ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت: به بازار تا دراز گوشی بخرم.
مرد گفت: ان شاء الله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم ؟ درازگوش در بازار است و پول در جبیبم. چون به بازار رسید پولش را دزدیدند .
چون بازگشت ، همان مرد به استقبالش آمد و گفت : از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می ایم ان شاء الله، پولم را زدند ان شاءالله ، خر نخریدم ان شاءالله و دست از پا درازتر باز گشتم ان شاء الله !!!