تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شهاب سنگی در ابعاد یک خواستگار (داستان با پایان باز) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:niloofarabi
آخرین ارسال:atiyeh
پاسخ ها 4

شهاب سنگی در ابعاد یک خواستگار (داستان با پایان باز)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    niloofarabi آواتار ها
    برای کسی که تا به حال رنگ و روی یک خواستگار را به چشم ندیده، اولین جلسه خواستگاری بسیار نفس‌گیر و پر اضطراب است. این را وقتی فهمیدم که نیم ساعت تا آمدن خواستگار به خانه‌مان مانده بود و من دیگر نه راه پیش داشتم و نه راه پس! آرزو می‌کردم یک شهاب سنگ در ابعاد انسانی با قد صد و هفتاد سانتی‌متر، دارای مدرک لیسانسِ زمین‌شناسی، صاحب یک ماشین قراضه و مقدار اندکی سرمایه، از آسمان سقوط کند و درست جلوی خانه ما بر زمین بیفتد. همیشه که به تجربه‌های دیگران گوش می‌دادم اتفاقات محیرالعقولی را تصور می‌کردم که فقط در مورد من رخ می‌دهند. مثلاً مطمئن بودم با وجود آرام طی شدن همه جلسات خواستگاری در سراسر دنیا، به من یکی که برسد و بخواهیم برای صحبت کردن به اتاق برویم، پایه صندلی ناگهان می‌شکند و مسلماً بعد از آن خواستگار یک همسر بی‌عرضه و دست و پا چلفتی را نمی‌خواهد و با اندک بهانه‌ای خانه‌مان را به قصد یافتن همسر ایده‌آلش ترک می‌کند و این ناله را سر می‌دهد که «چیزی که زیاده دختر!» راست می‌گفت؟ یادم آمد در یک ایمیل خوانده بودم چنین تصوری در واقع درست نیست اما جزئیاتش را طبق معمول فراموش کرده بودم. داشتم به تعداد دختران و پسران مجرد فکر می‌کردم که ناگهان به جای صدای زنگ در، صدای تلفن بلند شد. مامان با اشاره به من فهماند که مادر خواستگار مربوطه است و بعد بلند گفت: چی شده؟ و با قیافه متعجبی به من نگاه کرد و ادامه داد ...





    نعیمه بخشی

    منبع:
    پاسخ با نقل و قول

  2. شهاب سنگی در ابعاد یک خواستگار (داستان با پایان باز)  سپاس شده توسط sanaz1368,نرگس

  3. ارسال:2#
    niloofarabi آواتار ها
    به من نگاه کرد و ادامه داد ... مادر پسره بود ؛ گفت : ما نمیایم دیگه! پسرم دختر دلخواهش رو تو مراسم خواستگاری دیروز پیدا کرد. اینقدر فکرمون مشغول بود که فراموش کردیم به شما خبر بدیم.
    اون لحظه تازه فهمیدم مطالب ایمیل و نت و کتاب ها و ... همش بیخود هست. خودم باید دست به کار بشم و برم یه شوهر خب و آپ تو دیت و البته لیبرال پیدا کنم. برای همین از فردا صبح شروع کردم به گشت و گذار برای یافتن شوهر ایده آلم!
    نزدیکی های غروب بود که شوهر رو پیدا کردم , زودی شمارهمو بهش دادم . گفتم بیا خواستگاریم. اونم گفت باشه.
    فردا صبح ساعت 7 تلفن زنگ زد ، مادر پسره بود ، گفت :
    میخاد برای امر خیر بیاد و اینا ... منم خودمو جای مامانم جا زدم ...گفتم عصری تشریف بیارید.

     ساعت 5 عصر بود و لحظه ورود خواستگار....
    صدای زنگ رو که شنیدیم هر کدوم یه طرف می رفتیم! از هولمون فراموش کردیم در رو باز کنیم
    بالاخره خانواده پسره اومدن ...اول باباش اومد ؛ بریانتین زده و با کت و شلوار دیپلماتی مامانش ؛ فکر کنم دماغش عملی بود . بعد خواهرش اومد ؛ پشت چشمش رو برامون نازک کرد و سرش رو بالا گرفته بود و یه سلام زورکی داد ؛ اینقدر سرش بالا بود که نزدیک بود بخوره زمین آخر همه هم شوهر اینده ام اومد تو:
    نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم
    این که همون خواستگار قبلی هه بود که مامانش گفت دیگه نمیان
    تو افکار خودم بودم که مامانم گفت: اون روز من باهات شوخی کردم مادر پسره زنگ زد گفت: پسرش ماموریت بوده ؛ یه روز دیرتر خدمت می رسیم. من همیجوری ماتم برده بود!!!!
    صدای زنگ بلد شد ؛ تو همون گنگی و گیجی در رو باز کردم ؛ اون یکی پسره بود ... با گل و شیرینی !!! در رو باز کرد و با مامانش اومد تو.

    دوتا پسرها گل به دست !!! به هم نگاه می کردن ...
    من سریع پریدم و گفتم اشتباه اومدین ، خونه سارا اینا بالاست ...اینقدر ارایش کرده بودم که پسره منو نشناخت خلاصه اونا رو فرستادم خواستگاری سارا دختر همسایه بالایی ...
    یه نفس عمیق کشیدم و رفتم اون چایی تاریخی رو ببرم.



     
    پاسخ با نقل و قول

  4. شهاب سنگی در ابعاد یک خواستگار (داستان با پایان باز)  سپاس شده توسط sanaz1368

  5. ارسال:3#
    باحال بود ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  6. شهاب سنگی در ابعاد یک خواستگار (داستان با پایان باز)  سپاس شده توسط niloofarabi

  7. ارسال:4#
    atiyeh آواتار ها
    که همونجاتصمیم گرفتم داخل آشپزخونه یکم آرایشم رو کم کنم وبعدچایی بریزم وقتی چایی رو بردم اونقدر هول بودم وهواسم به تعریف های مادر شوهرآینده بودکه نفهمیدم وپام گیرکرد به پایه میز و سینی به جلوپرت شد و صدای جیغم به هوا رفت که ناگهان.........
    پاسخ با نقل و قول

  8. شهاب سنگی در ابعاد یک خواستگار (داستان با پایان باز)  سپاس شده توسط niloofarabi

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •