تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




حس میکنم زندگیم فلج شده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:yalda
آخرین ارسال:yalda
پاسخ ها 9

حس میکنم زندگیم فلج شده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام .
    من 23 سالمه. مدت زیادیه از انجام کوچکترین کارها عاجزم. حوصله ی هیچ کاری ندارم. هر بار هم تلاش میکنم حرکت کنم نمیتونم. کوچکترین کارها برای سخت و طاقت فرساست. هیچ برنامه ای تو زندگیم ندارم و همه چیز برام بی مفهومه.
    تورو خدا بگین چطوری میتونم از این شرایط رها شم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام یلدای عزیز...
    به تالار همیاری خوش اومدی!
    عزیزم، تحصیلاتتون چیه؟
    آیا شاغل هستید؟
    میشه یکم بیشتردر رابطه با این مساله برامون توضیح بدید؟ اینکه از کی دچار چنین حالتی شدید؟
    و آیا اتفاق خاصی افتاده که بعد از اون دچار بی انگیزگی شدید؟
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  3. حس میکنم زندگیم فلج شده  سپاس شده توسط m1392,s.esmailzadeh,yalda

  4. ارسال:3#
    ممنونم.
    سال اول دانشگاه رشته مورد علاقه ام رو قبول نشدم، به خاطر اینکه ایران بمونم رفتم رشته ای که حتی ازش متنفر بودم. اخه خانواده ام پراکنده اند و ایران نیستند.
    ترم های بعد یا مشروط شدم یا حذف ترم کردم. خیلی روحیه ام رو تضعیف کرد. بعد از 4 سال کاردانی گرفتم اما به همه گفتم کارشناسی رو گرفتم. قصد ادامه تحصیل نداشتم. گفتم مشخص هم نمیشه.
    کار هم میکردم. نهایت مجبور شدم کارمو هم سر بی انگیزگی رها کنم. چند تا کلاس ثبت نام کردم که هزینه هاش رو خودم پرداختم، تو زمینه هایی که دوست داشتم. گفتم مهارت مهمتره. موفق هم بودم ولی همیشه این ترس باهام بود که دیگران متوجه بشن ف مخصوصا وقتی برام خواستگار میومد نمیتونستم به پنهانکاریم اعتراف کنم.
    من عاشق موسیقی هستم و مدت زیادیه کار میکنم. بزرگترین انگیزه ام هم همینه. ولی حتی از این هم امتناع میکنم. تا اینکه پنهانی کنکور شرکت کردم و موسیقی قبول شدم تا کارشناسیمو تموم کنم و حتی بتونم ارشد بخونم. متاسفانه به دلیل مخالفت های خانواده باز هم پنهانی ثبت نام کردم. خب چون هزینه هارو خودم پرداخت میکنم و فعلا کار ندارم، یکم از لحاظ مالی تحت فشارم که ماشینمو فعلا فروختم. گاهی هم خانواده ام اصرار میکنن که من هم از ایران برم و تحت فشار قرارم میدن، اما فعلا مقاومت کردم.
    من 2، 3 سالی هست گرفتار یه وابستگی شدید هستم و به خاطر اشتباه بودنش شدید عذاب وجدان دارم و ارتباطم با خدا متزلزله. یعنی اصلا نه توان فکر کردن دارم، نه حوصله ی عبادت. نه میتونم ادامه بدم، نه میتونم فراموش کنم.
    خب معمولا یا کلاس هستم یا تمام مدت تنهام و اس ام اس بازی میکنم یا گیم و یا اینترنت. حوصله درس خوندن و تمرین کردن اصلا ندارم، اما سر کلاس گوش میدم و فعلا خوبم و حتی تاپ هستم. ولی هرگز درس نمیخونم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. حس میکنم زندگیم فلج شده  سپاس شده توسط m1392

  6. ارسال:4#
    یلدای خوبم..
    بر عکس اون چیزی که شما فکر میکنید، اصلا آدم بی انگیزه ای نیستید!
    خدا رو شکر شما استعداد خیلی خوبی دارید و میتونید خیلی بهتر هم ازش استفاده کنید!
    کسی که بی انگیزه باشه، نمیتونه سر کلاسهاش، فرد تاپی باشه و همیشه با نمرات پایین قبول میشه و یا حتی اصلا قبول نمیشه!
    من فکر میکنم یکی از دلایلی که باعث شده اعتماد به نفس شما تا حدی پایین بیاد، اون 4 سال تحصیلتون در رشته ایه که بهش علاقه نداشتید و بی علاقگی شما باعث شده که در درسهاتون، نمرات خوبی نگیرید و این در اعتماد به نفس شما تاثیر منفی گذاشته و این باور رو به شما تحمیل کرده که شما هیچ انگیزه ای ندارید؛ درحالیکه شما در مهارتهایی که بهش علاقه دارید، کاملا موفق هستید؛ حتی اگه خیلی هم براش درس نخونید!
    اما یه سوالی برای من پیش اومده!
    اونم اینکه چرا این مسائل رو از خانوادتون پنهان کردید و بهشون نگفتید؟
    به نظرتون اگه خانوادتون در جریان این مسائل قرار بگیرن، فشاری که به خودتون وارد میشه کمتر نیست؟
    خانوادتون قطعا در هر شرایطی پشت شما هستن و شما رو تنها نمیذارن، پس نگرانی شما از چیه؟
    اینکه نمیخواید از ایران خارج شید رو نمیتونید با خانوادتون به صورت منطقی در میون بذارید و ازشون بخواید که به خواستتون احترام بذارن و به شما اجازه بدن که در ایران بمونید؟
    فکر میکنم با گفتن این موضوع به خانوادتون، از مشکلات مالی هم رها شید!
    کمی درباره ی رابطه ای بهش وابسته شدید، توضیح میدید؟
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  7. حس میکنم زندگیم فلج شده  سپاس شده توسط elnaz.t,s.esmailzadeh,yalda

  8. ارسال:5#
    ممنون از وقتی که میذارید.
    اینکه چرا پنهان کردم واسه اینکه اگر میدونستند تو درسم موفق نیستم از ادامه تحصیلم ممانعت میکردند. کاری که با داداشام کردن. از طرفی تو دوران مدرسه همه منو دختری موفق میدونستند، توضیح اینکه چی شد به این روز افتادم واسم سخت بود. یه روز بابام بهم گفته بود تمام امیدم تو هستی، دیگه به داداشات امیدی ندارم، تو باعث افتخارم باش. نمیتونستم بهش بگم که من هم.... آخه ما با هم صمیمیتی نداریم. یکم بابام مستبد هست. به اجبار خانواده رشته ریاضی خوندم و مهندسی کنکور دادم. نوازندگی و هنر رو در شان من نمیدونستند. وقتی ساز میزدم میگفتند اگر درس نخونی حق نداری ساز بزنی و اینجوری حتی از هنر دورم کردند.

    واقعیتش خانواده ام با مسائل منطقی کنار نمیان که من بهشون بگم. یعنی واسم یه ممنوعیت دیگه لحاظ میکنند. اینجوری فعلا الکی خوشحالند و موقعیتم خوبه. واسه همین به اصرار های من واسه ایران موندن رضایت دادند. هر وقت میپرسن که میخوام فوق بخونم یا نه ، گفتم نمیخونم مگر موسیقی. اینطوری رضایت دادند که فوق بخونم ولو موسیقی. بهشون گفتم یکی دو سال باید پیش نیاز بگذرونم برای شرکت در فوق و اونها هم چون از سیستم آموزشی ایران بی خبرند باور کردند. به این ترتیب لیسانس میخونم و اونها در جریان نیستند. فکر میکنند جایی شبیه کلاس کنکوره. از اونجایی که هر کلاس اضافه بر برنامه ای برم باید هزینه اش رو خودم بپردازم، هزینه این هم با خودمه.

    برای ایران موندن فعلا رضایتشونو به این حد جلب کردم که نصف سال رو اینجا باشم و نصف سال پیششون.

    به کسی وابسته ام که تمام عقاید و احساساتش مخالف منه. من بر خلاف خانواده ام و اون برای معنویات ارزش قائلم. یعنی بودم!
    اون هم وقتی با من صحبت میکنه من رو دچار هیجان هایی میکنه که وقتی به خودم میام میبینم چقدر احمقانه درگیر شدم. آروم آروم باهاش راه اومدم و شدم مثل اون. هیچ عرفی، هیچ ارزشی جز آزادی مطلق در همه زمینه ها در زندگیش نیست. ولی خب کسی که تمام مدت شاید 5، 6 ساعت در روز باهاش در ارتباطم، نمیتونم نبودنش رو تحمل کنم. اونم دو سه سال. یک ساعت نباشه دیوونه میشم. احساس خلاء میکنم. گاهی تو خواب هم حس میکنم موبایل دستمه و اس ام اس میدم. دستامو تکون میدم، یکباره میبینم دستم خالیه. خب تمام مدت تنهام. اونم جواب تمام محبت هامو میده. وقتی به هم پیام میدیم میشینم رو تختم و دیگه نمیدونم چطوری گذشت و شب شد و به این صورت شب و روز میشه. به جز مادرم با بقیه اهالی خانواده سالی یک بار هم در ارتباط نیستم. اگرایران باشن هم تو اتاقم هستم. جز کلاس رفتن هیچ تفریحی خارج از خونه ندارم. با دوستام بیرون نمیرم. اون به همه اطرافیانم حسودیش میشه و دوست نداره کسی دور و برم باشه و منم شدم اونجور که اون میخواد. قبلا هرگز اینجوری نبودم. اما الان همه دوستام از دورم پراکنده شدن چون حتی تو خیابون هم گوشی به دست هستم. هر بار ازش میخوام این مسئله رو حل کنیم میگه چه اهمیتی داره که هیشکی دور و برمون نیست. ما برای هم کافی هستیم. خلاصه وابسته ایم دیگه.
    ویرایش توسط yalda : 2014_02_28 در ساعت 14:01
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    عزیزم، متوجه شرایطتون شدم!
    اما مطمئن باشید که صداقت همیشه نتیجه ی مثبت میده؛ تا به حال تصور کردید که اگر خانوادتون به طور ناگهانی این قضایا رو متوجه بشن چه شرایط بدی برای خودتون به وجود میاد؟ اعتمادشون به طور کامل از شما سلب میشه و محدودیتهای خیلی زیادی براتون لحاظ میکنن و به این ترتیب ممکنه که شما این فرصتهایی رو هم که دارید از دست بدید!
    یلدای عزیز...
    هر کسی روش مخصوص خودش رو داره که اگه از روش مخصوصشون، پیش برید مطمئنا به پیشنهاد های شما، به درستی جواب میدن!
    البته من کاملا متوجه هستم که شما نمیخواید دیدشون نسبت به شما تغییر کنه، اما بهتره که به طور غیر مستقیم یه مقداری شرایط رو براشون مهیا کنید که اگر خدای نکرده از جای دیگری شنیدند، برای خودتون بد تموم نشه!
    و اما در رابطه با وابستگی عاطفی که بین شما و ایشون وجود داره!
    به نظر خودتون، شما اگر باهم ازدواج کنید، میتونید زوج خوشبختی بشید؟ ( این سوال رو با توجه به فرهنگ متفاوت هردوتون می پرسم)
    میتونم بدونم شما و ایشون چند سالتونه؟ و اینکه چند وقته که با هم هستید؟ آیا کسی از اعضای خانواده ی شما و ایشون در جریان این رابطه هستند؟
    قصدتون از این ارتباط ازدواجه؟
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  10. حس میکنم زندگیم فلج شده  سپاس شده توسط yalda

  11. ارسال:7#
    ممنونم.
    حقیقتا هرگز خوشبخت نمیشیم. هیچگونه تفاهمی بینمون نیست جز وابستگی! من 23 سالمه و اون 6 سال ازم بزرگتره. نزدیک به 3 ساله با هم هستیم. خانواده در جریان رابطه مون هستند اما در جریان احساسمون خیر. دو سه بار که ازش درخواست جدایی کردم یا تهدیدش کردم واکنش بدی ازش دیدم، از جمله خودکشی. زیاد دعوامون شده. 2 بار خودکشی کرده. به هیچی فکر نمیکنه، حتی چند بار بهم پیشنهاد فرار داده!!! آخه من واسه ازدواجم هم محدودیت هایی دارم. . البته من هم مایل نیستم بیشتر از این خودمو بدبخت کنم. ولی هر بار خواستم ارتباطمو باهاش قطع کنم چند ساعت بیشتر دوام نیاوردم. بیشتر احساس ضعف و ناتوانی کردم.
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:8#
    یلدا جان...
    این عالیه که شما انقدر منطقی میتونی درباره ی رابطه ای که در اون قرار داری فکر کنی و فکرت رو هم به زبون بیاری!
    عزیزم..
    متوجه وابستگی عمیقی که بین شما و ایشون وجود داره میشم! چون حرف 3 سال رابطه هست و مسلما 3 سال زمان کمی نیست و برای خودش یه عمریه و شما هم در این 3 سال دائما باهمدیگه در ارتباط بودید و یه جورایی ایشون، تنهایی شما رو در نبود خانواده براتون پر میکردن!
    اما خودتونم به این نکته کاملا واقفید که متاسفانه رابطه ی شما سرانجام خوبی نخواهد داشت و به هرحال جدایی بین شما اتفاق میافته!
    مطمئنا عوامل زیادی باعث شدن که شما نتونید درباره ی جداییتون تصمیم درستی بگیرید، از جمله عکس العملهای ایشون مثل اقدامشون به خودکشی و احساس تنهایی شما و وابستگی عمیق شما!
    اما یلدای خوبم!
    تا به حال به این فکر کردید که تا کی میخواید به این رابطه ی بی سرانجام ادامه بدید؟
    آیا به این فکر کردید که اگه الان از هم جدا بشید، خیلی بهتر از اینه که چند ساله دیگه که ارتباط شما عمیق تر شد و وابستگی بین شما هم بیشتر شد این اتفاق بیافته؟
    شما از اونجا که در ایران تا حدی تنها هستید، دوست دارید این تنهاییتون رو کسی پر کنه براتون، اما متاسفانه کسی که شما برای جبران تنهاییتون انتخابش کردید، کسیه که با فرهنگ شما همخوانی نداره و این میتونه برای خودتون، ناراحتی به وجود بیاره و شما رو از خودتون و شخصیت اصلیتون دور کنه!
    به نظر من شخصیت شما، شخصیت والاییه و شما میتونید مستقل از ایشون و با آرامش بیشتر و به دور از وابستگی زندگی جدیدی برای خودتون بسازید!
    یلدای عزیزم...
    شروع هرکاری سخت ترین قسمت اون کاره اما وقتی در اون راه قدم بذارید، خود خدا راه رو براتون هموار میکنه و میبینید که به طرز معجزه آسایی قدرتش رو هم بهتون میده!
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  13. حس میکنم زندگیم فلج شده  سپاس شده توسط yalda

  14. ارسال:9#
    سپاسگزارم.
    راستش هم اون مانع بزرگی هست برای جدایی، هم خودم موفق نبودم.

    میاد و با گریه به پام میوفته، کارهای احمقانه میکنه، به هر خواسته ای که داشته باشم تن میده.
    مقصر هم خودم هستم. من وارد این احساس کردمش، شروعش با من بود. بهش کلی قول های احساسی دادم که تا همیشه باهاش میمونم. قانعش کردم که هر جور باشه میخوامش. وقتی به جدایی فکر میکنم حس یه خائن و دروغگوی پست رو دارم. میدونم هیچ وقت نمی بخشتم. واسه همین کارهایی میکنم که اون ازم بیزار بشه و دست بکشه.

    از طرفی الان مدت هاست با هم هیچ دعوایی نداشتیم. یعنی بهانه ای هم ندارم. چون فقط در مورد حالمون و کارهای روزمره با هم حرف میزنیم و هیچ مشورت و بحثی بینمون نیست. چون هیچکدوم حوصله یه ماجرا تازه رو نداریم. ناگفته نماند تا به حال چندین بار بهم خیانت کرده. قبل از این ماجرا ها دوستش داشتم، اما بعد فقط وابستگیش واسم موند. سر همین ماجرا ها هم اقدام به جدایی کردم ولی با گریه زاری و التماس هاش و دیگه تکرار نمیشه موندم. الان دیگه از سایه ام هم میترسه. ولی مطمئنم از کارهاش پشیمون نیست. چون عقایدش اینطور ایجاب میکنه.

    من هم روزهایی که کلاس هستم حس بهتری دارم. دلتنگ نمیشم که بهش اس ام اس بدم. یه خورده حس مفید بودن کلی حالمو دگرگون میکنه. ناگفته نماند به بهانه های مختلف اس ام اس بازی مون رو محدود کردم. ولی بازم زیاده.
    اما حس میکنم اگه کم کم رابطه مون رو کم رنگ کنیم جفتمون آسیب کمتری میبینیم. شاید طولانی تر باشه، اما دردش کمتره. واسه همین دنبال پیشنهادی برای حرکت کردن بودم. یعنی جایگزینی میخوام که احساس خلاء نکنم. پاره ای از زندگیم به یکباره حذف بشه و چیزی جاش نباشه دردناکه. دوست ندارم باز از سر نیاز و تنهایی درگیر یه رابطه دیگه بشم.

    نمیدونم. نظر شما چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •