تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:zazaa
آخرین ارسال:zazaa
پاسخ ها 54

صفحه‌ها (6): صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    امروز يه اشتباه كردم. حرف آخرش اين بود كه اگه من ميخوامش خودم زنگ بزنم. ازين حرفش 2 روز گذشت كه خودش هي اس داد و گفت باورم نميشه كه رفتي و بيا اين 4 سالو باهم ادامه بديم خرابش نكن. منم سر حرفم بودم كه نميخوام باهاش باشم و اگه ميخواد بياد خاستگاري. انقدر زنگ زد زنگ زد تا احمق شدم جواب دادم. حالا ميگه تو حق داري من اگه انقدر گير ميدادم فقط نميخواستم از دستت بدم حالا كه ديدم دارم از دستت ميدم ميخوام عوض شم. گفتم من نميخوام باهات باشم گفت عيب نداره فقط يكم كمكم كن درست ميكنم همه چيو.منم گفتم انقدر عذابم دادي ديگه انگيزه ندارم و دوستتم ندارم گفت عيب نداره بيا باهم درست كنيم ما زندگيمونو باهم ساختيم. ميگفت اگه من ميگفتم اعتماد ندارم ميخواستم تو تلاش بيشتري كني كه زندگيمون خراب نشه. گفت خاستگاري الان نميتونم بيام اما ميام به امام رضا من بي تو نميتونم باشم گفتم تو فرقي نميكني هميني الانم ميترسي كه ديدي جدي جدي داري از دستم ميدي داري با من راه مياي. ميگه نه ديدم هرچي تلاش كردم زندگيم حفظ بشه بدتر شد حالا ميخوام هرچي تو ميخواي باشم. گفتم برو مشاور بگو مشكلت چيه گفت ميرم. گفتم نميخوام من باهات باشم نميتونم گفت عيب نداره من زندگيمو ميخوام درست كنم. كاش جوابشو نميدادم. موندم باز چيكار كنم. دلم خيلي به رحم اومد. گفتم از فردا فك نكن مثل قبل جوابتو ميدم گفت باشه هروقت آروم شدي جواب بده. گفت من كس ديگه اي رو نميتونم جات بيارم زن من تويي.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:32#
    جزیره آواتار ها
    سلام حالایه مدت کارهای قبلت روانجام نده ببین واقعاتغییر کرده یاباز گیرمیده وشکاکه
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:33#
    محسن عزیزی آواتار ها
    کاری که لازمه در شرایط فعلی انجام بدید، ابتدا حفظ خونسردی خودتون، و سپس کنترل شرایط هست.

    ادامه دادن رابطه اشتباه هست. روی شرطی که گذاشتید، محکم بایستید. به ایشون بگید تا زمانی که رسما اقدامی نکنه(با خانواده رسما به خواستگاری نیاد)، هیچگونه ارتباطی در کار نخواهد بود.

    اگر رسما اقدام کرد، اونوقت باید نزد روانشناس بره برای تشخیص مساله حساسیت ایشون که آیا دچار اختلال بدبینی هست یا خیر

    فعلا درباره ادامه اش حرفی نمیزنم. توجه داشته باشید که الان روی موضع خودتون باید بایستید تا تکلیف روشن بشه. دادن فرصت زمانی مجدد و ادامه رابطه، شما رو به پله اول باز خواهد گرداند.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  4. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط fateme7393,m1392

  5. ارسال:34#
    جزیره آواتار ها
    سلام
    همین کاری که جناب عزیزی فرمودندانجام بدید بهتره
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:35#
    اگر براتون امکان داره خط تون را عوض کنید که کمتر با هم در تماس باشید و تنها شماره پدرتون را بهش بدید که هرزمان که تصمیم جدی گرفت برای خاستگاری ابتدا با پدرتون هماهنگ کنه و بعد اقدام کنه چون احتمال به خطا رفتن در این شرایط با وجود وسوسه های ایشون و میل شما خیلی زیاد هست
    انشالا که موفق باشید
    خداوندا ببخش مارا
    برای گناهانی که لذت اش رفته
    ولی مسئولیت اش مانده است
    پاسخ با نقل و قول

  7. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط fateme7393,m1392,niloofarabi

  8. ارسال:36#
    جزیره آواتار ها
    سلام خوش به حالت همه میان کمکت میکنند منکه ازین شانسهاندارم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:37#
    حق با شما بود. من احمق دوباره ادامه دادم. باز به بن بست رسیدم. یه چیزی بود که نگفتتم. من 5 تا خواهر دارم. همه ازدواج کردن اما 2تاشون چندین سال پیش طلاق گرفتن. کلا ما دخترای دلسوزی هستیم اینم که 2تا از خواهرام جدا شدن واقعا شوهراشون آدم نبودن. من از اول آشناییم با این پسر ماجرای خواهرامو گفتم. وقتی مادرش فهمید ماهمو میخوایم طلاق خواهرامو بهونه کرد. گفت اینم مثل 2تا خواهراش میشه. خیلی دلم شکست. اما چون واسه عشقم مهمم نبود و با مامانش مخالفت میکردو همو میخواستیم، من به حرف مادرش اهمیت ندادم و میگفتم فردا روز که بهم برسیم خودش میبینه که من چه دختریم. کمکم خود طرفم هم حساس شد و همش یاداوری میکرد که مثل خواهرات نشی. بهم بر میخورد که اینطوری حرف میزد انگار خواهرای بدبختم از خدا میخواستن جدا بشن و تنهایی کار کنن و جون بکنن واسه زندگیشون.یکی از خواهرام دخترشو خودش بزرگ کرد الان سوم دبیرستانه خواهر زادم. از اینکه خودش و مادرش راجع به خواهرام راحت قضاوت میکردن دلم میشکست اما میساختم که فقط بهم برسیم و این رابطه بی نتیجه نمونه. اخر انقدر مادرش تو گوشش خوند که یه شب (حدود 2یا 3 هفته پیش که دعوامون شد باز گفت تو هم فردا مثل خواهرات میشی). منم تو یه ثانیه آیندم از جلو چشمام رد شد با این حرفش. تازه گفت شاید خواهرت فردا تو خونه من پسر بیاره. واااای دیوونه شدم با این حرفش. گفتم برو گمشو. گفتم اگه عرضه نداری زندگی کنی و عرضه نداری با من درست حرف بزنی یا درست راجع به ما فکر کنی گمشو و خداحافظی کردم. بازم فقط انتظار داشتم بزنگه و عذرخواهی کنه یعنی بازم حاضر بودم گذشت کنم. اما اونم دیگه زنگ نزد. فقط همونجا پرسید گفت بگو دیگه منو نمیخوای؟ منم گفتم اره با این فکرات فردا زندگیمو جهنم میکنی و دیگه نیمخوامت. میخواستم که از دلم در بیاره. اما از فرداش فقط اس داد و میگفت ایشاالله با طرف جدیدت خوشبخت شی و کسیو جای من اوردی. منم گفتم اگه هنوزم عرضه نداری درست فکر کنی یا بحرفی اس ندی سنگین تری. باز و باز هر روز اس میداد و میگفت خوش باشی با کسی که جای من آوردی. منم گفتم من و خونوادم مایه ی ننگت بودیم. انقدر مادرت گفت که با حرفاش منو واست پست و بی ارزش کرد که تو هم دهنت با توهین و تهمت واسم باز شد.گفتم تو که داعما نگران بودی و همش دلهره داشتی که فردا روز زندگیمون نپاشه که سرت جلو مادرت خم شه، حالا من رفتم که تو هم نترسی و سرتو بالا بگیری و یکیو واسه زندگیت انتخاب کنی که نتونی اونطوری باهاش حرف بزنی. اونم به جای اینکه فکر کنه حرف بدی زده یا مقصره، فقط میگفت تو پای عهدات نموندی و رفتی با کس دیگه. به راحتی گفت من خیانت کردم بهش که رفتم. اصلا هم عذرخواهی نکرد. چرااااا؟ چرا دیگه زنگ نزد از دلم در بیاره؟ چرا براحتی فکر کرد من با کس دیگم؟ 5سال با هر حرفی که زد با هر تصمیمی که واسه زندگیم گرفت ساختم که فقط بهم اعتماد کنه اما اخرش این شد. بعد از خداحافظی اون شبم دیگه زنگ نزد حتی. فقط گفت خوش باشی با هرکی که هستی و بهم خیانت کردی.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:38#
    باید همون اول که فهمیدم مادرش به خاطر طلاق خواهرام تو سر من میزنه تمومش میکردم. واقعا باورش شده بود که من و خانوادم ارزش نداریم.با فکرای بدی که راجع من یا خواهرام میکرد حس حقارت شدید کردم. اگه واسش انقد سنگین بود چرا 5سال باهام بود. بااینکه وعده سر خرمن داده بود که داداشم اول داماد شه بعدش من به 6ماه نکشیده میام خواستگاریت من پاش واستادم. با این حال بهم اعتماد نداشت و باید هردم میپرسید کجام و چیکار میکنم. با همه اینا من دوسش داشتم و میساختم به این امید که روز موعود فرا برسه. اما با یه دعوا تموم شد. فکر کنم خودشم خسته شده بود یا خودشم نمیدونست دیگه چی میشه. هم من هم اون جلو مامانامون واستاده بودیم به خاطر هم. با خواهرش دوستم. یه بار گفتم این داداشت همش فکر بد میکنه. خواهرش گفت این همینطوریه بداخلاقه منم که حاضر میشم برم دانشگاه میگه چرا آرایش کردی میری دانشگاه درس بخونی یا خودتو نشون بدی؟ خیلی بی منطق بود. به نظرم فقط عاشق خودش بود نه من. فکرمیکرد منو دوست داره اما به من ثابت شد که خودشو دوست داره. چون هر حرفی به من میزد که خودش خیالش راحت شه. اصلا فکر نمیکرد که من ناراحت میشم یا دلم میشکنه. به هم خیلی نزدیک بودیم 5 سال باهاش زندگی کردم قسم میخورم نمیذاشتم حتی نگاهم به مرد یا پسر تو خیابون بیفته. سوختم و سوختم که من مثل زن واقعی و حتی بیشتر از زنای شوهردار پایبندش بودم اما هیچوقت باورم نکرد. همش شک شک شک. فکرای بد. آخرم با این فکر ک بهش خیانت کردم رفت. اگه واقعا دوسم نداشت چرا جلو مادرش وای میستاد واسه من. اگه جلو مادرش واسه من واستاد چرا طلاق خواهرامو تو سرم کوبید؟ چرا زنگ نزد دیگه؟ چرا نیومد خواستگاریم و وعده میداد. تا کی باید هم با اخلاق بدش هم با انتظار اون روزی که شاید هیچوقت اون روز نیمرسید میساختم؟ الان حداقل خوشحالم که جلو ضرر بیشتر رو گرفتم اما با ایندم چیکار کنم؟ اگه خواستگار بیاد عذاب وجدان دارم که قبلش با کسی بودم. چیکار کنم؟ میشه کمکم کنید؟
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:39#
    ازینکه کلی خاطره باهاش دارم حالم بده. ازینکه نمیدونم الان چه حالی داره حالم بده. آیا واقعا فکر کرد من با کس دیگه ام؟ چطور میشد بعد 5 سال همش این فکرارو کنه و نتونه اعتماد کنه؟ آدم خودخواهی بود. فقط به فکر خودش بود. روزی هزار بار تاکید میکرد که تنهاش نذارم که واستم تا بیاد که تا آخر عمر باهاش باشم و پاک باشم واسش. من واسش پاک پاک بودم. اما به خانوادم و خواهرام دید خوبی نداشت. وقتی مامانم میفهمید دعوا کردیم میگفت شما که همش کل کل و دعوا میکنین چرا دست از هم برنمیدارین؟ وقتی این میفهمیدمامانم اینطوری گفته میگفت مامانت به جای درس زندگی دادن بهت میگه جدا شین؟ نمیفهمید که مامانم اینو دوست من میدونه نه شوهرم و نگران آیندمه. همه ی فکرش منفی شده بود. همه ی روزش به این فکرا که من بهش خیانت نکنم یا فردا رووز جلو خانوادش سر افکنده نشه میگذشت. هر فکر بدی و هر حرفی رو به من میزد که خیال خودش راحت شه. منم دیگه کم آوردم. یعنی عقلم گفت اینکه اینطوری فکر میکنه و بد حرف میزنه الان فردا که شوهرم بشه میخواد چیکار کنه؟ اعصابم خورده. واقعا همه جوره مایه گذاشتم واسش هرکی جای این بود مث چشماش بهم اعتماد میکرد و کار به خواهر یا چیز دیگه نداشت چون 5 سال کم نیست واسه اثبات خودم بهش. آیا من کوتاهی کردم؟ باید کنارش میموندم؟ الان چه حالی داره؟ دفعه های قبل که جدا میشدیم میومد میگفت نتونسته بی من باشه. علاوه بر گیرا و فکرای بد و تهمت زدنش بعضی روزا هم هردم میگفت بیتو نمیتونم باشم بیتو میمیرم . خداییش من آزارش نیمدادم. نه سر کار درست حسابی تونستم برم نه با دوستام دیگه رابطه داشتم به خاطر اخلاقای حساسش. همه خانوادم فهمیدن واسه این من اینکارارو میکنم. آرایش نمیکردم لباس شیک نمیخریدم در صورتیکه قبلا دختر شیک پوشی بودم. البته عقاید خانوادش ضعیفتر از ما بود مثلا مهمونیاشون راحت بودن روسری نداشتن اما این تعصب داشت رو من.تاجایی که تو اتوبوس که سوار میشدم امکان نداشت زنگ نزنه و نپرسه کسی که نگات نمیکنه؟ خلوته یا شلوع؟ نزدیک مردا وای نستی. این کاراش آزارم میداد انگار من بچه ام و عرضه ندارم چطوری تو اجتماع رفتار کنم. از خودم از ظاهرم از دوستام از کار کردن یه جای خوب از همه چیم گذشتم آخرشم شک داشت به من. بعدم که دیدم واقعا این فکرای بد فقط تو سرشه حس کردم آینده ای نداریم باهم. شاید اگه با کس دیگه ازدواج کنه که طلاقی نداشته باشن خیالش راحت تر باشه. بخدا الان بیشتر تو فکر حال اونم. 5سال باهاش زندگی کردم عین زن و شوهر. افسوس...... ولی دیگه به هیچ عنوان برنمیگردم سمتش. حتی اگه خاستگاریم بیاد بازم ترس دارم که درسته ازدواج ما یا نه.
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:40#
    اینم بگم که 2تا داییاش طلاق گرفته بودن اما اونا عیب نداشت. ما ایراد داشتیم فکرش خراب بود به ما. شاید اثر حرفا و نظر مادرش اینطوری منفی بافش کرد. پارسال عمل روده کرد غده داشت قسمتی از رودشو برداشتن انقدر نذر و گریه کردم هر مشکلی واسش پیش میومد سریع نذر میکردم واسش میگفت خوشم میاد دوست دارم زنم واسم دعا میکنه. به من میگفت زنم. اما جای جاش تهمت میزد. من کمی از اینکه در آینده نکنه دوباره غده در بیاره رودش ترس داشتم اما خدا شاهده یه بارم بهش حرفی نزدم گفتم غصه نخوره یه وقت. اما اون ملاحظه ناراحتی منو نمیکرد نمیفهمید چقدر به دلم میاد وقتی بخاطر طلاق خواهرای بزرگترم منو محکوم میکنن. مامان من چادری بود مامان اون مانتویی و بخودش میرسید. بعضی وقتا واسه لباش پوشیدنم گیر الکی میداد ساده ی ساده میپوشیدم میگفت خوشگل کردی. منم میگفتم دیگه چی بپوشم آخه. مانتو نمیخریدم میترسیدم ایراد بگیره یا باز انگ بچسبونه و بگه یعنی تو این مانتو رو تنت میکنی؟ درصورتیکه که من همیشه سلیقم سنگین بوده. اما طوری راجع به من حرف میزد که انگار من دختر بدیم. اعتماد به نفسمو آورده بود پایین. خونه نشین بودم بخدا. فقط کلاس زبان میرفتم که همونم گاهی میگفت تو با استاد زبانت رابطه ای چیزی نداری؟ شک دارم. وااای که میسوختم. میگفت اگه یه روز مجبور بشی کلاس مختلط انتخاب کنی نمیذارم دیگه زبان بری. خداروشکر کد کلاس دخترونه گیر میاوردم هر ترم وگرنه مجبورم میکرد همین کلاس زبانمم ول کنم. من عاشقش بودم اونم فهمیده بود اسیر عشقم خوشش میومد سلطه جو شده بود و انگار کیف میکرد که یه خری مث من به هر سازش میرقصه. من فقط یه زندگی آروم و با عشق میخواستم. نه دنبال پول بودم نه چیز دیگه. خداییش خرجی هم واسم نمیکرد جز تولدام که کادو میخرید منم میخریدم واسش. سربازیش به خاطر عمل رودش معاف شد کارمند شرکت دارویی شد داداش بزرگشم معاف شد قند داشت. اما مامانش به جای داماد کردن اینا یه خونه ثبت نام کردن که درگیر اون شدن و هرچی باباشو این کار میکردن میدادن واسه قسط خونه هه. هیچیم واسه خودش و آیندش پس انداز نکرده بود همه رو میداد واسه خونه ای ک فردا مامان باباش میخواستن توش بشینن. میگفت مامانم میگه اینا همه مال شما میشه. منم میگفتم تو الان واسه فردات پس انداز کنی بهتره تا اینکه خونه ای بخرین که تو پیری مال شما میشه. هرچی بود که تموم شد. متاسفانه. شایدم صلاح این بوده. اما دلم میخواست نتیجه بگیرم چون واقعا دوسش داشتم. ازون شب که گفتم برو گمشو یه زنگ نزد فقط تا چند روز بعد اس میداد و تهمتاشو تکرار میکرد اصلا نگفت ببخشید ناراحتت کردم. اگه منو نمیخواست چرا سعی میکرد نظر مادرشو عوض کنه؟هر وقت دعوا میکردیم به خانوادش نمیگفت که جدا شدیم اما من هر دفعه مامانم و خواهرام میفهمیدن جدا شدیم. انقد که گوشیم مث رادار تو دستم بود چون هردم زنگ میزدیم بهم، وقتی جدا میشدیم یا دعوا میکردیم گوشیمو مینداختم یه گوشه همه هم میفهمیدن باز بهم زدیم. خیلی از خود متشکر بودن هم خودش هم مامانش اینم به مامانش رفته بود مامانش که تو دنیا فقط خودشو قبول داشت. دلم خالی شد یکم. توروخدا یکی باهام حرف بزنه.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •