قلب(فؤاد، صدر)

نخست باید دانست که مراد از قلب یا دل(فؤاد) در قرآن، پاره گوشتی نیست که در سینه قرار دارد. چنانکه کامه تقریبا مترادف با آنها یعنی «صدر» (سینه) نیز ناظر به قفسه ی استخوانی سینه نیست. و الّا چه وجهی می توان برای این سخن قائل شد که مقدمه هدایت آدمی آن است که سینه اش نسبت به هدایت، فراخ شده باشد، چنان که مقدمه گمراهی وی، ضیق صدر است؟[1] این سخن حاکی از آن است که این واژگان را نمی توان و نباید ناظر به اجزاء و اندام بدنی در نظر گرفت.

همچنین معنی رایج «دل»، به منزله مرکز عواطف یا اشراق و شهود نیز کاملا منطبق به منظور قرآن از این کلمه و مترادف های آن نیست. بر حسب این معنی رایج، «دل» در برابر «عقل» است و منازعه عقل و دل، منازعه ای بسیار دیرینه بوده است[2]. با توجه به آنچه در توضیح «عقل» گذشت، قرآن مفهوم این واژه را محدود به بعد فکری و شناختی انسان نمی داند، بلکه وصف عقل ورزی را از منظری کل نگرانه، هنگامی به انسان اطلاق می کند که او در پرتو شناخت های خود به سلوک بپردازد و سلوک خود را محدود و مقید به شناخت های خود بسازد که این لزوما با هدایت به مبدا هستی همراه است. به این معنا، نزاعی میان عقل و دل باقی نمی ماند. پیش از آنکه به توضیح مفهوم «دل» بپردازیم، مناسب است به این نکته اشاره کنیم که عدم منازعه عقل و دل در دیدگاه قرآن را از این امر به خوبی می توان دریافت که قرآن فرد واحدی چون ابراهیم(ع) را هم سنبل عقل می داند و هم سنبل عشق. او سنبل عقل است، چه، گفته شده است که هر که از راه ابراهیم(ع) سر باز بزند، خود را به بی خردی و سفاهت کشانده است(مراجعه شود به توضیح مفهوم عقل)؛ او سنبل عشق نیز هست، چه، در بردن اسماعیل(ع) به قربانگاه تردیدی به خود راه نداد[3].

حال، باید به این سوال پاسخ بگوییم که قرآن چه معنایی را از «قلب» و واژه های مترادف در نظر دارد. نگاهی به موارد استعمال واژه قلب در آیات، آشکار می سازد که دامنه گسترده ای برای مفهوم این کلمه لحاظ شده است، به نحوی که هم مقوله ادراک[4]، هم مقوله انفعال و احساس[5]، و هم مقوله فعل و عمل[6]، هر سه به قلب نسبت داده شده است. این گستردگی استعمال، نشان می دهد که نمی توان مفهوم قلب را به یکی از این موارد محدود کرد. به عبارت دیگر، نه می توان گفت که قلب، صرفا عامل ادراک است و نه می توان گفت که صرفا کانون احساسات، عواطف یا شهود و اشراق است و نه می توان گفت که صرفا پایگاه اراده است. بر این اساس، باید مفهوم قلب را هم سنگ مفهوم نفس گرفت[7] زیرا این سه مقوله، مظاهر اساسی نفس آدمی هستند. به همین دلیل است که اوصاف مشابهی در مورد مفاهیم قلب و نفس مطرح شده است. فی المثل، نفس، هنگامی به ورطه گناه بگراید، « امّارهٌ بالسّوء» نامیده می شود. قلب نیز گاه «قلب گناهکار» (آثم[8]) نامیده می شود و این هنگامی رخ می دهد که قلب به گناه روی می برد. همچنین، هنگامی که نفس از ورطه گناه به در می آید و با خدا در می پیوندد، «مطمئنّه» نام می گیرد؛ قلب نیز هنگامی که از این ورطه بیرون می رود و با ذکر خدا همراه می شود، «مطمئنّه» نام می گیرد[9].

در مورد فؤاد(دل) نیز نظیر این استعمال گسترده دیده می شود. در قرآن، فؤاد هم به منزله ی عامل درک شهودی[10]، هم مرکز عواطف و کشش ها[11]، و هم مرادف عقل[12] در نظر گرفته شده است. با توجه به این گستردگی استعمال، اختصاص دادن فؤاد به یکی از شئون مذکور، وجهی نخواهد داشت. در مورد مفهوم «صدر» نیز شاهد آن هستیم که شئون مختلف نفس، به آن نسبت داده شده است. «صدر»، گاه به معنی کتاب نفس آدمی است که در آن همه اعمال انسان، ثبت و ضبط است[13]، گاه مرادف فکر و اندیشه است[14] و گاه به معنی کانون عواطف[15] و نیازهای آدمی[16] است. بنابرآنچه گذشت، پیداست که مفاهیم قلب و مترادف های آن، فؤاد و صدر، با گستره ای مورد استعمال قرار گرفته اند که باید آن ها را همسنگ نفس آدمی دانست.







[1] . فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا، انعام: 125.

[2] .عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی_عشق داند که در این دایره سرگردانند(حافظ)

[3] .صافات: 107-102.

[4] . وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ، اسراء: 46.

[5] . لَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ، آل عمران: 159(تندخویی در این آیه با تعبیر غلظت قلب بیان شده است).

[6] . وَلَكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ، بقره: 225(اعمال آدمی به عنوان مکتسبات قلبی یاد شده است).

[7] . المیزان، ذیل آیه 225 بقره.

[8] . فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ، بقره: 283.

[9] . أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، رعد: 28.

[10] . مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى، نجم: 11(دل پیامبر(ص) آنچه را دید دروغ نمی پندارد).

[11] . فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ، ابراهیم: 37(پس دل هایی از مردم را به سمت آنان راغب و مایل گردان).

[12] . و جعل لكم السمع و الاَبصر و الاَفدة لعلكم تشكرون، نحل: 78.

[13] . أَ فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِي الصُّدُورِ، عادیات: 10.

[14] . قُل كُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِيدًا أَوْ خَلْقًا مِّمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ، اسرا: 51.

[15] . وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ، اعراف: 43.

[16] . وَلَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا، حشر: 9.

منبع: نگاهی دوباره به تربیت اسلامی دکتر خسرو باقری

اختصاصی همیاری