تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 102

صفحه‌ها (11): صفحه 5 از 11 نخستنخست ... 34567 ... آخرینآخرین

آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام اقای دکتردستتون دردنکنه خیلی تاپیک خوبوباحالیه
    اینوعمم برام تعریف کرد
    من وقتی کوچولوبودم خیلی خونشون میموندم اخه خیلی دوستم داشتن عزیزدردونه خونواده بودمبعدازاونجایی که الانم چیزی نمیخورم دوران طفولیتمم به زورغذابهم میدادن عمم میگفت یه روزبرات بستنی خریده بودم هرکاری کردم نخوردی اخرش ازت پرسیدم خب النازعمه چرانمیخوری؟گفتی اخه داغههیچی دیگه الان هنوزکه هنوزه عمم توافق محوه ازگفتارم
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  2. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,تبسّم,سجاد صالحی

  3. ارسال:42#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام من اومدم دوباره

    یادمه فصل پاییز بود و بابام درختامونو حرص میکرد و کلی شاخه که برگاش زرد شده بودنو کنده بود ریخته بود پایین

    من برگای زرد و دیدم نمیدونم چرا یاد زرد چوبه افتادم و شروع کردم به درست کردن زرد چوبه

    چه جوری؟

    یکم برگ جمع کردم و حسابی خوردشون کردم و چند بار الکش کردم شد زرد چوبه

    جالبه بعدش بردم دادم به مامانم گفتم بابا خریده

    اونم واقعا فکر کرد زرد چوبه است آخه خیلی شبیه بود

    خواست بریزه تو ظرف مخصوص زرد چوبه دلم نیومد گفتم خودم درست کردما:tongue:

    درسته ریختشون دور ولی همین که باور کرد زرد چوبه است برا من کافی بود
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء
    پاسخ با نقل و قول

  4. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,گلبرگ خانوم,تیرا,سجاد صالحی

  5. ارسال:43#
    سلام...
    یه جورایی وسوسه شدم منم یه خاطره بگم.... البته با این تفاوت که همه از دست من شاکی بودن.....

    این خاطره از 4 سالگیم هست.....
    رفتم پشت خونه دیدم همه جای باغ رو آتیش زدن و یه تیکه مونده....مثلا 3-4 متر
    منم که عاشق آتیش بازی بودم....در ضمن یه جورایی دوست داشتم به همه کمک کنم البته همیشه نتیجه برعکس میشد....
    برگشتم خونه و با یه کبریت بیرون اومدم و شروع کردم به آتیش زدن بقیه باغ

    یه دفعه یه مرد گنده دنبالم کرد...بد و بیراه می گفت و .....
    رفتم داخل خونه و در رو بستم فوری تو زیر زمین قایم شدم....

    وقتی وضعیت سفید شد اومدم بیرون....

    یه ساعت بعد!!!!

    آقا با پلیس پدرم رو بردن بازداشت!!!

    نتیجه گیری اخلاقی : در این شرایط پدرتون رو هم برای مدتی قایم کنین!!!
    پاسخ با نقل و قول

  6. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,تبسّم

  7. ارسال:44#
    aram آواتار ها
    هر چی فکر می کنم یه خاطره خوش براتون تعریف کنم چیزی یادم نمیاد وی تا دلتون بخواد خاطرات زمان جنگ رو دارم. شماها اکثرتون شنیدین ولی اونائی که به سن من هستن یادشونه بمبارانها، آزیر قرمز و خاموش کردن چراغها و پتو به پنجره ها زدن تا نور بیرون نره و چسب به شیشه ها زدن که موقع شکستن زیاد خورد نشه. این اوضاع کودکی ما بود که باعث میشه اون خاطرات خوب هم الان به یاد نیان.
    تلویزیون هم که برنامه درست و حسابی نداشت ساعت 4 بعد از ظهر تازه برنامه هاش شروع می شد و برنامه کودک اولین برنامه بود که بعد از پخش قرآن و سرود ملی پخش می شد و کلی ذوق می کردیم تماشا کنیم. یه فیلم سینمائی بعد از ظهر حمعه پخش میشد و یه سریال خانوادگی شب دوشنبه یادمه یه سریال بود به اسم آینه همه منتظر بودن دوشنبه شب بشه تماشا کنن و یه مسابقه بود به اسم نامها و نشانه ها پنج شنبه شبها پخش می شد و این کل تفریح ما بود، ولی باز صفا بین فامیل بود و رفت آمدهای خانوادگی بیشتر بود یادمه اکثرا عصرها یا عموم اینا خونه ما بودن یا ما خونه اونا می دیدی هر کی غذای خودش رو برداشته رفته خونه اون یکی تا با هم دور هم باشن اصلا تشریفاتی که این دوره مرسومه وجود نداشت و صفا و صمیمیت بیشتر بود.
    خداوندا شکر به خاطر داده هایت، نداده هایت و گرفته هایت.
    که داده هایت نعمت، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان هستند.
    پاسخ با نقل و قول

  8. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,m1392,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,سجاد صالحی

  9. ارسال:45#
    فاطمی آواتار ها
    سلامی پر از مهر و آرزوی توفیق و سلامتی

    مطالب دوستان رو دیدم یه جستجو توی خاطراتم کردم یک صحنه ای یادم اومد، خاطرمه دهه شصت که کودکی و نوجوانی ام بود همیشه سالی یکبار سوژه تاتر ایام خاص مدرسه ما این بود که دوتا جوان زیر درختی می نشستند اون درخته به نحوی اونها رو اذیت می کرد جونم براتون بگه که مثلا گوش یکی رو می کشید کتاب دیگری رو برمی داشت بعد این دوتا با هم می رفتند توی بحث و چالش دست آخر هم می فهمیدند کار این درخته بوده و درخته هم عمو سام در می آمد بچه ها می ریختند سرشو از خجالتش در می اومدند.

    دگر خاطره ام برمیگرده به اون زمونایی که بچه ها زیاد اهل درس و مطالعه نبودند و اگر کسی نمره بیست می گرفت انگار رکورد المپیک رو زده و پدر و مادرها کلی به درو همسایه و فامیل پز می دادند شاید سریع یک محله تهران خبردار می شد که پسر فلانی بیست گرفته و همین مثال بس بود که همه کارهای مار رو به این مساله تعمیم بدهند و ... یادمه بعد برنامه کودک ساعت 5 مهمترین چیز کیهان بچه ها که اون موقع برای بچه ها و یا بزرگها اهمیتش کمتر از نیوزویک و تایم نبود اسم و نقاشی من رو زده بودند اون موقع واقعا تو ابرا بودم و طعم واقعی مدال المپیک رو چشیدم.
    سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
    یک نظر روی ترا دید و حواسش پرت شد


    قیصر ایران زمین، روحش شاد
    پاسخ با نقل و قول

  10. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا

  11. ارسال:46#
    گلبرگ خانوم آواتار ها
    این فک کنم خاطره آخرمه؛قبلنا مادر بزرگم اینا تو حیاطشون گاو و الاغ داشتند‏(الان فروختند ledومبل و...خریدند هههه‏)مادربزرگم داشت شیر گاو میدوشید منم وایساده بودم نگاه میکردم 1 گاو نر هم داشتند که خ خشن بود منم کوچولوبودم 1 بلوز شلوار قرمز پوشیده بودم گاو نر طناب و پاره کرد و اومد سمت من منم با ترس از پله ها رفتم بالا (15تا پله‏)گاوه هم اومد بالا بعد من رفتم تواتاق درو بستم اگه 1ثانیه دیرتر درو بسته بودم الان بهشت بودم ولی خداییش خ وحشتناک بود الانم گاهی خوابشو میبینم
    احترام به پدر و مادر = خوشبختي
    پاسخ با نقل و قول

  12. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا

  13. ارسال:47#
    alonegirl آواتار ها
    یادتونه؟ خاطرات خوب ، یا بد؟ شادی، شاید هم دلهره



    همه نفری یه دونه از این جا مدادیا وساعتا داشتیم



    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  14. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,fateme7393,m1392,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا

  15. ارسال:48#
    نقل قول نوشته اصلی توسط alonegirl نمایش پست ها
    یادتونه؟ خاطرات خوب ، یا بد؟ شادی، شاید هم دلهره



    همه نفری یه دونه از این جا مدادیا وساعتا داشتیم



    از کدوما ؟


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  16. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,elnaz.t,m1392,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا

  17. ارسال:49#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    من توی صندوقچه همیاری خاطرات قدیمی رو استخراج کردم. برای قدیمی ترهای همیاری حتما دلنشین هستند، مخصوصا که از دو تن از اعضای قدیمی مون خاطره هست

    buddy

    سلام به همه


    واقعا بامزه بودن عکسا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    من چون بعد 5تا پسر بدنیا اومدم خیلی هوامو داشتن یه روز که با بابام اینا رفته بودیم بیرون

    یه مسیری رو پیاده روی کردیم منم که 5 سالم بود خسته شدم با عصبانیت گفتم دیگه خودتونم

    بکشین باهاتون نمیام بیرون

    9ساله هم که بودم یه گنجشک افتاده بود تو حیاط خونمون برداشتم دیدم گردنش شل شده اما

    قلبش میزنه حدس زدم مرگ مغزی شده

    با یه تیغ قفسه سینشو شکاف دادم تا قلبشو وقتی میتپه ببینم. ولی فک کنم ایست قلبی

    کرد وقتی تیغ به پوستش خورد!!!!

    من از بچگی بزرگ بودم گوشه حیاط واسه خودم آزمایشگاه درست کرده بودم رو مورچه ها

    اجرا میکردم برنامه هامو

    seresht

    سلام
    منم مثل الهام عزیز زورم به مورچه ها رسیده بود
    با آبجیم اونارو مینداختیم تو حوض آب بعد که دیگه تکون نمیخوردن میذاشتیمشون رو برگ درخت و خاله بازی میکردیم و به هم میگفتیم بچه هامون مریض هستن ...
    وقتی هم که بیچاره ها جون میگرفتن دوباره مینداختیمشون تو آب
    1 ساعت بعد که یادشون میکردیم یا مرده بودن یا از دست منو آبجیم فرار کرده بودن .....
    بعضی وقتا هم میشستیم تو حیاط میگفتیم اولین مورچه ای که اومد از زیر در تو حیاط بچه های ما هستن .....(مثلا از مدرسه میومدن :03
    ی بارم بعد عید ماهی من مرد منم رفتم تو حیاط خاکش کردم و ی هفته که گذشت بوی سمک کل حیاطو برداشته بود .مجبور شدم جسد ماهی رو به کوچه منتقل کنم
    فعلا همینا ......

    buddy

    ای بابا بیچاره مورچه ها!!!!!!!!!!!!!!!!

    من تا اونجا پیش رفتم که بالاخره تو سن 12 سالگی محلول مورچه کش اختراع کردم به دبیر

    علومم خانم فرحزاد گفتم خوشش اومد گفت بیار مدرسه............

    یادش بخیر چه روزگاری بود

    میلاد کریمی

    با سلام ممنون از محسن جان و تمام دوستان بخاطر عکسها و خاطرات بامزشون

    منم یه خاطره بگم عکس رو بعد میزارم

    من از بچگی عاشق برق بودم توی حیاط خونمون جای یه جا لامپ خراب شده بود و دو تا سیم آویزون بود من اول که همیشه با این دوتا سیم آویزون بازی میکردم در صورتی که توش برق بود و که برق منو یکم میلرزونده بعدا متوجه شدم که اگه من کفش پام نبود الان اینجا نبودم .


    دومین خاطره اینکه تو حیاط آب کردم تو دهنم بعد با فشار فوت کردم تو پریز برق لبام شروع کرد به لرزیدن


    سومین خاطره اینکه یه روز مامانم خونه نبود منم آبجی کوچیکم رو گذاشتم تو ماشین لباسشویی از اونایی که درش از بالا باز میشه بعد ماشینو روشن کردم جالب اینکه نیم ساعت بچه تو ماشین بود و همزن وسطیش هم داش میچرخید حتی یک دفعه نه دست بهش زد نه نشست نیم ساعت بدبخت وایساده بود .


    مرسی

    اصغر رجبی

    منم یه خاطره ای که الان به ذهنم رسید رو هم بگم

    ما یه یخچال داشتیم که لامپ داخلش خراب شده بود و بابام درش آورده بود که از روش یکی دیگه بخره و هی اینروز و اونروز میکرد یادمه یه روز که تو خونه تنها بودم در یخچال رو باز کردم و انگشتم رو کردم داخل جا لامپی و برق طوری بدنم رو لرزوند که هرچی فریاد کشیدم صدام در نیومد خوش شانس بودم که تونستم زود دستمو بکشم وای هر وقت یادم میفته موهام سیخ میشه

    محسن عزیزی

    من عاشق این بودم که برمیه جای مرطوب و یه وسیله برقی بزنم تو برق

    یه بار مامانم گفتن تو حال بودم یدفعه یه صدای بلند شنیدم


    دویدم دیدم از تو حموم با اتو پرت شدی بیرون و دوباره داری میری تو حموم تو برق



    و حالا نوبت میرسه به:

    سارا جهانی

    میتونید اینایی رو که مینویسم نخونید.آخه من اگه جای شما باشم آخرش میگم ای ی ی ی چه بچه ی بی مززززززه ای .
    راستش هرچی فک کردم که تو دوران بچگیم یه فضولی، یه خلافی یه کار ناشایستی چیزی انجام داده باشم که حالا سرمو بالا بگیرم پیدا نکردم .خیلی به مخم فشار آوردما ولی انگار نیست مامان اینا هم میگن هیچ کاری نکردی تازه میگن وقتی که شیر خواره بودی اینقدر آروم بودی و نصف شبا اذیت نمیکردی که بردیمت دکتر ! اونم گفته خانم !همه آرزوشونه یه شب از دست بچه راحت بخابن !!(نمیدونم اوتیسم نیستم
    بنده گلاب به روتون از 40روزگی دیگه تو خودم جیش نمیکردم مامان یادم داده بود سر یه ساعت های خاص منو ببره و ....
    بزرگتر که شدم همش عاشق جک و جونورا بودم (مثل الان) میرفتم تو آبها حلزون آبی و صدف پیچای کوچیک ،بچه ماهی میریختم توی یه ظرف باهاشون حرف میزدم و نگاشون میکردم
    همیشه برا ماهیا ، سگ و گربه ها،گنجیشکا غذا میریختم و خونه درس میکردم.خلافم این بود که مثلا از تو یخچال گوشت یا شیر بردارم بذارم جلو گربه و ....یا گریه میکردم بابا برام ماهی کوچیکا رو توی یه ظرف بگیره.
    تقریبا از دوم اپتداییم چون مامان و بابا کارمند بودن مامان شیفتشو با من عوض کرد ،من خاهر کوچیکمو نگه میداشتم .یه بار که داشتم رو میز ناهار خوری مشق مینوشتم مریمم رو میز خابونده بودم(البته تو تشکا!) اینقدر دست و پا زد که از میز افتاد پایینالان یه کم مخش...خوشبختانه هیچ چیش نشد. بعضی وقتا که مریمو رو پام تکون میدادم تا خابش ببره خودم ازون ور میفتادمو خابم میبرد
    از اولش هم همش مبصر کلاس بودم تا حتی پیش دانشگاهی اما هیچ وقت بچه هارو اذیت نمیکردم و همه حرفمو گوش میدادن.
    الانم مامان اینا همش میگن تو هیچوقت مارو اذیت نکردی .یکی نیست بگه آخه اینم بچست؟!!
    دیدین گفتم نخونین ؟ببخشید دیگه اینم یه جورشه !من شرمنده بامزگیای همه ی شماهام
    عکسمو هم بعدا میذارم فعلا اسکنر دم دستم نیس


    فعلا اینها رو داشته باشید تا بعد:tongue:


    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  18. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,کوثر حبیبی,تیرا,سارا زنگویی

  19. ارسال:50#
    نقل قول نوشته اصلی توسط محسن عزیزی نمایش پست ها
    سلام

    من توی صندوقچه همیاری خاطرات قدیمی رو استخراج کردم. برای قدیمی ترهای همیاری حتما دلنشین هستند، مخصوصا که از دو تن از اعضای قدیمی مون خاطره هست

    buddy

    سلام به همه


    واقعا بامزه بودن عکسا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    من چون بعد 5تا پسر بدنیا اومدم خیلی هوامو داشتن یه روز که با بابام اینا رفته بودیم بیرون

    یه مسیری رو پیاده روی کردیم منم که 5 سالم بود خسته شدم با عصبانیت گفتم دیگه خودتونم

    بکشین باهاتون نمیام بیرون

    9ساله هم که بودم یه گنجشک افتاده بود تو حیاط خونمون برداشتم دیدم گردنش شل شده اما

    قلبش میزنه حدس زدم مرگ مغزی شده

    با یه تیغ قفسه سینشو شکاف دادم تا قلبشو وقتی میتپه ببینم. ولی فک کنم ایست قلبی

    کرد وقتی تیغ به پوستش خورد!!!!

    من از بچگی بزرگ بودم گوشه حیاط واسه خودم آزمایشگاه درست کرده بودم رو مورچه ها

    اجرا میکردم برنامه هامو

    sereshtسلام
    منم مثل الهام عزیز زورم به مورچه ها رسیده بود
    با آبجیم اونارو مینداختیم تو حوض آب بعد که دیگه تکون نمیخوردن میذاشتیمشون رو برگ درخت و خاله بازی میکردیم و به هم میگفتیم بچه هامون مریض هستن ...
    وقتی هم که بیچاره ها جون میگرفتن دوباره مینداختیمشون تو آب
    1 ساعت بعد که یادشون میکردیم یا مرده بودن یا از دست منو آبجیم فرار کرده بودن .....
    بعضی وقتا هم میشستیم تو حیاط میگفتیم اولین مورچه ای که اومد از زیر در تو حیاط بچه های ما هستن .....(مثلا از مدرسه میومدن :03
    ی بارم بعد عید ماهی من مرد منم رفتم تو حیاط خاکش کردم و ی هفته که گذشت بوی سمک کل حیاطو برداشته بود .مجبور شدم جسد ماهی رو به کوچه منتقل کنم
    فعلا همینا ......

    buddy

    ای بابا بیچاره مورچه ها!!!!!!!!!!!!!!!!

    من تا اونجا پیش رفتم که بالاخره تو سن 12 سالگی محلول مورچه کش اختراع کردم به دبیر

    علومم خانم فرحزاد گفتم خوشش اومد گفت بیار مدرسه............

    یادش بخیر چه روزگاری بود

    میلاد کریمی

    با سلام ممنون از محسن جان و تمام دوستان بخاطر عکسها و خاطرات بامزشون

    منم یه خاطره بگم عکس رو بعد میزارم

    من از بچگی عاشق برق بودم توی حیاط خونمون جای یه جا لامپ خراب شده بود و دو تا سیم آویزون بود من اول که همیشه با این دوتا سیم آویزون بازی میکردم در صورتی که توش برق بود و که برق منو یکم میلرزونده بعدا متوجه شدم که اگه من کفش پام نبود الان اینجا نبودم .


    دومین خاطره اینکه تو حیاط آب کردم تو دهنم بعد با فشار فوت کردم تو پریز برق لبام شروع کرد به لرزیدن


    سومین خاطره اینکه یه روز مامانم خونه نبود منم آبجی کوچیکم رو گذاشتم تو ماشین لباسشویی از اونایی که درش از بالا باز میشه بعد ماشینو روشن کردم جالب اینکه نیم ساعت بچه تو ماشین بود و همزن وسطیش هم داش میچرخید حتی یک دفعه نه دست بهش زد نه نشست نیم ساعت بدبخت وایساده بود .


    مرسی

    اصغر رجبی

    منم یه خاطره ای که الان به ذهنم رسید رو هم بگم

    ما یه یخچال داشتیم که لامپ داخلش خراب شده بود و بابام درش آورده بود که از روش یکی دیگه بخره و هی اینروز و اونروز میکرد یادمه یه روز که تو خونه تنها بودم در یخچال رو باز کردم و انگشتم رو کردم داخل جا لامپی و برق طوری بدنم رو لرزوند که هرچی فریاد کشیدم صدام در نیومد خوش شانس بودم که تونستم زود دستمو بکشم وای هر وقت یادم میفته موهام سیخ میشه

    محسن عزیزی

    من عاشق این بودم که برمیه جای مرطوب و یه وسیله برقی بزنم تو برق

    یه بار مامانم گفتن تو حال بودم یدفعه یه صدای بلند شنیدم


    دویدم دیدم از تو حموم با اتو پرت شدی بیرون و دوباره داری میری تو حموم تو برق



    و حالا نوبت میرسه به:

    سارا جهانی

    میتونید اینایی رو که مینویسم نخونید.آخه من اگه جای شما باشم آخرش میگم ای ی ی ی چه بچه ی بی مززززززه ای .
    راستش هرچی فک کردم که تو دوران بچگیم یه فضولی، یه خلافی یه کار ناشایستی چیزی انجام داده باشم که حالا سرمو بالا بگیرم پیدا نکردم .خیلی به مخم فشار آوردما ولی انگار نیست مامان اینا هم میگن هیچ کاری نکردی تازه میگن وقتی که شیر خواره بودی اینقدر آروم بودی و نصف شبا اذیت نمیکردی که بردیمت دکتر ! اونم گفته خانم !همه آرزوشونه یه شب از دست بچه راحت بخابن !!(نمیدونم اوتیسم نیستم
    بنده گلاب به روتون از 40روزگی دیگه تو خودم جیش نمیکردم مامان یادم داده بود سر یه ساعت های خاص منو ببره و ....
    بزرگتر که شدم همش عاشق جک و جونورا بودم (مثل الان) میرفتم تو آبها حلزون آبی و صدف پیچای کوچیک ،بچه ماهی میریختم توی یه ظرف باهاشون حرف میزدم و نگاشون میکردم
    همیشه برا ماهیا ، سگ و گربه ها،گنجیشکا غذا میریختم و خونه درس میکردم.خلافم این بود که مثلا از تو یخچال گوشت یا شیر بردارم بذارم جلو گربه و ....یا گریه میکردم بابا برام ماهی کوچیکا رو توی یه ظرف بگیره.
    تقریبا از دوم اپتداییم چون مامان و بابا کارمند بودن مامان شیفتشو با من عوض کرد ،من خاهر کوچیکمو نگه میداشتم .یه بار که داشتم رو میز ناهار خوری مشق مینوشتم مریمم رو میز خابونده بودم(البته تو تشکا!) اینقدر دست و پا زد که از میز افتاد پایینالان یه کم مخش...خوشبختانه هیچ چیش نشد. بعضی وقتا که مریمو رو پام تکون میدادم تا خابش ببره خودم ازون ور میفتادمو خابم میبرد
    از اولش هم همش مبصر کلاس بودم تا حتی پیش دانشگاهی اما هیچ وقت بچه هارو اذیت نمیکردم و همه حرفمو گوش میدادن.
    الانم مامان اینا همش میگن تو هیچوقت مارو اذیت نکردی .یکی نیست بگه آخه اینم بچست؟!!
    دیدین گفتم نخونین ؟ببخشید دیگه اینم یه جورشه !من شرمنده بامزگیای همه ی شماهام
    عکسمو هم بعدا میذارم فعلا اسکنر دم دستم نیس


    فعلا اینها رو داشته باشید تا بعد:tongue:

    چقدر مهندس برق و قاتل مورچه داریم تو تالار


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  20. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا

صفحه‌ها (11): صفحه 5 از 11 نخستنخست ... 34567 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •