تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 102

صفحه‌ها (11): صفحه 7 از 11 نخستنخست ... 56789 ... آخرینآخرین

آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:61#
    20130810440_001.jpgفایل پیوست 855
    این پسر کوچولوی دوست داشتنی آریای مهربون منه اینجا سه سال و نیمشه.
    یه روز از بالکن خونه یه مورچه پیدا کرده بود براش خیلی جالب بود دو سال و نیمش بود اومده بود مورچه بینوا رو بغل کنه اما لهش کرده بود کلی غصه خورد با گریه اومده بود میگفت مامان چراراه نمیره غش کرده
    مورچه منهدم شده رو با خودش روی انگشتش خوابوند تا هر وقت خوب شد بذاره بره پیش مامانش.همینکه خوابش برد مورچه رو برداشتم و صبح بهش گفتم مورچه مامانش اومد دنبالش رفت خونش.
    طفلی کلی ذوق کرد
    ویرایش توسط مهرسا62 : 2014_05_31 در ساعت 19:11
    پاسخ با نقل و قول

  2. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,piroo,rahaii,rahe shab,sara2,فاطمی,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,تبسّم,سلماء

  3. ارسال:62#
    elnaz.t آواتار ها
    وای قربونش بشم مهرسایادم به قضیه هواپیماش افتادکه گفت باتریش تموم شده


    یه خاطره دیگه که ازدوران طفولیتم یادم اومداینه که1روزبعدازاینکه داداشم به دنیااومده بودباهمون عمم رفتیم دیدن مامانم اماچشمتون روزبدنبینه همین که دیدم پتوبنفش خوشکلموروداداشم گرفتن گفتم مامااااااااان من پتومومیخواااااااام خلاصه اینکه منم که پیش عمم بودم سراین موضوعم کلی اذیتش کردموغرزدم بهش
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  4. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,m1392,narges☺,niloofarabi,piroo,rahaii,sara2,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,تیرا,تبسّم

  5. ارسال:63#
    اره الناز یادم رفته بود
    اولین باری که اریا سوار هواپیما شد همینکه پرواز تموم شدو هواپیما نشست آریا بلند گفت ای وای مامان فکر کنم باطریش تموم شد تمام مهماندارای هواپیما زدن زیر خنده
    پاسخ با نقل و قول

  6. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,piroo,rahaii,sara2,فاطمی,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,تیرا,تبسّم

  7. ارسال:64#
    rahe shab آواتار ها
    سلام

    آقا من سال سوم راهنمایی بودم و تازه وارد مدرسه ی جدید ، زیاد با اخلاقیات مدیر این مدرسه آشنا نبودم ولی اونطوری که بچه ها میگفتن به بدترین شکل ممکن با شلنگ کتک میزد.
    با دوتا از بچه ها دوست شده بودم که با هم شوخی داشتیم. یکی شون میز جلوی من مینشست و یکی شون سمت چپ من.

    یادش بخیر سر کلاس علوم نشسته بودیم منم ذوقم گل کرد ، با دست زدم به دوستم که میز جلو مینشست ، همین که برگشت ، دست بغلیم رو گرفتمو کردم تو چشمش میز جلویی ، معلممونم هم هر دوشون رو از کلاس بیرون کرد.
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    آقا جاتون خالی وقتی برگشتن کتک مشتی از مدیر خورده بودن.


    خدا ببخشتمون.

    یادش بخیر الان همه ازدواج کردن رفتن سر خونه زندگیشون
    پاسخ با نقل و قول

  8. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,fateme7393,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,تبسّم,روانشناس کوچولو

  9. ارسال:65#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام

    یه سری بابام داشت کمدشو زیر و رو میکرد و دنبال یه چیزی میگشت و پیدا نمیکرد

    مثلا منم رفتم کمکش البته بهانه بود میخواستم فضولی کنم

    برا خودم میرفتم دست به مدارکی میزدم که اصلا بابام دنبال اونا نبود که یهو یه بسته پیدا کردم که بدجوری چشمک میزد

    تا خواستم بازش کنم ، بابام گفت برا داداشته باز نکن

    گفتم بابا من که کاریش ندارم ،بعد گفتم عه این چیه توشه چه سنگینه (الکی گفتم) بابا بذار ببینیم توش چیه خب

    هیچی دیگه مگه بابام میتونست در برابر فوضولیه من مقاومت کنه بالاخره بازش کردیم البته خودشم خیلی دوست داشت ببینه اون تو چیه !

    وای چه چیزایی که توش پیدا نکردیم اول که یه فشنگ واقعی بود گویا از محل خدمتش کش رفته بوده برا یادگاری

    و کلی دفتر خاطرات که دوستاش براش نوشته بودن و نقاشی کشیده بودن از این دسبند بافتنی ها هم بود که با دونه های تسبیح هست

    و یه دونه شیء ناشناس که خیلی هم خوش رنگ و خاص بود

    رنگ سبز و زرد بود مثل مداد نوکی یا خودکار

    به بابام گفتم بابا من اینو برمیدارم گفت نخیر بذار سر جاش گفتم باشه حالا بذار ببینم چه جور باز میشه

    کلی باهاش ور رفتم ،جایی برا باز شدن نداشت

    حواسم حسابی درگیرش بود ، خواستم مثل مداد نوکی فشار بدم ببینم اتفاقی میوفته که یهو واکسن عمل کرد و سوزنش رفت تو شصت دستم

    واکسن خودکار بود برای مواقعی که توی جنگ شیمیایی میزنن ،برای سرباز ها که سریع تزریق کنن

    وای چشمتون روز بد نبینه نوک سوزن چون خورده بود به استخون شصتم کج شده بود

    تمام مایع داخل واکسن هم تزریق شد توی دستم (و این شد که جمله معروف فضولی کار شیطونه باب شد)

    از دستم که کلی خون اومد ولی بدتر از اون بعد از چند دقیقه اتفاقای خاصی میوفتاد

    اولش همش تشنه ام می شد تا لیوانو سر میکشیدم ، لیوان پایین نیومده زبونم مثل چوب خشک میشد کلی آب خوردم

    بعد از نیم ساعت تپش قلب گرفتم بعدش خوابالو شدم

    هیچی دیگه بابامینا نگران شدن و زنگ زدن به یه دکتری که آشنامون بود ماجرا رو گفتن و اونم گفته بود اصلا نذارید بخوابه ها سریع ببریدش دکتر البته خیلی مهم نبودو من الان زنده ام

    و این هم داستان ضد شیمیایی شدن من
    ویرایش توسط کوثر حبیبی : 2014_06_03 در ساعت 00:09
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء
    پاسخ با نقل و قول

  10. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط alonegirl,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,samin66,sara2,فاطمی,مهرسا62,محسن عزیزی,گلبرگ خانوم,تبسّم

  11. ارسال:66#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام اومدم ازخاطرات کودک درونم بگم
    راستش این اتفاق در12.3.1393رخ داد
    من وایساده بودم کنارآینه داشتم خودمونگاه میکردم همینجورم درفکرفرورفته بودم یهوداداش شیطونم اومدسیخونک زد بدنگاش کردم بعدشیطونی کردمنم دویدم دنبالش اونقددویدم که به میز وسط خونه رسیدم
    هی دوراین مبلاچرخیدهی من دویدم هی اون چرخیدهی من دویدم تااینکه بالاخره پام خوردتومبل طی مراسم باشکوهی360درجه پیچ خوردوهمون موقع شکست
    خلاصه اینکه والدین گرامی رفته بودن خونه اون عمه دیگم ولی اون عمه دیگمم حضورداشته دیگه وقتی برگشتن دیدن انگشتمومفصلش شده بالشت رفتیم بیمارستانوگچ گرفتم واولین پاشکستگی من خاطره سازشد
    همه میگفتن تنهاخوبیش این بودکه حداقل چاق ترنشون میدی
    البته وقتی میام همیاری به زورمیام دیگه بایدبشینم روپله هابیام
    ولی این کودک درونموبایدادبش کنم
    الانم عکس پاموواستون میذارم


    IMG-20140604-WA0000.jpg
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  12. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,iraniboy,m1392,narges☺,niloofarabi,sara2,فاطمی,مهرسا62,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم

  13. ارسال:67#
    سلام دوستان
    من بهترین سرگرمی دوران کودکیم این بود مامانم بهم بگه برو تخم مرغ بخر منم برم بگیرم اما تو راه برای امتحان کردن مقاومت تخم مرغ تو دستم بشکونمش بدون تخم مرغ برگردم خونه.
    پاسخ با نقل و قول

  14. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,sara2,فاطمی,کوثر حبیبی

  15. ارسال:68#
    niloofarabi آواتار ها
    من سه ساله بودم که این (خواهرم) به دنیا اومدش. خب یه کم سخت بود. ولی کم کم کنار اومدم باهاش
    میخاستم اسمش رو بذارم خیار؛ خانواده مخالفت کردن
    چقدر تکنیک های روانشناسانه برای بهتر شدن روابط ما به کار بردن. فکر کنم این عکس رو هم گرفتن که تو بزرگی مدرک داشته باشن
    اینجا اینو دادن بغلم که بیشتر دوسش داشته باشم. لبخندمو ببینید. خانوادگی تو کار عکاسی هستیما ینی تک تک عکس هام سوژه یابی شده.
    وقتی این به دنیا اومد، برای من یه عروسک خریدن؛ بیشترش قرمز بود. من اسمش رو گذاشته بودم قرمزی. بهم گفته بودن: قرمزی رو نی نی برات خریده . یه جعبه شیرینی هم باهاش بود؛ ژله های صورتی داشت خلاصه من باور کردم که برام کادو خریده. به رسمیت شناختمش.



    پاسخ با نقل و قول

  16. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,mina71,narges☺,rahaii,sara2,فاطمی,مهرسا62,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تبسّم,سجاد صالحی

  17. ارسال:69#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    منم یه خاطره از شیطنت هام تعریف کنم.
    فکر کنم هفت یا هشت سالم بود. خیلی علاقه داشتم برم روی پشت بام بازی کنم. ولی خب مامان و بابام دوست نداشتن برم اون بالا هم به این خاطر که اون موقع پشت بوم حفاظ نداشت و هم اینکه امکان داشت یه غریبه باهام اونجا برخورد کنه و در کل سیف نبود.
    ولی من از هر فرصتی استفاده میکردم برم روی پشت بام. اخرش بابام یه قفل خرید و به درب پشت بام نصب کرد.
    منم خیلی شاکی شدم و هرچی جیغ و داد کردم که این قفل برداشته بشه فایده ای نداشت.
    منم یه نقشه کشیدم. رفتم از مغازه قفل سازی، یه قفل بزرگ خریدم و اومدم خونه منتظر فرصت شدم. دیدم فرصت دست نمیده گیر دادم که کولر خرابه حالا درست بودا ولی من هی اصرار کردم کولر خرابه که بابام بره روی پشت بوم. وقتی دیدم این روش هم جواب نمیده اومدم تی وی رو دستکاری کردم که خراب بشه و برفک نشون بده.
    بعدش اومدم به بابام گفتم اونم طفلی رفت روی پشت بوم که آنتن رو تنظیم کنه من بدو رفتم بالا و قفلی رو که بابام نصب کرده بود رو برداشتم جاش همون قفل بزرگه که خریده بودم رو نصب کردم و کلید رو چرخوندم قفل شد و اومدم پایین. بابا عزیزم چندبار کوبیده بود به در ولی مامانم صداشو نشنید. منم پایین بودم و از قصد نگفتم که چیکار کردم. فکر کنم یه ربع گذشت مامانم تعجب کرد چرا بابام نمیاد پایین و تی وی همچنان خرابه.
    اخرش وجدانم درد گرفت و دیدم کار خیلی زشتی کردم و هوا هم بدجوری گرم بود و افتاب میتابید. اومدم بالا قفل رو باز کردم بابام بیادش پایین و....... البته بعدش کشته شدم
    وطن پرنده ی پر در خون
    وطن شکفته گل در خون
    وطن فلات شهیدان شب
    وطن پا تا به سر خون
    وطن ترانه ی زندانی
    وطن قصیده ی ویرانی
    بخوان که دوباره بخواند
    این عشیره ی زندانی
    گل سرود شکستن را
    بگو که به خون بسراید
    این قبیله ی قربانی
    حرف آخر رستن را
    پاسخ با نقل و قول

  18. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,mina71,narges☺,rahaii,sara2,فاطمی,مهرسا62,گلبرگ خانوم,تبسّم,روانشناس کوچولو

  19. ارسال:70#
    narges☺ آواتار ها
    سلام

    دیشب در حال صحبت بودن خانواده 1+5

    اینترنت قطع بود داشتم باهاشون اشنا میشدم


    مامانم به داداشم گفت بترکی چه قدر اذیت کردی خیلی دیر راه افتادی
    به منم گفت تو که ههههه میذاشتم تو روروک که فضولی نکنی ی روز اومدم دیدم اومدی بیرون پشت روروک گرفتی داری میری
    فکرکنم داشتم میرفتم خرید

    چه بیشعورکنجکاوی بودم

    عکسش الان ندارم ولی روروک از اینا که اقای عزیزی داره قشنگ تره برچسب میکی موسم داشت صورتی بود











    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  20. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,mina71,niloofarabi,rahaii,sara2,فاطمی,مهرسا62,کوثر حبیبی,تبسّم

صفحه‌ها (11): صفحه 7 از 11 نخستنخست ... 56789 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •