تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:zazaa
آخرین ارسال:zazaa
پاسخ ها 54

صفحه‌ها (6): صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:51#
    نقل قول نوشته اصلی توسط محسن عزیزی نمایش پست ها
    سلاماحتمالاتی رو میشه برای این نوع رفتار ایشون متصور شد. اول اینکه ممکنه ایشون به دلیل وابستگی که داشتند، و دلتنگی این پیام رو ارسال کرده باشند، اما به خاطر غرورشون حاضر نشدند به شیوه مناسبی تعامل برقرار کنند. دوم، اینکه مشکل اصلی شان همان بدبینی و سوء ظن است که پایدار مانده. سوم، اینکه قصدشان این بوده که رابطه را قطع کنند، اما به دلیل احساس گناه سعی کرده اند کاری کنند که خود شما این کار رو بکنید و جای توجیه برای خودشون باقی بگذارند. چهارم...اما اینها زیاد مهم نیست. آنچه حائز اهمیت است این است که اولا ایشان اگر قصد ازدواج داشتند از راه خود اقدام می کردند. دوما مخالفت خانواده ایشان ممکن بود دردسرساز شود. سوما، دید منفی ایشان نسبت به جدایی خواهران شما، می توانست زمینه ساز بدخلقی ایشان با شما باشد. چهارم و شاید مهمتر از همه، مشکل بدبینی و سوء ظن شدید ایشان که متاسفانه مشکل کوچکی نیست و پیشنهاد نمی شود کسی با فردی که دچار سوء ظن است ازدواج کند. پنجم اینکه فرصت های ازدواج خود را با این رابطه از دست می دهید. ششم اینکه خودتان در رنج به سر میبرید و ...بنابراین، سعی نکنید خود را اثبات کنید. اصلا ارزشش را ندارد و هیچ فایده ای هم به حال شما ندارد. با راهکارهای بیان شده در مقاله «دلتنگی پس از قطع رابطه» سعی کنید سریعتر با مساله کنار بیایید.
    این آقا به اس دادن ادامه داد و قسم میداد که جواب بدم. التماس میکرد. منم گفتم من دیگه رابطه ای با تو ندارم اگه خیلی خواهانی بیا فقط خاستگاری. گفتم تو داری منو بازی میدی اگه میخوای فقط بیا خاستگار ی. گفتم دیگه جوابتو نمیدم. اینم اس داد و گفت امشب پامو تو یه کفش میکنم میام که ببینی عشقم راسته. بعد تو خونه با مادرپدرش دعواش شده و از خونه زده بیرون. هرچی شد اس داد و تعریف کرد منم ج نمیدادم دیگه. شبو تو ترمینال رفته خوابیده و صبح رفته شرکتش. مادرشم اون شب که این زده بیرون از خونه به من هی زنگ میزد ج ندادم. خلاصه فرداشم این با رئیسش حرف میزنه و میگه من یکیو میخوام و مادرم مخالفه (رئیسش دوست خانوادگین) گفته من با مادرت میحرفم. اینم شب دومم (دیشب)نمیره خونه. به منم قسم میده میگه من دارم واسه رسیدن به تو میجنگم تو خواهشا پشتم باش. منم تا میتونم جواب اس یا زنگاشو نمیدم اینم هرچی میشه اس میده به من میگه. تا اینجا باباش زیاد حرف نداره، مادرش مخالف، رئیسش به مامانش گفته بذار برین مشاور اگه مشاور گفت اینا به درد هم میخورن شما کوتاه بیا. اگه برعکس گفت اون 2تا کوتاه بیان (من و اون). این آقا هم میگه من زنم تویی بیتو نمیتونم باشم. میگه من دارم میجنگم و میام خاستگاری اما تو تو این اوضاع پشتم باش. منم گفتم هرجا صلاح بدونم جوابتو میدم تو تلاشتو بکن بیا که عشقت به من و خانوادم ثابت شه منم بعد اونجا بیکار نمیشینم. ناگفته نماند که واسه اخلاقاش و شکاکیش کوتاه نیومدم اول گفتم من صد بار بهت فرصت دادم درست نشدی از اخلاقات ترس دارم ته دلم به رفتارات اعتماد ندارم نمیتونم ازت طرفداری کنم چون تو دلم میترسم از رفتارات. میگه بخدا بذار اول مامانم راضی شه من خودمم نمیخوام تو زندگیمون این اخلاقا باشه میریم مشاور کمکم کنه درست شه میگه من فقط تورو میخوام زندگیمم نمیذارم خراب شه اخلاقامم اصلا فکرشم نکن چون درست میکنم. منم دورادور گاهی جواب اس ام اساشو میدم اما فقط میگم من رابطه ندارم فقط خاستگاری. اینم میگه پشتم باش. حالا امروز با اینکه مادرش با رئیسه حرف زده اما امروز 3بار به من زنگ زده بود(مادرش). منکه ندیدم که جواب بدم. اگه میدیدمم ج نمیدادم چون نمیدونم چی میخواد بگه. بعد خود این آقا زنگ زد گفت خواهرش بهش گفته که مامان حالش بد شده بردنش بیمارستان. منم گفتم منو فراموش کن مادرت خودشو داره میکشه. اینم گریش گرفت گفت توروخدا تو پشتمو خالی نکن فقط. از یه طرف اگه اخلاقاش درست شه من واقعا دوسش دارم و دیگه مشکلی نیست. از طرفی مادر و خانواده منم اگه ببینن من میخوامش زیاد مخالفت نمیکنن میتونم راضیشون کنم. اما مادر اون کوتاه نمیاد از اوناییه که میگه دختر پولدار میگیرم واست که آیندت تامین شه و طلاق خواهرامم بهانشه که میگه خواهراش زندگی اینم خراب میکنن. چیکار کنم آقای عزیزی کمکم کنین. من نمیخوام دوباره رابطه مثل قبل داشته باشم که اینم شل بشه و از تلاش دست برداره. از یه طرفم واقعا تنهاست دلم میسوزه. اما تلاش میکنم کم جوابشو بدم آخه دیدم شروع کرد به تلاش واسه این یکم نرم شدم دیدم داره تلاش میکنه که بیاد و منم نمیتونم این 5 سالو نادیده بگیرم وقتی این میگه زندگیمو درست میکنم. حالا مادرش حالش بد شده. اگه مادرش اومد در خونمون یا با من حرف زد گفت تو پاتو بکش کنار این از تو دست بر نمیداره تو دست بردار من چی بگم؟ استرس دارم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:52#
    اینم بگم خودشونم پولدار نیستن اما از ما یکم بالاترن. باباش رئیس شرکت دارویی تو شهرستانه بابای من بازنشسته اموزش و پرورش. مامانش خیلی خودشیفتست همیشه میخواد بهترین چیزارو داشته باشه. آدم بدی نیست اما رو بچه های خودش حساسه. منم از طرفی نمیخوام رابطه رو از سر بگیرم دیگه فشار آوردم بهش که رسمیش کنه. اونم شروع به تلاش کرده و از طرفی تنهاس منم گاهی جوابشو میدم و اونم از کارایی که داره میکنه و اتفاقاتی که داره میفته منو باخبر میکنه و میگه تو پشتمو خالی نکن. نمیدونم چیکار کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:53#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    در افتادن با خانواده برای رسیدن به خواسته خود، گرچه ممکنه از دید یک دختر به معنای عشق آتشین تلقی بشه، اما از دید یک روانشناس، نداشتن مهارت های حل مساله و ارتباطی است.

    راه راضی کردن خانواده این نیست که شب از منزل فرار کرد و یا جنگ و دعوا با والدین به راه انداخت.

    مساله بعدی این است که چه شده که به یک باره حالا به یاد خواستگاری و ازدواج افتاده اند؟ آیا دلیل آن قطع رابطه و دلتنگی برای دوران وابستگی عاطفی نیست؟ به نظر میرسد این تصمیم جنبه احساسی دارد.

    مساله بسیار مهمتر، سوء ظن و بدبینی شدید ایشان است. اینطور نیست که به خیال ازدواج و راضی کردن خانواده ها، به یکباره این مشکل حل شود! اگر سوء ظن ایشان جدی باشد، نیاز به مداخلات روانشناختی و حتی روانپزشکی است و درمان تضمینی هم ندارد. متاسفانه باید بگویم کم نیستند کسانی که به خاطر بدبینی همسرانشان از هم جدا شده اند، یا اینکه با مشقت بسیار زندگی می کنند. این موارد باید به شکل اساسی مد نظر شما باشد.

    هشدارهای زیادی برای این ازدواج وجود دارد.

    شما ابتدا باید بدانید خانواده ایشان چه دیدی نسبت به این وصلت دارند، و سپس خود ایشان را باید درست بشناسید. شناختی که در رابطه به دست می آید، گرچه پنج ساله هم باشد، متاسفانه شناختی درست نمی تواند باشد. باید فرایند شناخت به شکل اصولی انجام بگیرد و مشاوره حضوری بسیار ضروری است، به خصوص درباره مورد شما
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  4. سردرگمي در انتخابي كه كردم. عاشقم چه كنم؟  سپاس شده توسط niloofarabi

  5. ارسال:54#
    نقل قول نوشته اصلی توسط محسن عزیزی نمایش پست ها
    سلام

    در افتادن با خانواده برای رسیدن به خواسته خود، گرچه ممکنه از دید یک دختر به معنای عشق آتشین تلقی بشه، اما از دید یک روانشناس، نداشتن مهارت های حل مساله و ارتباطی است.

    راه راضی کردن خانواده این نیست که شب از منزل فرار کرد و یا جنگ و دعوا با والدین به راه انداخت.

    مساله بعدی این است که چه شده که به یک باره حالا به یاد خواستگاری و ازدواج افتاده اند؟ آیا دلیل آن قطع رابطه و دلتنگی برای دوران وابستگی عاطفی نیست؟ به نظر میرسد این تصمیم جنبه احساسی دارد.

    مساله بسیار مهمتر، سوء ظن و بدبینی شدید ایشان است. اینطور نیست که به خیال ازدواج و راضی کردن خانواده ها، به یکباره این مشکل حل شود! اگر سوء ظن ایشان جدی باشد، نیاز به مداخلات روانشناختی و حتی روانپزشکی است و درمان تضمینی هم ندارد. متاسفانه باید بگویم کم نیستند کسانی که به خاطر بدبینی همسرانشان از هم جدا شده اند، یا اینکه با مشقت بسیار زندگی می کنند. این موارد باید به شکل اساسی مد نظر شما باشد.

    هشدارهای زیادی برای این ازدواج وجود دارد.

    شما ابتدا باید بدانید خانواده ایشان چه دیدی نسبت به این وصلت دارند، و سپس خود ایشان را باید درست بشناسید. شناختی که در رابطه به دست می آید، گرچه پنج ساله هم باشد، متاسفانه شناختی درست نمی تواند باشد. باید فرایند شناخت به شکل اصولی انجام بگیرد و مشاوره حضوری بسیار ضروری است، به خصوص درباره مورد شما
    ممنونم آقای عزیزی.
    این آقا هر دفعه که با مادرش بحث ازدواج پیش میومد میگفت که من فقط فلانی رو میخوام و مادرشم حرف خودشو میزد اینم حرف خودشو. تاحالا همیشه صحبت میکرده اما مادرش حرفش همینه که چون 2تا از خواهراش طلاق گرفتن اینم میگیره. اما اگه نظر منو بخواین مادرش ترس داره که بچه هاشو از خودش جدا کنه انگار.
    در مورد خاستگاری و ازدواج همیشه میگفت که من میام اما میگفت که اول داداشم بره که من راحتتر بتونم حرفمو به کرسی بنشونم میگفت اونطوری راه هموارتره (انگار مادرشو میشناخته). این همیشه میگفت که من زندگی آیندمو با تو ساختم.
    مساله سو ظن که خودمم خیلی ازش ترس دارم، این آقا میگه من ته دلم اعتماد کامل دارم اما حرفای منفی میزدم که تو یادت نره که واسم پاک باشی و یادت نره که زندگیمون خراب نشه و میخواستم تورو از دست ندم که حالا دیدم با این کارام تورو از دست دادم و میگه میریم مشاور اخلاقام درست میشه. بهش گفتم روشی که تو پیش گرفتی که بخوای از زندگیت محافظت ککنی روش غلطی بوده. گفت اره خودمم نمیخوام دیگه اونطوری باشم.اما من میترسم. حتما مشاوره حضوری خواهیم رفت باید بریم تا ببینیم چی میگن. خیلی ممنون آقای عزیزی.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •