تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عشق اول تا جدایی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مهسا.م
آخرین ارسال:nafas966
پاسخ ها 8

عشق اول تا جدایی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    کاشکی میشد یکی بتونه کمکم کنه،تا بتونم آروم بشم
    احساس میکنم باید مشکلاتم رو مفصل تعریف کنم تا بهتر بتونین راهنماییم کنین
    دختری هستم 23ساله،که همیشه ارزش های خاصی تو زندگیم داشتم،وبراشون ارزش قائل میشدم،با اینکه یه دختر امروزی بودم ولی هیچ وقت اهل دوستی با جنس مخالف نبودم،قبول کردن شخصی به اسم دوست پسر برام سخت بود و همیشه هر پیشنهادی رو بدون ذره ای فکر کردن رد میکردم
    تا اینکه1/5سال پیش تو دانشگامون برای یه پروژه با وساطتت یکی از دوستام از یکی از هم دانشکده ای هام کمک گرفتم
    محمد پسره خیلی سنگین و جدی بود،یکی دو باری تو همون محیط دانشگاه واسه گرفتن راهنمایی دیدمش،و پروژه ی من تموم شداز اونجایی که شمارم رو داشت کم کم شروع کرد به نزدیک شدن و صمیمی شدن،اوایل گفتم نه منظوری نداره همین جوری میپرسه...خلاصه از اون اصرار برای آشنایی و دوستی و من کاملا مقاومت میکردم خلاصه این روند چند ماهی طول کشید،و از اونجایی که منم ازش خوشم اومده بود کوتاه اومدم،اما به عنوان تجربه ی اول خیلی استرس داشتم
    نمی تونم منکرش بشم که پسر خیلی فوق العاده ای بود،با برخوردایه خوبش برام سنگ تموم میزاشت،من حس های خوبی از عشقش به خودم میدیدم این شد که من هم با گذاشت چند ماه بالاخره جواب ابراز علاقه هاش رو دادم،از خوشحالی بال در میاورد وقتی بهش می گفتم دوسش دارم،تو اون روزا واقعا عشق دو طرفه رو احساس میکردم،محمد از لحاظ شخصیت،شعور،ادب،احترام،خیل ی خوب بود،حسابی قبولش داشتم،با چشم باز قبولش داشتم
    یه مشکلی وجود داشت که محمد از همون روزهای اول برام تعریف کرده بود،بیماری یکی از اعضای خونوادش،هروقت هم حرفش رو میزد زار زار اشک میریخت،6ماه از دوستیمون گذشت منکر نمیشم یه مشکلات و تفاوت هایی وجود داشت،در مورد بعضی مسایل،نمیخوام در موردشون صبحت کنم چون خیلی طولانی میشه،اینم بگم از روز اول دوستیمون گفته بود قصد ازدواجه...6ماه از دوستیمون میگذشت که روز به روز حال برادر محمد که سرطان داشت،و محمد روز به روز غمگین تر گاهی هم بخاطر حالش عذر خواهی میکرد و من سعی می کردم درک کنمو تو روزای سخت کنارش باشم،روز به برخورداش با هام بدتر میشد،میگفت حوصله ندارم،خستم میخوابم،و از اونجایی که چند ماهی درسش تموم شده بود اما به فکر کار هم نبود،درگیر کارای سربازی شدو که بره سربازی،مشکلات زیاد بود و من همش رو میزاشتم بپای بیماری برادر محمد،بهم گفته بود که فوت برادرش زندگیشون رو بهم میریزه،و من میدونستم تاثیر مستقیم رو دوستی من و محمد هم داشت،ماهها بود حال بعد محمد رو من تاثیر مستقیم داشت اون بد بود مننم بد بودم اون خوب بود من خوب بودم،اونم میدونست حالش ربط مستقیم به حال من داره،یه روز خوب بود یه روز بد بود یه روز شاد بود یه روز افسرده،یعنی یه رابطه ی بدون ثبات
    نمیدونم از چی گلایه کنم،اما برادر محمد فوت کرد
    چه روزایه بدی بود،حتی یاد آوریش هم حالم رو بدتر میکنه از قبل فوتش تا بعدش فهمیده بودم محمد تنبله(البته ای خصلت خودمم هست)و خیلی ضعیف،و از نظر من همه چی بر میگشت به بیماری برادرش
    خیلی روزها خسته میشدم از دستش اما صبوری میکردم،جون خودمو ولی داشتم می گرفتم
    بعد فوت برادرش خیلی تغییر کرد،به منی که بارها بهم گته بود عشق زندگیشم بهم میگفت؛عشقم برادرم بود که مورد،جملاتی که بارها مشنویدماوایل تحمل کردم درک کردم،ولی بهش گفتم پس من چی محمد...بهم میگفت من عشقی تو زندگیم ندارم،عشقم اون بود که مرد
    نمیکشم الان بخوام تموم حرفاش رو بگم
    کسی که روزی چند بار بهم ابراز محبت می کرد،دیگه محبتی نداشت میگفت نمی تونم محبت کنم یادم رفته
    بعضی روزها بخاطر حاش ازم عذر خواهی میرد میگفت منو ببخش،من دارم در حقت ظلم میکنمیه روز میگفت بگم برو نفرینم میکنی
    یه روز دیگه میگفت حقت نیست این روزارو تحمل کنی،برو به زندگیت برس
    روز بعد میگفت ازم نخواه که بهت بگم برو
    بارها بهم گفت برو...اما من دوسش داشتم با اینکه دیگه اون شخصیتی نبود که من دوسش داشتم،هر شب با گریه میخوابیدم،با حرفاش دلم رو میشکوند
    اما من دوسش داشتم
    بهم میگفت منم دوست دارم اما تو عمل سعی نمی کرد حالش بهتر بشه
    چند ماهی گذشت و روز داشتم عذاب میکشیدم از حرفاش و برخورداش
    گه گاهی خوب میشد اما با یه حرف سردش باز منو میریخت همش ضد حال...همش ضد حال...
    خیلی سخته محبت نکنه و محبت کنی
    همش ازم ایراد میگرفت که این طوری اون طوری،این اخلاقت چرا اینجوریه،در حالی که خودش ماهها پر از ایراد بود
    بعضی روزا بهم میگفت،چه شد که ما تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم
    انگار من خودم افتادم گردنش قبل و بعد فوت برادرش بهم گفت من تو حالم موندم بهت قولی از آینده نمیدم
    من شاکی میشدم قهر میردم
    میگفت نه منظور منو بد برداشت کردینمیدونم چرا همش فکر می کرد من بد برداشت میکردم
    همش برام ناز داشت
    منم هنوز دوسش داشتم
    چند ماهی از فوت برادرش میگذشت ومن تو امید اینکه خوب میشه
    هر روز بحث پشت بحث
    یه روز باهام خوب بود دورز دیگه خیلی بعد
    تا اینکه بهش گفتم محمد من دیگه اینجوری نمی تونم ادامه بدم تکلیفم رو روشن کن،من محمد اینجوری نمیخوام
    اون رفت که فکر کنه.بعد یه روز فکر کردن کلی نقطه ضعف ازم پیدا کرد
    خلاصه بگم گفت:
    هنوزم آخر این دوستی باید ازدواج باشه؟
    هنوزم سر فلان مسئله نظرت اینه؟،کل مسایلی که تو این مدت سرش تفاوت داشتیم رو به روم آورد
    داشتم دیوونه میشدم
    احساس میکردم سادیسم گرفته
    بازم خلاصه تر کنم
    دیدم انگار داریم میرسم ته خط
    من دوسش داشتم نمی خواستم همه چی تموم بشه باهاش تلفنی صحبت کردم بهش گفتم ببین محمد من تو رو رابطمون رو هنوز دوست دارمم و تو بخواه از نو شروع میکنیم
    اما نخواست که نخواست
    میخواستم مستقیم بهم بگه بمون یا برو اما بازم نخواست
    مثل همیشه گفت هر کاری که فکر میکنی همون کارو کن.بهش گفتم تو دیگه عاشقم نیستی مگه نه؟
    گفت اوایل بودم تو اما دیگه نیستم دیگه هیچ کس رو دوست ندارم حتی خودمو میخوام اول بچسبم به کار بعد عاشق شم
    شنیدم این حرفا داشت منو میکشت
    میگفت خیلی از اخلاقات اینجوریه اونجوری من فکر میکردم بخاطر عشقمون درست میشه ما نشد.
    من انگار لال شدم بهش گفتم با من بازی کردی مثل یکی دوبار قبل قبول نکرد
    بزور فقط گفتم خداحافظ اونم گفت خدا حافظ اما من بزور نفس میکشیدم
    بعدش بهم اس داد غصه نخور خدا بزرگه
    من هیچ نگفتم
    یه اس دیگه داد
    باز هیچی نگفتم
    تا صبح گریه کردم
    بعد بهش اس داد خداحافظت دیگه اس نده
    گفت جدی نمیگی
    گفتم کاملا جدی میگم
    هیچی نگفت
    15روز ازون روز میگذره
    اما من بدی های رابطم فراموشم میشه خوبیاش فقط یادم میاد
    نوشت واسه شما باعث شد که الان برام دوباره یاداوری بشه
    من با خاطرات خوبم چه کنم؟
    میدونم فراموشی امکان نداره؟اما چه جوری با خودم کنار بیام؟
    عشقی که خیلی روزا حسش کردم،چطور الان بگم که نبود؟
    من با عشق اول زندگیم و وابستگی هام چه کنم
    اینکه فوت برادرش این همه تاثیر منفی رو رابطم گذاشت...
    با نبودش چه کنم
    خواهش میکنم راهنماییم کنین دارم دیوونه میشم
    ویرایش توسط مهسا.م : 2014_03_02 در ساعت 21:40
    پاسخ با نقل و قول

  2. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط

  3. ارسال:2#
    سلام مهسا عزیز
    به همیاری خوش اومدی
    درکت میکنم مشاوره نیستم اما این رو از تجربیات زندگی خودم میگم مرگ عزیزان ضربه خیلی بدیه وتا خودت تجربه نکنی درک نمیکنی منم تا زمانی که تجربه نکرده بودم هیچوقت درک نمیکردم این موضوع رو خیلی دردناکه خودمن تا یک سال گیج بودم انگار دنیا روی سرم خراب شده بود حوصله خودم رو هم نداشتم از همه چیز دنیا بیزار بودم
    من پدرم رو تقریبا دو سال پیش از دست دادم خیلی ناگهانی عاشقش بودم الانم بعداز این مدت هنوزم دلتنگیهام تمومی ندارن دوستت رو درک میکنم روزای سختی رو میگذرونه
    بذار یه مدت تنها باشه مردها تو سختی نیاز به تنهایی دارن بر خلاف ما خانومها که نیاز به همصحبتی داریم زیاد بهش اصرار نکن
    مطمعن باش اگه عشقی وجود داشته باشه حتما برمیگرده
    یه استاد فن بیان دوره دانشجویی داشتم همیشه میگفت گاهی زنها حکم توپ فوتبال رو برای مردا دارن اگه جلوی پاشون باشی نگاتم نمیکنن اگه دور بشی دنبالت میان البته با عذر خواهی از همه خانوما این فقط یه مثاله زیاد ناراحت نشن
    بذار زمان بگذره گاهی زمان حلال خیلی خوبی برای مشکلاته

    مگه میشه تو نباشی
    تو مثل نفس میمونی
    دستای گرمتو کاشکی تو بدستم برسونی
    بی تو قلبم بی پناهه
    میمیرم وقتی که نیستی
    مگه میشه باورم شه
    که تو پیشم دیگه نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  4. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,مهسا.م

  5. ارسال:3#
    سلام مهسای عزیزم...
    به تالار همیاری خوش اومدی!
    برای اتفاقهای تلخی که این مدت واست افتاده خیلی متاسف شدم! امیدوارم که هرچه زودتر بتونی به آرامش برسی!
    مهسای عزیزم...
    یه مساله ی مهمی که وجود داره اینه که هیچ وقت نباید اول رابطه رو ملاک خودت قرار بدی! هرکسی اول آشنایی سعی میکنه بهترین شخصیتی که از خودش داره رو نشون بده، اما مهم اینه که اون فرد تا آخر چطور باقی میمونه!
    در این روابط افراد، کم کم و بعد از گذشت ماه ها خود واقعیشون رو نشون میدن و اگر احساسات شدید قلبی و وابستگی ها، جلوی چشمای ما رو نگیرن میتونیم با سبک سنگین کردن خوبی ها و بدی های طرف مقابلمون، یه انتخاب عاقلانه داشته باشیم، اما متاسفانه احساسات شدید و در کنارش وابستگی ها باعث میشن که ما نتونیم با منطقمون تصمیم بگیریم و با هر بدی که از طرف میبینیم یاد اوایل رابطه میافتیم و منتظر میمونیم که طرف مقابلمون تبدیل به اون فرد اول بشه اما این مساله هیچ وقت اتفاق نمیافته؛ چون اون فرد شخصیت اصلی خودش رو داره نشون میده!
    عزیزم...
    من قبول دارم که آقا محمد هم واقعا شرایط سختی رو پشت سر میگذروندن اما شما نباید این نکته رو هم از یاد ببری که ایشون قراره مرد روزهای سخت زندگی شما هم بشن! ایشون نباید انقدر ضعف از خودشون نشون میدادن و وقتی که شما ازشون خواستی که تکلیفت رو مشخص کنن نباید با یادآوری اتفاقات تلخ و کارهای اشتباه شما رو اینطور میرجوندن!
    علاوه بر اینها، همونطور که خودت هم اشاره کردی، آقا محمد نمیتونستن به طور ثابت تصمبم گیری کنن و اخلاقیات ثابتی داشته باشن، شما این رو به زندگی مشترکتون با ایشون تعمیم بدید، ببینید آیا میتونید با کسی باشید که ثبات نداشته باشه؟ واقعا تحمل این موضوع کار آسونی نیست، ببینید شما واقعا این قدرت رو دارید که بتونید چنین مساله ای رو تحمل کنید؟
    مهسای عزیزم!
    همونطور که مهرسا هم اشاره کردن، اکر ایشون واقعا به شما علاقه داشته باشن، شک نکنید که از کارشون پشیمون میشن و پیش شما برمیگردن، اما این بار شما عاقلانه فکر کنید و تصمیم بگیرید!
    مطمئن باشید که خیلیا مثل شما بودن که به طرف مقابلشون بسیار زیاد علاقه داشتن و این علاقه از روی وابستگی شدید بینشون ایجاد شده بود، اما با یه تصمیم منطقی درباره ی خودشون و آیندشون، تونستن پا روی این احساس وابستگی بذارن و در حال حاضر هم از تصمیمشون بسیار خوشحالن!
    شما بهتره که برای خودتون تصمیمی آمیخته از منطق و احساس بگیرید! مطمئن باشید که احساسات گذرا هستند و با گذشت یک دوره ی کوتاه چند ماهه، این احساس وابستگی از بین میره و چیزی که باقی میمونه رضایت خودتون از تصمیم عاقلانتونه!
    ویرایش توسط nafas966 : 2014_03_03 در ساعت 13:15
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  6. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,مهسا.م,کوثر حبیبی

  7. ارسال:4#
    مرسی مهرسا جان،بخاطر نظری که دادی خیلی خوشحالم کردی
    قبول دارم غم از دست دادن رو نمیشه بدون تجربه درک کرد
    اما با غمی که تو وجودش بود من رو آزار داد،آدما این حق رو ندارن بخاطر غمشون به دیگران آسیب برسونن،من دوسش داشتم وسعی کردم صبوری کنم،اما اون صبر و تلاش منو ندید،بهتره بگم یه روز دید،دو روز ندید
    من این آدم رو دیگه نمی تونم بپذیرم،احساسم براش دلتنگی میکنه،اما عقلم ردش میکنه
    من دلم واسه مهسایه 1/5 سال پیش عجیب تنگ شده
    از خودم تعریف نمی کنم،اما دختر خیلی عاقل ومنطقی بودم
    خیلی حرفه 1/5ساله پیش وقتی به گذشتم نگاه میکردم،با قدرت میگفتم هیچ اشتباهی انجام ندادم،این حرف برای خودم خیلی با ارزش بود
    خودم رو گم کردم الان،کاشکی میشد برگشت به عقب
    خودم رو در سن و سال ازدواج نمیبینم،همیشه میگفتم حالا حالا ها زوده
    اما من تو این مدت گذشته خواستگار های خوبی رو از دست دادم
    حتی تو ای هفته یه خواستگار خوب داشتم که رد کردم
    بعضی چیزارو نمیشه جبران کرد
    بازم مرسی از نظراتت،خدا پدرتون هم بیامرزه عزیزم
    پاسخ با نقل و قول

  8. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط

  9. ارسال:5#
    مشاور عزیز،از اینکه برام وقت گذاشین و جوابم رو دادین خیلی خیلی متشکرم
    تمام حرفهای شمارو با جون ودل قبول دارم ،چون حرف خودمم هست
    مشکل من اینجاست که عقل و احساساتم با همدیگه تفاهم ندارن
    وبیشتر از همه برام کنار اومدن با گذشته سنگینه،چند ساعتی کنار میام بعد سست میشم
    من همچین شخصیتی رو دیگه نمیخوام
    اما پذیرش واقعیت برام سنگینه
    به من راهکاری نشون بدین که بتونم با 1/5سالی که گذشت کنار بیام
    خاطرات اذیتم میکنه،مدام برام یادآوری میشه،و من مقاومت میکنم برای یاداوری شدنشون
    من لحظه های قشنگ رومانتیک رابطم رو چطوری فراموش کنم،عشقی که حس کردم رو چجور انکار کنم...
    مرسی
    پاسخ با نقل و قول

  10. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط anahid

  11. ارسال:6#
    وظیفمه عزیزم!
    خیلی خوشحالم که با یه دختر منطقی صحبت میکنم!
    مهسای گلم...
    خیلی کم پیش میاد که در روابط احساسی عقل و احساس باهم تفاهم داشته باشن و دقیقا مشکلات ما هم از همین تفاهم نداشتن این دوتا شروع میشه! پس مطمئن باش که اصلا مساله ی غیر عادی نیست بلکه این تضاد بین عقل و احساس کاملا طبیعیه و چیزیه که شما در حال حاضر باید باهاش مواجه بشی!
    عزیزم... اینکه خودت میخوای به این رابطه خاتمه بدی، مهم ترین قدمه و خوشحال باش که تو مهم ترین قدم که سخت ترینش هم هست رو برداشتی!
    اما حق با شماست، پای 1 سال و نیم خاطره وسطه! دوست خوبم، یک سال و نیم زمان بسیار طولانی هست و مسلما خاطرات زیادی هم در این مدت بین شما و آقا محمد وجود داشته و هیچکس از شما توقع نداره که خاطرات و روزهای خوب این مدت رو یک شبه فراموش کنی! بلکه فراموش کردن این همه خاطره، به زمان بیشتری نیاز داره!
    مهسا جان...
    تموم شدن یک رابطه، مثل مرگ و از دست دادن یک عزیز میمونه! همونطور که ما برای کنار اومدن با مرگ کسی به گذر زمان نیاز داریم و لازمه که از یه سری مراحل،عبور کنیم، برای فراموش کردن یک رابطه هم لازمه که این مراحل رو سپری کنیم!
    یادت باشه برای فراموش کردن یک رابطه، لازم نیست که احساساتی که بینتون وجود داشته رو انکار کنی، اما لازم هم نیست که مدام اونها رو به خودت یادآوری کنی!
    اما در حال حاضر شما سعی کن هر یادگاری و وسیله ای که از ایشون داری رو حداقل برای مدتی، از جلوی چشمانت دور کنی و جایی بذاری که چشمت بهشون نیفته! میدونم که این کار ممکنه کار سختی باشه اما شما دختر قوی ای هستی و مطمئنا از پس ایین کار و کارهای قوی تر برمیای!
    سعی کن زمان بیشتری رو با خانوادت بگذرونی و یا حداقل با دوست صمیمیت ارتباطت رو بیشتر کنی تا هر زمان که احساس کردی که نیاز داری با اون آقا صحبت کنی، با خانواده به گفتو گو بپردازی یا با دوستت در رابطه با این موضوع و موضوعات دیگه صحبت کنی تا این بحران رو رد کنی!
    این حق طبیعی شماست که برای از دست دادن این رابطه ناراحت باشی، پس به هیچ وجه غصه هات رو توی خودت نریز و با هر روشی که آروم میشی اونها رو بیرون بریز! اگه عادت داری که اونها رو یادداشت کنی، فراموش نکن که حتما بعد از یادداشت کردن، اونها رو از بین ببری و و به هیچ وجه دوباره مرورشون نکنی!
    اینو فراموش نکن که زمان بهترین دارو برای فراموش کردنشه! پس به خودت زمان بده!
    اگه سوالی داشتی من در خدمتتم عزیزم!
    ویرایش توسط nafas966 : 2014_03_03 در ساعت 16:37
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  12. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط مهسا.م

  13. ارسال:7#
    خوندن نظرارتون و نشون دادن راه حل هاتون،حتی مدل بیانتون حس خوبی بهم میده،میشه گفت یه جور امید،و در کل کلامتون به دل میشینه.
    گفتین که یادگاری هارو جمع کنم با اینکه کار سختیه،اما من هفته ی پیش که خیلی قوی تر بودم با تمام سختی هاش این کارو کردم
    با روش نوشتن موافقم سالهای بلوغ و نوجوانیم این کارو انجام میدادم،نمیدونم چرا بعد یه زمانی تو همون سالها مینشستم میخوندمو داغم تازه میشد،و انگار دوباره اون مشکل رو حسش می کردم!متشکرم که تاکید کردین باید از بین ببرمشون.
    از اونجایی که همیشه از خوندن کتابهایی داستانی اما با حال و هوای روانشناسی لذت میبردم(مخصوصا کتابهای مسعود لعلی)امروز کتابهایی با توجه به حال و هوام خریدم و با امیده اینکه تاثیر مثبت خواهد داشت دارم میخونم.
    اگه کتاب یا سایت خاصی یا مقاله ی خاصی مد نظرتون هست لطفا بهم معرفی کنید
    همیشه تو مشکلات به دوستام میگفتم منتظر معجزه نباشید بلکه خودتون معجزه کنید
    ار امروز تصمیم گرفتم خودم معجزه باشم
    به امید روزهای خوب
    وبا تشکر از شما و تالار همیــــــــــــاری
    پاسخ با نقل و قول

  14. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط elnaz.t,nafas966

  15. ارسال:8#
    مرسی عزیزم، شما لطف داری!
    با این اوصاف و با حرفهات، مطمئن شدم که دختر قوی ای هستی و میتونی همه چیز رو از نو بسازی!
    خیلی خوبه که به کتابهای این چنینی علاقه داری! من هم دوتا کتاب رو بهت معرفی میکنم که امتحان خودشون رو پیش خودم و خیلیای دیگه پس دادن! امیدوارم که بتونن کمکی برای شما هم باشن!
    اولین کتاب، کتاب" نیکویی از آن شماست" تالیف لوئیز.ال.هی و ترجمه ی مینا اعظامی! این کتاب کتاب کم حجمیه و در اون آموزش داده شده تا چطوری از عبارتهای تاکیدی در مواقع بحرانی استفاده کنیم! (کتابیه که مثبت نگاه کردن به وقایع سخت زندگیمون رو بهمون یاد میده)
    و کتاب بعدی هم کتاب کم حجمیه با عنوان 2002 راه برای شاد زیستن تالیف سیندی هینس و ترجمه ی ساناز مالک نژاد و پریسا غفاری!
    در این کتاب هم 2002 راه کوتاه ولی کاربردی برای شاد زندگی کردن و امیدوار بودن آورده شده!

    عزیزم...
    به هرحال من مطمئنم که میتونی معجزه کنی و ایمان دارم که این کار رو میکنی!
    موفق باشی!
    اگر می دانستید که افکارتان،چقدر قدرتمند است؛هیچگاه حتی برای یکبار دیگر هم منفی فکر نمی کردید...!
    پاسخ با نقل و قول

  16. عشق اول تا جدایی  سپاس شده توسط anahid

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •