تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 102

صفحه‌ها (11): صفحه 2 از 11 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام و تبریک

    ممنون آقای عزیزی بسیار لطف کردین این تاپیک رو گذاشتین خیلیییییییییییییییییییییی یییییییییییییییی میپسندم دیدم یه دونه میشه پسند گذاشت من اومدم بگم خیلی میپسندم

    منم خاطره دارم خیلیییییییییییییییییییییی

    اولیش : ما یه حیاط باغ مانند داشتیم که خیلی بزرگ بود همیشه اونجا بازی میکردیم

    یادمه یکی از بازیای هر روزمون خاک بازی بود

    با خاک ها کلی کوه میساختیم و بینشون راه درست میکردیم

    خیلی وقتا برا مورچه ها راه میساختیم باید مورچه ها صبر میکردن تا ما راه رو آماده میکردیم اگر صبر نمیکردن ، خاکشون میکردیم تا نیان بیرون ولی اونا همش میومدن بیرون :tongue:
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء
    پاسخ با نقل و قول

  2. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  3. ارسال:12#
    rahaii آواتار ها
    سلام به همه:

    تاپيك خيلي قشنگيه منم خاطره زياد دارم روزي يه دونه ميذارم

    اين خاطره مربوط به زماني هست كه قرار بود كنكور بديم واسه همين من و دوستم رفتيم كتابخونه تا مثلا درس بخونيم

    خودشم تو تعطيلات عيد بود وقتي ادارات باز شدن ما قبل كتابخونه رفتيم آبرسان يكم بگرديم اون موقع

    ديگه شور نوجونوي بود شما از اين كارا نكنيد ها

    خودشم چون از صبح بيرون بوديم آرايشمون رفته بود واسه همين گفتيم چيكار كنيم چيكار نكنيم تصميم گرفتيم

    بريم تو يكي از كوچه ها يكم به خودمون برسيم وارد يه كوچه بن بست شديم و شروع كرديم به ارايش كردن من

    از ترسم زودي تموم كردم ولي دوستم يواش يواش داشت كارشو ميكرد خيلي اهسته انگار نه انگار يه دفعه ديدم مامور

    110 با موتور داشت رد ميشد به من كه نگا كرد اومد تو كوچه منو ميگي رنگم پريده بود و ميلرزيدم اومد گفت

    اينجا چيكار دارين گفتم داريم ميريم خونه دوستمون گفت كدوم خونه ست آقا من يه خونه شانسي نشون دادم گفت

    كو برين در بزنين ببينم نميدونستم چي بگم كهدوستم كه پشتش به مامور بود برگشت طرف مامور با يه آينه تو دست

    و صورتي كه كرم مونده بود واي نميدونيد من همين طوري داشتم نگا ميكردم كه مامور برگشت گفت به دوستت بگو رو

    بيني ش كرم مونده اونو پاك كنه و بعدم رفت
    ویرایش توسط rahaii : 2014_05_25 در ساعت 21:47
    عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پاسخ ، آب را پر از بوسه های عاشقانه می کند
    پاسخ با نقل و قول

  4. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  5. ارسال:13#
    A@92 آواتار ها
    ببخشید.
    حواس ندارم ک..
    اینجا رو با تاپیک درددل اشتبا گرفتم ..اومدم خاطره گفتم دیدم اشتبا شده دارم از بدبختیام میگم..برا همین پاک کردم.
    ولی خاطره شماهارو میخونم.خیلی خاطرات قشنگی دارید...
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  6. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,تیرا,سجاد صالحی

  7. ارسال:14#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام

    یادمه 11 سالم بود روز عید قربان بابام یه گوسفند برای قربونی توی حیاط بسته بود

    من و دو تا خواهرزاده هام با گوسفند بینوا بازی میکردیم

    همه رفته بودن بیرون برای انجام کاری و فقط منو اون دوتا خونه بودیم و باید 10 دقیقه ای مواظب گوسفن میبودیم

    در حین بازی که گوسفند هم هی اینورو اونور میرفت یهو طناب پای گوسفند پاره شد و ما همگی ترسیدیم و پا به فرار گذاشتیم

    جالب اینجا بود که گوسفند هم افتاده بود دنبال ما

    دوتا پا داشتیم دو تا هم قرض گرفتیم و جیغ میکشیدیم و فرار میکردیم از ترس رفتیم خونه ولی گوسفند هم دنبال ما اومد خونه

    واااااااااااااای چشمتون روز بد نبینه فرار کردیم حیاط و سریع درو بستیم

    گوسفنده رو خونه زندانی کردیم

    بعد از 10 دقیقه بابامینا اومدن و وضع رو دیدن زدن زیر خنده

    ما که تازه خیالمون راحت شده بود هر سه تامون شروع کردیم به گریه کردن
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء
    پاسخ با نقل و قول

  8. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  9. ارسال:15#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    ممنون بچه ها

    کلی خندیدیم

    خب من چند تا از خاطرات بچه های قدیم رو که ذخیره کرده بودم میذارم.

    به درخواست برخی از اعضا عکسها رو هم تو ارسال نخست ویرایش کردم.

    niloofarabi

    کوچیک که بودم ، یه بار با بابام رفته بودیم برج آزادی ، همون که تو میدون آزادی هست اونجا یه نمایشگاه کتاب بود ، یه کتاب بر داشته بودم اسمش " فیزیک کوانتوم " بود !!!! گریه و زاری می کردم و همون کتاب رو می خواستم ! فروشنده کتاب "شنگول و منگول" بهم می داد ولی من قبول نمی کردم !
    حالا چی هست این کوانتوم که چشم منو گرفته بود؟
    ----یه بار دیگه هم بیرون رفته بودیم ... من گم شدم ! آقا پلیسه پیدام کرد ...به من گفت‌: کوچلو گم شدی ؟ گفتم : نه ! مامان و بابام گم شدن ... . سوژه همه شون شده بودم ! کلی بهم خندیدن ..بعد که مامان و بابا اومدن ..برای اونا هم تعریف کردن! پلیس رو دوست ندارم .
    ازموقع میترسم از تنهایی بیرون رفتن!

    faezeh

    سلام ؛ ایده قشنگی به ذهنتون رسیده‏!‏ مامانم میگه یک ساله بودم واسه صبحانه 5تا تخم مرغ آبپز درست کرده بودن تا موقع خوردن میشه یکی زنگ خونه رو میزنه تا بابا ومامان میرن دم در و بر میگردن میبینن که تخم مرغها نیستن؛آخه به مدت ده دقیقه من هر پنچ تا تخم مرغ آبپزو خورده بودم. خاطره دیگه هم اینکه همیشه باید قیچی و هرچیز شبیه به اونو ازم قایم کنن آخه همش عشق کوتاه کردن موهامو داشتم و چون موهامو خراب میکردم مجبور بودن موهامو از ته با ماشین بزنن؛تاقبل از مدرسه همش کچل بودم.


    اصغر رجبی:

    یادم میاد کوچولو بودم حدود 5 یا 6 سال داشتم که بابام برام از مکه لباس پلیسی آورده بود که یه روز اونو پوشیدم و رفتم خیابون تمام ماشینهایی که از خیابان ما می گذشت نگهش می داشتم وبهش گیر میدادم و دوستای کوچولوی محله هم شده بودند سربازای من اون روز بهم خیلی خوش گذشت و همه مردا هم برا کارای من به تماشا ایستاده بودند ولیییییییییی بابام از سر کار رسید منو دید و عصبی شد و گوشم رو هم گرفت وای چه روزی بود
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  10. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  11. ارسال:16#
    نقل قول نوشته اصلی توسط A@92 نمایش پست ها
    ببخشید.
    حواس ندارم ک..
    اینجا رو با تاپیک درددل اشتبا گرفتم ..اومدم خاطره گفتم دیدم اشتبا شده دارم از بدبختیام میگم..برا همین پاک کردم.
    ولی خاطره شماهارو میخونم.خیلی خاطرات قشنگی دارید...
    دیدید که منم خاطره ای به یاد نداشتم .
    بازی های مورد علاقتون یا عکس اسباب بازی های دوران کودکیتون یا بچگیتونو بذارید مثل دکتر :tongue:


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  12. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,سجاد صالحی

  13. ارسال:17#
    alonegirl آواتار ها
    سلام
    خوشمزه ترین خوراکی دوران بچگیم




    خاله بازی دنیایی داشت , توش زندگی میکردیم

    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  14. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  15. ارسال:18#
    گاهیم تو کلاس از این بازیا می کردیم


    داداشام یه عالمه از این کارتا داشت


    بچه که بودیم منو داداشام تموم پولامونو رو هم میزاشتیم آدامس می خریدیم داداشام با همه ی پولا آدامس می خرید آدامساشو می داد به من منم که همشو نمی خوردم بین دوستام پخش می کردم عکس فوتبالیاشو خودش می گرفت
    ویرایش توسط anahid : 2014_05_25 در ساعت 23:04


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  16. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  17. ارسال:19#
    سلام

    منم خاطراتمو ذخیره شده دارم بمرور وقت داشتم میذارم براتون.
    ی خاطره بگم از پسر عموم:حدودا 8-9 ساله بوده از بابام صلوات واسه 12 امام رو یاد میگیره.ی روز تو محلشون یکی از زیارت میومده میره صلوات میده... طرف هم نامردی نمیکنه و ی بسته بزرگ قربونی بهش میده.یهو میبینن "میم" با ی بسته بزرگ گوشت اومده خونه...جریانو تعریف میکنه و تا الانم الانه ما یادش میکنیم و میخندیم.
    خداوندگارم....
    به دل نگیر اگر گاهی
    زبانم از شکرت باز می ایستد !!...
    تقصیری ندارد...
    قاصر است
    کم می آورد در برابر بزرگی ات...
    لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت
    در دلم اما همیشه
    ذکر خیرت جاریست !!....
     
    پاسخ با نقل و قول

  18. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,سجاد صالحی

  19. ارسال:20#
    alonegirl آواتار ها
    یکی از تفریحاتمون این بود که از این خونه ها میساختیم بعد توش یا عروسک میچیدیم یا با تفنگ شلیک میکردیم
    حالا من تو یکی از همین تفریحات سالم جوجه اردک برده بودم تو این خونهه ولی متاسفانه داستانش غم انگیز شد و اردک زیر یکی از پشتی ها له شد :| و خلاصه تا یک ماه دپرس بودم

    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  20. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

صفحه‌ها (11): صفحه 2 از 11 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •