تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:(( زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:A@92
آخرین ارسال:A@92
پاسخ ها 36

صفحه‌ها (4): صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام

    علی آقا من فقط یه چیز میگم و اون اینکه اگر میخوای واقعا خوب شی باید یه چیز هایی رو بدون اینکه برات خوش آیند باشه قبول کنی تا تغییر اتفاق بیوفته

    میبینی که این همه مدت چون نخواستی چیزی که برات خوشایند نیست رو قبول کنی تغییری اتفاق نیوفتاد

    پس با توکل بر خدا یه مقدار به خودت سختی بده و سعی کن موارد ناخوشایند رو بپذیری و میبینی که کم کم اون موارد از لحاظ منفی بودن برات خنثی میشه

    یه یا علی بگو و شروع کن
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء
    پاسخ با نقل و قول

  2. وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((  سپاس شده توسط A@92,anahid

  3. ارسال:32#
    A@92 آواتار ها
    تو سربازی ی سری اتفاقا بود که عذابم میداد ولی الان که اونجا نیستم برام عادیه و مهم نیس البته وقتی خودمو اونجا فرض کنم دوباره برام مهم میشن..
    بر عکس همینم هس......
    ینی وقتی اینجام ینی شهر خودم و خونه و... اون برخی جاها و چیز ها برام مشکل وسواسی داره و ناراحتم میکنه که وقتی میرم پادگان برام مهم نمیشه..ینی وقتی از یکی از اینا دور میشم میخام برگردم پیش قبلی ..چون فک میکنم اون حساسیت و موردی ک در اون لحظه دارم بیشتر از اون قبلیه عذابم میده...

    امروز رفتم کارگاه سری بزنم..تا حدودی کم حساس بودم ..خوب بود..الان دوس دارم اونجا کار کنم..کامله کامل نه ولی بهتر از قبل..

    مخصوصا که میخام کمک کار بابام باشم...
    تو سربازی چند موردی که بود الان دیگ توجهی ندارم مثلا دفترچه و دفتر خاطراتو اینارو که اوردم خونه توجه نمیکنم چ بلایی تو پادگان سرشون اومده و سعی میکنم فکرمو کنترل کنم تا دربارش موشکافی نکنم.....
    اینا ینی دارم موارد ناخوشایند تحمل میکنم ...
    فعلا این کارارو انجام میدم تا بعداموزشم اگ بشه برم پیش روانشناس...

    دوستان دعا کنید...
    پاسخ با نقل و قول

  4. وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,کوثر حبیبی

  5. ارسال:33#
    rahe shab آواتار ها
    سلام علی آقا

    این پست من رو خوب و با دقت تمام بخون.

    تا به حال به این فکر کردی که تعریف صحیح از مشکل داشتن چی هست؟؟؟ اصلا چه موقع هست که یه نفر میگه مشکل دارم کمکم کنید؟؟؟ دقیقا از چی ناراحته؟؟؟

    هر انسانی برای خودش یه علاقه هایی داره ، توی عالم تصوراتش یه زندگی راحت به همراه خیلی زیبایی ها تصور میکنه و برای این تصورات از دیدگاه هایی که به زندگی دیگران داره هم ایده میگیره و گاهی مقایسه هم میکنه ؛ حالا اگر تمایلات شما با داشته هات در زندگی همخوانی نداشته باشه علاقت به زندگی از بین میره، هر چی این عدم هماهنگی ها بیشتر بشه شرایط رو برای زندگی خوب داشتن به هم بریزه ، از زندگی بیشتر شکایت میکنید و اونموقع هست که میخواید با کمک دیگران شرایط رو مساعد کنید و چون در بعضی مواقع توان مقابل با مشکلات رو نداریم اصطلاحا کم میاریم و درد خودمون رو بی درمون میدونیم ، در نهایت از دیدگاه مریض ما ، پاک کردن صورت مسئله ( خودکشی) تنها راه خواهد بود.

    حالا این مشکل ها به دو دسته تقسیم میشن1-مشکلاتی که با اشتباهات ما در زندگی به وجود میان و ریشه در عملکرد ما دارن 2- مشکلاتی که در زندگی اتفاق می افتن و اتفاق افتادنشون دست ما نیست.
    اگر مشکلات ما از گزینه ی اول باشه ، با تغییر در روند زندگی میشه حلش کرد. اما اگر از گزینه ی دوم باشه باید راه حل دیگری برا برطرف کردنش در نظر گرفت

    پس در قدم اول باید خودمون ، مشکلاتمون و ریشه ی مشکلاتمون رو شناسایی کنیم.

    اگر تعریف مشکل رو خوب خونده باشی و درک درستی ازش پیدا کرده باشی خیلی راحت میتونی راه حلت رو پیدا کنی. ببین مشکل لکنت و شاید به قول خودت بدشانسی و خیلی مسائلی که اتفاق افتادنش دست خودت نیست ، چه بخوای و چه نخوایی با تو هستن ، پس بهترین راه اینه که شما تغییر کنی نه مشکلات. در تعریف مشکل اینطوری بیان کردیم »» در مقابل هم قرار گرفتن خواسته ها با شرایط مثل این که من میخوام پرواز کنم اما پاهام رو بستن، این محدودیت روانم رو آزرده میکنه ؛ حالا اگر من بیام تمایل به پرواز رو تغییر بدم یعنی مشکلی رو که توان تغییر دادنش رو ندارم ، بپذیرم.

    شما باید مشکلاتت رو بری خودت تقسیم بندی کنی

    یه برگ کاغذ بردار و شروع کن توی برگه خودت رو معرفی کن و تمام شرایطت رو برای خودت بنویس»» توجه کن ، قرار نیست مشکلاتت رو روی برگ کاغذ بنویسی و ازش شکایت کنی ، خودت رو معرفی کن تا بدونی اصلا کی هستی؟ چه شرایطی داری و چکار باید بکنی.

    مثال»» من احمد فرجی 23ساله ، دارای مدرک لیسانس حسابداری بیکار ، بدون سرمایه اولیه ، مجرد ، با سه برادر و یک خواهر فرزند دوم خانواده ، دارای بیماری ام اس و در تکاپوی ازدواج ....

    از این مجموعه ای که خودت برای خودت مینویسی خیلی راحت میتونی مشکلاتت رو به دو دسته ای که گفتیم تقسیم بندی کنی تا مشکلاتی که بودنش دست خود ما نیست رو از مشکلاتی که اشتباهات ما باعث به وجود اومدنش میشه تفکیک بشه.

    این مجموعه رو برای خودت در نظر بگیر و برای ما هم بنویس تا بتونیم کمک کنیم مشکلاتی که روند افکارت پیش میاره رو حل کنی و مشکلاتی که حل نمیشه رو برای بودنش یه برنامه ی جدید تعریف کنیم و تغییرات رو در شما ایجاد کنیم تا شما و شرایط زندگیتون همسو بشید ؛ تنها راهی که راه حل قطعی برای شما هست، همینه.

    خودتم کمک کن تا تلاش های ما نتیجه بده.
    پاسخ با نقل و قول

  6. وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((  سپاس شده توسط A@92,anahid,m1392,کوثر حبیبی

  7. ارسال:34#
    سلام آفرین علی آقا از صمیم قلبم خوشحالم برای تصمیمتون .
    ما کنارتونیم


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  8. وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((  سپاس شده توسط A@92,m1392,کوثر حبیبی,النا18

  9. ارسال:35#
    A@92 آواتار ها
    سلام و درود بر شما دوستان..
    ممنون از توجهتون..
    راه شب عزیز چشم حتمن میذارم اینجا....

    دوستان ی چیزی بدجور عذابم میده..چیزی که اخیرا" ب شدت وسواسم بهش بیشتر شده..و همه جوره اذیتم میکنه..
    برخورد دستم ب دندان وصورت و دهن مردم..
    چیزی که نمیشه کاریش کنم..
    وقتی با کسی حرف میزنم این حسو دارم..
    وقتی یکی نشسته تو ماشین از کنار ماشین رد میشم مثلا اگه دستمو بیارم بالا فک میکنم ب دهنش زدم دستمو..
    وقتی ته سیگاری رو زمین میبینم حس میکنم دستم بهش خورده..واین حس ها خیلی قوین..نمیشه کنترل کرد...
    وقتی میخام از ماشین پیاده شم فکر میکنم دستم ب سیگار خورد..یا مثلا ی چیزی که رو زمینه خورده.....

    اصن نمیدونم کارم درسته یا نه..
    بن نظرتون امکان داره دستم ب زمین بخوره..
    یا ب دهن آدما..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟

    دوستان دو روز دیگه میرم پادگان لطفا دوستان هر چی بلدن کمک کنن....

    در ضمن برای شروع درمان وسواس از کجا باید شروع کرد..؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((  سپاس شده توسط anahid,m1392,سلماء

  11. ارسال:36#
    A@92 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط rahe shab نمایش پست ها
    سلام علی آقا

    این پست من رو خوب و با دقت تمام بخون.

    تا به حال به این فکر کردی که تعریف صحیح از مشکل داشتن چی هست؟؟؟ اصلا چه موقع هست که یه نفر میگه مشکل دارم کمکم کنید؟؟؟ دقیقا از چی ناراحته؟؟؟
    با سلام و تشکر از دوستان....


    خب قرار بود ی چیزایی در رابطه با خودم شرایطم و ... بنویسم...خیلی دیر شده..
    چون نمیخاستم بنویسم..دیگه خسته شدم..حتی الان دیگه نمیتونم مشکلمو هم بگم...از گفتنش بدم میاد ..خجالت میکشم..چقد باید شکایت کنم؟چقد عذاب چقد تحمل...؟؟!؟؟!

    الان تصمیم گرفتم بنویسم حداقلش اینه که یکمی خالی میشم...

    نمیدونم باید چی و چجوری بنویسم..فعلا اونایی که تو ذهنمه مینویسم..:::

    من علی 21 سالمه..فرزند دوم خونواده.یدونه داداش دارم 1 سال ازم بزرگتره....
    تولیدی کفش داریم.از بچگی اونجاکار کردم..بعد انصراف از درس هم اونجا بودم.تا اینکه حدود 3 ماه پیش رفتم سربازی.

    وضع مالیمون ب دلایلی خوب نیس....

    از وقتی یادم میاد لکنت داشتم....از بچگی محدود بودم و هستم..نتونستم درستو حسابی خودمو نشون بدم تو مهمونی ها و جمع های خونواده باشم..همیشه از جمع بودن فرار میکنم....

    منم دوس داشتم مثل بقیه تو کلاس درس سوال بپرسم..بحث کنم حرف بزنم اما نشد..هر چی هم حرف زدم با گیر و مسخره هم کلاسی هام بوده که رو اعتماد ب نفسم تاثیر منفی داشته و داره..
    همیشه استرس دارم که نکنه یکی صدام کنه یکی بهم زنگ بزنه بخام حرف بزنم باهاش....
    لکنت باعث شده از خیلی از پیشرفتهای که میتونستم داشته باشم دور بشم..و خودمو ی بچه نشون بدم....
    بخاطر لکنتم خیلی شکست خوردم و میخورم....

    علاوه بر اون وسواسمم که دیگه همه چیو نابود کرده برام...

    از همون اول وسواسی داشتم..مامانمم کمی وسواسی داره..ولی از کلاس راهنمایی ب بعد وسواسم اوج گرفت.
    خیلی تحت فشار بودم.رفته رفته ب کوچکترین چیز و اشیا وسواسی گرفتم..تا اینکه الان فک نکنم چیزی باشه که من بهش عادی باشم...


    مجبور شدم بخاطر اینکه لکنت نکنم یا دچار وسواسی نشم از خیلی از کارها شونه خالی کنم..حتی یدونه خرید ساده..که همه اینها منو تو جمع خونواده جوونی ضعیف و بی دست و پا نشون داده ..درحالی که بخوبی میتونستم ادم موفق و محبوبی بشم...


    از طرفی بخاطر ضعف مالی مشکلاتی دارم..از طرفی دیگر لکنت و وسواس..
    از طرفی سوادم کمه..(دیپلمم)که دوس داشتم برم دانشگاه اما همین لکنت ووسواسم علاقمو خاموش کرد تا نهایت تبدیل شد ب یه درد که وقتی یکی از دانشگاه دم میزنه من ناراحت میشم..

    بخاطر عذاب کشیدن های مکرر گاهی رو میارم ب خود ارضاعی که اثرات منفیه خودشو داره و باز هم رو اعتماد ب نفسم تاثیر منفی داره......
    انقد وسواسی شده ام که دیگه اعصابم تخریب شده..تو خونه خییل زود از کوره در میرم....
    منم دوس داشتم وقتی مامان بابام ی کاری بهم میگن بگم چشم و ب نحو احسن انجامش بدم اما از این محرومم.....
    من نمیتونم تو کارهای مدیریتی کارگاه کمک کنم چون نمیتونم برم خرید نمیتونم صحبت کنم..نمیتونم چونه بزنم
    من میتونسم مدریت کارگاه رو دستم بگیرم..شاید اینجوری تو شغلمون پیشرفت داشتیم.....اما نشد..
    من میتونسم برم دانشگاه ادم با سوادتری بشم...
    از اینکه باید مثل ی آتشفشانخاموش رفتار کنم خسته شده ام..

    حفظ ظاهر هم بجای خودش ادمو ازرده میکنه.....
    من خسته شدم از بس محدود شدم..خسته شدم
    ذهنم درگیرههمش..
    حتی وسواسی و لکنت داره شخصیتمو تو سربازی خورد میکنه..

    زندگیمو دوس ندارم و راضی نیستم..و اصلا هم ب درست شدنش امیدی ندارم...قبلا فک میکردم شهرمو خونه رو همه چیو عوض کنیـم شاید میشد درست بشم اما الان اینم دیگ قبول ندارم

    برا هرکدوم از مشکلاتم ی مثال میزنم..
    1.لکنت: با دوستام جمع بودیم همه حرف میزدن و تعریف میکردن منم همش شنونده بودم..یا مثلا" الان تو سربازی میخام با فرمانده حرف بزنم گیر میکنم ابروم میره ......
    2.وسواسم:مانع شده نتونم کمک بابام کنم.....باعث شده نتونم تمرکز داشته باشم...
    3.خودارضایی که دیگه معلومه نتایجِ بدش

    اگه لکنتنداشتم ادم شوخی بودم...

    خلاصه کلام زندگیم ب دردی نمیخوره

    البته نکات مثبتی هم دارم :شغل دارم.پدر مادر دارم که نعمتی بزرگن.....خونه و ماشین داریم..
    از لحاظ ظاهری سالمم.....


    زنده ام اما کاش نبودم....

    بازم باید توضیح بدم.؟؟؟
    دوستان ب نظر شما این زندگی ناامید کننده نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  12. وسواس.لکنت.بدشانسی..از زندگی متنفرم....کمکم کنید:((  سپاس شده توسط anahid,m1392,niloofarabi,سلماء

صفحه‌ها (4): صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •