تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




محدودیت در بیرون رفتن از خانه و نداشتن اعتماد به نفس زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sepid.rostame
آخرین ارسال:sepid.rostame
پاسخ ها 17

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

محدودیت در بیرون رفتن از خانه و نداشتن اعتماد به نفس

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    [QUOTE=rahe shab;43144]درودحرفتون متین ، اما کار نشد نداره.یا راه حلی پیدا منیم یا راه حلی درست می کنیم ، بن بست معنایی ندارد.برای شروع بزار این طوری عمل کنیم ؛ شما الان به تمام واکنش هایی که سمت و سوی مادرتون نشون داده میشه ، واقف هستین. حالا تصور کنید میخواین یک کاری انجام بدین ، بشینید و راجبش فکر کنید و ببینید که مادرتون در برابر این حرکت شما چه واکنشی نشون میده ، اون رو پیش بینی کنید و بهش توجه داشته باشید.در قدم بعد شما برای رفتار مادر پیش قدم بشید ؛ برای درک بهتر اینطور عنوان میکنم که ، برای مثال شما واکنش مادر رو مخالفت شدید پیش بینی کردید ؛ شما خودتون در جواب رفتار رفتار فرضی به نحوی دقیقا رفتار مادر رو داشته باشید و در رفتار هاتون نشون بدید که با مادر هم عقیده اید و قبل از ایشون همون تصمیمی رو که مادر میخواد شما میگیرید.برای این کار تلاش کنید و نتیجه رو به ما گزارش کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  2. محدودیت در بیرون رفتن از خانه و نداشتن اعتماد به نفس  سپاس شده توسط maryam.azadeh

  3. ارسال:12#
    هیچ نتیجه ای نگرفتم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:13#
    rahe shab آواتار ها
    میشه سبک برخوردتون و همچنین موضوعی که بین شما و خانواده اتفاق افتاد و شما طبق نظر ما عمل کردید رو برای ما عنوان کنید؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. محدودیت در بیرون رفتن از خانه و نداشتن اعتماد به نفس  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi

  6. ارسال:14#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    خب شما هنوز خیلی جوان هستین و بخشی از این اعمال محدودیت ها طبیعی هستن و طی مرور زمان و با بالا رفتن سن شما کمرنگ خواهند شد.
    پیش از اونچه بخوام نظری بدم دو تا سوال دارم که اگه بهشون پاسخ بدین بهتر میشه صحبت کرد:
    1- شما چه حد آزادی مدنظرتون هست تا به اعتماد به نفس تون کمک کنه؟ ایا خط قرمزهای عرفی و جا افتاده خانواده های ایرانی براتون قابل قبول هستن یا اینکه خواهان یه ازادی بی حد و حساب هستین؟
    2- گفتین اهنگ زیاد گوش میدین. خب اهنگ گوش دادن که جزو تفریحات محسوب میشه. اما ایا غیر از تفریح، زندگی شما طی شبانه روز خروجی مفید هم داره؟ خروجی مفید زندگی شما شامل چه مواردی هست؟ درس خوندن، کمک به پخت و پز غذا، خوندن زبان های خارجی، مطالعات علمی و یا....؟
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:15#
    من در حدی نمیخوام ازاد باشم که فقط میخوام با دوستام باشم میخوام خانوادمو به سمت خودم بکشم راستش اینقد مشکل واسم پیش اومده که نمیدونم چیکارکنم الان که دارم فک میکنم میبینم محیط خونه بهترین جاییه که دارم دیگه از اینکه هرجایی میرم مامانم هست ناراحت نمیشم دارم میبینم محیط جامعه چقد بدشده ولی هرچیزی حدی داره الان که دارم فک میکنم میبینم که کلا داداشمو بابامم با این قضیه موافق نیستن فک میکنم بخاطر پوششیه که دارم من خیلی سعی میکنم اونطوری که خودم دوس دارم برم بیرون ولی نمیتونم یه حس خیلی بد سراغم میاد باعث شده تابع جامع شم اعتماد ب نفسمو ندارم نمیدونم چرا من اصلا با لباسایی که میپوشم همخونی ندارم هرکی منو میبینه فک میکنه من چیکارم و این باعث بی اعتماد شدن خانوادم نسبت به من شده من تو خیابون حتی یک نفرو نگا نمیکنم اونقدی واسه جنس مخالف مغرور هستم که نگام به هیچ پسری نیوفته ولی وقتی بامامانم میرم بیرون کسی حرفی میزنه وقتی میام خونه افسردگی میگیرم که چرا مامانمو ناراحت کردم حتی در حده گریه ولی نمیتونم با نفس خودم کنار بیام اصلا نمیتونم از خودم دفاع کنم سریع گریم میگیره تو هر شرایطی من عاشق خونوادمم نمیخوام اونا از من دلخور باشن تازگیام که همش میرم تو منگنه و گیر میکنم دوست داداشم بخاطر من با خونوادش در گیر شده من خودمم خبر ندارم که چی شده ولی او بهم ز زدهو میگه من بخاطرتو از خونوادم گذشتم میگه خونوادم راضی نیستن که با تو ازدواج کنم مامانم میگه این دختره که اینطوری میگرده چ برسه زن شه ولی من قید همشونو زدم من این پسره رو خیلی وقته میشناسم ولی واسه آیندم هیچ تضمینی نیست من نمیخوام از الان درگیر زندگی شم ولی اون قبول نمیکنه من بچم بخدا ولی اون میگه نمیخوام پیش خانوادم کم بیارم من میدونم این ازدواج آخرش چی میشه ازاونجاییم که میدونم خانوادم موافق نیستن من باید قید خانوادمو بزنم که نمیتونم و این بزرگترین مشکلیه و از اونجاییم که این پسرو دوس دارم نمیخوام از دستش بدم نمیدونم الان شمام چ فکری راجب من میکنین ولی به صفر رسیدم میخوام کمکم کنین من در حدی نیستم که بخوام تصمیمای بزرگ بکیرم کم آوردم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:16#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوست عزیزم
    اول ازهمه ارامش خودت روحفظ کن
    این خیلی خوبه ه الان دیگه به این رسیدی که ناراحت نمیشی ازاینکه مامانت همراهته خیلی خوبه که به همه مواردی که میخواستی رسیدی وخودت وضعیت رودیدی این خیلی عالیه اره واقعاهیچ محیطی اروم ترازخونه خودادم نیست
    اماچیزی که راجع به اون پسروجودداره اینه که اون قیدخونوادشوزده به هرحال تواگرم بااین اقابخوای زندگی ای تشکیل بدی ازنظرارامش روحی وروانی توی رفاه نیستی پس اول ارامش خودتودرنظربگیربه قول مادرم میگن دختراگه میخوادازدواج کنه بایدیه جایی بره که پدرومادرسرشونوراحت روبالشت بذارن درست هم میگن شمااگه نخوای ازدستش بدی یعنی اینکه قصدداری باهاش ازدواج کنی اماقیدخونوادتم نمیتونی بزنی پس اونی که منطقی تره رودرنظربگیراون خونوادست که یه عمره پشتته بذاراگه درآینده ای ازدواجی میخوادصورت بگیره پدرومادرت باخیال راحت توروبفرستن خونه بخت
    اگرهم میتونی خطت روعوض کن که بدون دغدغه سالی که برات سرنوشت سازه وکنکوری که ایندتومشخص میکنه روبه بهترین وجه بدی
    درموردنحوه پوشش هم اگرکم کم شروع کنیدحتمامیتونیداونجورکه موردپسنداول خداوندوبعدهم پدرومادرتون هست بشیداینجوری خودتون هم ازهمه نظرارامش داریدکه دیگه کسی حرفی بهتون نزنه
    موفق باشی عزیزم
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:17#
    من همه چیو راجب به اون پسر تموم کردم ولی بازم همون حس قبلنو دارم حس اینکه نمیتونم فراموشش کنم شاید به خاطر اینه که هیچ سرگرمی بجز نت ندارم بخاطر این تو شرایط روحی بدی قرار گرفتم نمیدونم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •