تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:نرگس
پاسخ ها 102

صفحه‌ها (11): صفحه 9 از 11 نخستنخست ... 7891011 آخرینآخرین

آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:81#
    سلماء آواتار ها
    سلام دوستای خوب همیاری

    با اجازه ی همه منم میخوام یه خاطره از شیطونی هام براتون بنویسم :

    دوران راهنمایی بودم ,تا اون موقع نمیدونستم اسید و باز یعنی چی ,یه بار سال اول راهنمایی معلم علوممون برامون اسید فرمیک رو گفت که یکی از اسید ها هست ,گفت که فرمیک یعنی مورچه و این اسید رو از مورچه به دست میارن و ترش هستش .

    منم بچه بودم خب ,نمیدونستم هم که در اینده شیمیست میخوام بشم اومدم خونومون و دور از چشم مامانم ,از حیاط خونه ی مامان بزرگم ,یه مورچه ی بزرگ پیدا کردم و گذاشتم دهنم تا بخورم ببینم واقعا ترش هست یا نه

    مورچه رو هرکاری کردم ,نتونستم زیر دندونم له کنم تا ببینم ترش هست یا نه ,توی دهنم هی این ور و اون ور میرفت

    بالاخره از دهنم بیرون اوردم و نتونستم ببینم ترش هست یا نه ولی توی دستم دیگه به رحمت خدا رفت

    الان که یادم میفته ,حالم بهم میخوره که من اون موقع چجوری اون مورچه رو گذاشتم دهنم

    ببخشید اگه خاطره ام بد بود ,ولی ابجی مهرسا بهم پیشنهاد کرد که این خاطره رو اینجا بنویسم ,امیدوارم خوشتون بیاد
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  2. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,niloofarabi,sara2,star12,مهرسا62,کوثر حبیبی,تبسّم,جیگر طلا,شروین

  3. ارسال:82#
    سلماء آواتار ها
    سلام علیکم بر همه و با اجازه

    میخوام یه خاطره ی دیگه از شیطونی های دوران دانشگاه بگم من همه ی خاطره هام از شیطونی هام هستش ,با اینکه قیافه ی ارومی دارم ولی نمیدونم چرا شیطونم :tongue:

    ترم سه بودم ,تو سالن مطالعه ی دانشگاه با سه تا از دوستام داشتیم درس میخوندیم ,من دستام خیلی عرق میکنه ,زود زود با دستمال پاک میکنم یا میرم میشورم .

    سرویس بهداشتی سالن مطالعه ی دانشکدمون جوری بود که سرویس بهداشتی اقایون و خانوما روبروی هم بود ,دستم رو شسته بودم داشتم میرفتن داخل سالن مطالعه که دیدم استاد شیمی الی مون که رییس دانشکدمون هم بود ,داره از سرویس بهداشتی اقایون میاد بیرون ,مثل همیشه که وقتی استدادام رو میدیدم میگفتم استاد خسته نباشید , زودی به استادم گفتم : سلام استاد ,خسته نباشید اونم بهم لبخند زد و گفت دخترم سلامت باشی.

    منم که اصلا نفهمیده بودم چی گفتم رفتم سالن مطالعه و مشغول درس خوندن شدم ,یهویی یادم افتاد که وای استاد داشت از سرویس بهداشتی میومد بیرون ,من چرا بهش گفتم خسته نباشید ؟ !!!

    به دوستام که تعریف کردم ,یه قهقهه ی بلندی زدن و بهم خندیدن ,منم داشتم از خجالت می مردم که چجوری ساعت 2 باید برم بشینم سر کلاس همون استاد

    بالاخره ساعت 2 شد و رفتیم سرکلاس ,من که همیشه ردیف اول می نشستم ,اون روز رفتم نشستم ردیف اخر و تا اخر کلاس ,سرم رو بلند نکردم و از جزوه ی دوستم نوشتم اون ترم تا اخر من ردیف اخر می نشستم ,هم از استاد خجالت می کشیدم و هم چون رییس دانشکدمون بود ,میترسیدم

    ولی یاد گرفتم که هروقت استادام رو دیدم ,نباید زود بگم استاد خسته نباشید ,باید اول به مکان دقت کنم

    ببخشید اگه خاطره ام بد بود ولی همیشه دوستام تا منو می بینن ,این خاطره رو میگن و کلی بهم میخندن
    خدای خوبم ,یار همیشگی من در همه ی لحظات بهم صبری بزرگ بده تا موفق ترین بشم و ارزوهای مامانم رو براورده کنم
    پاسخ با نقل و قول

  4. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,niloofarabi,sara2,star12,مهرسا62,کوثر حبیبی,جیگر طلا,شروین

  5. ارسال:83#
    niloofarabi آواتار ها
    گفتم تاپیک بیاد بالا

    یاد یه خاطره افتم :

    من دوره کارشناسی علاقه ای به نشستن سر کلاس نداشتم. یه درس داشتیم مقدمات مدیریت آموزشی ، کلاس دوتا در داشت. من میگفتم در ورودی و خروجی. معمولا کنار در خروجی میشستم که تا استادحضور غیاب کرد برم بیرون.اصرارعجیبی هم داشتم که استاد اول کلاس حضور و غیاب کنید. برای اینکه تابلو نشه کیف هامون هم تو راهرو پشت در میذاشتیم. از دخترای کلاس سه چهار نفر دیگه هم مثل من بودن. پسرای کلاس که همه شون جز یه نفرشون مثل ما بودن. پسرا کیف نمی آوردن راحت تر بودن.یکی شون درسش یه کم بهتر بود یدونه از این سالنامه ها می آورد توش بنویسه. اونم گذاشته بود پشت در پیش وسایل ما. خب استاده حضور غیاب رو که انجام داد کم کم عملیات جیم زدن شروع میشد رفتیم بیرون .فکر کردیم اون سالنامه برای خودمون هست. شاد و خندان رفتیم که بشینیم تو چمن ها من گفتم کدمتون جزوه می نویسه!!!؟ بازش کردیم دیدیم از اولش هی شعر عاشقانه هست و خاطرات روزمره و دلنوشته. ورق میزدیم و هی سایر مطالب رو میخوندیم که توی یه صفحه بزرگترین راز زندگی اون پسره رو فهمیدیم. تو جمع ما هم یه نفر بود از اون پسر خوشش می اومد. قیافه اون دختره دیدنی بود...اون نوشته خیلی شوکه مون کرد. نگو پسره از دور ما رو میدیده حدس زده بود که ما داریم دفترش رو میخونیم اومد طرفمون خیلی ناراحت گفتش لابد همه رو هم خوندین؟!! ما دیدیم میاد طرفمون فضا رو عوض کردیم دفترش رو هم بستیم. گفتیم این برای کی هس؟ بعد هم یه کم صدامون رو بردیم بالا و خلاصه یه کار کردیم اون عذرخواهی کرد.
    از اون روز به بعد یه کم توجه مون به سکنات و حرکات اون آقا پسر زیاد شده بود. یه کم شک داشتیم به نوشته ولی یه بار دیگه هم که برای مشاوره رفته بود پیش یکی از استادا از اونجا که اتاق با پارتیشن جدا شده بود ما اتاق بغلی با یه استاده دیگه کار داشتیم کل مشاوره رو شنیدیم. استاده که پیشش بودیم داشت نمیدونم چی رو توضیح میداد چهارنفر آدم هیچی از حرفش نفهمیدیم. استاده فهمید داریم فضولی می کنیم دعوامون کرد .

    نتیجه اخلاقی :
    هیچ وقت از کلاس جیم نزنید. اگه جیم بزنی بعدا باید از بقیه جزوه بگیری که نمیدن :-)
    پاسخ با نقل و قول

  6. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط elnaz.t,sara2,کوثر حبیبی,جیگر طلا,سلماء,شروین,طباطبایی

  7. ارسال:84#
    مرسی قشنگ بود نیلوفر جان . فقط اخرش متوجه نشدم اقا پسره عاشق کی بود ؟!!


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

    پاسخ با نقل و قول

  8. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط niloofarabi

  9. ارسال:85#
    niloofarabi آواتار ها
    عاشق هیشکی .


    یه اعتراف بزرگ که کلی خاطره در ناهوشیارم ضبط کرده:

    من و دوستام شماره خوابگاه پسرا رو پیدا کرده بودیم. هر چند وقت یه بار یکی رو سوژه میکردیم. سر به سرش میذاشتیم.واکنش هاش رو بررسی میکردیم. یه همچین موجودی بودم من.

    ویرایش توسط niloofarabi : 2015_04_29 در ساعت 20:26
    پاسخ با نقل و قول

  10. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,narges☺,منصور,سلماء,شروین

  11. ارسال:86#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوستان خوبید؟

    یه چیزی که امروز یادم اومد مربوط به دوران کودکیم این بود

    من بچه که بودم کلا خیلی به کشفیات علاقه داشتم

    یک بار اومدم ترکیبی از انواع سس فلفل ها درست کردم و ریختم پای یه گیاه که سریعتر رشد کنه برم بگم من یچیزی کشف کردم

    فکرکنم عملا گیاهه تا پایان عمرش نازا شد چون هیچوقت سر از خاک بیرون نیاورد

    نتیجه اخلاقی:سس فلفل برای رشد گیاه مناسب نیست




    پ.ن:نیلو نگو که از لحاظ روانشناسی بررسیشون میکردین؟
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...

    پاسخ با نقل و قول

  12. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,niloofarabi,سلماء,شروین

  13. ارسال:87#
    niloofarabi آواتار ها
    بچه که بودم فکر میکردم بزرگ میشم دانشجو میشم.شاگرد زرنگ هم میشم. از بس تو دانشگاه بودم و بین دانشجوها! سر کلاس هم رفتم.یه چندتا خاطره هم از دانشجوهای قدیم دارم.
    بزرگ شدم دانشجو شدم ولی درس خون نشدم.

    پ.ن : خب چون اکثرا مشاور و روانشناس بودن ، یه مورد تکنولوژی آموزشی بود فقط.بررسی سخت بود. ولی با تلاش بسیار پروژه حتی تا آخرین روز درس و دانشگاه ادامه داشت. خدا رو شکر فقط من اومدم ارشد وگرنه باز هم ادامه داشت.
    پاسخ با نقل و قول

  14. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط elnaz.t,سلماء,شروین

  15. ارسال:88#
    sanaz1368 آواتار ها
    هرچی فکر کردم ببینم چه چیزبامزه ای دارم دیدم هیچی!
    ازبچگیم اروم بودم و توخودم میرفتم.چرا من خاطره بامزه ندارم .چقد زود بزرگ شدم.خاطرات بامزه بیشتر تو دوران دانشجوییم بود یبار رفتم ژتون غذا بخرم بهم اقاهه گفت چه روزاییومیخوای؟من بجای اینکه روزاییکه کلاس داشتمو بگم گفتم پنج شنبه و جمعه خخخخخ .یبارم تو کاراموزی در انکولاتورو تا صبح باز گذاشته بودم کارشناسه صب اومد دید باکتریا تو پلیت ها عربی میرقصن رنگم. پریده بود منم گفتم خودم دوباره درست میکنم اومدم الکی واس خودم عدد زدم باید کلنی هارو میشماردم ..خخخخخ فکر کنید تو ازمایشگاه اب قسمت میکروبی بودم.
    حتی دلم نمیخواد دیگه بدبختیاتم ببینم برام مهم نیستی دیگه هیچ ارزشی برای من نداری ازخودم بخاطرفکرکردن بهت متنفرم.التماسمم کنی نمیخوامت دیگه
    پاسخ با نقل و قول

  16. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط سلماء,شروین

  17. ارسال:89#
    sanaz1368 آواتار ها
    یه استادایی داشتیم خودش بهترین طراح تهویه صنعتی بود اما سیگار انفد تو اتاقش میکشید همجا پر از دود میشد .یه استاد ریاضیم داشتیم فقط خاطرات تکراری تعریف میکردم میومد میگفت بچها من اون خاطره هندیرو گفتم؟همه میگفتن نه درحالیکه گفته بود اذیتش میکردن خخخخ
    چقد خوش میگذشت کاش برگردم اون دوران کارشناسیم ..یه استاد داشتیم انقد تنبل بود بما میگفت خسته شدینا برید خونتون هههههه.این اساتیدیکه من ازشون میگم همه واس شهید بهشتی هستن عضوهییت علمین.
    حتی دلم نمیخواد دیگه بدبختیاتم ببینم برام مهم نیستی دیگه هیچ ارزشی برای من نداری ازخودم بخاطرفکرکردن بهت متنفرم.التماسمم کنی نمیخوامت دیگه
    پاسخ با نقل و قول

  18. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,sara2,سلماء,شروین

  19. ارسال:90#
    سلام دوستان خاطراتتون رو خوندم برا بعضیا خیلی جالب بود ...
    خیلی فک کرد یه خاطره جالب پیدا کنم نمیدونم این خاطره برای خودم خیلی جالب بود ولی نمیدونم چطوری تعریفش کنم این خاطره واسه خوابگاهمون بود سال دوم دانشگاه من رفتم خوابگاه خصوصی ... خیلی جای شیک و باحالی بود اتاق ما هم بزرگترین اتاقش بود و با اینکه 8 نفره بود ولی فقط 5 نفر بودیم گاهی هم کمتر ولی از هر رشته و صنفی تو اتاق داشتیم خخخخخ
    یه روز یکی از دخترای سال اولی شکست عشقی شدیدی خورده بود و یه هفته بود کلا دپرس و افسرده شده بود ما چهار نفر هم هر کاری میکردیم درست نمیشد دلداری دادن و پرت کردن حواسشو و کلی کار دیگه ... بلاخره یه شب یکی از بچه هاااا چادر به سرش کرد وخیلی جدی شرو ع کرد به گریه کردن و مراسم تدفین گرفتن واسه اون اقاپسر و کلی حرفای دیگه که متاسفانه قابل بیان نیستن .... ,ما هم شروع کردیم به ضبط کردن صداش و از طرفی هم یه پس زمینه نوحه باز کردن... هم اتاقی افسرده امون هم دیگه نتونست به افسردگیش ادامه بده .....
    اخه خدایی دختری که مراسم رو اجرا میکرد یه پا بازیگر بود به خدااااا....کارش حرف نداشت
    از اون به بعد هرکی تو اتاق فاز افسردگی میگرفت صدای ضبط شده مراسم تدفین و باز میکردیم و کلی میخندیدیم...
    پاسخ با نقل و قول

  20. آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,سلماء,شروین

صفحه‌ها (11): صفحه 9 از 11 نخستنخست ... 7891011 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •