تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 102

صفحه‌ها (11): صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 45678 ... آخرینآخرین

آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    گلبرگ خانوم آواتار ها
    من 1 اخلاق بدی داشتم الان عذاب وجدان دارم وقتی میرفتیم روستا یا پایین شهر انقدر مغروربودمو برای همه بچه های روستا کلاس میذاشتم و محلشون نمیذاشتم هی کلاسه وسایلو لباسامو براشون میذاشتم خ نادون بودم؛
    احترام به پدر و مادر = خوشبختي
    پاسخ با نقل و قول

  2. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,maryam.azadeh,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,ایزدی,تیرا,تبسّم

  3. ارسال:52#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام من ازخونه عمم کلی خاطره دارم یه خاطره که الان به ذهنم رسیداین بودکه عمم همیشه عصرابه من بیسکوییتوچای میدادبعدمنم طبق معمول غذانمیخوردم دیگه همینم باید3تاپسرش میومدن جلومن مینشستن الکی اینودهنشون میکردتامن بعدازهمه نوش جان کنم تازه یبارم پسرعمه هام نبودن بیسکوییتوچای روعمم هرکاری کردنخوردم گفتم نه احمدوشجاعوشاهدنیستن نمیشه که اخرش مجبورشدبره عکسشونوبیاره به عکسشون دادتابالاخره من خوردم ازاون به بعدهروقت نبودن عکسشونومیاوردکلامن حال عمموزیادگرفتم ولی...
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  4. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,m1392,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,ایزدی,تیرا

  5. ارسال:53#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام

    آبجیم برام تعریف کرده که یک سالم بوده بابام که از سر کار میومده خونه و میخواسته استراحت کنه من همش عمدا جیغ میزدم

    ازم میخواستن که ساکت باشم و بهم نشون میدادن که هیس و انگشتشونو میبردن رو بینیشون

    منم برای اینکه ادای اونارو دربیارم انگشتمو گویا میکردم داخل بینی ام

    و میگفتم: سسسس

    گویا بعدش هم هر سری بابام با صدای خنده ی اونا بلند میشده و اونارو دعوا میکرده
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء
    پاسخ با نقل و قول

  6. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,ایزدی,تیرا,تبسّم

  7. ارسال:54#
    niloofarabi آواتار ها
    سلام




    یه خاطره دیگه. دوستمون تو یه رشته دیگه کاندید بود برای انجمن علمی دانشگاه. بعد قرار شد یه تقلب کوچیک بکنیم که رای بیاره ؛ اتاق داشته باشه تو دانشگاه که ما هم راه بده توش ؛ اینقدر تو حیاط نباشیم تو انتخابات انجمن علمی هر رشته؛ فقط افرادی که همون رشته رو میخونن می تونن رای بدن. ما رشته مون متفاوت با اونا بودش. تموم بر و بچ کلاس خودمون و سال های قبل و بعد و روزانه و شبانه رو بردیم به این بنده خدا رای بدن. با یکی که ناظر بود هماهنگ شده بود...رشته مون رو نمی دید خیلی مزه دادش تقلب. دوستمون رای آورد. ما رو هم می برد تو اتاقشون
    ویرایش توسط niloofarabi : 2014_06_15 در ساعت 20:30
    پاسخ با نقل و قول

  8. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,ایزدی,تیرا,تبسّم

  9. ارسال:55#
    alonegirl آواتار ها
    شیطونی چالش انگیز من و دوستام در دوران راهنمایی

    یادش بخیر یه بابای مدرسه پیر ومهرمون داشتیم ولی اجازه نمیداد ما بریم بیرون از مدرسه , ما هم میخواسیم زنگ تفریح از سوپرمارکت بیرون مدرسه بستنی بخریم

    خلاصه نقشه کشیدیمو و با شور و هیجان اومدیم به بابای مدرسمون گفتیم که دفتر معلما آتیش گرفته ,

    ایشون هم خیلی هول کرده بود و باورش شد

    با یه شیلنگ آب راه افتاد سمته ساختمان مدرسه و ما هم از در مدرسه زدیم بیرون
    و بعدش از بچه ها شنیدیم که با شیلنگ آب وارد دفتر معلما شده و یه عده هم خیس شدن ومدیرم عصبانی شده

    بچه ها هم هارهار خندیدن

    و ماهم بستنی هامونو نوش جون کردیم
    جالب اینکه بابای مدرسمون اینقد مهربون بود که هیچوقت لومون نداد خدا خودش ببخشه
    خــــــــــــدایا ...
    سپـــــــــــــــــــــاس ...



    من ایمان دارم که سرانجام همه چیز درست خواهد شد ...

    آری ، روزهای خوبتر خواهند آمد ...


    معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

    پاسخ با نقل و قول

  10. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,sara2,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,ایزدی,تیرا,تبسّم

  11. ارسال:56#
    niloofarabi آواتار ها
    عکسم

    ماشالا. سه ماهم بوده اینجا.
    فیگور رو ببینید

    ویرایش توسط niloofarabi : 2014_05_30 در ساعت 12:52
    پاسخ با نقل و قول

  12. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,ایزدی,تیرا,تبسّم,سماء

  13. ارسال:57#
    تیرا آواتار ها
    سلام

    یاد اولین روز مدسره ام افتادم که هیچ وقت یادم نمیره

    اون روز مامان رسوندتم مدرسه و خودش پشت در بود
    روز اول بود ماهم از همه جا بی خبر رفتیم وارد شدیم ناخودآگاه احساس غریبی بهم دست داد و رفتم رو ی پله داخل سالن نشستم و شروع کردم به گریه کردن

    پایین پله همه معلم های اول دبستان پشت سر هم میومدند با لبخندو کلی حرفای قشنگ میخواستند جو خوبی ایجاد کنند تا منم برم سرکلاس ولی من کماکان گریه میکردم ... آخرش یکیشون تونست منو راضی کنه و ببرتم تو کلاس که ای کاش پام میشکستو باهاش نمیرفتم
    شانس بد من دقیقا معلمی منو راضی کرد که سختگیر ترین معلم مدرسه بود و متاسفانه تا پایان اول دبستان کلی ازش کتک خوردم
    همیشه بهم میگفت تو اولین روز اونجوری گریه میکردی .. اصلا باورم نمیشه اینقد بچه شری باشی ...













    پاسخ با نقل و قول

  14. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,fateme7393,m1392,maryam.azadeh,narges☺,niloofarabi,rahaii,sara2,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,ایزدی,تبسّم,سماء

  15. ارسال:58#
    تیرا آواتار ها
    یکی دیگه


    چهارم دبستان بودم ... ناظممون خانوم قد بلندی بود که همیشه ی شلنگ دستش بود و اغلب تو آستین مانتوش میزاشت و کسی دست از پا خطا میکرد کلی از خجالتش در میومد ی بار همه صف واساده بودند اونم با کلی عصبانیت داشت نطق میکرد و میگفت کسی بی انضباط باشه من نمرشو کم میدم و به اولیاش میگم یبان ببرنش و خلاصه کلی تهدید میکرد همه با نظم باشند وسط این همه تهدید رفیق من که پشت سر من واساده بود یهو با خودکار زد تو کمر من (البته دقیقا یادم نی چیکار کرد ولی فک کنم خودکار زد) منم تو عمق حرفای این خانم ناظم بودم که 3 متر از جا پریدم بعد برگشتم دیدم میخنده با لگد زدم تو پاش بعد شروع کردم به خنده (شایدم تو شکمش زده باشم ... سن بالا و کلی آلزایمر ) یهو دیدم ناظم از پشت میکروفن اسم منو گفت بعد گفت برو از صف بیرون منم رفتم کنار ...همه که رفتند سر کلاسا اومد گفت سر صف چیکار میکردی ؟ گفتم هیچی به خدا به منو دوستم گفت برید دستاتونو خیس کنید
    شلنگ معروفشو آورد اول دوستمو زد .. کلی گریه کرد
    نوبت من شد من دستم جلو بود .. چشامو بستم وقتی زد / ناخودآگاه دستمو کشیدم شدتش خیلی زیاد بود انصافا به دستم میخورد نابود میشدم
    یهو عصبانیتش زیادتر شد
    گفت ایندفعه بکشی 10 تا اضافه میشه .. دیگه خلاصه چندتایی زد ماهم اشکمون در مشکمون بودو کلی زار زدیم

    آخه چه کاریه بچه دبستانیو با شلنگ میزنند







    پاسخ با نقل و قول

  16. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,fateme7393,m1392,maryam.azadeh,narges☺,niloofarabi,rahaii,مهرسا62,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,ایزدی,تبسّم,سماء

  17. ارسال:59#
    elnaz.t آواتار ها
    اینم عکس دوران طفولیت من وقتی نزدیک به1سال بودم یعنی8ماهه بوددورانی که عمموهنوزاذیت نکردم
    Photo0232E001.jpg
    یه بنده خدایی میگفت النازتوعکست فقط چشات پیداست دوبرابرهیکلت چشاته هنوزم میگه النازفقط چشات
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  18. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کوثر حبیبی,ایزدی,تبسّم,سماء

  19. ارسال:60#
    rahaii آواتار ها
    سلام به همه:


    ميخوام از دوران دبيرستان بگم يادش بخير بهترين دوران همون دبيرستان بود اون زمانها ما معلم آقا هم داشتيم شيطون و شلوغ ترين دانش آموز كلاس من و چند تا از دوستام بودين هميشه زنگ تفريح كه ميشد ميرفتيم روبه روي در اتاق معلمان آقا واميستاديم و هراز گاهي در اتاقشون رو باز ميكرديم و ميبستيم يه بار زنگ كه خورد مثل هميشه رفتم در اتاق رو باز كردم و بستم همون موقع يكي از بچه ها كه اصلا از اين كارا نميكرد رفت در اتاق رو باز كرد و بست همون لحظه معلم آقا كه براي درس اجتماعي ميومد از كلاس بغلي دراومد و با انگشتش اون همكلاسيمو نشون داد و گفت يافتم يافتم اون طفليم از ترسش اومد كلاس و معلم هم پشت سرش اومد تو و گفت يافتم يافتم پس تو بودي كه در اتاق رو باز ميكردي بعد خنديد و رفتطفلي همكلاسيم خيلي ناراحت شد زنگ بعد كه با اون معلم آقا درس داشتيم من و دوستم ساكت نشسته بوديم كه طفلي پاشد و به آقا معلم گفت چرا اونطوري منو نشون دادين و گفتين يافتم مگه من چيكار كردم واي نميدونيد آقا معلم عصباني شد و به دختره گفت برو بيرون از كلاس دختره هم كم نياورد و گفت ميدونستم اينو ميگين خدافظ بعد كيفشو برداشت و رفت بيرون نميدونيد معلممون انقد عصباني بود كه چاقو ميزدي بهش خونش در نميومد پاشد رفت دفتر و اومد هرچي از دهنش دراومد گفت منو و دوستمم كه ترسيده بوديم تو دلمون خدا خدا ميكرديم كه مارو دعوا نكنه و نندازه بيرون با خودم گفتم اگه اين ماجرا به خوبي تموم بشه ديگه قول ميدم در اتاق معلم ها رو باز نكنم خلاصه اين ماجرا با واسطه يه معلم آقا كه معلم عربي و ادبيات بود حل شد ولي باز هم سربه راه نشدم و روزي كه فكر ميكردم اين معلم آقا نيست با خوشحالي و مغروانه رفتم در اتاق رو باز كردم كه ديدم همين معلم نشسته رو صندلي و داره ميخنده واي نميدونيد همونجا خشكم زد اونم يه نگاهي بهم كرد و چيزي نگفت خيلي ترسيدم ولي خداروشكربا خير گذشت
    ویرایش توسط rahaii : 2014_05_31 در ساعت 15:48
    عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پاسخ ، آب را پر از بوسه های عاشقانه می کند
    پاسخ با نقل و قول

  20. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,ایزدی,تیرا,تبسّم

صفحه‌ها (11): صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 45678 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •