تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تسلط مادرشوهر بر شوهرم، شکاکی شوهر، اختلافات فرهنگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Parastoo68
آخرین ارسال:کمک
پاسخ ها 6

تسلط مادرشوهر بر شوهرم، شکاکی شوهر، اختلافات فرهنگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من25سالمه و همسرم32...
    7ماهه ک با کسی ک خودمون همدیگرو انتخاب کردیم ازدواج کردم...اما از همون روز نامزدی و عقد با خانوادش مشکل پیدا کردم...سرموضوع مهریه ک مادر شوهرم ب دروغ گفت مهریه ی عروسو دخترم 14سکه اس باید مهریه ی اینم 14 سکه باشه ک با کلی حرفو بحث قبول کردن ک مهریه من 500متر زمین باشه...ک اونم 2روز مونده ب عقد برادر شوهرم گفت مهریه بشه110سکه اما عندالاستطاعه...ک شوهرم با من حرف زد خواست ک من قبول کنم قول داد ک بعد از عقد مهریمو تغیر بده...منم ب خاطر اینکه واقعا شوهرمو دوست داشتم قبول کردم...
    اما کاش همین بود...ب قولش وفا نکرد هروقتم بهش میگم میگه میریم تغییر میدیم...میگه مگه از زندگیت ناراضی هستی ک دنبال مهریه ای...
    خانواده هابا هم کلی اختلافات طبقاتی و مهمتر اختلافات فرهنگی دارن... ب خاطر همسرم کلا توی جمع روسری سرم کردم...در صورتی ک موقع نامزدی گفت وقتی عقد کردیم توی خانواده ی مادر شوهرم لازم نیست ک روسری سرم کنم و گفت برادرای من مثه برادر خودتن...
    تمام رسم و رسومات برای من زیر پاگذاشته شد...فقگ برای من...خواهرشوهرمم همزمان بامن عقدکرد اما با اون مثه یه آدم برخورد کردن با منم مثه یه عروس نخواسته... توی این 7ماه نه فهمیدم شب یلدا چی بود نه عید... با وجودی ک من اصلا باهاشون بد نبودم... تمام تولدا و مراسمات و عید برای خانواده و مادر شوهرم کادو میخریدم ک حداقل ب همدیگه نزدیک تر شیم انتظار جبران نداشتم اما انتطارم نداشتم ک دوهفته بعداز عید کل خانواده ی شوهرم با یه سبزه بیان عیداول عروسشونو تبریک بگن...
    شوهرم تمام مراسمات برای من کادو طلا میگرفت...اما همیشه میگه مادرم نفهمه...بعد شوهرم ب مادرش گفته پرستو هرچقد طلا داره همش بدله...آخه من ناراحتم از اینکه چرا منو کوچیک میکنه... واقعا نمیدونم از چی بگم از کجا بگم...این مشکلات اگه یدونه بود...میشد درستش کرد اما اونقدر تو دلم انباشته شده ک ب زندگیم فکر نمیکنم...
    ب محض اینکه ب خاطر بی احترامیه خانوادش نرم خونشون شوهرمم پیش من نمیاد... شوهرم واسه ی خانوادش شده یه پله... اونقدر اونا از این بالا رفتن ک همه ی افراد خانوادش منو آدم حساب نمیکنن...میدونم هر انسانی شخصیت و احترم خودشو داره اما واقعا تحمل کردنشون برام سخته...
    مشکل من اول شوهرمه ک هنوز نتونسته از مادرش دل بکنه و قبول کنه ک من زن زندگیشم...مادرشوهرم ب شوهرم گفته بود اگه میخواین از هم جدا شین... آخه چرا؟ ب چ دلیل؟مگه من بد بودم؟
    شوهرم حاضر نیست ک من از مادرو خواهرو زن دادشش بهتر و شیک تر بگردمم و لباس بپوشم...
    من دختر آزادی بودمو آرزوی هیچ چیز ب دلم نموند اما واقعا دلم میخذواست توی این 7ماه 1ساعتو فقط و فقط ب خودم اختصاص بدم...تنهایی برم خرید یا حداقل برم یه آبمیوه بخورم... خداشاهده تواین مدت شاید چندبار یه راه 5دقیقه ای رو تنها رفته باشم... شوهرم خیلی شکاکه...مدام گوشیه منو چک میکنه...کاغذایی ک وقتی عصبانی ام مینویسمو میخونه...من هیچ حریم خصوصی ندارم...توی این 7ماه واقعا افسرده شدم...حتی غذا خوردنم برام مسخرس...تو3روز2کیلو لاغر شدم شب تا صبح بیدارم...فکر میکنم گریه میکنم...همش خونم... حتی با آرایشگاه رفتن منم مشکل داره میگه خوبی چرا ب خودت میرسی...آخه کسی نیست بگه من خودمو واسه کی درست میکنم... واسه مردای تو خیابون ک نیست...واسه توا...
    ب خدا نمیدونم چی بگم...فقط خیلی خستم... ب دوام این زندگی هیچ امیدی ندارم چون زندگیه من دست خودم نیست... اونقدر ک مادر شوهرم روی شوهرو زندگیم تسلط داره من ندارم...کم آوردم...خیلی هم کم آوردم...تورو خدا یه چیزی بگید یه چیزی بپرسید تا این عقده هایی ک تو وجودمه بریزم بیرون...
    ویرایش توسط محسن عزیزی : 2014_04_19 در ساعت 13:15 دلیل: ویرایش عنوان

  2. تسلط مادرشوهر بر شوهرم، شکاکی شوهر، اختلافات فرهنگی  سپاس شده توسط nafasebahar,سجاد صالحی

  3. ارسال:2#
    سلام .
    من درکتون میکنم...
    ولی این انتخابی بود که خودتون انجام دادین...
    قبل از ازدواج کلی وقت برای فکر کردن داشتین....کسی شما رو مجبور به انتخاب نکرده بود...
    پس حتما همسرتون نقاط مثبت و مشترک زیادی با شما داشتن که حاظر به ازدواج با ایشون شدید...

    حیف زندگیتون نیست که با مسائل خرد و بی اهمیت آرامش رو از خودتون بگیرین؟
    تا وقتی مجرد بودید اختیارات بیشتری داشتین ولی حالا قضیه فرق میکنه...
    همسرتون هم به اندازه شما از اختیاراتشون کم شده...

    اینقدر برای خودتون آشفتگی روانی درست کردید که خودتون رو در سیلابی از مشکلات فرض میکنین... خودتون رو بازنده این وصلت میدونین ....در حالی که اینچنین نیست.....

    اختلاف فرهنگی و طبقاتی و غیره رو باید قبل از ازدواج میدیدین نه حالا ....

    زندگی همیشه این رنگینیست که شما میبینین
    باید به همسرتون فرصت بدید
    انتظار نداشته باشین همسرتون رشته محبتی رو که بیش از 30 سال هست رو فدای یک زندگی 8 ماهه بکنه؛ کم کم علاقه مند زندگی متاهلی خواهد شد البته ه با این وضعیت....

    خرده گیری ها و تنش های روانی و غر زدن ها هرچند هم حق با شما باشه برای ایشون معنای متفاوت تری رو تدای میکنه
    همسرتون از شما انتظار آرامش دارن نه اینکه هر وقت خلوت کنین سفره دلتون رو باز کنین و از ایشون و والدینشون ایراد بگیرین

    نتایج این اشتباهات مستقیما به خود شما برخواهد گشت...

    و اما پیشنهاد من اینه که هر چی که اعصابتون رو خورد میکنه و آرامشتون رو ازتون میگیره رو روی کاغذ بنویسین با این تفاوت که اونها رو نگه ندارین که همسرتون بخوننش

    هر وقت مساله ای بیش از اندازه براتون غیر قابل هضم بود اجازه بدید در فرصت مناسب و در خلوت و با آرامش مساله رو با همسرتون در میان بذارین ؛ قطعا ایشون هم حرفهایی برای گفتن دارن


    مهریه زیاد خوشبختی نمیاره!!!
    فرض کنین کل دارایی های دنیا رو به مهرتون بزنن!!! آیا تمام مشکلات حل خواهد شد؟ آیا باری از روی دوشتون برداشته میشه؟
    هنوز اول راه هستین!
    اختلاف نظرها و اختلاف سلیقه ها بسیارند... باید روند توافقی داشته باشین.....
    انتظار نداشته باشین همسرتون همیشه و همه جا بدون چون و چرا تسیلم شما باشن و بخواهن انتظارات شما رو برآورده بکنن

    به همسرتون فرصت انتخاب بدید
    هرچه برای همسرتون آرامش فراهم کنین ایشون گرایششون به شما بیشتر خواهد شد....

    پیروز باشین

  4. تسلط مادرشوهر بر شوهرم، شکاکی شوهر، اختلافات فرهنگی  سپاس شده توسط elnaz.t,golpesar,m1392,nafasebahar,Parastoo68,مریم41

  5. ارسال:3#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
    پیشنهاد میکنم ابتدا خودتان پیش پک مشاور خانواده بروید. سپس مشاور هر دوی شما به مشاوره دعوت خواهد کرد
    آنکه با زندگی میسازد، میبازد

    با زندگی نساز ، آن را بساز

  6. تسلط مادرشوهر بر شوهرم، شکاکی شوهر، اختلافات فرهنگی  سپاس شده توسط A@92

  7. ارسال:4#
    از ایتکه راهنماییم کردین وافعا ممنونم امیدوارم ک بتونم زندگیمو آروم کنم...

  8. ارسال:5#
    پرستوی عزیزم چی بگم بهت که زندگی منم عیییییییین زندگیه توئه.تو این یه سالی که عقد کردم جز دخالت و توهین از خانواده شوهرم و سکوت شوهرم در مقابلشون هیچی ندیدم.انقد زندگیمون شبیه همه که فک میکنم خود منی.با این تفاوت که شوهر من اصن بدبین و شکاک نیس و خودش به رفت و آمدام کاری نداره اما خانوادش !!!!!!!!!!!!
    انقد از لحاظ فرهنگی سطحشون پایینه که نمیدونم چی بگم.یه وقتایی میگم از پشت کوه اومدن.میگن دختر ازدواج کنه هیچ جا نبایدبره و با دوستاش باید قطع رابطه کنه.در صورتی که قبل عقدمون من سر این موضوعات با شوهرم حرف زده بودم و ایشون گفته بود اشکالی نداره از نظر من.اونا میگن دختر فقط باید با خانواده شوهرش باشه و جالبه که تمام خریدامو اونا با سلیقه خودشون انجام میدن و منم مجبور بودم سکوت کنم.اما به شوهرم غرشو که میزدم میگفت اینا واسه دوران عقده.بعد عروسی خودمون دوتایی میریم خرید و ازینججور حرفا....اما راستش من اصن حرفاشو باور ندارم چون کلی قولا قبل عقد بهم داده بود که همه رو زد زیرش.حالا باز شوهر تو تو عیدا برات طلا میخریده و جلو خانوادش تظاهر میکرده. والا من از خدام بود شوهر منم اینکارو برام میکرد اما اون انقد از مامان و خواهرش حساب میبره که حتی نمیتونه چیزیو ازشون پنهان کنه و اونا از زیر و بم زندگیمون خبر دارن.هیچ حریم خصوصی نداشتیم اصن تو این یه ساله نقد تو زندگیم دخالت بیجا کردن و شوهرم طرف اونارو گرفت که................... رسیدم به یه جایی که میخوام طلاق بگیرم.اگه مامانش باهام اکی بود و ایرادی ازم نمیگرفت شوهرم باام خوب بود اما وقتی باهام بد میشد شوهرم هم میرفت سمت مامانش و بارها ازم خواسته به خاطر اشباه نکرده از مادرش عذر خواهی کنم.خیلی بده که عزیزترین کست اینطوری تحقیرت کنه.خیلی خستم.خیلی تو این مدت کوتاه اومدم و رفتاراشونو ندیده گرفتم.حتی یدفه با اینکه تقصیر مادشوهرم بود با شیرینی رفتم خونشون عذرخواهی کردم.اما اون وقیح تر شد و توقعش رفت بالاتر.........وجدانم راحته که حاضر جواب نبودم و به مادر و خواهر و خوانوادش توهینی نکردم تو این مدت.به خدا واگذارشون میکنم.خدا ازشون(مخصوصا مادرش) نمیگذره که بادروغ و نفاق انقد بین من و شوهرم فاصله انداخت که کارمون به اینجا رسید.شوهرم هم نمیبخشم که کورکورانه حرفای مادرشو تایید میکنه.برام دعا کنید

  9. ارسال:6#
    منم زندگیم مشابه شماست.باز خوبه شوهرت اختلاف سنیش از شما بیشتر از مال منه...بنظرم شوهره من که خیلی بچه ست..اشتباه ما این بود که قبل ازدواج کور بودیمو هر چی شوهرامون میگفتن کر بودیم ...اختلاف فرهنگی کمر ادمو میشکونه...منم دختر ازادی بودم ولی الان مثه توام از خونوادم دور شدمو اومدم یه شهر دیگه که فقط هر چی شوهرمو خونوادش میگن سر خم کنم...باز خوبه شوهرت به یادته و یه چی واست میخره...شوهره من هیچی نمیخره و هر چیم خونوادش بدی کنن میگه تو نفهمی اونا فقط به فکره مان...اشتباه ما این بود قبل ازدواج کور بودیم عزیزم...مشکل من که حل نشد..امیدوارم مال تو حل شه...بیخبرمون نزار

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •