بخش اوّل


باورهاى رضامندى


فصل يكم


گم‏شده زندگى


انسان و زندگى مفاهيمى هستند كه هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند . زندگى ، جزء جدايى‏ناپذير انسان است و هيچ راه فرارى از آن نيست . پس انسان، تا هست، بايد زندگى كند . به بيان ديگر ، انسان، ميان دوراهى زندگى و عدم زندگى قرار ندارد . بدون ترديد، زندگى بايد كرد؛ اما مى‏توان پرسيد: زندگى گوارا و لذّت‏بخش، كدام است؟ بشر در جستجوى خوش‏بختى است و در پى آن است كه به زندگى رضايتمندانه دست يابد . هيچ كس نيست كه بخواهد زندگىِ همراه با نارضايتى داشته باشد . رضايت‏خواهى، ويژگى فراگير تمامى انسان‏هاست . انسان، گم‏شده‏اى به نام رضايت (احساس خوش‏بختى) دارد . دليل اين امر چيست؟
بستر كاميابى

رضامندى، بستر موفقيت و كاميابى است . هيچ انسان موفّقى نيست كه از هنر «رضايت از زندگى» برخوردار نباشد . بدون رضامندى، امكان پيشرفت و موفقيت وجود ندارد . انسان‏هاى موفّق كسانى‏اند كه با زندگى خود مشكلى ندارند . اشتباه نكنيد! نمى‏گويم «در زندگى» خود مشكلى ندارند ؛ بلكه مى‏گويم «با زندگى» خود مشكلى ندارند . مشكلْ داشتن در زندگى، يك چيز است و مشكل داشتن با زندگى، چيز ديگر . اتفاقا در بيشتر موارد، انسان‏هاى موفّق با مشكلات زيادى دست و پنجه
نرم كرده‏اند؛ اما احساس نارضايتى از زندگى نداشتند . مى‏توان گفت: رضامندى از زندگى يكى از رازهاى ناشناخته زندگى انسان‏هاى موفّق است .
شما به زندگى پيامبران و اولياى الهى دقت كنيد ؛ بيشترين سختى‏ها را تحمّل كرده‏اند و در عين حال، ناراضى و نااميد و ناتوان نبوده‏اند و به همين دليل است كه موفق‏ترين انسان‏هاى تاريخ بشر نيز هستند . هنر رضايت از زندگى، بسترى آرام براى پيشرفت و زمينه‏اى مطمئن براى بناى كاخ موفقيت انسان فراهم مى‏آورد. پس هميشه به ياد داشته باشيم كه رضايت از زندگى، بستر موفقيت‏هاست و بدون آن، رسيدن به خوش‏بختى ، خيالى بيش نيست . انسان‏هاى موفق از عالم خيال به دنياى واقعيت قدم مى‏گذارند و با كشف قوانين زندگى ، كاخ موفقيت خويش را بنا مى‏كنند . اما سؤال اين است كه: رضايت چيست؟ و در كجا مى‏توان آن را يافت؟
گم‏گشته ناشناخته

آيا تا به حال از خود پرسيده‏ايد كه: ماهيت «رضايت» چيست؟ انسان، در جستجوى رضايت از زندگى است؛ اما آيا به اين فكر كرده است كه رضايت چيست؟ و به دنبال چه چيزى مى‏گردد؟ و گم‏شده‏اش كدام است؟ راز موفقيت در يافتن يك گم‏شده اين است كه بدانيم گم‏شده چيست . كسى كه نداند رضايت چيست، همانند كسى است كه در بيابانى گسترده و پهناور در تكاپو است، اما نمى‏داند به دنبال چيست . آيا او موفّق خواهد شد؟
پيامدهاى نشناختن رضايت

ناكامى، يكى از پيامدهاى وضعيتى است كه انسان نداند چه مى‏خواهد و در جستجوى چيست. كسى كه نداند اساسا به‏دنبال چه‏چيزى بايد باشد ، چه بسا ممكن است گم‏شده خود را بارها و بارها ببيند و از كنار آن بگذرد، ولى آن‏را نشناسد. تصوّر كنيد كه مادرى فرزند دلبند خويش را در كودكى گم كرده، اما هيچ نشانى از او ندارد و همچنين تصوّر كنيد كه فرزندى در جستجوى مادر خويش است، ولى او را تا به حال نديده و هيچ نشانى از وى در دست ندارد . اين دو، ممكن است بارها همديگر را ديده

باشند؛ اما يكديگر را نيافته باشند . «يافتن»، غير از «ديدن» است . شرطِ يافتن و پيدا كردن، «شناختن» است . كسى كه در پى خوش‏بختى و رسيدن به شادكامى و رضامندى است، بايد بداند دنبال چه چيزى مى‏گردد . اگر رضايت را نشناسد و نشانه‏اى از آن نداشته باشد ، هرچه تلاش كند، كمتر مى‏يابد و همين ناكامى، بر نارضايتى‏ها و تنيدگى‏هاى(تنيدگى : فشار روانى ، اِستِرِس (stress)

او مى‏افزايد .

پديده شگفتى است! كسى كه به سمت چيزى حركت مى‏كند، بايد بيشتر و بيشتر به آن نزديك شود ؛ اما اين كاوش ، جوينده را بيشتر و بيشتر دور مى‏كند و او را خسته و نااميد و رنجور مى‏سازد و اين همه، به خاطر اين است كه نمى‏داند در جستجوى چيست.
گذشته از ناكامى ، حيرت و سرگردانى نيز پيامد نشناختن ماهيت رضايت است . كسى كه مى‏كاود، اما نمى‏داند در اين پهنه هستى در جستجوى چيست ، حيران و سرگردان خواهد شد ، قدرت انتخاب را از دست خواهد داد و گم‏شده خويش را نخواهد يافت و همين امر، بر نارضايتى و تنيدگى او خواهد افزود . ناكامى و سرگردانى، موجب نااميدى و ناتوانى مى‏شود . كاوشگر ناكام و سرگردان ، نااميد و ناتوان مى‏شود ؛ نه آينده روشنى را براى خود تصوّر مى‏كند و نه توان حركتى در خود مى‏يابد . چنين كسى خسته و رنجور، در گوشه‏اى از كوچه پس كوچه‏هاى زندگى بر زمين خواهد افتاد و هيچ شوكى، او را به زندگى برنخواهد گرداند .

شما چه‏طور؟ آيا مى‏دانيد رضايت چيست؟ آيا نشانه‏هاى آن را مى‏شناسيد؟ آيا نشانى خوش‏بختى را مى‏دانيد؟ اگر مى‏خواهيد موفق شويد ، بهتر است نخست بدانيد رضايت چيست و اساسا به دنبال چه چيزى هستيد.


رضايت چيست؟ خوش‏بختى كجاست؟

بيست و دو سال داشتم و همان مسيرى را در زندگى دنبال كرده بودم كه اجتماع براى رسيدن به خوش‏بختى ديكته مى‏كند . از دانشگاه، فارغ التحصيل

شده بودم و در مقام مهندس شيمى در شركتى كار مى‏كردم و درآمد بالايى داشتم . چه چيز ديگرى مى‏خواستم؟ تمامى اجزاى خوش‏بختى را در اختيار داشتم ؛ ماشين ، ضبط صوت ، آپارتمان لوكس ، يكى دو دوستِ ... خوب . ديگر چه چيز مى‏توانى بخواهى اى مرد جوان؟!
اما در زندگى هرگز تا به حال، آن اندازه، احساس تيره‏روزى نكرده بودم . در اولين سال فارغ التحصيلى ، در همان زمانى كه در مقام مهندس شيمى در يك كمپانى كار مى‏كردم ، گرفتار بحران هويت و ارزش‏هاى زندگى شدم . هرچند تمام كارهايى را كه جامعه براى خوش‏بخت شدن، ديكته مى‏كند ، انجام داده بودم ، اما هيچ دليلى براى ادامه زندگى نمى‏يافتم ...(روان شناسى شادى ، ص13 )

آنچه خوانديد شرح حال كسى است كه از همه امكانات خوش‏بختى برخوردار بوده ، اما احساس خوش‏بختى نمى‏كرده است . به راستى، چرا از زندگى خود راضى نبوده است؟ مگر خوش‏بختى چيزى جز اين است؟ آنچه وى دارد ، بسيارى افراد، آرزوى آن را دارند : تحصيلات عالى ، شغل خوب ، درآمد بالا ، برخوردارى از وسيله نقليه و مسكن شخصى و ... ؛ اما چرا احساس از رضايت زندگى ندارد؟ جالب اين جاست كه فرد مورد نظر تا وقتى به اين مرحله از زندگى نرسيده بود ، چنين احساس بدى نداشته است و شگفت اين كه وقتى به همه «امكانات خوش‏بختى» دست يافته ، از «احساس خوش‏بختى» برخوردار نيست . مگر امكانات خوش‏بختى ، احساس خوش‏بختى را به دنبال نمى‏آورد؟!
نمونه‏هايى از اين دست، كم نيستند . بسيارى از افرادى كه به امكانات خوش‏بختى دست مى‏يابند ، احساس خوش‏بختى را تجربه نمى‏كنند و برعكس، بسيارى از كسانى كه فاقد امكانات خوش‏بختى‏اند ، از احساس رضايت از زندگى برخوردارند . به نظر مى‏رسد ميان تمكّن مالى و رضايت از زندگى، رابطه علّت و معلول برقرار نيست . گاهى زندگى‏هاى مرفّه ، از احساس رضايت از زندگى محروم‏اند و گاهى زندگى‏هاى ساده، از رضايت از زندگى برخوردارند . كدام يك بهتر است : تمكّن مالى يا رضايت از زندگى؟

اكنون بهتر مى‏توانيد به اين پرسش پاسخ دهيد كه: رضايت از زندگى، يعنى تمكّن مالى يا احساسى درونى است؟ نشانىِ رضايت از زندگى چيست؟ آيا يك واقعيت مادّىِ خارجى است كه بيرون از وجود ما قرار دارد و بايد آن را در مال ، موقعيت اجتماعى ، شغل ، مسكن ، اتومبيل و ... جستجو كرد؟ و يا اين‏كه رضايت از زندگى، يك احساس درونى است؟ آيا مى‏توانيد سياهه‏اى از تمكّنات مادى را ارائه دهيد كه در صورت برخوردارى از آنها مشكل رضايت از زندگى براى همه افراد حل شود؟
تصديق مى‏كنيد كه قضيه به اين شكل نيست . ممكن است دو نفر از نظر مالى در شرايطى مساوى قرار داشته باشند ، اما يكى «راضى» و ديگرى «ناراضى» باشد . حتّى ممكن است كسى كه در شرايط سخت‏تر قرار دارد ، از زندگى خود راضى باشد ، اما كسى كه در شرايط بهترى قرار گرفته ، ناراضى باشد . اين تفاوت‏ها نشان مى‏دهد كه رضايت از زندگى يك احساس درونى است و هر چند اين احساس، منقطع از دنياى خارج و واقعيت‏هاى بيرونى نبوده و مى‏تواند تحت تأثير آنها باشد ، اما وابسته به آن نيز نيست و اين امكان وجود دارد كه در بدترين شرايط نيز بتوان از زندگى، احساس رضايت داشت . اگر چنين است آيا فكر نمى‏كنيد براى رسيدن به احساس خوش‏بختى و رضايت از زندگى ، بايد بيشتر به «كنترل احساس و مديريت آن» پرداخت يا «تأمين امكانات مادى»؟
به نظر مى‏رسد به نشانه‏هايى از احساس رضايت دست يافته‏ايم . البته من هم قبول دارم كه هنوز بايد بيشتر دانست تا به نشانه‏ها و نشانى اين گمشده دست يافت . اگر يافتيم كه رضايت، يك احساس است و در وادى عواطف بايد آن را جستجو كرد ، سؤال اين است كه: سرچشمه احساسات انسان كجاست؟ و چه چيزهايى در شكل‏گيرى احساس نقش دارند؟
آن‏گونه كه مى‏انديشيم ، احساس مى‏كنيم

احساس ، ناشى از تفكر انسان است . احساسات و عواطف ما آن گونه شكل مى‏گيرند كه مى‏انديشيم . همه احساسات منفى و مثبت، نتيجه مستقيم افكارند . بدون داشتن

افكار غمگينانه نمى‏توان احساس غم كرد ، يا بدون داشتن افكار خشمگينانه نمى‏توان احساس خشم كرد، بدون داشتن افكار حاسدانه نمى‏توان احساس حسادت كرد و بدون داشتن افكار افسرده ، نمى‏توان احساس افسردگى كرد(ر . ك : شادمانى پايدار ، ص12). قرن‏ها قبل ، اپيكور، فيلسوف يونان باستان گفت كه: «نگرش و برداشت انسان‏ها از رويدادها بسى مهم‏تر و تعيين‏كننده‏تر از خود رويدادها هستند»(رهايى از افسردگى ، ص25 ). اين ، سخنى است درست و منطقى . دليل آن را هم مى‏توان در تفاوت واكنش افراد مختلف به يك رويداد، مشاهده كرد . معمولاً «ارزيابى» افراد مختلف از يك رويداد، يكسان نيست . اگر رويدادها به عنوان يك واقعيت خارجى، نقش تعيين‏كننده‏اى مى‏داشتند ، نبايد ميان داورى‏ها و ارزيابى‏هاى افراد مختلف ، تفاوتى وجود داشته باشد ؛ چون اصل رويداد، يكى بيش نبوده است . وقتى مى‏بينيم به تعداد افرادى كه يك رويداد را ديده‏اند و يا توصيف آن را شنيده‏اند، ارزيابى‏هاى متفاوتى هم وجود دارد ، به اين نكته پى مى‏بريم كه علت اين اختلاف، تفاوت در نگرش‏هاى افراد است.

ممكن است خيلى‏ها معتقد باشند كه روحيه بد آنها ناشى از عوامل خارج از كنترل آنهاست . برخى افراد، روحيه بد خود را به هورمون و يا خواص ژنتيك خود نسبت مى‏دهند و به اعتقاد پاره‏اى ديگر ، اتّفاقات به ظاهر فراموش شده دوران كودكى، در ضمير ناخودآگاه آنها همچنان موجود است و از اين رو، روحيه‏شان اصطلاحا خراب است . در نظر جمعى ديگر ، روحيه بد، اگر ناشى از بيمارى يا دل‏سردى مربوط به زمان حال باشد و ربطى به دوران كودكى نداشته باشد، واقع‏بينانه است . پاره‏اى نيز روحيه خود را به وضع بد جهان ، اوضاع بد اقتصادى ، آب و هواى بد ، ماليات‏ها، شلوغى خيابان‏ها، و امكان بروز جنگ نسبت مى‏دهند . به اعتقاد آنها فلاكت و بدبختى چيزى نيست كه بتوان از آن گريخت .

هرچند هريك از اين موارد مى‏توانند تأثيرگذار باشند ، اما اين نظريه‏پردازى‏ها مبتنى بر اين باور است كه احساسات ما به دور از كنترل ما هستند! اگر مى‏خواهيد

احساس بهترى داشته باشيد، بايد بدانيد و درك كنيد كه به جاى حوادث و رويدادهاى بيرونى ، افكار و طرز تلقى‏هاى شما هستند كه احساسات شما را به وجود مى‏آورند .
دكتر ديويد برنز، پس از بيان نظريه‏هاى متفاوت ياد شده ، چنين تصريح مى‏كند:
اگر مى‏خواهيد از روحيه بد نجات يابيد ، بايد قبل از هر چيز بدانيد هر احساس منفى، ناشى از انديشه منفىِ بخصوصى است . اندوه و افسردگى ، ناشى از تفكر از دست دادن و باختن هستند(از حال بد به حال خوب ، ص29)

اگر احساسات ما آن گونه شكل مى‏گيرند كه مى‏انديشيم ، مى‏توان به راحتى نتيجه گرفت كه احساس رضامندى يا نارضايتى اززندگى ، ريشه در چگونگى تفكر ما دارد و اگر چنين است ، براى رسيدن به رضايت از زندگى بايد در تفكراتمان تجديد نظر كنيم . پس براى رسيدن به شادمانى و رضامندى، تهيه و تأمين امكانات فراوان، لازم نيست ؛ مى‏توان با يك تغيير در تفكرات ، به آن دست يافت .

رضایت از زندگی عباس پسندیده

تبیان