تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:zazaa
آخرین ارسال:zazaa
پاسخ ها 54

صفحه‌ها (6): صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    محسن عزیزی آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط zazaa نمایش پست ها
    خيلي خيلي ممنونم آقاي عزيزي كه آدمو تو اين اوضاع تنها نميذاريد. خدا خيرتون بده. اگه يه وقت بعد از مدتي سروكله اش پيدا شد بهش بگم من ديگه دليلي به ادامه ي رابطه نميبينم اگه خيلي حرفات حرفه بيا خواستگاري. درسته؟ آخه بعد از جدايي وقتي مياد حرفايي ميزنه كه آدمو تحريك كنه مثلا ميگه ديدي تو رفتي ديدي حرفات و قولات يادت رفت و كسي كه برگشت من بودم پس من سر حرفام هستم و تو نبودي. ميگه تو 2 دفعه ديگه هم رفتي من برگردوندمت وگرنه ديگه تموم ميشد. بعد ميگه تو كه رفتي و بر نگشتي پس فردا هم تو زندگي ممكنه بري و طلاق بگيري. منم با خودم ميگم اگه من رفتم و تو برگشتي چون من آزارت ندادم تو بودي كه منو آزار ميدادي پس تو نبود منو بيشتر احساس ميكني كه برگشتي.

    خواهش میکنم

    شما هیچ نیازی ندارید که به این اتهامات پاسخ بدید.

    قاطعانه حرف خودتون رو بزنید. تازه اگر رسما اقدام کرد، باید بررسی های لازم صورت بگیره و هیچ چیز نهایی نشده

    بنابراین، خودتون رو در برابر وسوسه پاسخ دادن به ایشون کنترل کنید و رویه ای که بیان شد رو با قوت انجام بدید.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  2. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط alonegirl,m1392,sokut

  3. ارسال:22#
    خيلي ازتون ممنونم.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:23#
    نقل قول نوشته اصلی توسط zazaa نمایش پست ها
    خيلي خيلي ممنونم آقاي عزيزي كه آدمو تو اين اوضاع تنها نميذاريد. خدا خيرتون بده. اگه يه وقت بعد از مدتي سروكله اش پيدا شد بهش بگم من ديگه دليلي به ادامه ي رابطه نميبينم اگه خيلي حرفات حرفه بيا خواستگاري. درسته؟ آخه بعد از جدايي وقتي مياد حرفايي ميزنه كه آدمو تحريك كنه مثلا ميگه ديدي تو رفتي ديدي حرفات و قولات يادت رفت و كسي كه برگشت من بودم پس من سر حرفام هستم و تو نبودي. ميگه تو 2 دفعه ديگه هم رفتي من برگردوندمت وگرنه ديگه تموم ميشد. بعد ميگه تو كه رفتي و بر نگشتي پس فردا هم تو زندگي ممكنه بري و طلاق بگيري. منم با خودم ميگم اگه من رفتم و تو برگشتي چون من آزارت ندادم تو بودي كه منو آزار ميدادي پس تو نبود منو بيشتر احساس ميكني كه برگشتي.
    این نکته رو بهتون یادآوری میکنم که معمولا خانم ها خیلی احساساتی تر از مردها هستند و بعضی از پسرها هم از این خصوصیت خانم ها استفاده می کنند و حرف هایی رو می زنند که احساسات اونها رو تحریک کنند.
    شما باید با عقل جلو برید نه احساسات.اینکه میگند قول هات یادم رفت و.... به نظرم ترفندی هست برای تحریک احساسات شما.
    ولی شما باید این رو بهشون بفهمونید که ازدواج صحبت یک عمر زندگی است و شما با عقل و منطق تصمیم میگیرد نه با احساسات.
    بهشون بگید که اینکه اول برادر بزرگترشون باید ازدواج کنه رو نه اسلام می پذیره نه خدا و این رو هم به مادرشون بگند که با چه منطقی و دلیل قانونی ای دارند میگند که اول برادر بزرگترشون ازدواج کنه؟پسرهای زیادی هستند که تا چهل سالگی هم به خاطر عدم مسئولیت پذیری و بهانه های مختلف ازدواج نمی کنند آیا شما باید به پای اونها بسوزید؟
    در فرهنگ ایرانی پسر معمولا حرفش رو راحت تر میتونه به خانواده بگه تا دختر و ایشون هم حتما مستثنی نیستند.
    بالاخره شما دختر هستید و دختر وقتی سنش از یک میانگینی بالاتر میره انتخاب هاش کمتر میشه اما در رابطه با پسرها این قضیه کمتر صدق می کنه.
    بهشون بگید که اگر میخواستید این قضیه رو تمام کنید این همه مدت منتظر نمی ماندید و بگید که مطمئن باشید زمان خود به خود هیچ چیز رو حل نمی کنه و باید ایشون هم تلاش کنند و خانواده خودشان رو راضی کنند.
    در رابطه با شکاک بودن اول باید بررسی بشه ایشون کلا چنین خصوصیتی رو دارند یا خیر؟ یعنی در رابطه با سایر مسائل و سایر افراد هم بدگمانند؟اینکه آیا یک شخصیت پارانویید هستند؟بهشون بگید که قرار نیست تمام ساعت های روز ام را به شما باشم و شما رو در جریان بگذارم. آیا ایشون هم خوششون میاد شما هم دائم ایشون رو چک کنید؟ بهشون بگید که ملاک مهم صداقت هست و بهشون اطمینان بدید که شما رعایتش میکنید ولی گاهی وقتها ممکنه امکان تماس و صحبت کردن باهاشون رو نداشته باشید،مثلا سر کلاس باشید یا با خانواده باشید.
    پاسخ با نقل و قول

  5. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط m1392,محسن عزیزی,zazaa

  6. ارسال:24#
    ممنون از همدردي و راهنماييتون. فعلا كه خبري ازش نشده. من قبلا دائم ميگفتم كه اين دليل نميشه كه تو به خاطر برادرت زندگيتو دير شروع كني و تو اين وضع بمونيم. اما ميگفت ما هيچ كس تو فاميل اول داداش كوچيكه داماد نشده و چون مادرش مخالف بود ميگفت اول اين داماد بشه تا بعد من پامو تو يه كفش كنم كه من تورو ميخوام. اين چيزا رو واسش خيلي توضيح دادم كه واسه ديگران نبايد زندگي خودتو فدا كني. در مورد شكاك بودنش هم آدمي بود كه اگه من سر كار بودم و ميگفت چه خبر؟ من بايد وسط كار واسش تعريف ميكردم و اصلا آدمي نبود كه صحبت رو كوتاه كنه و تعريفات رو بذاره واسه يه وقت كه آدم بيكاره. اگه با خانواده بيرون بودم بايد يا گوشي رو جواب ميدادم تا صداي خونوادمو بشنوه يا بايد حرف ميزنم. من هر كار ميكردم بايد قبلش ميگفتم حتي قبل از حموم بايد ميگفتم ميخوام برم حموم كه زنگ نزنه تلفنش بي جواب بمونه وگرنه دعوامون ميشد. روزي هزار دفعه قولامون رو يادآوري ميكرد و منم هر روز ميگفتم خيالت راحت باشه من دارم با تو پاك و درست زندگي ميكنم و دروغ هيچوقت نميگم روزي صد بار اطمينان ميدادم اما هيييييچ فايده اي نداشت تو رفتارش. انگار اين صحبت ها ديگه عادي شده بود. تاثيري روش نداشت حرفهام.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:25#
    خودش هم هركاري كه ميكرد قبلش ميگفت. اما من اوايل به اين توضيحات بيجا عادت نداشتم اما اين خودش همه چيو ميگفت هرجا ميرفت ميگفت حتي گوشيشو تو دستشويي هم ميبرد بعد انتظار داشت چون اون همه چيو ميگه منم بگم و منم چون دوسش داشتم به خواستش عمل كردم و زير بار رفتم. اگه گوشيمو شب به شارژ نميزدم دعوام ميكرد كه شب بزن تو شارژ كه در طول روز خاموش نشي. اگه بيشتر از 2 ساعت ظهر ميخوابيدم زنگ ميزد بيدارم ميكرد بعضي وقتها ميگفت مطمئني خواب بودي؟چرا صدات خواب آلود نيست. دائم غيرمستقيم تهمت ميزد منم كوتاه ميومدم. خيلي وقتها هم از كوره در ميرفتم و دعوا ميشد. با اينكه عادتم داده بود دائم به هم خبر بديم كه چيكار ميكنيم و كجا ميريم و يه لحظه هم از هم غافل نبوديم اما باز هم اطمينان نداشت. كلا من خيلي استرسي شده بودم دائم استرس داشتم كه الان چه گيري ميده و باز دعوا ميشه. همينكه ميديدم اعتماد نداره و من انقدر پاش واستادم و همه چيو گذاشتم كنار و دائم در اختيارش بودم خيلي ميسوختم كه اي كاش اي كاااااش مثل چشماش بهم ايمان داشت. بي اعتماديش منو از همه چيز نا اميد كرد.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:26#
    جزیره آواتار ها
    سلام عزیزم.
    چقدرشبیه من هستی ولی نه به این شدتی که میگی البته شایداگرمن هم 4سال ادامه میدادم به اینجامیکشیدفکرمیکردم فقط خودم با آدم عجیب وغریبی روبه رو هستم طرف من بهم اینطور سخت گیری نمیکنه ولی بازبون خودش میگه که دوست ندارم با هیچ کس حتی حرف بزنی واین هم ازدوست داشتنش میدونه میگه میخوام منحصربه خودم باشی ودوست دارم مثل پرنده حبست کنم
    من احساس میکنم عشق شما قبلارابطه ای داشتندکه الآن اینقدرحساس وشکاک شدند
    چیزیکه میتونم بهت بگم اینه درسته 4سال زندگیت روپاش گذاشتی ولی اگرانتخابت غلط باشه بهترازاینه که همه عمرت تباه بشه.البته میدونم که خیلی سخته چون خودم هم توهمچین گردابی گیرکردم ونه راه پس دارم نه پیش ولی توسعی کن تکلیفت روباآینده روشن کنی اگرالآن اینقدرعصبیت کرده درآینده شدت عصبیتت بیشترمیشه ودیگه آرامش نداری اگربخوای ادامه بدی باید همه چی رو به جون بخری حتی تباه شدنت رو.که ارزش نداره
    یه سوال 2باری که رابطه روبهم زدید کدومتون دوباره برگشتید وچطورشد توضیح بده
    پاسخ با نقل و قول

  9. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط m1392

  10. ارسال:27#
    نقل قول نوشته اصلی توسط جزیره نمایش پست ها
    سلام عزیزم.
    چقدرشبیه من هستی ولی نه به این شدتی که میگی البته شایداگرمن هم 4سال ادامه میدادم به اینجامیکشیدفکرمیکردم فقط خودم با آدم عجیب وغریبی روبه رو هستم طرف من بهم اینطور سخت گیری نمیکنه ولی بازبون خودش میگه که دوست ندارم با هیچ کس حتی حرف بزنی واین هم ازدوست داشتنش میدونه میگه میخوام منحصربه خودم باشی ودوست دارم مثل پرنده حبست کنم
    من احساس میکنم عشق شما قبلارابطه ای داشتندکه الآن اینقدرحساس وشکاک شدند
    چیزیکه میتونم بهت بگم اینه درسته 4سال زندگیت روپاش گذاشتی ولی اگرانتخابت غلط باشه بهترازاینه که همه عمرت تباه بشه.البته میدونم که خیلی سخته چون خودم هم توهمچین گردابی گیرکردم ونه راه پس دارم نه پیش ولی توسعی کن تکلیفت روباآینده روشن کنی اگرالآن اینقدرعصبیت کرده درآینده شدت عصبیتت بیشترمیشه ودیگه آرامش نداری اگربخوای ادامه بدی باید همه چی رو به جون بخری حتی تباه شدنت رو.که ارزش نداره
    یه سوال 2باری که رابطه روبهم زدید کدومتون دوباره برگشتید وچطورشد توضیح بده
    سلام عزيزم. مرسي از نظرت. منم يكي دو سال اول راحتتر بودم. يعني هرچي بيشتر ميگذشت احساس مالكيت ميكرد و اجازه ميداد به خودش كه هر تصميمي رو جاي من بگيره و منم انجام ميدادم چون دوسش داشتم. يكي دو بار كه بهم زديم يه دفعه به خونوادم توهين كرد دعوايي بوديم و بحث رو كشوند به خونوادم و يه دفعه هم سركار بودم كه زنگ زد من پيش گوشيم نبودم و جواب ندادم بعد زنگ زده بود سر كارم وقتي رفتم پاي تل فقط فحش ميداد من قطع كردم با گوشيم زنگ زدم لج كرد گفت از تلفن محل كارت حرف بزن داشتم آب ميشدم احساس كردم جلو همكارام ضايع شدم به شدت عصبي شدم همكارام دختر بودن با اينكه ميدونست دخترن همه اما چون موبايلمو ج ندادم ديوونه بازي در آورد منم گفتم گمشو تو كه آبروي من مهم نيست واست گفت سر كارت از زندگيت مهمتره كه ميگي برم ؟ گفتم بحث، رفتار غلط تو هست نه مهم بودن سر كارم. اولين دفعه بعد از 3 روز من اس دادم و دلگيريامو بهش گفتم و بعدم خدافظي كردم كه زنگ زد و از دلم در آورد و اشتي كرديم. دفعه دوم بعد از 5 روز 18 بار زنگ زد ج ندادم تو دوراهي بودم باز بعد از يه هفته زنگ و اس داد دلم تنگ شده بود ج دادم باز ميگفت من حرفام از عصبانيت بوده و ابراز پشيموني كرد باز برگشتم. بعد از اون هميشه بحث خداحافظيامو ميكشيد و ميگفت من برگردوندمت وگرنه تو ميرفتي. منم ديگه خداحافظي نكردم كه حساسيتش رو اين موضوع كم شه اما اين سه ماه اخير باز خودش چند دفعه خداحافظ گفت كه من به دل نگرفتم و زنگ زديم به هم. اين دفعه آخر يه جور راجع به من فكر بد كرد كه انگار 4 سال از عمرمو من صرف زندگي با خر كرده بودم چنان بهم بر خورد گفتم منو نميشناسي؟ گفت نه شك دارم بهت. ديگه قهر كرديم فردا و پس فرداش من همش اس ميدادم و بدو بيرا ميگفتم و گله ميكردم محل نميداد زنگيدم ميگفت عشقو حالت تموم شد كه زنگ زدي؟ منم ديگه محل ندادم. تا اينكه 10 روز گذشت. نه از من نه اون خبري نشد.
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:28#
    بعد از ده روز من باخودم گفتم منكه هنوز (به گفته آقاي عزيزي كه گفت بهش بگو بياد خاستگاري) بهش نگفتم كه بيا. اس دادم و گفتم اگه منو ميخواستي ميومدي خاستگاري 4 سال از جوونيمو پات نشستم هرچي گفتي انجام دادم دوست داشتم واقعا اما تو منو سوزوندي. بعد زنگ زد هي منم ج ندادم. اس داد كه من كسي بودم كه سوختم و تو زدي زير قولات رفتي و ازين حرفها. منم گفتم منكه ميگم بيا خاستگاري تو نمياي. منم بيشتر از اين با اين شكاتو اين گيردادناتو تهمت زدنات نميتونم روت حساب كنم تضميني به تو نيست. اونم گفت اگه تو هم منو واقعا ميخواستي و بدون من نميتونستي باشي واسم واي ميستادي تا به وقتش بيام. من گفتم من اين همه كار كردم واسه تو اگه نميخواستمت 4سال واي نميستادم حالا تو يه قدمي بردار اگه حرفات حرفه. اونم حرف آخرش همين بود كه تو مثل همه دخترايي فقط ميخواي شوهر كني مهم نيست كه با كي. گفت تو زير قولات زدي اگه عاشقم بودي واي ميستادي. اگرم منو واقعا ميخواي خودت بهم زنگ بزن. اگرم زنگ نزدي كه خوشبخت باشي. همين. ديگه من زنگ نخواهم زد. چون ديدم خيلي از خود راضي بود. ديدم با اينكه ميگفت بي من ميميره اما گفت اگه تو ميتوني بدون من باشي همين بهتر كه الان بري چون الان نري فردا ميري. همش واهمه داشت كه من يه روز ميرم. هرچي قسم ميخوردم نميفهميد. آخر با شكاشو فكر خرابش همه چيو خراب كرد. منم كه گفتم اگه ميخواي خراب نشه بيا. اونم حرف آخرو زد و گفت تو اگه منو ميخواي واستا. حاضر نشد واسه عشقي كه ادعاشو ميكرد يه حركتي بكنه. الان شايد دلتنگمو حسرت ميخورم كه كاش ميشد مال هم ميشديم و 4 سال رابطه به جدايي نميكشيد. اما انقدر با بي اعتماديش اذيت ميشدم و دائم بايد به هم زنگ ميزديم آخرم شك داشت داشتم به قرآن راهي تيمارستان ميشدم. خيلي از خود راضي بود. دقيقا اينم ادعا ميكرد كه چون دوست دارم از دوست داشتنمه كه انقدر حساسمو گير ميدم. منم ميگفتم آره انقدر دوسم داري كه عصبيم ميكني. اين آدما دست خودشون نيست.تازه 4 سال باهم بوديم ميگفت بهت شك دارم و دعوامون ميشد و دائم سوال ميكرد مطمئني كه تنها رفتي كلاس؟ مطمئن باشم ميري حموم؟ كي هست خونتون؟ خيالم راحت باشه كه مواظبي؟ اواخر خيلي شديد شده بود. قبلا بهتر بود زود آروم ميشد. خلاصه 4 سال بوديم باهم اينطوري شد آخر. بعد انتظار داشت با اين اخلاقش من چند سال ديگه واستم. الانش گاهي شك داشت ميگفت من زني كه پاك نباشه نمي خوام هاااا. همش يادآوري ميكرد كه واسم پاك باش خيانت نكني. بعد چند سال ديگه از كجا معلوم با همين تهمتاش ازم جدا نيمشد و ميومد خاستگاري. تازه ميومدم بعيد ميدونم با ازدواجمونم مشكل شكاك بودنش حل ميشد يا نه. خودشم گفت ديگه برنگردي چون من با اين كارات و حرفات بدتر از قبلم شدم و نميتونم ديگه قبول كنم حرفاتو. منم گفتم تو كي منو قبول داشتي كه الان بخواي داشته باشي. يه جورايي دارم سرد ميشمو خدارو شكر ميكنم كه الان احساس راحتي ميكنم و ميدونم باهاش به مشكل ميخوردم. نظر شماها چيه؟ من نامردي كردم؟ خيلي به خدا عذابم داد. من دوسش داشتم گذشت ميكردم اما ديدم اينده اي ندارم با اين شك ها و بي اعتمادي. بهشم هميشه ميگفتم با شك نميشه زندگي كرد. اما نشد كه نشد.
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:29#
    اينم بگم يه دفعه خاستگار اومد دفعه اولي بود كه مامانم خاستگار قبول كرد كه بياد از دوستاش بود تو رو مونده بود گفته بود بياين. من كلي با مامانم دعوا كردم آخر شرط گذاشتم كه من با پسره نميرم حرف بزنما نگين برين صحبت كنين. مامانم گفت باشه بذار بيان برن ميگيم نپسنديدي. من اينو كه بهش گفتم باهام قهر كرد گفت من نميخوام پسره بياد تورو به ديد خواستن نگاه كنه. منم گفتم ديگه دست من نيست. قهر كرد و تا فرداش زنگ نزد. فرداش زنگ زد كه چي شدو همه چيو مو به مو پرسيد منم توضيح دادم. گفتم حالا چي شد كه زود قهر كردي اومدنو رفتن. از اون به بعد ديگه خاستگار راه ندادم كه ناراحت نشه. ميگفت خاستگار اومدنت مثل اينه كه من برم جاي ديگه خاستگاري. واسه هر چيزي من ميشدم آدم بده. اصلا منطق نداشت. بابام يه كار بهم معرفي كرد خودش منو برد گفت اينجا مشغول شو. منم باز تو رودرواسي بابام رفتم سر كار محيطشم 3 تا كارگر داشت من سرپرستشون بودم تو يه انبار. اين باز چند روز قهر كرد تا ديد مجبورم برم اونجا گفت زني كه درست باشه نميره تو محيطي با 3 تا كارگر مرد. درصورتيكه من پشت ميز بودم و اونا تو انبار بودن گاهي ميومدن و ميرفتن. واضح گفت تو خرابي كه رفتي اونجا. بعد از 5 روز باز احساسي شد و برگشت اول كارمو قبول كرد بعد از يه ماه من ديگه نرفتم چون انقدر زنگ ميزد نميذاشت كار كنم دائم زنگ ميزد ميگفت كارگرا كجان. اگه دورو ور ميز من ميبودن عصبي ميشد دعوامون ميشد. خيلي تو فشار قرارم داد خيلي جاها. چقدر باهاش ساختم. آخرم طلب داشت و ميگفت تو كار رو به من ترجيح دادي و رفتي و من برگردوندمت. خودش ميگفت تو كه از خونه ميري بيرون من قاطيه قاطيم. همش ميگفت كسي نگات نكنه دلت نره مخت نخوره. كاش اينطوري نبود و باهم ميمونديم اما داشتم واقعا از حرفاشو فكراي غلط و مزخرفش ديوونه ميشدم.
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:30#
    عزیزم به نظر من اصلا عذاب وجدان نداشته باش شما بخاطر اون چهار سال صبر کردی و چه بسا آیندت را بخاطر ایشون خراب کردی و هرچقدر که لازم بود در این رابطه گذشت کنید ،کردید الان نوبت ایشون هست که عشق شون را به شما نشون بدن در ضمن پایه یک زندگی سالم اعتماد متقابل و دوطرفه و صداقت هست شما این را در نظر بگیرید که همسر ایشون شدید و دائما از صبح تا شب باید به انگ بی وفایی ایشون پاسخ بدید به نظرتون میتونید تحمل کنید ؟
    پس اصلا نگران نباشید و سعی کنید که از این پس به آیندتون تمرکز کنید و زمان بیشتری را صرف علائق و اهدافی که برای آیندتون در نظر دارید،بکنید این انتظار را هم نداشته باشید که یک شبه همه چیز را فراموش کنید باید به خودتون زمان بدید درواقع شما بیشتر ناراحتی تون بخاطر عمر از دست رفته است نه شخص ایشون پس بیشتر از این زمان را صرف تفکر به ایشون نکنید و سعی کنید که ارتباط تون را با خدا قوی تر کنید و از خودش کمک بخواهید
    شادباشید
    خداوندا ببخش مارا
    برای گناهانی که لذت اش رفته
    ولی مسئولیت اش مانده است
    پاسخ با نقل و قول

  14. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط m1392

صفحه‌ها (6): صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •