تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تبعیض!زشت تر از این کلمه در دنیا هست؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ohnus
آخرین ارسال:M.S
پاسخ ها 3

تبعیض!زشت تر از این کلمه در دنیا هست؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    از زمانی که بچه بودم مورد بی توجهی والدینم قرار داشتم.فرزند یک خانواده پر جمعیت هستم و حضور یا عدم حضورم در خانه تاثیر چندانی به حال سایرین نداشت.کودکیم سپری شد.درسم خوب بود و در رشته خوبی در دانشگاه پذیرفته شدم.از 18 سالگی هم کار کردم و هم درس خواندم،بعد از مقطع کارشناسی شغل خوبی پیدا کردم و استخدام شدم.تنها نقطه کور زندگیم بی توجهی بی اندازه مادرم بود.دو خواهر بزرگتر از خودم دارم که تمام زندگی مادرم مربوط به این دو میشد.همیشه منتظر بودم که روزی احساسم رابفهمد و مشکلتمان حل شود.منتظر روزی بودم که من نیز دیده شوم.اما این اتفاق هرگز نیافتاد. مادرم اشتباهات جبران ناپذیر زیادی در حقم مرتکب شد و دو سال پیش با ازدواجم با شخصی بسیار محترم و تحصیل کرده مخالفت کرد.فقط به این دلیل که خواهر بزرگترم در آن زمان مجرد بود و ممکن بود ناراحت شود!!با این کار مادرم ضربه نهایی را به من زد و به من اطمینان داد که سرنوشتم کوچکترین ارزشی برایش ندارد.خواهرم در کمتر از 4 ماه بعد از آن ماجرا ازدواج کرد.به مدت یکسال کاملا افسرده بودم.بعد دوباره تصمیم گرفتم به زندگی لبخند بزنم.از بس زمین خورده ام بلند شدن برایم راحت شده است!کنکور کارشناسی ارشد پذیرفته شدم و ترم دوم هستم.اما موفقیت کاری و تحصیلی هیچ کدام زخمی را که خورده ام درمان نکرد.به هر بهانه ای با مادرم درگیر میشوم.در تمام بحثها مادرم بلافاصله شروع به توهین میکند به هیچ عنوان منطق ندارد و این موضوع نیز مشکلات را پیچیده تر و فاصله ما را بیشتر میکند.احساس میکنم تا انتقام نگریم آسوده نخواهم شد.احساس میکنم او هم باید رنجی که من تجربه کرده ام را تجربه کند.مدام یک سوال در مغزم تکرار میشود: چرا؟؟ چرا بین من و خواهرم یکی را انتخاب کرد؟چرا یک عمر بین من و دیگران همیشه دیگران را انتخاب میکند؟احساس تنفر شدید سراسر وجودم را فراگرفته. از جمع خانواده منزوی شده ام.به هیچ عنوان از اتاقم خارج نمیشوم.خودم را در کتاب و موسیقی خفه کرده ام.از طرفی امکان طرح این موضوع را با سایر اعضای خانواده ام هم ندارم.سلامتیم در اثر مصرف قرص اعصاب و تپش قلب به شدت آسیب دیده.برای تنبیه مادرم گاهی به خود کشی فکر میکنم.برای کار کردن روی پایان نامه تمرکز کافی ندارم.میخواهم خودم را از افکار منفی رها کنم اما به هیچ عنوان نمیتوانم.توان فراموش کردن تبعیضها و بی توجهی هایی که در حقم شده را ندارم و قدرت بخشیدن مادرم را هم ندارم چون به هیچ عنوان لایق بخشش نیست.اما نمیخواهم زندگیم را هم به خاطر او نابود کنم.فقط میخواهم از زندگیم حذف شود...تمام خواسته ام فراموش کردن گذشته است.
    بدبختی یعنی همزیستی داءم با افرادی که دغدغه هایت را نمیفهمند،اما عزیزان تو اند! گابریل گارسیا مارکز
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    عزیزم آروم باش تو خیلی قوی هستی چون توانستی با تمام این تنهایی ها به زندگی ادامه بدی و یک شغل خوب و تحصیلات عالی داشته باشی پس پیروزی همانطور که گفتی خواهرت ازدواج کرده و میتونی امیدوار باشی که با ازدواجت از خانواده به نوعی فاصله بگیری و آرزوی نبودنشون و انتقام خودکشی رو نداشته باشی و از آدم قوی ای مثل شما بعید است بنابراین به فکر برنامه ریزی برای ازدواج باش و میتونی بعد از ازدواج درشهری دورتر سکونت کنی که کمتر ارتباط داشته باشی
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام.به نظر من شما واقعا آدم قوی ای هستین و مطمین باش در آینده خوشبخت خواهی شد و اگر کسی مانع این اتفاق میشد باید به او اخطار بدید تا به خودش اجازه اینکارو نده..هرشخصی هم که باشه شما به سنی رسیدین که راه درست رو تشخیص بدین.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •