تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 102

صفحه‌ها (11): صفحه 8 از 11 نخستنخست ... 678910 ... آخرینآخرین

آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:71#
    iraniboy آواتار ها
    سلام به همگی و تشکر بابت ایجاد این تاپیک سرگرم کننده

    دوتا خاطره یادم افتاد یکی از راهنمایی و یکی از دبیرستان. دوران راهنمایی یه بار یکی از دوستام تو کلاس خواست بره حیاط آب بخوره .از معلم اجازه گرفت همین که رسید به در کلاس (که از در خارج بشه)اشتباهی اول با دستش در زد و بعد در رو باز کرد و رفت !!یعنی اون قدر خندیدیم که نگو !! و دیگری هم مربوط میشه به روزهای اول حضورم در اول دبیرستان.تو حیاط ایستاده بودیم و به سخنان مدیر راجع به قوانین و مقررات مدرسه گوش میدادیم که ناگهان یکی از کلاس اول 2(من اول 1 بودم)تو صف بغل دستی بود محتویات معده و دوازدهه رو رو من بالا آورد!((رو یکی از آستینای پیراهنم که تازه خریده بودمش و خیلی دوستش داشتم!) هیچی دیگه بنده خدا تا آخر سال هروقت منو میدید عذر خواهی میکرد .فکر میکرد از دستش عصبانی شدم!!
    خداوندا متشکرم بابت:
    سلامتیم 
    خانواده ام
    دوستم (برادرم)
    چیزایی که میدی و میگیری...
    پاسخ با نقل و قول

  2. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,maryam.azadeh,narges☺,niloofarabi,rahaii,sara2,فاطمی,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا

  3. ارسال:72#
    niloofarabi آواتار ها
    سلام

    یاده یکی از بازی های مورد علاقه بچگی ام افتادم
    من با آبجی ها و داداش هام یه بازی تقریبا تیمی داشتیم هر کی یه قسمتی از بازی رو داشت. اسم بازی مون شهردار بازی بود


    یه شهر کوچلو می ساختیم؛ خیابون هم داشت! یه پل هم تو شهره بودش ...داداشم مهندسی اش می کرد. ما هم تو چیدنش کمک میکردیم. خیابون و خونه و رستوران، مدرسه و ... هم میساختیم. ابزار کارمون هم شامل مدادرنگی (برای خیابون بندی) ؛ یه سری تخته های چوبی برای پل سازی، ماشین و ... هم بودش. آدم های شهر از این لگو های رنگی بودن. یه سری رنگ ها بودن سمت خاصی داشتن. مثلا آبی پلیس بود و ... . خانواده شهردار یه خانواده چهار نفره بودن خلاصه! هر دفعه یه داستانی برای شهر می ساختیم؛ بازی اش می کردیم. آخر سر هم شهر رو خراب می کردیم. بازی تموم میشد.

    یکی دیگه از بازی های مورد علاقه مون تئاتر بودش. برای تئاترمون لباس هم درست کرده بودیم یه میز داشتیم اونو کرده بودیم سن نمایش. خودمون هم نمایشنامه شو می نوشتیم. بعضی وقتا هم از یه کتاب نمایشنامه درست می کردیم بازی می کردیم.
    نمایشنامه هه بود تو کتاب دبستان ؛ چهارم بودش فکر کنم اشعث و ... . یکی از دیالوگ هاش این بود " هر چه ترسو هست دور من جمع شده است! ترسوها همه برای پول و مقام جمع شده اند و ... (این برادرم بود) . بازیگرها : من و خواهرم و خاله کوچیکه (همسن خودمه) ، اون یکی خاله ام هم بیشتر کارگردان بود (از همه بزرگتر بودش).
    دایی ام هم تو کار ضبط بود. داره هنوز بعضی هاشونو

    زن دایی ام و خاله بزرگم رو هم می آوردیم تماشا کنن زن دایی ام اون موقع تازه میخاست وارد خانواده مون بشه
    پاسخ با نقل و قول

  4. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,m1392,narges☺,rahaii,مهرسا62,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,تبسّم,سماء

  5. ارسال:73#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام منم یادیکی ازخاطرات دوران طفولیتم که سوم دبیرستان بودم افتادم الان بزرگ شدم
    اواخرسال بودونزدیک امتحان نهایی هاکلاس کنکورای مختلفم هرکدومشون برای سال بعدمون میومدن تبلیغ میکردن یعنی جیغ میزدن بیشتربعدمایکیشو واسه امتحان نهایی ها انتخاب کردیم ورفتیم جلسه اول ریاضی شورفتیم بعدش زبان وشیمیشم توجلسه های بعدرفتیم و روز آخررسیدبه کلاس زیست
    آقاهمه میدونین که اینجاشیرازاست وماگاهی دلمان میخواهدحوصله نداشته باشیمخلاصه من(الی)وحانی ودوفاطی رفتیم تادم درکلاس اماهیچکدوم حوصله گوش دادن به درس رونداشتیم گفتیم چیکارکنیم چیکارنکنیم آخرش نقشه شیطانی کشیدیم وگفتیم بریم باغ عفیف آبادهمه اندکی پول داشتیم گفتیم خب حالایکاریش میکنیم
    آقاچشمتون روزبدنبینه ماهرچی راه میرفتیم نمیرسیدیم که خلاصه بعداز2الی3کیلومترراه پیمایی رسیدیم به مقصد
    همه پولاشون رودادن دست من گفتن عاموتوبروبیلیط بیگیر بیو اینجوباهم میریم داخل(دقیقاهمین طوری به زبان شیرین شیرازی)آقاماهم رفتیم وخلاصه گفت چندنفریدگفتم4نفریه بلیط رایگان بهم دادمنم نخوندم که گفتم چقدبایدبدم خدمتتون گفت هیچی بلیط رایگانه لذت ببریدوقتی گفتم بهشون اصن بال درآوردنخیلی باحال بودکلی کیف کردیم رفتیم داخل بالبی خندان وعکس گرفتیم وکلی هم خندیدیم
    بعدکه برگشتیم دیگه تقریبانزدیکای اتمام کلاس بودازقضایه بستنی فروشی هم نزدیک کلاس بودرفتیم بستنی هم خوردیم جاتون خالی خیلی خوشمزه بودخلاصه حرفامونم یکی کردیم که کسی شک نکنهوبعدش بابای فاطی اومددنبالمون مامانشم ازاوناکه سوال پیچ میکنه اساسیبعدپرسیدکه کلاس چطوربودگفتیم خیلی عالی بوداصن استادش حرف نداشت بعدخودمونم استاده روتجزیه تحلیل میکردیم خیالیبعدهی مامیخندیدیم هی مامانش میگفت شمایه چیزیتون هست اینقدمیخندین ولی ماتاآخربه پیچش خودادامه دادیمواولین باربودخیلی سوال پیچمون نکردفکرکنم فقط همون روزه روز شانسمون بود
    الانم قصدداریم بزرگترکه دیم به خونواده هامون بگیم
    ولی خداییش خیلی باحال بود
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  6. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,m1392,niloofarabi,rahaii,sara2,مهرسا62,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,تبسّم,سلماء,سماء

  7. ارسال:74#
    A@92 آواتار ها
    ""ساعت 9 شب است.جلوی گردان هستیم.داریم بخط میشیم برای نماز مغرب.
    همه با هم حرف میزنن.داریم بخط میشیم یواش یواش
    تازه از حمام اومدیم.دلم گرفتس..
    ....


    الان تو راه حسینیه ایم.با زحمت مینویسم با ی خط بد و ناخوانا ..خخخ
    دلم پیش همیاران ودوستامه..بچه ها دلم تنگ شده...

    همتونو دوس دارم.دلم براتون تنگ شده!
    خیلی دلم میخاد پیشتون بیام.کاش برای پسفردا مرخصی بدن.دلم برای دوستام تنگ شده.خدمت قشنگه.حال و هوای خاصی داره.هر روز بعد نماز برای همه دعا میکنم.

    داریم ب حسینیه نزدیک میشیم.صدای قران میاد..آفتاب پیدا نیست دیگر...
    همه با هم میگنو میخندن منم فقط راه میرمو سرم پایینه و دارم اینارو مینویسم...

    رسیدیم جلو حسینیه.بعضیا رفتن برا وضو منم دارم میرم از فروشگاه مسجد دستمال کاغذی بخرم...
    دارم وارد مسجد میشم..
    دوستون دارم فعلا" خدافظ....


    بعد نماز--->>

    رفتیم مسجدو نمازو خوندیم..چون 3 شنبه بود دعای توسل داشتیم.خیلی دلم گرفته بود.بعد نماز دعا خونده شد...عذاداری هم بود..
    ی چفیه تو پادگان بهمون داده بودن..اونو ورداشته بودم ..کلی گریه کردم....خالی شدم..چسبید..

    خودمو خالی کردم..جاتون خالی دوستان!

    بعدش هم برگشتیم ب گروهان و خابیدیم..البته هنوز بیدارم من که اینارو مینویسم الان میخام بخابم...دوستان از همین جا میگم شبتــون بخیر. ""

    ------------------------------------------------------------------------
    سلام دوستای گلـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــم..
    امیدوتارم حالتون خوب باشه..

    این اولین خاطره بود از سربازیم.بعد 9روز!
    چرا دیر شد؟جریان داره

    اینارو وقتی میرفتیم نماز و اینا نوشتم..گفتم بزارم اینجا.....

    گاهی وقتا دلم میگیره مخصوصا" موقع غروب....
    دوستان دعام کنید..ی خورده سخت میگذره برام.دعا کنید...

    نمیدونم چی بگم..ی خورده تعجب کردم:tongue:
    ان شالله گهگاهی ی خاطره میذارم بازم....

    دوستان ب امید دیدار
    رنگ هم بین ادما فاصله میندازه...من رفتم !این تو این هم صندلی ات...

    فقط لطفا" دیگه از انسانیت و عدالت و برخورد روانشاسی و مراجع و اینا حرف نزن

    بدرود
    پاسخ با نقل و قول

  8. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,sara2,مهرسا62,کوثر حبیبی,گلبرگ خانوم,تیرا,روانشناس کوچولو,سماء

  9. ارسال:75#
    niloofarabi آواتار ها
    سلام

    علی آقا ما منتظر خوندن خاطرات خدمت شما هستیم؛ مشتاقانه
    فکر میکنم اولین عضو همیاری هستین که سربازی رفتین

    از طرف همه بچه ها این مطلب رو گفتم. من ناظم شدم ؛ گفتم اسپم نزنن وگرنه همه منتظریم که باز شما خاطراتتون رو بگید.

    سپاس.
    پاسخ با نقل و قول

  10. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,rahaii,مهرسا62,کوثر حبیبی,تیرا

  11. ارسال:76#
    تیرا آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط niloofarabi نمایش پست ها
    سلام

    علی آقا ما منتظر خوندن خاطرات خدمت شما هستیم؛ مشتاقانه
    فکر میکنم اولین عضو همیاری هستین که سربازی رفتین

    از طرف همه بچه ها این مطلب رو گفتم. من ناظم شدم ؛ گفتم اسپم نزنن وگرنه همه منتظریم که باز شما خاطراتتون رو بگید.

    سپاس.



    سلام نیلو خانم

    والا تا اونجاییکه من خدمت کردم :tongue: تو آموزشی نمیشد گوشی ببریم البته یگان هم نمیزارند ببریم ولی چون ما قسمتمون دژبانی بود و درجه افسری داشتیم قاچاقی میبردیم به بقیه دوستان هم اجازه میدادیم بیارند /// علی جان ی جایی فراتر از هتل دارند خدمت میکنند که آموزشی اینقد راحت دارند مطلب ارسال میکنند


    منم خاطره زیاد دارم اگه ی تاپیک جداگانه بزنیم فک کنم بهتر باشه .. البته تالار قبلی من ی تاپیک ایجاد کردم ولی فک کنم اثری ازش نباشه







    پاسخ با نقل و قول

  12. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,rahaii,کوثر حبیبی,سماء

  13. ارسال:77#
    سماء آواتار ها
    سلام .اقای تیرا خب اوووون قدیم قدیما سربازی رفتن سخت بوده لابد
    الان اسون شده.ولی خاطرات قدیمیا از سربازیشون باید قشنگ باشه.بذارین بخونیم.
    پاسخ با نقل و قول

  14. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,rahaii,مهرسا62,کوثر حبیبی,تیرا

  15. ارسال:78#
    A@92 آواتار ها
    سلام.
    خیلی ممنون که خاطرمو خوندید...
    باشه حتمن میذارم بازم..
    منم با یه تاپیک جداگانه موافقم....ی تاپیک میذارم برا خاطرات سربازیم...

    تیرا جان من الات خونه ام که اینارو ارسال کردم..منم گوشی نمیبرم..الانم کلا ممنوعه همه جا..
    سماء خانم اسون هم نیس..تو این گرما سخته خیلی.....

    تیرا جان خاستی تو تاپیک بذار منم هروقت بازم اومدم مرخصی خاطره مینویسم.....
    عصری باید برگردم پادگان..
    دوستان مواظب همدیگه باشید...
    خدافظ
    پاسخ با نقل و قول

  16. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,rahaii,sara2,مهرسا62,کوثر حبیبی,تیرا

  17. ارسال:79#
    سلام علی آقا
    از صمیم قلبم خوشحالم براتون . انشاءا ... که حالتون بهترو بهترم میشه
    بی صبرانه منتظر خاطراتتونیم .
    همه ی همیاری ها به یادتون و دعاتون می کنیم .
    شما هم مارو بین دلتنگیا و دعاهاتون از یاد نبرید .
    موفق باشید .


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  18. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,کوثر حبیبی,تیرا

  19. ارسال:80#
    تیرا آواتار ها
    سلام


    این تاپیک خدمت علی آقا و اعضاء عزیز همیاری




    رایحه خوش خدمت (ویژه خاطرات سربازی)








    پاسخ با نقل و قول

  20. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط A@92,anahid,aram,elnaz.t,m1392,narges☺,niloofarabi,مهرسا62,کوثر حبیبی,روانشناس کوچولو

صفحه‌ها (11): صفحه 8 از 11 نخستنخست ... 678910 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •