سلام دوستای گلم همین اول ازتون به خاطرطولانی بودن مقاله عذرمیخوام چون دیدم بعضاتعدادی هستندکه اینجابرای این مورداومدن اینجاگفتم شایدخوب باشه که این مقاله روبخونیم


كلمه افسردگي آنقدر به كار برده شده است كه به نظر موضوع ساده اي مي رسد اما ماجراي بيماري كه با شكايت از افسردگي يا با علائم افسردگي به پزشك مراجعه مي كند ، ماجراي پيچيده اي است . آماري از انگلستان نشان مي دهد كه تنها 30% از بيماراني كه دچار افسردگي مي شوند به مراكز پزشكي مراجعه مي كنند و تنها 30% كساني كه به مراكز پزشكي مراجعه مي كنند تشخيص صحيح دريافت مي كنند و تنها 30% كساني كه تشخيص افسردگي دريافت مي كنند درمان صحيحي را از پزشكان دريافت مي كنند!

چرا ماجرا اينقدر پيچيده است ؟ زيرا « افسردگي »‌ بعنوان يك « علامت »‌ چيزي متفاوت از «‌افسردگي» بعنوان «‌تشخيص» است . همانطوركه همه انسانها بارها در زندگي خود «‌درد» را تجربه كرده اند ،‌ «افسردگي» را هم بصورت يك « تجربه »‌ از سر گذرانده اند يعني زماني دچار حالتي شده اند كه با احساس غم ، دلتنگي ، بي حوصلگي و بي انگيزگي مشخص بوده و در اين حالت نگاه آنها به خودشان ، ديگران و زندگي ، ‌نگاه خاصي شده است . نگاهي كه با نااميدي ، ارزيابي منفي از وقايع و فقدان درك زيبائي و حساس شدن به محركهاي ناخوشايند مشخص است . اما نمي توانيم بگوئيم همه انسانها افسردگي را بعنوان يك «‌بيماري» ‌نيز تجربه كرده اند . تحقيقات نشان داده اند كه تنها 10% انسانها در زندگي شان افسردگي را بعنوان يك «بيماري»‌ تجربه مي كنند .

در اينجا حالات مختلفي كه مي توان بعنوان افسردگي تجربه كرد نام مي برم و سپس به شرح يكايك آنها مي پردازيم :‌

1- افسردگي بعنوان يك واكنش (reaction)

2- افسردگي بعنوان سوگواري (grief)

3- افسردگي بعنوان مزاج (temperament)

4- افسردگي بعنوان منش (character)

5- افسردگي بعنوان بيماري (disease)

1- افسردگي بعنوان واكنش

همه ما در برابر وقايع ناخوشايند دچار احساس ناكامي مي شويم . انتظار قبولي در يك امتحان داشته ايم ولي نام ما در فهرست قبول شدگان نبوده است ، وسيله اي كه برايمان مهم بوده گم كرده ايم ، توجه و مهرباني مورد انتظارمان را از كسي كه برايمان اهميت دارد دريافت نكرده ايم . اولين واكنش ما در چنين موقعيتي «‌خشم» ‌است . وقتي دچار «‌خشم » ‌مي شويم ، ذهن ما به ما اعلام مي كند كه موضوع ارزش آن را دارد كه برايش بجنگيم . در واقع خشم ،‌آماده باش بدن براي ورود به ميدان مبارزه است . اما هنگاميكه دريابيم جنگيدن بي فايده است يا هزينه آن بيش از ميزاني است كه حاضريم بپردازيم ، آنگاه دچار احساس «‌ناكامي» ‌مي شويم . در واقع «ناكامي»‌ اعلام پذيرش شكست و فرمان عقب نشيني است . اين حالت با چهره اي غمناك ، بي حوصلگي ، يأس و نا اميدي مشخص مي شود و ديگران احساس ميكنند كه ما حال خوشی نداريم. اما اين وضعيت چندان بطول نمي انجامد . سيستم خود ـ تنظيمي ذهن ما، ماجرا را در ذهن مان كوچك و دور مي كند و ما دوباره بر ميخيزيم تا به زندگي برسيم . در افسردگي بعنوان يك واكنش ، افسردگي به ما غلبه نمي كند بلكه با ما همراه مي شود . ما توانايي لذت بردن از زندگي را از دست نمي دهيم ، الگوهاي بيولوژيك ما همچون تغذيه ، ‌خواب و تحرك تفاوت قابل توجهي نمي كنند و ما مجموعه زندگي را زير سوال نمي بريم . اين وضع معمولاً‌ بيش از چند روز بطول نمي انجامد و قبل از رسیدن به يك هفته از بين مي رود . البته گاهي يك فرد با يك سلسله از وقايع ناخوشايند روبرو مي شود . وقايعي كه همچون پرده هاي مختلف يك نمايش ، يكي يكي به صحنه مي آيند و قبل از اينكه واكنش به صحنه قبلي به پايان رسيده باشد واكنش به صحنه بعدي شروع مي شود. در چنين شرايطي ، طبيعي است كه زمان اين واكنش نيز طولاني خواهد شد .

برخورد يك پزشك یا يك روانشناس با چنين موقعيتي چه مي تواند باشد ؟‌

آنچه سريع ترين و مؤثرترين كمك را به بيمار مي كند اين است كه او را ياري كنيم تا تكليف خود را با واقعه ناخوشايند روشن كند يا به عبارتي با ماجرا تسويه حساب كند . چنين رويكردي را رويكرد مسأله ـ مدار (problem – oriented approach) مي ناميم . چگونه اين كار را مي كنيم ؟‌

1- با اشتياق به شنيدن ، مراجع را ترغيب مي كنيم كه ماجرا را با جزئيات هر چه بيشتر بازگو كند . اين مرحله كار چند مزيت دارد : ابتدا اینكه گاهي اجبار به بازگوئي ماجرا باعث مي شود كه فرد نگاه جديدي به قضيه پيدا كند . در هنگام نقل ماجرا براي ديگري و براي فهماندن تجربه خود به او ، گاهي به جزئيات يا جنبه هايي از ماجرا برخورد مي كند که تاكنون به آن توجه نشان نداده بود و گاهي يك جنبۀ جزئي و كوچك كشف نشده احساس ما را نسبت به يك ماجراي بزرگ تغيير ميدهد همانطور كه افزودن ذره اي نمك به يك ظرف غذاي بزرگ احساس ما را نسبت به آن تغيير مي دهد . گذشته از اين ، بازگو كردن تجربه براي ديگران كمك كند كه از احساس تنهايي و انزوا خلاص شويم انگار بار خود را با ديگري تقسيم كرده ايم . اغلب مي بينيم مراجع پس از بازگو كردن ماجرا براي ديگران نفس عميقي مي كشد انگار با زبان بدن خود مي گويد :‌ «‌آخيش ! راحت شدم!» ممكن است بپرسيد اينكه كار بزرگي نيست ، چرا بايد چنين كاري را يك درمانگر حرفه اي انجام دهد، هر كس دوستان و آشنايان و نزديكان بسياري دارد كه مي تواند با آنها درد دل كند . ميگوييم صحيح است اما گاهي اين نزديكان شنوندگان خوبي نيستند، قبل از اينكه به سخنان گوينده گوش بسپارند، به نصيحت ، ‌سرزنش ، ‌ارائه راهكار و قضاوت در مورد ماجرا مي پردازند و گاهي حتي براي قبولاندن نقطه نظر خود به گوينده ، با او وارد بحث و جدل و حتي درگيري لفظي مي شوند و به جاي ترغيب گوينده به تخليه اطلاعاتي و احساسي ، او را در ابتداي راه متوقف مي كنند و راه ديگري باز مي كنند . انگار به جاي رسيدگي به پرونده ذهن گوينده ، پرونده مشتركي را مي گشايند و به رسيدگي آن اقدام مي كنند !‌ چرا اين اتفاق مي افتد؟ مگر نزديكان او دلسوز و مهربان نيستند؟‌ چرا با او چنين مي كنند؟‌!‌ پاسخ اين است كه دقيقاً‌ به اين خاطر چنين مي كنند كه دلسوز و مهربانند! آنقدر اين فرد برايشان مهم است كه ماجراي او هم برايشان بسيار مهم است انگار اين ماجرا تبديل به ماجراي خود آنها ميگردد و آنها چنان به حل مسئله «حريص»‌ مي شوند كه دچار خشم يا ناكامي مي شوند! يك درمانگر حرفه اي، با يك دوست متفاوت است چراكه فرد را همراه با مسأله اش براي خود تعريف كرده است بنابراين نگاهش نگاه مسأله گشاست نه نگاه نجات دهنده ! او علاقمند و كنجكاو است اما حريص و عجول نيست ! البته ، يك درمانگر حرفه اي نيز يك انسان است و در مواقعي دچار حرص و عجله مي شود ! چه وقت چنين اتفاقی مي افتد ؟ آنگاه كه مسألۀ مراجع، در ذهن درمانگر يكي از مسائل شخصي خودش را تداعي كند . لازم نيست عين آن مسأله در زندگي درمانگر حضور داشته باشد فقط لازم است وجهي از مسأله به گونه اي وجهي از يك مسأله شخصي درمانگر را تداعي نمايد . برخلاف تصور، مغز ما اصلاً‌ منطقي كار نمي كند ! ‌مغز با تداعي ها كار مي كند و گاهي تنها عينك يك نفر چنان عينك مادربزرگ ما را تداعي مي كند كه بدون هيچ شباهت منطقي بين آن فرد و مادربزرگ ، چنان احساسي نسبت به او پيدا مي كنيم كه انگار واقعاً او مادربزرگ ماست ! بنابراين توصيه من به درمانگران اين است كه هرگاه حس كردند راجع به حل مسألۀ مراجع شان حرص و عجله دارند ، توقف كنند و نگاه كنند اين مسأله آنها را به یاد كدام ماجراي قبلي در زندگي شان مي اندازد ؟ ‌اين مراجع آنها را به ياد چه كسي مي اندازد و نسبت به او چه احساسي دارند و اگر به گذشته ، به ماجراي قبلي و به آن فرد بازگردند چگونه با آن فرد و آن ماجرا تسويه حساب مي كنند . اگر اين فرايند بتواند احساس او را نسبت به درمانجو تغيير دهد ادامه كار با او مناسب است در غير اينصورت ادامه كار با اين مراجع نه به نفع مراجع است ، نه به نفع درمانگر !‌ گرچه فرايند فوق، فرايند ساده اي به نظر مي رسد، در ذهن درمانگر فرايند پيچيده اي را فعال مي كند كه قادر است «‌مغز غير منطقي»‌ را به نگاهي متفاوت از قبل ، ‌هدايت كند .

2- به مراجع كمك مي كنيم تا تكليف خود را روشن كند كه آيا مي خواهد براي اين ماجرا «‌بجنگد» يا نه . رويكرد انسانها با بسياري از مسائل زندگي شان رويكرد « پاندولي »‌ است آنها به مسأله نزديك مي شوند و باز از آن دور مي گردند ، دوباره نزديك مي شوند و دوباره دور مي شوند ، نه براي حل مسأله «‌دل به دريا مي زنند» و نه از آن «‌دل» مي كنند ! درمانگر به درمانجو كمك مي كند تا امكانات خود را براي حل مسأله روي دايره بريزد ، هزينه هر يك از اقدامات خود را محاسبه كند و به اين جمع بندي برسد كه بر مبناي «‌اولويت بندي»‌ ذهن خود آيا حاضر است براي حل مسأله «اين بها» را بپردازد يا ترجيح مي دهد كه مسأله را «‌بگذارد و بگذرد». مثلاً‌ درمانجو، كارمند يك اداره است كه ماجراي پيش آمده براي او چنين است : فرد جديدي وارد محيط كاري شده كه باعث شده اهميت اين فرد در اين اداره كمرنگ تر شود . توجه ،‌ پاداش و تأييدي كه برای مراجع ما قبلاً‌ بدون تلاش بدست مي آمد حالا نياز به یک رقابت جدي دارد . مراجع ما ، ابتدا نسبت به اين فرد احساس خشم پيدا مي كند و سپس احساس ناكامي را تجربه مي كند . ما به او كمك مي كنيم تا «‌اولويتهاي خود» را در زندگي «‌تصريح»‌ نمايد : اگر قرار باشد بين نقش يك مرد موفق و برنده و يك زندگي آرام و بي دغدغه تنها يكي را انتخاب كند ، كداميك را انتخاب خواهد كرد ؟ ‌اگر در امتياز بندي خود به زندگي داراي موفقيت اجتماعي ، شهرت و پيروزي امتياز بالاتري مي دهد لازم است بهاي جنگيدن براي پيروزي را بپردازد در حاليكه در صورتي كه زندگي آرام و بي دغدغه امتياز بالاتري مي گيرد او لازم است از اين رقابت بگذرد .

3- اگر مراجع موضع « مبارزه »‌ را اتخاذ كرد ، ‌وظيفه درمانگر اين است كه به او ياد دهد كه چگونه انتخابهاي مختلف و راهكارهاي گسترده را در نظر در آورد . درمانگر ديد درمانجو را باز و گسترده مي سازد و نگاه او را از نگاه «‌خطي»‌ به نگاه « چند وجهي »‌ هدايت مي كند و اگر مراجع موضع «‌وداع» ‌را اتخاذ كرد ، درمانگر به او كمك مي كند كه «‌ماجرا را در ذهن خود سبك نمايد». ما با «‌ماجرا» ‌مواجه نيستيم بلكه با «‌تصوير ذهني ماجرا» ‌مواجهيم بنابراين درمانگر مجبور نيست با واقعيت ماجرا در دنياي بيرون «‌كلنجار برود »‌ بلكه لازم است با «‌تصوير ذهني ماجرا»‌ در ذهن مراجع «‌ور برود».‌ همانطور كه گفتم مغز ما منطقي عمل نمي كند بلكه با تداعي ها عمل مي كند ، كافي است به گونه اي ماجراي درمانجو را به ماجرايي كه به شكلي مشابه است اما « سبك » ‌و «‌لغزنده» ‌است «‌قلاب»‌ كنيم ، خواهيم ديد كه به گونه شگفت آوري «‌وداع»‌ او تسريع و تسهیل مي گردد .

2- افسردگي بعنوان سوگواري

اين مدل افسردگي با مدل قبلي شباهت زيادي دارد بجز اينكه ماجرايي كه احساس ناكامي ايجاد كرده است ماجرايي بوده كه با مراجع ما «‌ارتباط هويتي» داشته است. «‌ارتباط هويتي» ‌چيست ؟‌هركدام از ما «‌تعريفي ازخود»‌ در ذهن داريم ، اين تعريف با اجزايي مشخص مي شود . مثلاً‌ من با روانپزشك بودنم ، نويسنده بودنم و ……… خود را تعريف مي كنم اما با لباسم خود را تعريف نمي كنم . اگر كت و شلوار نويي داشته باشم كه بسوزد دلخور مي شوم اما اگر توانايي نوشتن را از دست بدهم دچار« سوگ » مي شوم ! يك «مادر» خود را با فرزندانش تعريف مي كند : از دست دادن فرزندان او را دچار سوگ ميكند . يك «‌قهرمان ورزشي» ‌خود را با «‌عنوان قهرماني» تعريف مي كند ! ‌از دست دادن اين عنوان او را دچار سوگ مي كند . يك فرد مذهبي با «‌باورهايش»‌ زندگي مي كند: متزلزل شدن باورهايش او را دچار سوگ مي كند . فرايند «‌سوگ» ‌شديدتر و طولاني تر از يك «‌واكنش ناكامي»‌ است چرا كه فرد «‌خود»‌ را زير سوال مي برد ، سر درگم و گمشده است، اعتمادش را به خودش از دست مي دهد و جهان بيني اش دچار «‌تزلزل»‌ مي شود ، همچون كسي كه « راه خانه را گم كرده است »‌ !‌ بنابراين مي بينيد كه هر فرد «عزاداری»‌ ، «‌سوگوار» نيست و از آن سو لازم نيست کسی يكي از عزيزانش فوت كرده باشد تا دچار «‌سوگواري»‌ باشد. تكليف ما با «‌مراجعان سوگوارمان»‌ چيست ؟

1- هرگز سعي نكنيد مسأله او را كوچك و كم اهميت بشماريد . اين كار كمك به او نيست بلكه «‌بي احترامي»‌ به اوست . مراجعي داشتم كه به تازگي پدرش را از دست داده بود و فرايند سوگ شديدي را مي گذراند . مي گفت يكي از سخت ترين لحظات براي من زماني است كه احساسم را با كسي در ميان مي گذارم و او مي پرسد : «‌پدر مرحوم تان چند سال داشتند؟» و هنگامي كه پاسخ ميدهم هفتاد سال بلافاصله مي گويد : ‌« خوب ، عمرشان را كرده بودند ،‌چرا اينقدر غصه مي خوريد؟ »‌ اگر آنچه مراجع ما از دست داده براي ما چندان مهم نيست دليل نمي شود كه براي او هم نبايد مهم باشد .

2- نمونه هاي مشابهي را براي مراجع مثال مي زنيم تا بداند كه اين حالت بارها براي افراد زيادي اتفاق افتاده و «زندگي ادامه پيدا كرده است»‌ . اين كار براي اين است كه «‌احساس تنهايي»‌ او را مرتفع سازد . وقتي فكر مي كنيم ما تنها كسي هستيم كه دچار چنين وضعيتي شده ام دچار فشار سنگيني مي شويم . گاهي به اين باور مي رسيم كه «زندگي بي انصاف و نا عادلانه است»‌ ، «‌حق من نبود»‌ و «‌چرا من؟‌!‌»‌ گاهي دچار اين باور مي شويم كه «‌دارم كيفر مي شوم»‌ ، «‌احساس گناه»‌ ميكنيم ، خود را سرزنش مي كنيم و خود را مستوجب اين مجازات تلقي مي كنيم ، گاهي تصور مي كنيم «‌هيچكس مرا درك نمي كند»‌ و باورهاي ديگري كه هر كدام رنجي را بر رنج سوگواري مان مي افزايد . ذكر نمونه هايي از وضعيت مشابه در ديگران اين «‌رنج مضاعف»‌ را مرتفع مي كند . اما در اينجا اين نكته مهم وجود دارد كه انجام هر كدام از كارهايي که ذکر می شود «ظریف کاریهایی» دارد. مثلاً اگر بنشینیم و به طور مستقیم به مراجع بگوییم: «بگذارید مشكلات ديگران را برايتان بگويم تا بدانید كه تنها نيستید» آنقدر اين كار را «زمخت» انجام داده ايم كه در ذهن مراجع نمي تواند بنشيند؛ به جاي آن بطور مثال مي گوييم :‌ «وقتي داشتيد ماجرا را برايم تعريف مي كرديد ياد مراجعي افتادم كه 3-2 سال پيش آمده بود چرا كه او هم …… »‌ و آنگاه كه «‌داستان مشابه» ‌نقل شد به جاي گفتن اينكه «‌زندگي ادامه پيدا مي كند» ، مي گوييم «‌چند هفته پيش كه تصادفاً ‌او را ديدم لبخندي زد و گفت آن ماجرا زندگي مرا به كلي تغيير داد ، حالا به مسأله طور ديگري نگاه مي كنم ، اگر آن ماجرا پيش نيامده بود من شايد هيچوقت ياد نمي گرفتم كه ………»

3- به همان روش فوق مراجع را آماده مي كنيم كه به جاي تلاش براي «‌برگشت به گذشته»‌،كنجكاوانه ـ و نه عجول و حريصانه ـ منتظر بماند تا «‌تعريف جديد»‌ را دريابد . انسانها به گونه هاي مختلفي براي «‌برگشت به گذشته» تلاش مي كنند : گاهي سعي مي كنند گذشته را «‌موميايي»‌ كنند، دلمشغول اشيا و خاطرات گذشته مي شوند ، هيچ چيز را تغيير نمي دهند، «‌ انتظار رجعت »‌ از دست رفته را مي كشند و به محركها و وقايع جديد علاقه نشان نمي دهند . گاهي نيز سعي مي كنند به سرعت «‌جايگزين»‌ پيدا كنند . « جايگزين »‌ هر چيزي است كه فرد به جاي «‌شيء از دست رفته»‌ در « مجموعه هويتي »‌ خود مي گذارد . يك فرد جديد ، يك عشق تازه ، يك مأموريت جديد ، يك ايدئولوژي تازه يا هر چيز ديگر . مسأله اين است كه اغلب آدمها، براي كمك كردن به فردي كه سر در گم و «‌ خود از دست داده » است، تلاش مي كنند بخشي از «‌مجموعه هويتي»‌ خودشان را به او پيشنهاد دهند ، بخصوص كسانيكه «‌حرص كمك كردن» دارند حاضر مي شوند «‌خود» نقش شيء از دست رفته را بازي كنند ! اين بازي به نفع هيچيك از طرفين نيست . درمانگر لازم است به مراجع بياموزد كه با «بازماندۀ مجموعه» همراه شود ، آن را بپذيرد و دوست بدارد و بداند كه اين پيشامد در زندگي او همچون يك « كانال زايماني »‌ است كه او را به «دنياي تازه اي» رهنمون خواهد شد . هيچكس و از جمله درمانگر نمي دانند اين دنياي تازه چه مختصاتي دارد ، آنچه درمانگر ميداند اين است كه اين دنيا وسيع تر و با آگاهي گسترده تري نسبت به دنياي قبل همراه است همچون هر «‌زايمان» ‌ديگري در هستي . تنها درمانگري مي تواند در حل و فصل اين مرحله به درمانجو كمك كند كه از « وسوسه ارائه دنياي خود » به درمانجو به عنوان «‌جايگزين» ‌و « حرص كمك كردن » گذر كرده باشد. رسيدن به چنين حالي منوط به ايجاد تعادل بين « علاقه مندي »‌ و «شكيبايي»‌ است . اگر درمانگر به كمك كردن علاقه نداشته باشد اين مجموعه نامتعادل و ناپايدار خواهد بود اما اگر شكيبايي خود را از دست دهد ، « حرص كمك كردن » نيز تعادل مجموعه را به هم خواهد ريخت . رسيدن به اين « تعادل »، جدا از «شخصيت درمانگر» نيازمند «‌تجربه درمانگري»‌ است . اغلب درمانگران جوان دچار حرص درمانگري ميشوند و از اين طريق در حل مسأله ناتوان مي شوند . اين وضعيت مرا به ياد اين ضرب المثل مي اندازد كه « پناه بر خدا از آرايشگران پير و پزشكان جوان » ‌!

گذشته از اين ، آموزش اين «‌ قانون هستي » به مراجع كه «‌پايان شب سيه سپيد است» ‌و «‌هر چه از دست مي دهيم مقدمه اي است براي بدست آوردن چيزي بهتر» ‌كار آساني نيست چرا كه «‌سخني كز دل برآيد لاجرم بردل نشيند» بنابراين درمانگري كه خود يك فرايند سوگ را با موفقيت پشت سر گذاشته و اين باور را نه بعنوان يك «‌شعار»‌كه بعنوان يك «شعور» دريافته است مي تواند چنين باوري را در مراجعش ايجاد نمايد . «‌ويكتور فرانكل» د ركتاب «‌انسان در جستجوي معني»‌ اين مفهوم را بيان مي كند كه اگر نتوانيم براي رنج هاي زندگي معنايي بيابيم ، خوشي هاي زندگي هم پوچ و بي معنا خواهند بود ،‌يا تمام اين بازي معنا دارد ، كه در آن صورت فراز و نشيبش داراي معناست و يا اين بازي فاقد معناست كه در آنصورت خوشي هاي زندگي نيز مسخره خواهند بود . «‌دكتر ترور گريفيت»‌ در كتاب «‌از دست رفته و بازيافته»‌ (The lost and then found) به مراحل سوگواري به تفصيل اشاره مي كند و همچون « اليزابت كابلرراس »‌ به اين نقطه نظر مي رسد كه حل و فصل سوگ زماني با موفقيت انجام ميشود كه ابتدا فرد از بازگرداندن جهان به آنچه پيش از اين بود كاملاً‌ نااميد و مأيوس شود (Despair) و جهان را با مختصات جديد بپذيرد (acceptance) خطري كه در اين مرحله از حل و فصل سوگ وجود دارد اين است كه فرد «‌معنويت»‌(spirituality) را جايگزين شي از دست رفته « مجموعه هويتي »‌ خود نمايد ، فرايندي كه «‌ آماس معنويت » مي ناميم ! ‌معنويت جايگزين هيچيك از اجزاي زندگي نيست ، معنويت «‌معناي مجموعه»‌ است .

3- افسردگي بعنوان مزاج

گروهي از افراد بطور مداوم دچار نوسانات خلقي هستند به گونه اي كه اين نوسانات تغييرات محسوسي را در رفتار آنها ايجاد ميكند . چند روزي اين افراد سرحال ، پرانرژي و پر نشاط هستند ، بدون هيچ دليل مشخص چند روزي كسل و بي حوصله هستند . «‌شدت» ‌و «‌مدت»‌ اين تغييرات آنقدر نيست كه اين فرايند در تعريف «‌بيماري »‌ بگنجد و از سوي ديگر اين فرايند ، همچون يك بيماري بر فرد «‌عارض» نمي شود بلكه «‌طبيعت»‌ و «‌مزاج» فرد بدينگونه است و از ابتداي زندگي اين تغييرات بطور طبيعي وجود داشته اند .

اين گروه افراد بسته به واكنشي كه در برابر تغييرات هيجاني خود دارند ، «‌سرنوشت»‌ متفاوتي دارند. گروهي از آنها بدليل اين بي ثباتي «‌از اين شاخه به آن شاخه پريدن» ‌و «‌بوالهوسي»‌ زندگي بي ثباتي دارند در حاليكه اين بي ثباتي در گروهي ديگر از افراد خود يك «‌فرصت» ‌است !‌

افراد گروه اول، آدم هايmoody ناميده مي شوند، غير قابل پيش بيني اند و هيچ راهي را به مقصد نمي رسانند اما افرادگروه دوم از يك ویژگی خاص برخوردارند که Self-directiveness نامیده میشود یعنی خود بر تغییرات «‌جوّي» ‌خود آگاهند و آن را «‌مديريت» ‌مي كنند همچون خلباني كه بسته به تغييرات وضع هوا، تنظيم سيستمهاي ناوبري هواپيماي خود را تغيير مي دهد. اين گروه از افراد Enlighted ناميده مي شوند. آنها بدليل اينكه در تغييرات هيجاني خود، زندگي را از نگاه هاي مختلف و بلكه متضاد نگاه مي كنند، ديدگاه وسيع تري در قبال زندگي دارند. تحقيقات برخي از پژوهشگران نشان داده است كه بسياري از افراد برجسته و خلاق جهان دچار بي ثباتي هيجاني بوده اند بطوريكه اين پژوهشگران «‌همبستگي»‌ معني داري بين «‌خلاقيت»‌ و «‌بي ثباتي هيجاني»‌ به اثبات رسانده اند. آنها اعتقاد دارند كه اين افراد برجسته در دوره هاي «‌هيجان پايين» ‌ديد منفي و نقادي را نسبت به كارهاي قبلي و سَبكِ كار خود پيدا مي كنند بنابراين در دوره هاي «‌هيجان مثبت»‌ كه مولد و فعال مي شوند به جاي تكرار آثار قبل، سبك و سياق جديدي به فعاليت هاشان مي دهند . از جمله اين افراد ميتوان به «‌لئوناردو داوينچي»‌ و « وينستون چرچيل »‌ اشاره كرد .

ژاپني ها به تازگي تحقيقات وسيعي را در زمينه تغييرات هيجاني انجام داده اند . آنها به اين نتيجه رسيده اند كه همانطور كه حالات مختلف ماه ، گردش زمين به دور خورشيد و تغييرات فصول «‌ريتم»‌ و «‌ضرباهنگ»‌ مشخصي دارد ، ‌تغييرات هيجاني هر انسان هم «‌ضرباهنگ»‌ خاصي دارند . اگر فرد به اين ضرباهنگ آگاهي پيدا كند و برنامه هاي روزانه اش را براساس پيش بيني آنها تنظيم كند ، «‌هماهنگي درون و بيرون» اتفاق مي افتد ولي اگر فرد به اين ضرباهنگ ناآگاه باشد و بطور غير منتظره با آن مواجه شود وضع زندگي نامنظم و نا هماهنگي پيدا مي كند : زماني كه نياز به تحرك و پويايي دارد كسل است و زماني ديگر ، ‌بدون هيچ ضرورتي ، پر هيجان و پرجنب و جوش است !

کشف وضعیت « افسردگی مزاجی » بر اساس ثبت تغییرات هیجانی در یک «جدول تقویمی» میسر می شود . فرد می تواند تاریخ را براساس روزهای ماه بر ستون افقی و وضع هیجانی خود را براساس درجه بندی «نشاط» یا «غم» بر محور عمودی رسم می کند



منبع:محمد افتخاری ------ روان شناس بالينی