم و یه جوری کنترلش کنم تا هم فراموش کنه و هم خودش بتونه مواظب زندگیمون باشه
    اما گذشت و دیدم هر چی من بیشتر سعی میکنم کمتر موفق میشم و اون خانوم هم چون خیلی بیشتر از من همسرم و میشناخت خیلی راحت تر میتونست از نقطه ضعف هاش استفاده کنه
    یه روز اس ام اس میزد که واست کوفته تبریزی درس میکنم میفرستم و یه روز جلوش و میگرفت و گریه میکرد و خلاصه ازین کارا.
    اولا اینارو به من میگفت و خدا شاهده من کلی هم ازینکه به من میگه خوشحال میشدم و تا جایی که میتونستم منعش میکردم که نبینتش
    بار اول که به من نگفت و دیدم از طرف اون بازم اس ام اس اومده ، ناراحت شدم و کلی معذرت خواهی کرد و احساس پشیمونی و حتی سیم کارتش و هم شکوند
    بار دوم که دیدم و بهم نگفت : بازم کلی ناراحت شدم و یه شب و کنارش خوابیدم و اما اصلا باهاش حرف نزدم و تا فرداش هم همینجوری
    بار سوم بهم گفت اومده جلوش و گریه کرده و بعد اومده محل کارش و بازم من تشکر کردم و گفتم اشکالی نداره
    تا بار چهارم که نگفتـــــ .
    دیگه کلا قاطیش کردم و بهش گفتم یا اون و انتخاب کنه و یا من و
    که بازم عذر خواهی کرد و اما دیگه تحمل نکردم و با اون خانوم قرار گذاشتم و در کنار همسرم بهش گفتم پاشو از زندگیم بکشه بیرون یا اگه قراره هر روز هم و ببینن من برم که راحت باشن و کلی حرف که بازم اصلا به خانومه توهینی نکردم
    اما از طرف همسرم هیچ عکس العملی ندیدم ، یعنی نمیتونست به من بگه نگو - چون میدونست با گفتنش زندگیمون تموم میشه و ترجیح داد ساکت باشه واگرنه حتما بهم میگفت بسته
    و اینکه بعد ازون جریان من حالم خیلی بد بود از حرف نزدن همسرم و کاملا دلم شکسته بود ازش که چرا خودش به اون خانوم نگفت که تو زندگیه ما دخلت نکن
    به هر حال بازم عذر خواهی کرد و منم چون زندگیم و دوس داشتم بازم بخشیدمش
    تا یک ماه بعدش که دیدم واسش پیام داده که ___ با اینکه از هم جداییم اما دلم تنگه و ازین مذخرفات ____ و بد تر ازین تاریخ پیغامش بود که دقیقا فردای همون روزی بود که من کلی به اون خانوم گفته بودم وارد زندگیم نشو

    پیام و حذف کردم و خانوم و از فیس همسرم بلاک کردم و بازم معذرت خواهی و بخشیدن من

    تا اینکه یه مدت بعد ... که تو گیرو دار خونه خریدن بودیم و شدید دستمون خالی بود و بدهی هم داشتیم به همه - همسرم اومد یه اعترافی کرد ( که البته مجبور بود اعتراف کنه )
    اینکه حینه طلاق یه خونه ای واسه اون خانوم خریده بود که بابتش پول نزول کرده بود و الان وثت چکش به نزول گیره و اگه نده هم چکش برگشت میخوره هم ممکنه ... .
    واقعا چی میتونستم بگم ، ... بازم هیچی
    بهش گفتم اگه میخواد خونه و بفروشیم و پول اون نزول گیر و بدیم و یه خونه کوچیکتر میخریم - اما قبول نکرد و من از محل کارم وام گرفتم و از باباش یکم قرض کرد و خلاصه اونم تموم شد

    ازون به بعد همسرم کاملا عوض شد . یه جوری شاید شرمنده
    طوری که فک میکنم خیلی داره اذیتش میکنه و باعث میشه من اذیت شم
    چون تا حرفی یا بحثی میشه که همش از طرفه خودشه و من هیچی بهش نمیگم ، به من میگه تو مرد و زن نمیدونی و اشتباهت و قبول نمیکنی و جواب میدی و ازین حرفا
    اما بعدش که یکم آروم میشه میگم من بهت چی گفتم که ناراحت شدی : میگه هیچی - خب زن و شوهر دعوا میکنن دیگه تو نباید ناراحت شی

    احساس میکنم : الان همسرم دنباله یه چیزیه که من ازش عذر خواهی کنم که آروم شه
    نمیدونم چی کار کنم واقعا ، سر مساله های مسخره که داریم فقط حرف میزنیم این چند تا جمله و هی تکرار میکنه و تازه جوابش و هم که نمیدم به زور بهم میگه نمیشنوی که جواب نمیدی ... زود باش جواب بده ...

    راستش با این کاراش بیشتر ازش ناراحت میشم و میترسم از آینده
    و داخل پارانتز اینکه ( تهه تهه دلم احساس میکنم شکسته از شوهرم و هر چه قدر به خودم تلقین میکنم که تموم شده - بازم نمیشه و تا یه بحث کوچیکی میشه - احساس میکنم دارم از زندگیم سرد میشم _ حتی با وجود اینکه همسرم و دوس دارم بازم سرد میشم )
    میترسم رفته رفته مسائلمون و بحثامون زیاد شه و من اصلا کششه یه زندگیه پر استرس و ندارم

    اول اینکه نمیدونم چی کار کنم که همسرم فکر نکنه که حتما باید من کار بدی انجام بدم که دلش خنک شه و عذاب وجدانش کم شه
    و دوم اینکه چه جوری میتونم به خودم ثابت کنم که همسرم دوسم داره و دلم به زندگیم گرم شه
    و سوم اینکه همسرم با مشاوره کاملا مخالفه و میگه خودمون میتونیم مشکلاتمون و حل کنیم

    بازم ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  2. چه طوری همدیگرو باور کنیم  سپاس شده توسط m1392,سحر1122

  3. ارسال:2#
    سلام رهای عزیز...
    به همیاری خوش اومدید!
    دوست خوبم، میتونم درباره ی سن و میزان تحصیلات شما و همسرتون، بدونم؟
    هم چنین، درحال حاضر آیا ارتباطی بین ایشون و همسر سابقشون وجود داره؟
    علت جدایی ایشون از همسر سابقشون چی بوده؟
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  4. چه طوری همدیگرو باور کنیم  سپاس شده توسط m1392

  5. ارسال:3#
    من 29 سالمه و همسرم 33
    ایشون عمران خوندن و من هم کامپیوتر
    در حال حاظر هم معاون کارگاه هست و هم مغازه دارن ، منم که کارمند isp هستم
    الان تا اونجایی که من میدونم فعلا ارتباطی با هم ندارین و بعدا نمیدونم

    اون خانوم شدیدا مغرور بودن و فقط به همسر من میگفتن که دوسش ندارن و از همه کارای ایشون ایراد میگرفتن و علاوه بر این خانواده اش هم از همون ابتدای ازدواج چون میخواستن یه داماد حرف گوش کن داشته باشن و همسر من اونجوری نبود بنارو به طلاق گذاشته بودن
    و زندگی و براشون تلخ کرده بودن
    نه تنها خانواده شوهرم بلکه همه اطرافیان و کسایی که میشناختنشون از جدا شدن این دو تا ناراحت نشدن ، چون طبق گفته هاشون فقط همسرم عذاب میکشید
    ولی ...
    سیام اون خانوم و دوس داشت و خیلی سعی کرد که زندگیش و حفظ کنه و اون خانوم هم تعادل روحی نداشت ، یعنی یه روز خیلی خوب و یه روز خیلی بد بود
    از لحاظ جنسی همیشه با هم رابطه داشتن و ولی همسرم میگه انگار که مجبور باشه باهاش رابطه داشت
    و اینکه از لحاظ مالی هم بلند پرواز بودن و هیچی و قبول نمیکردن و از همه چی ایراد میگرفتن
    البته بگم که بعد از طلاق هم اون خانوم به گفته خودش چون دلش واسه همسرم میسوخت بازم اومد و باهاش رابطه جنسی داشتن تا یه مدت

    اولا کارم خیلی سخت بود - سیام هیچ نکته مثبتی نبود که از اون خانوم به من بگه و هر چی میگفت فقط بد بود - اما تهه تهه دلش احساس میکرد که دوسش داره _ البته خب حق هم داشت ، آدما وقتی یه گربه و نگه میدارن بهش عادت میکنن ، برسه به همسر _
    به هر حال
    واقعا کارم سخت بود و کلی عذاب مبکشیدم تا جایی که بعضی روزا که میدیدم حال نداره میدونستم اون خانوم و دیده
    یه روز اومد بهم گفت که رها .... ازدواج کرده و زار زار گریه کرد ، آخرشم گفت خوب شد ازدواج کرد ----- بعد اومد گفت یه کاری واسم میکنی ؟ منم گفتم چشم واسه آرامشت هر کاری بخوای انجام میدم و ازم خواست که بریم محله کارش و اون خنوم و یه بار دیگه با اون آقا ببینه
    حدود دو ساعت جلو در محله کارش واستادیم و دیدیم خانوم نزدیک به نیم ساعت واستادن جلو در محله کارشون و منتظرن ، آخرش هم با صاحب کارشون رفتن تو خونه بقلی و سیام هم زااااااااار زااااااار اشک میریخت که چه طور من با همچین کسی زندگی کردم و اون یعنی وقتی با منم بود این کارو میکرد
    نکته قابله توجهی که هست اینه که : همسرم شدیدا به پاک بودنه اون خانوم قسم میخوردن و به من میگفتن که من خیلی صمیمی با بقیه حرف میزنم و اون اصلا اینطور نبود و خیلی مغرور بود و خیلی پاک بود و خیلی خلاصه هیچی ندیده بود

    و اینکه هی از من میپرسید : تو با این رابطه خوبی که با دیگران داری چه طور تونستی با کسی ارتباط نداشته باشی و ازین حرفا
    مشکل تو مشکل دیگه هیچی
    ویرایش توسط raha-joon : 2014_02_25 در ساعت 10:09
    پاسخ با نقل و قول

  6. چه طوری همدیگرو باور کنیم  سپاس شده توسط m1392

  7. ارسال:4#
    البته الان زیاد با هم مشکله خاصی نداریم و فقط الان مساله ای که واسه من زیاد پیش میاد اینه که : سعی میکنه یه آتو ای از من بگیره که متاسفانه یا خوشبختانه پیدا نمیکنه
    سر یه مساله بی مورد خودش بهونه گیری میکنه ، بعد خودش تصمیم میگیره و آخر سر هم به من میگه ، خب زن و شوهر با هم بحث میکنن ، دعوا میکنن ، اما قرار نیس که هم و دوس نداشته باشن و از ناراحت شدن من ناراحت هم میشه

    یعنی بازم آخر هر مساله حالا مستقیم هم نگه ، غیر مستقیم ابراز شرمندگی میکنه و این ناراحتش میکنه
    از اینکه کاری میکنه که مجبور میشه عذر بخواد ناراحت میشه و من حق و بهش میدم
    اما میخوام ازین حس بیاد بیرون
    نمیدونم چی کار کنم که هم من باور کنم که اون من و دوس داره و هم اون باور کنه که اون واقعا همون کسیه که من میخوام و همون کسیه که من به وجودش افتخار میکنم
    احساس میکنم غرورش و شکسته میبینه پیش من
    چون وقتی ازش میپرسم اگه زمان بر میگشت به عقب چی کار نمیکردی
    میگه کاری نمیکردم که احساس کنم پیش تو شرمنده شدم و این و به دوش بکشم
    ناگفته نمونه ، هر از گاهی بهش گوش زد میکنم که من همه چی و فراموش کردم و بهش افتخار میکنم و ازین که دارمش خوشحالم و متشکرم از بودنش
    اما دوباره فرداش یادش میره و یه کاری میکنه که وقتی ناراحتیه من و میبنه عصبی میشه و لج میکنه و بعد هم روز از نو روزی از نو
    پاسخ با نقل و قول

  8. چه طوری همدیگرو باور کنیم  سپاس شده توسط m1392

  9. ارسال:5#
    سلام عزیزم
    همونطور که خودتون هم متوجه شدید به احتمال زیاد همسرتون از اینکه چندین بار مرتکب اشتباه شدن خیلی ناراحت هستن و این رفتارشون هم یک نوع واکنش دفاعی نسبت به اشتباهاتشونه! گاهی از اشتباهاتشون ناراحت میشن و ازتون عذرخواهی میکنن و درمواقع دیگه میخوان اشتباهشون رو با بیان کردن یک موضوع دیگه پنهان کنن !
    دوست خوبم...
    بهتره که شما در برابر رفتارهای همسرتون صبور باشید ؛ این رو بدونید که ایشون خیلی شما رو دوست دارند که به اشتباهاتشون فکر میکنند و سعی میکنن که مستقیم یا غیر مستقیم، ناراحتیشون رو در رابطه با اونها با شما در میون بذارن!
    شما بهترین کار رو انجام میدید، باید ایشون رو مطمئن کنید که با اتفاقاتی که در این مدت افتاده، احساستون نسبت به ایشون تغییری نکرده و شما همچنان مثل سابق خواهان زندگی در کنار ایشون هستید!
    من یه پیشنهاد هم براتون دارم! و اون اینه که باهم قرار بذارید که از یک روز مشخصی،هرچه که در گذشته بین شما اتفاق افتاده رو فراموش کنید و از اون روز به بعد یه زندگی جدید رو شروع کنید که در اون هیچ یادی از اشتباهات و عذرخواهی ها و ... نباشه و به هم قول بدید که از اون روز به بعد، هردوتون همونطور که دوست داشتید زندگی کنید و سعی کنید که علاوه بر رضایت خودتون، رضایت طرف مقابلتون رو هم به دست بیارید.
    از ایشون هم بخواید که از اون روز به بعد دیگه هیچ یادی از گذشته و اتفاق هایی که افتاده نکنن، بگین تصور کنن که زمان به عقب برگشته و حالا بهترین فرصته که همون کارهایی که همیشه میخواستن در صورت به عقب برگشتن زمان انجام بدن رو انجام بدن!
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  10. چه طوری همدیگرو باور کنیم  سپاس شده توسط m1392

  11. ارسال:6#
    ممنون از جوابتون
    تقریبا ما هر شب همین کارو میکنیم و تصمیم میگیریم از فردا یه روز جدید و شروع کنیم
    اما ...
    بعضی وقتا فک میکنم شاید من واقعا حساسم
    یا فک میکنم شاید صبر کنم تا زمان مشکل و حل کنه
    فعلا خدارو شکر نزدیکه عیده و انقدر سرگرمه کاره که واسه سر خاروندن هم وقت نداره
    عیدم که شاید یکم بیشتر واسه هم وقت بذاریم و مشکلاتمون کمتر شه
    نمیدونم ...
    اما ممنون از دلگرمیتون
    پاسخ با نقل و قول

  12. چه طوری همدیگرو باور کنیم  سپاس شده توسط m1392

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •