تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:asemanekavir
آخرین ارسال:asemanekavir
پاسخ ها 32

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    درود برشما.
    آقای دکتر عزیزی چیزایی که اینجا میگم تا حدودی خلاصه تاپیک مشکل شخصیه.اگه سوالی دارین بپرسین.

    درمورد مسایل زیادی اینجا حرف زدیم ولی ترجیح میدم فعلا اولویت بندی کنم.تو اولین پیامم گفته بودم که نمیدوتم مشکل اصلیم دقیقا چیه واقعیتشو بخواید هنوزم نمیدونم.به احتمال زیاد مشکل اصلی پایین بودن اعتماد به نفسمه.نمیدونم مشکلات دیگه ای که دارم ازاین قضیه ناشی شده یا دلیل دیگه ای دارن.
    یه خلا عاطفی احساس میکنم و احساس ناامنی یکی دیگه از چیزایی که منو آزار میده.ازبچگی عادت کردم که یه دنیای خیالی برای خودم بسازم و هرچی که تو این دنیا کم دارم اونجا داشته باشم.هرچیزی که فکرشو بکنید.شخصیت ایده آلم،زندگی مورد علاقم، اگه کسی باعث ناراحتیم بشه تو دنیای خودم اونجور که فک میکنم درسته مجازاتش میکنم.تقریبا تمام مدت روز رو تو دنیای خودم به سر میبرم،یه مدت دیگه به همین منوال بگذره کلا با دنیای واقعی خداحافظی میکنم.شاید همین قضیه باعث شده که اینقد گوشه گیر باشم بیشتر اوقات تو خودمم، دنبال یه گوشه دنج میگردم که تنها باشم عصبی میشم وقتی کسی میاد تنهاییمو به هم میزنه البته اینو بگم که علاقم به تنهایی همش به خاطر مشکلات روحیم نیس فک میکنم اگه تمام این مشکلات حل بشه بازم تنهایی رو ترجیح بدم.آخه تو دنیای خیالیم هم همیشه خودمو تنها تصور میکنم نه اینکه دوستی نداشته باشم یا با کسی تعاملی نداشته باشم ولی تا اونجا که ممکنه اجازه نمیدیم درمورد زندگیم و خصوصیات اخلاقی و شخصیتیم چیزی بدونن.
    بعضی وقتا احساس میکنم مشکلاتم عمیق تراز این چیزاییه که گفتم،مثلا اینکه اصلا به علاقه و محبت دیگران اعتماد ندارم.باور نمیکنم که اگه کسی ابراز علاقه میکنه یا به شکلی محبتشو‌نشون میده داره احساس واقعیشو نشون میده، تو ظاهر یه جوری نشون میدم که کاملا باور دارم ولی ته دلم هیچوقت باور نمیکنم.پس ذهنم این فکر هست که این آدمم بالاخره ذات واقعیشو نشون میده.مجموعه همه اینایی که گفتم باعث شده به شخصیتایی علاقه پیداکنم که قدرتمندن و میتونن ازپس هرکس و هرچیزی بربیان آدمای نفوذناپذیری که هیچکس نمیتونه اونارو آزار بده،غرورشونو بشکنه یا آسیبی به زندگیشون بزنه.تنها چیزی که میخوام فقط رسیدن به این شخصیته.
    باشادی خانم تصمیم گرفتیم که اعتماد به نفسمو برگردونیم قرار شد من یه هدف تعیین کنم و با تمرکز و قدرت پیش برم تا بهش برسم.ادامه تحصیل شد هدف من.اما پای کتاب که مینشستم احساس میکردم درتوانم نیس فک کنم این احساس خیلیم اشتباه نبود.من تو دوره لیسانسم درست و حسابی درس نخوندم و حالا حجم زیادی از مطالب هست که باید یادبگیرم درحالی که دیگه استادی درکار نیس که به من کمک کنه و به سوالام جواب بده شاید اگه اعتماد به نفس و خودباوری بیشتری داشتم با همین وضعیتم میتونستم ازپسش بربیام تو دانشگاه نمونه دانشجوهای ضعیفی که ازپس کنکور به خوبی براومده بودن روزیاد دیدم اما درمورد خودم کلا این قضیه برام غیرممکن بود الانم فقط یه هفته مونده تا کنکور الان دارم سوالای چندسال گذشته رو نگاه میکنم درحالی که میدونم هیچ نتیجه ای نمیگیرم.
    این خواستنا و نرسیدنا روز به روز داره افسرده ترم میکنه زندگی من شده درجا زدن،تصمیم گرفتنو نرسیدن.دیگه دارم مطمئن میشم که توانشوندارم زندگیمو سروسامون بدم، بهتره وا بدم.دارم میپذیرم که باید بذارم دیگران برام تصمیم بگیرن

    فقط یه چیزی بهتون بگم،خواهشا درجواب من نگید خواستن توانستن است یا اگه بخوای میتونی، دیگه حالم ازاین حرفا بهم میخوره یه راه درست و حسابی جلو پام بذارید.
    پاسخ با نقل و قول

  2. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط anahid,m1392,بانو

  3. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام خانم شقایق

    یکی از علت های فشار روانی، فاصله زیاد بین خود واقعی و خود آرمانی هست. خود آرمانی همون شخصیت ایده آل شماست و خود واقعی، چیزی که الان هستید. هرچه این فاصله کمتر بشه، تنش شما هم کمتر میشه و دیگه اونوقت رو به تخیلات برای رسیدن به آنچه می خواستید نمیارید و با خود واقعی تون زندگی می کنید.

    برای رسیدن به اون شخصیت ایده آل، ابتدا باید مولفه هاش رو ترسیم کرد و سپس درباره این مولفه ها بحث کرد و به نتیجه قطعی رسید که این شخصیت همون شخصیت مد نظر هست و دلایلش رو هم مستند کرد تا انگیزه حرکت تقویت بشه. سپس گام های رسیدن به مرز مطلوب از وضع موجود رو تعیین کرده و قدم برداشت.

    مشکل اعتماد به نفس و عزت نفس شما به نظر من برمیگرده به برخی از اسناددهی های نادرستی که در شما ریشه دوانده. رد نمی کنم که اتفاقات گذشته و کودکی تون در اون دخیل بوده، اما شما باید به حال نگاه کنید.

    روند نتیجه گیری شما به گونه ای شده که هرگاه شکست می خورید، اون رو نسبت می دید به شخص خودتون و توانایی هاتون

    این روند نیازمند بررسی و اصلاح هست.

    برای همین من ابتدا مولفه های اسناددهی رو برای شما معرفی میکنم.

    ببینید، انسان ها تمایل درونی دارند که علل موفقیت ها و شکست های خود رو به دلایلی نسبت بدهند. این دلایل به طور کلی شامل سه نوع علت می شوند:

    1. مکان کنترل درونی در برابر بیرونی

    2. ثبات یا ناپایداری علت

    3. کنترل پذیری یا ناکنترل پذیری

    مکان درونی یا بیرونی یعنی اینکه افراد علت موفقیت یا شکست ها رو به عوامل درونی نسبت می دهند یا عوامل بیرونی؟

    عوامل درونی مانند توانایی، استعداد، هوش، تلاش و پشتکار و ...

    عوامل بیرونی مانند بخت و اقبال، دیگران و ...

    ثبات یا ناپایداری هم یعنی اینکه حالا کسانی که موفقیت یا شکست رو به عوامل درونی یا بیرونی نسبت میدن، آیا این عوامل باثبات هستند یابی ثبات؟

    مثلا توانایی و هوش باثبات هستند؛ ولی کوشش آنی میتونه بی ثبات باشه

    کنترل پذیری هم یعنی اینکه آیا این عوامل در اختیار فرد هستند یا نه؟

    مثلا کوششش آنی در کنترل فرد هست، اما شانس نیست.

    زمانی که فردی شکست های مکرر یا موفقیت های مکرری رو کسب میکنه، معمولا تمایل پیدا میکنه که موفقیت و شکست رو به عوامل درونی نسبت بده و بنابراین عزت نفسش تحت تاثیر قرار می گیره. اونی که موفقیت کسب میکنه در جهت مثبت و اونی که درگیر شکست میشه در جهت منفی

    حالا از شما میخوام در رابطه با علل شکست خودتون در موارد مختلف، دلایلی که به ذهنتون میان رو بیان کنین

    می خواهیم بررسی کنیم و ببینیم شما برای موفقیت ها و شکست هاتون چه نوع عللی رو انتخاب می کنید؟

    سعی کنید گذشته رو هم به یاد بیارید و اگر در گذشته نوع اسناددهی متفاوتی داشتید بیان کنید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  4. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط anahid,m1392,niloofarabi,parvane,samin s&s,فاطمی,بانو

  5. ارسال:3#
    سلام آقای دکتر ،صبحتون بخیر

    بله کاملا حق با شماست من علت شکستام رو به خودم ربط میدم به اینکه در توانم نیست.

    یادمه اول دبیرستان وضع درسیم مطلوب نبود از خودم می پرسیدم مگه دیگران چی کار میکنن که نمره هاشون خوب میشه منم همون کارو میکنم اما بازم پیشرفتی در کار نبود. خیلی خوب یادمه فصل گرمای فیزیکو

    اینقد خونده بودم که دیگه از حفظ شده بودم هر روز فیزیک میخوندم از اول فصل تا اونجایی که درس داده بودن سر کلاس 6 دنگ حواسم جمع بود آخرش شدم 12 دقیقا نمره ای که قبلا بدون هیچ تلاشی میگرفتم کم کم

    به این نتیجه رسیدم که بقیه یه چیزی دارن که من ندارم وگرنه هرچی به ذهنم رسیده بود انجام داده بودم.سال بعد یکم وضع بهتر شد ولی بازم تعریفی نداشتم اما سال سوم با کنار دستیم بحثم شد،زور میگفت و

    زورشو به کرسی نشوند تحملش خیلی برام سنگین بود به غرورم برخورده بود بعد از اون اینقد میخوندم که نخوام محتاج کمک کناریم باشم تا اینکه رسیدم به دانشگاه ، شکستایی که تو دانشگاه داشتم اولش به

    خاطر این بود که راهو گم کرده بودم به جای اینکه بشینم جزوه و کتابای درسیمو بخونم یه مشت کتاب آنچنانی دور خودم جمع میکردم که لای هیچکدومشم باز نمیکردم شب دو ساعت می خوابیدم بعد پامیشدم که

    درس بخونم ولی چه درس خوندنی فقظ ادای درس خوندنو در میاوردم، کلا ادای آدمای زرنگ و درس خونو در میاوردم. نمیدونم شاید پیرو خیالپردازیام بودم. دو سه ترم که با نمره های پایین گذشت انگار یه پتکی به سرم

    خورد وقتی گذشته رو با خودم مرور میکردم خجالت میکشیدم عین احمقا رفتار کرده بودم. میخواستم از اون به بعد درستش کنم ولی انگار دیگه تو توان خودم نمیدیدم شده بودم مثه اول دبیرستان، سردرگم.

    می خوندم اما به نتیجه نمیرسیدم .

    دوران دانشجوییم بدترین دوران زندگیم بود.یه جا ایستاده بودمو فقط درجا میزدم تلاشمو که بیشتر میکردم حال کسی رو داشتم که سرعت درجا زدنشو بیشتر کرده اما همچنان یه جا ایستاده. وضعیت درسیم واتفاقات

    بدی که تو دانشگاه برام میفتاد مشکلاتی که تو خونه داشتم رو 2 برابر کرده بود .اما کاملا حق با شماست من تمام اون بدبختیا رو به بی عرضه بودن خودم ربط دادم به اینکه یه چیزی تو وجود دیگران هست که تو وجود

    من نیس .طبیعیه که وقتی خودم چنین فکری رو داشتم رفتار دیگرانم با من همینطور بود. خودم، خودم رو تخریب میکردم رفتارای اطرافینم هم این قضیه رو تشدید میکرد .
    پاسخ با نقل و قول

  6. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط m1392,بانو

  7. ارسال:4#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    بسیارخوب

    هنوز لازم هست درباره جریان نسبت دادن توضیحات بیشتری ارائه بدم.

    بنا به نظریه نسبت دادن، احساس ها نتایج نسبت دادنها یا شناخت های فرد هستند، اما احساسها تعیین کننده شناخت نیستند. احساس ها رو میشه با کسب اطلاعات تازه تغییر داد.

    رابطه بین اعتقادات فرد نسبت به علل موفقیت یا شکستش، واکنشهای عاطفی، و رفتار متعاقب اون به نحو زیر صورت می پذیره:

    ابتدا علل فرضی یا تصوری موفقیت یا شکست تشکیل میشن(که بهش میگیم نسبت دادن)، به دنبالش واکنش های عاطفی و انتظارات فرد برای پیامدهای رفتارهای آینده می یان، و سرانجام رفتار و اعمال بعدی صورت می پذیرند.

    مثال:

    کسی که موفقیت یا شکست رو به بخت و اقبال نسبت میده، واکنش های عاطفی منفی مثل بی میلی و اینکه اوضاع در کنترلش نیست رو تجربه میکنه، سپس این انتظار در او شکل میگیره که برای رخدادهای آینده هم بخت و اقبال تعیین کننده هست، و بنابراین رفتار بعدی اش چندان همراه با تلاش و پیگیری نخواهد بود چون تصور میکنه موفقیت یا شکست به دلیل شانس هست.

    حالا شما میتونید مثال دیگری مطرح کنید؟

    بهش فکر کنید. من ادامه توضیحات رو میدم.

    خب، حالا سوال اینجاست که چی باعث میشه که یه فرد خاص، دلایل خاص خودش رو برای نسبت دادن داشته باشه؟

    چرا مثلا یک فرد خاص، علل موفقیتش رو به توانایی نسبت میده، و فرد دیگه به کوشش یا هر دو؟

    پاسخ اینه که دست کم سه منبع برای این اسناددهی شناسایی شده اند:

    1. اشاره های اطلاعاتی خاص_ این منبع به مواردی چون تاریخچه موفقیت و شکست قبلی، هنجارهای اجتماعی، عملکرد دیگران، و زمان صرف شده بر روی تکلیف اشاره داره. اینها به استنباط های علّی مختلفی درباره شکست و موفقیت می انجامند.

    2. طرحواره های علّی_ طرحواره یه اعتقاد کلی درباره رویدادها و علل وابسته به اون هست. مثلا یه طرحواره اینه که علل موفقیت هوش هست. طرحواره دیگه اینه که علت موفقیت پشتکار هست. طرحواره دیگر اینه که هم هوش و هم پشتکار علل موفقیت هستند و ... . این طرحواره ها ثبات بیشتری دارند معمولا و ممکنه محیط افراد یا تجربه های شخصی در ایجاد اونها موثر بوده باشند.

    3. ویژگی های فردی_ برخی از ویژگی های شخصی هستند که در نسبت دادن تاثیرگذارند. مثلا کسانی که نیاز به پیشرفت بالایی دارند، معمولا موفقیت ها رو به خودشون و توانایی یا کوشش خودشون نسبت میدن. یا کسانی که مفهوم خود سطح بالایی دارند، به مهارت خود بهای زیادی میدن

    شقایق خانم؛ مطمئنا شما هم در زندگی موفقیت هایی رو کسب کردید. در زمینه درسی، اجتماعی، شغلی و ...

    میخوام بدونم این موفقیتها رو به چه عللی نسبت می دادید یا الان نسبت می دهید؟

    حالا از شما میخوام تا درباره خودتون، مواردی که گفته شد رو تا جای ممکن توضیح بدید تا کم کم برسیم به ترسیم اهداف و نوشتن برنامه شناختی_رفتاری برای آغاز تغییرات
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  8. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط m1392,فاطمی

  9. ارسال:5#
    سلام آقای دکتر، خسته نباشید

    در مورد مثالی که گفتین بزنم،من معمولا
    همه موفقیتا رو چه درمورد خودم چه
    دیگران فقط به تلاش و کوشش و پشتکار
    ربط میدم.الان میتونم این مثالو با همین
    فاکتورا بگم.کسی که تلاش رو عامل اصلی
    موفقیت خودش میدونه اینو میدونه که حتی
    اگه سنگ از آسمون بباره هم چون اون
    تلاششو کرده
    بی برو برگرد موفقیت مال خودشه و اگه
    تلاش نکرده باشه همه امکاناتم مهیا باشه
    بازم موفقیتی درکار نیس.
    درمورد موفقیتای خودم،هرجا تو زمینه
    درسی و شغلی موفقیتی داشتم فقط به
    تلاش وپشتکارخودم ربطش دادم.در مورد
    شغلم،روال عادیش اینه که ما باید دوره
    آموزشی میدیدیم اما زمانی که من استخدام
    شدم بنا به دلایلی دوره نذاشتن اما از من
    انتظار میرفت کارمو به درستی انجام بدم
    منم خودم دست به کار شدم.حدود یک
    سال و‌نیم بعد دوره گذاشته شده،وقتی
    رفتم اونجا تقریبا همه کارا رو بلد بودم فقط
    رفع اشکال کردم.خانمی که آموزش میداد
    تعجب کرده بود.
    اما در مورد گواهینامه رانندگی که خیلی
    سریعتر از دیگران گرفتمش نتونستم به
    مهارت خودم ربطش بدم گرچه سعی کردم
    تمام تلاشمو بکنم،حتی بدون امتحان دادن
    کلاسای اضافه میگرفتم،و همه کلاسامو با
    وجود خستگی زیاد،پشت هم ادامه دادم.اما
    هیچوقت پشت فرمون احساس کسی که
    کارشو بلده نداشتم.احساس میکردم به
    تمرین و تلاش بیشتر نیاز دارم.احساسم
    اشتباه نبود چون متوجه شدم مربیم با افسر
    صحبت کرده بوده که به من سخت نگیره
    یه جورایی پارتی بازی بود.
    حالا اینکه چرا تلاش شده تنها علت
    موفقیت،نمیدونم دقیقا تو کدوم گروه جا
    میگیره.فک میکنم تحت تاثیر تربیت
    خانوادگیم بوده.از طرف دیگه چون واقعا
    ازاین راه موفق شدم دیگه برام جا افتاده.
    با اینکه خیلی خوب میدونم اگه به موقع و
    درست تلاشمو بکنم میتونم نتیجه بگیرم
    نمیدونم چرا خیلی کم پیش اومده که پا تو
    این مسیر بذارم.یعنی من راحت طلبم یا
    انگیزه کافی نداشتم؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط m1392,بانو

  11. ارسال:6#
    آقای دکتر نیستین؟
    پاسخ با نقل و قول

  12. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط بانو

  13. ارسال:7#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام شقایق خانم

    بسیارخوب

    اینکه موفقیت یا شکست رو به تلاش نسبت می دهید، بسیار خوب و مثبت هست و نشان از واقع بینی شما داره

    پیش از برنامه ریزی به سوالتون پاسخ بدم.

    پرسیدید که:

    با اینکه خیلی خوب میدونم اگه به موقع و درست تلاشمو بکنم میتونم نتیجه بگیرم نمیدونم چرا خیلی کم پیش اومده که پا تو این مسیر بذارم. یعنی من راحت طلبم یا انگیزه کافی نداشتم؟
    قبلا در مورد مشابهی پاسخ این سوال رو داده بودم و حالا نقلش می کنم. به مواردش دقت کنید و ارزیابی کنید و بینید که چند موردش میتونه درباره شما مصداق داشته باشه؟

    دلایل احتمالی:

    1. این طرز تفکر که «انگیزه مقدم بر کار است». بسیاری از افراد رو وقتی ازشون می پرسیم چرا اقدامی انجام نمی دهید، بلافاصله میگن چون انگیزه نداریم. این قانون میتونه کاملا برعکس بشه:«کار مقدم بر انگیزه است».

    2. علت دیگر، طرز نگرش نادرست نسبت به افراد موفق هست. ترسیم اهداف و رسیدن به آنها به این سادگی ها نیست و هر فرد موفقی قطعا برای رسیدن به موفقیتش تلاش کرده. پس، اینکه تصور کنید هدف کوتاه مدت خوب نیست و هدف بلندمدت هم طول می کشه، تصور نادرستیه که باید اصلاح بشه. هدف کوتاه مدت، گاهی خودش هدف نهایی هست و گاهی هدفی در راستای اهداف میان مدت و بلندمدت.

    3. ترس از شکست. اگر شما از شکست هراس داشته باشید، اونوقت احتمالا اصلا به سراغ برخی فعالیت ها نخواهید رفت، چون ارزش وجودی رو مساوی با میزان شکست نخوردنها و میزان کسب موفقیتها خواهید دانست. راهش اینه که به جای تمرکز بر نتیجه، بر تلاش متمرکز بشید.

    4. کمال طلبی. در صورتی که همواره به دنبال اهدافی باشید که هم از اونها خوشتون بیاد، هم به قول خودتون مفید باشند، و هم حوصله انجامشون رو داشته باشید، بعید میدونم راه به جایی ببرید. برخی اهداف مفیدند، ولی رسیدن بهشون دشواره. برخی فعالیتها هم برای مفرح ذات هستند، اما شاید کارایی چندانی نداشته باشند! پس، باید در طرز نگرش نسبت به اهداف هم تجدید نظرهایی داشته باشید. درواقع ضرب المثل«هلو برو تو گلو» اصلا برای شما جواب نمیده. باید عملا دست به تغییرات بزنید.

    5. پاداش ندادن به خود و ندیدن جنبه های مثبت. زمانی که صرفا جنبه های منفی خودتون رو ببینید و مرور کنید، طبیعتا دلسرد خواهید شد. مثلا تا صحبت از دوره کارورزی میشه، شما می گید که من که بلد نیستم باید برای چی برم کارورزی، تازه وقت و هزینه هم داره! میتونید طور دیگری ببینید و مثلا بگید:«من اگر برخی بخشهای دوره تحصیلی ام رو خوب نگذروندم، تو کارورزی میتونم جبران کنم و یادشون بگیرم و به وقت و هزینه ای که صرف میکنم براش هم می ارزه»

    6. عبارات باید دار. به جز بایدهای دینی و اخلاقی، قانونی و طبیعی، سایر بایدهای زندگی رو بهتره تبدیل کنید به «بهتر است...». به جای اینکه بگید من باید...، بگید من بهتره ...

    7. مزایای تنبلی که ممکن است برای فردی خاص از معایب آن بیشتر جلوه کند!

    البته دلایل دیگری هم هست که ازشون می گذریم.

    ما الان میخوایم روی مورد شماره هفت تمرکز کنیم و ببینیم اون چیه که شما رو نگه داشته و نمیذاره از جاتون بلند بشید. تا زمانی که این برای ما حل نشه، هیچ راهکاری به درد نمی خوره

    انجام ندادن کارها میتونه مزایای پنهانی داشته باشه که اگر اونها رو بشناسید کمکتون خواهد کرد. مزایای پنهان عبارتند از:

    1. میتونید کارهای راحت تری رو انجام بدید.

    2. میتونید با خارج کردن موضوع از ذهن خودتون، نگرانی و ناراحتی های احتمالی که پیش بینی می کنید رو از ذهن خارج کنید. مثلا با عدم برنامه ریزی درست برای کنکور، میتونید نگرانی تون از شکست خوردن رو موقتا کنار بگذارید، یا احساس عدم کفایت نکنید.

    3. انجام ندادن کارها میتونه منجر به این بشه که دیگران دست از سر شما بردارند و شما اصطلاحا از دستشون نفس راحتی بکشید.

    4. ممکنه برای خودتون توجیهاتی بسازه. مثلا اگر در کنکور تون موفق نشید، براش توجیه میارید که خب من که براش تلاشی نکرده بودم!

    5. جلب توجه دیگران. گاهی تعویق انداختن کارها باعث میشه دیگران به شما توجه نشون بدن و مثلا بگن پاشو دیگه چقدر تنبلی میکنی! درسته که این توجه، توجه منفی هست، اما میتونه پاداش دهنده باشه

    خب، من تعدادی از مزایای مخفی رو برای اینکه شما حرکتی نمی کنید بیان کردم. مطمئنا معایبی هم برای این حرکت نکردن هست، اما تا زمانی که مزایاش بر معایبش بچربه، شما احتمالا طفره خواهید رفت.

    از شما میخوام تا یک تحلیل سود و زیان در رابطه با انجام ندادن کارها و عدم برنامه ریزی بنویسید.

    مثال:

    کاری رو مثل برنامه ریزی برای کنکور و درس خواندن مداوم رو در نظر بگیرید.

    تمامی مزایا و معایب ممکن برای انجام دادن و انجام ندادن این کار رو بنویسید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  14. چطور به شخصیت ایده آلم برسم؟  سپاس شده توسط m1392,MMB,بانو

  15. ارسال:8#
    سلام آقای دکتر

    ببخشید که دیر جواب میدم،مسافرت بودم

    در مورد مزایا و معایب،به نظرم همش عیبه، حتی اونایی که مثال زدین از نظر من عیب محسوب میشه. مورد دوم در مورد من صدق میکنه. البته یه توضیحی در موردش باید بدم،حق با شماست خیلی وقتا سعی

    میکنم موضوع رو از سرم بیرون کنم اما در مورد دلیلش مطمئن نیستم.شاید یه دلیلش اینه که وقتی پای کتاب میشینم به جای خوندن همش ذهنم میپره و توفکر فرو میرم.وقتی میبینم یک ساعت گذشته

    و من همچنان تو صفحه اولم احساس خیلی بدی دارم و دلزده میشم حتما میگید "تو که میدونی علت نخوندنت چیه تمرکزت رو بذار و بخون". خیلی سعی کردم تمرکز کنم و فکرو خیالو کنار بذارم اما نشد یا اگر

    تونستم خیلی سخت تونستم طوری که مدام احساس خستگی و دلزدگی داشتم.نمیدونم شاید اینکه شوقی واسه خوندن نداشتم به خاطر همین ترس از شکست بوده شایدم به خاطر این بوده که خودمو باور

    باور نداشتم و در حد و اندازه پیروزی نمیدیدم.

    از اون مواردی که در جواب سوالم گفتین غیر از مورد 7، مورد 4 رو هم احساس میکنم. ولی احتمالا تاثیرش از 7 کمتر بوده
    پاسخ با نقل و قول

  16. ارسال:9#
    درمورد مثال برنامه ریزی، مهمترین مزیت برنامه ریزی و مهم تر ازاون انجام دادنش اینه که تو کنکور قبول میشم و رسیدن به هدفی مثل ادامه تحصیل یه گام به سمت جلو و تمام شدن یه مرحله با

    موفقیته وقتی با تلاش کردن چیزی رو به دست میارم احساس میکنم واقعا لیاقتشو دارم احساس میکنم لیاقت بیشتر ازاینو هم دارم به شرطی که با همین جدیت تلاش کنم منظورم اینه که واسه

    تلاش بیشتر،شوق پیدا میکنم .دیگه احساس اعتماد به نفسی که درحین تلاش به دست میارم (که خیلیم بهش نیاز دارم ) یکی دیگه ازمزیتاشه.گفتین عیبهای برنامه ریزی، نمیدونم چی بگم به

    خودیخودعیبی نداره اما شاید برای آدمی مثه من که استارت زدن واسش سخته و برنامه ریزی هاشدرحد یه نوشته باقی بمونه باعث نارحتی باشه .یه نوشته که هروقت بهش نگاه میکنمعذاب وجدان

    واحساسناتوانی میاد سراغم و روز به روز اعتماد به نفسم داغون تر و داغون تر.برنامه ریزی به منزله شروع درس خوندنو عملی کردن یه تصمیمه اگه انجامش ندم انگار اصلا تصمیمندارم برم دانشگاه.

    همون نوشتن به تنهایی گرچه انجام نمیشه حداقل استرس شروع کردن و خوندن رو ایجاد میکنه این احساس رو پیدا میکنم که قضیه قطعی شده وباید انجامبشه اما بعدش که انجام نمیشه روزای بد

    ازهمون موقع شروع میشه.روزای اول همه تلاشمو میکنم که هرطور شده انجامش بدم اما یه احساس نا مطلوبی همیشه همرامه توصیفه اون احساس برام سخته خودمم درست نمیدونم چیه شبیه

    همون احساسیه که وقتی پدر و مادرمسرکوفتم میزدن، داشتم.وقتی به خاطر اشتباهی سرزنش میشدم یا با دیگری مقایسه میشدم و درانتها میگفتن توهیچوقت نمیتونی مثه فلانی باشی پس

    بیخود تلاش نکن.یه احساسی شبیه همون احساسه که نه فقط موقع درس خوندن در حین انجام کارای دیگه هم دارم مخصوصازمان شروع. این احساس رو موقع شروع گیتار زدنم دارم با اینکه گیتار

    ساز مورد علاقمه.یا موقعی که یه خوراکی درست میکنم و مامانم به یه چیزش ایراد میگیره یا به طرز کار کردنم ایراد میگیره.روم نمیشه بگم ولی خیلی وقتا دلم میخواست اصلا پدر مادر نداشتم خیلی

    وقتا دلم میخواد از زندگیم برن بیرون میدونم خیلی ادم بدیم اما بعضی وقتا از ذهنم میگذره کاشکی میمردن.
    پاسخ با نقل و قول

  17. ارسال:10#
    نمی خواین به من جواب بدین؟ خیلی وقته منتظرم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •