تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خودکشی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:patient
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 33

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

خودکشی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    جزیره آواتار ها
    دوست عزیزم سلام
    ازخوندن تاپیکت خیلی متاسرشدم واین روبدون که باهات همدردی میکنم ومن وهمه اعضای همیاری تاجایی که بتونیم کنارت هستیم
    اول اینکه یه سوال برام پیش اومداینکه باتوجه به بی اعتمادی مادرتون وحبس شدنتون شماچطوری دسترسی به اینترنت دارید؟دراین رابطه کمی توضیح بدید
    دررابطه بامادرتون بایدبگم این اتفاقی که برای شماافتاده نبایدتوقع داشته باشیدتوی این مدت حل بشه به زمان خیلی بیشتری نیازهست تامادرتون باقضیه کناربیادوجوخانه براتون آروم بشه
    سعی کنیدبه تمام اعضای خانواده خالصانه محبت کنیدوهدفتون برای رضای خداوجبران گذشته تون باشه
    بالاخره این قضیه برای مادرتون هم سنگینه وهمینکه نتونسته به کسی هم بگه بیشترآزارش میده
    این روبدونین که زمحبت خارهاگل میشود
    دوم اینکه زیاداستغفاربگیدوباخدارابط ه ای عاشقانه برقرارکنیدازاین ماه عاشقی استفاده کنیدوهروقت ناراحت شدیدباخودش درددل کنیدمطمئن باشیدخداشمارارهانکرده ونمیکند
    درمورداینکه گفتیدکسانیکه ایمان ندارندزندگی خوبی دارندبه دونکته توجه کنید
    اول اینکه شماکه دربطن زندگی اونهانیستیدونمیدونیدکه چه مشکلاتی ممکنه داشته باشندوفقظ ظاهررومیبینید
    دوم اینکه برفرض هم که اینطورباشه خداوندمیخواهدجواب بعضی ازکارهای نیک بندگانی که عبادت نمیکنندرادرهمین دنیابدهدکه برای اون دنیاحسابی نداشته باشندواینکه امتحان سخت نمیشوندکه بخواهندپاداشی بگیرندگرچه بایدبرای تمام نعماتی که خداوندبهشون ارزانی داشته جوابگوباشند
    ولی شمامتعهدهستیدودرازای این رنجی که الان متحمل میشویددارای اجرخواهیدبودوبایدازامتحان خداوندپیروز بیرون بیایید
    راهکاربعدی که میتونه خیلی کمکتون کنه استفاده ازقانون جذبه که نمیدونم چقدرازش آگاهی دارید
    آرزوهای خودت روبرروی کاغذبنویس وهرروز بخونش وجلوی چشمت باشه
    سعی کن افکارمنفی روازذهنت پاک کنی وافکارمثبت روجایگزین کن
    رابطه خوب بامادرت رو توی ذهنت تصورکن وخودت رو توی اون رابطه ببین
    یک زندگی شیرین راتصورکن
    ودرآخربدون که
    زندگی هرچقدرهم سخت باشه آنقدری هست که بتوانی بارسنگین یک روز رابه غروب برسانی
    به امیدروزهای زیبایت

  2. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,aram,m1392,کوثر حبیبی

  3. ارسال:22#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط patient نمایش پست ها
    هیچ راهی برای جلب اعتماد مامانم وجود نداره.چون من خودم همه راه ها رو امتحان کردم.
    به نفع خودمونه که هیچ وقت درباره هیچ چیز با قطعیت و یقین نظر ندیم با این کار قدرت فکر کردن و راه پیدا کردن رو از ذهنمون میگیریم و باعث میشیم دست از تلاش بکشه...
    بذارین همیشه یه روزنه امید هرچند محال تو ذهنتنون باشه...

    از راه هایی که امتحان کردین و نتایجی که گرفتین برامون بگین...
    منظور از نتایج, احساستون نیست که احساس خشم سرخوردگی یا شکست داشتین منظور واکنش مادرتون و همچنین تغییر اوضاع هستش چه منفی و چه اندکی مثبت...

    نقل قول نوشته اصلی توسط patient نمایش پست ها
    همش به خودم میگم این مامانم که از اول از من بدش میومد و این قضیه هم بهتر باعث شد تا نفرتشو بهم نشون بده.
    اینجا دارین دچار یه خطای شناختی میشین یعنی گذشته رو تعمیم میدین به الان...
    مادرتون حتی اگه تو گذشته عاشق شما هم بوده باز با این اتفاقات اخیر به عنوان یه مادر حق داره ناراحت ,دلشکسته , خشمگین و نگران باشه...
    پس اینکه ارتباط عاطفیتون تو گذشته با مادرتون خوب بوده یا ضعیف, انقدر که فکر میکنین تاثیری رو رفتار الانی مادرتون نذاشته بلکه بیشترین تاثیر رو همین اتفاقات اخیر گذاشتن.

    اما اینکه شما با استناد به یه پیش زمینه منفی میرین جلو و رو این حساب که از اولش هم مادرتون شما رو دوست نداشته و الان هم نفرتش شعله ور شده و این دست قضاوتها, فقط و فقط خودتون رو تو ترمیم این وضعیت ناکام میکنین چون به هر تلاشی که دست میندازین یاداوری این مسایل خودبخود شما رو دچار یاس میکنه...

    پس حتما سعی کنین با خودتون کنار بیاین که ارتباط عاطفی گذشته با مادرتون هرجور که بوده مربوط به گذشته ست و این اتفاق برای هر دختر دیگه ای هم پیش میومد مادرش با آغوشی باز و واکنشی خوشایند پذیرای دخترش نمیشد...
    گذشت زمان , تلاش دختر برای جبران اشتباهات و نشون دادن ندامت قلبی میتونه این خسارت ها رو کم کم از بین ببره...

  4. خودکشی  سپاس شده توسط aram,m1392,کوثر حبیبی

  5. ارسال:23#
    نقل قول نوشته اصلی توسط aram نمایش پست ها
    دوست عزیز اگه شما هم از اون افرادی بودی که هر روز با یکی می گشتن طبعا الان این همه ناراحت نبودی ولی این ناراحتی شما نشانه اینه که خیلی به رابطه و وفاداری اهمیت میدی و به خاطر این مسئله بهت تبریک می گم. متاسفانه اغلب خانواده ها پسر دوست هستن و به دختر اهمیت کمتری نسبت به پسر میدن و این امر تنها مختص خانواده شما نیست شاید بیشتر از 90% دخترها این مشکل رو دارن و یا حداقل احساس می کنن که این مشکل رو دارن و شاید از پسرها هم این سوال بشه اونها هم این مشکل رو داشته باشن متاسفانه والدین مخصوصا مادران باید با دخترهاشون علاوه بر مادری دوست هم باشن که نیستن و نتیجه اش هم این میشه که دخترشون یا حتی پسرشون محبت رو در جای دیگه ای جستجو می کنه. پس با یان افکار زیاد خودتو اذیت نکن تو این تالار اگه سوال کنی اکثرا این مشکل رو دارن پس تو تنها نیستی
    اما خدا ازت رو برنگردونده اتفاقا خدا باهات بوده که از شر اون آدم بی لیاقت خلاص شدی حالا یه مدت بد رفتاریهای مادرتو می تونی تحمل کنی اما یک عمر زندگی با اون آدم رو نمی تونستی تحمل کنی باور کن.
    از یاد نبر خدا اگه بنده ای رو بیشتر دوست باشه بیشتر هم امتحانش می کنه از این تجربه خیلی تلخ می تونی درس خوبی بگیری و دیگه به هر کسی زود اعتماد نکنی
    حتی اگه اعتماد هم داشته باشی نباید زود وارد رابطه بشی باهاشون که این مصیبت سرت بیاد. مثل معروفی هست که میگه انسان شیر خام خورده و هر جائی که به نفعش باشه بر وفق مراد خودش عمل می کنه پس نباید حتی به نزدیکترین افراد هم زود اعتماد کرد چه برسه به یه غریبه که حتی مسئولیتی در قبالت نداره و با کوچکترین تلنگری زود رهات می کنه
    مرسی آرام جون بابت دلداریت

  6. خودکشی  سپاس شده توسط aram

  7. ارسال:24#
    نقل قول نوشته اصلی توسط PARSABARZEGAR نمایش پست ها
    سلام
    دوست عزیز

    ضمن توجه به نکاتی که دوستان گفتند و مخصوصا شادی کنم. اینو باید بدونید پایان شب سیه سپید هست.

    قبلا شده برای حتی یکبار، که مشکلی وجود نداشته باشه و اوضاع همان طور که خودت میخواستی بوده باشه؟؟ اون موقع چه کاری کردی؟؟؟ که اوضاع خوب بود؟؟؟

    بنظرت چه کارای دیگه میتونی انجام بدی که شرایط زندگی خودت بهتر کنی؟؟؟

    دوست عزیز گفتید دارید تاوان پس میدین خوب، کی این شرایط برای شما پیش آورد؟؟؟( ازدواج موقت و باردار شدن)

    خوب هر کسی ابتدا باید بداند مسوول کارهاش هست و نباید بخاطر مشکلات و فشار محیطی ، از این فشار و مشکلات فرار کنه. فرار کردن یعنی من مغلوبم و کاری از من ساخته نیست. دوست عزیز زندگی پر از مشکلات هست و افراد زیادی هستند که در موقعیت شما و بدتر از شما هستند، همه باید بدانیم با سختیها باید روبرو شد و آنها را برطرف کنیم.
    سلام دوست عزیز
    آره خوب تو زندگیم خیلی چیزا بوجود اومده که آرزوشو داشتم و همیشه ام خدا رو شکر کردم. موقعی که به آخر خط میرسم همش به خدا میگم آخه دیگه چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که هیچ وقت ناشکری نکردم و همیشه به یادت بودم...
    من هیچوقت تو اوج خوشحالیمم خدا رو فراموش نکردم.گرچه که الان 11 ماه رنگ خوشبختی رو ندیدم...
    به نظر خودم همه کار ها رو انجام دادم و هیچ راهیم نمونده.
    خودم میدونم که باید تاوان کار اشتباهمو پس بدم ولی تا کی؟؟؟؟؟؟خسته شدم به خدا...

  8. خودکشی  سپاس شده توسط aram

  9. ارسال:25#
    نقل قول نوشته اصلی توسط جزیره نمایش پست ها
    دوست عزیزم سلام
    ازخوندن تاپیکت خیلی متاسرشدم واین روبدون که باهات همدردی میکنم ومن وهمه اعضای همیاری تاجایی که بتونیم کنارت هستیم
    اول اینکه یه سوال برام پیش اومداینکه باتوجه به بی اعتمادی مادرتون وحبس شدنتون شماچطوری دسترسی به اینترنت دارید؟دراین رابطه کمی توضیح بدید
    دررابطه بامادرتون بایدبگم این اتفاقی که برای شماافتاده نبایدتوقع داشته باشیدتوی این مدت حل بشه به زمان خیلی بیشتری نیازهست تامادرتون باقضیه کناربیادوجوخانه براتون آروم بشه
    سعی کنیدبه تمام اعضای خانواده خالصانه محبت کنیدوهدفتون برای رضای خداوجبران گذشته تون باشه
    بالاخره این قضیه برای مادرتون هم سنگینه وهمینکه نتونسته به کسی هم بگه بیشترآزارش میده
    این روبدونین که زمحبت خارهاگل میشود
    دوم اینکه زیاداستغفاربگیدوباخدارابط ه ای عاشقانه برقرارکنیدازاین ماه عاشقی استفاده کنیدوهروقت ناراحت شدیدباخودش درددل کنیدمطمئن باشیدخداشمارارهانکرده ونمیکند
    درمورداینکه گفتیدکسانیکه ایمان ندارندزندگی خوبی دارندبه دونکته توجه کنید
    اول اینکه شماکه دربطن زندگی اونهانیستیدونمیدونیدکه چه مشکلاتی ممکنه داشته باشندوفقظ ظاهررومیبینید
    دوم اینکه برفرض هم که اینطورباشه خداوندمیخواهدجواب بعضی ازکارهای نیک بندگانی که عبادت نمیکنندرادرهمین دنیابدهدکه برای اون دنیاحسابی نداشته باشندواینکه امتحان سخت نمیشوندکه بخواهندپاداشی بگیرندگرچه بایدبرای تمام نعماتی که خداوندبهشون ارزانی داشته جوابگوباشند
    ولی شمامتعهدهستیدودرازای این رنجی که الان متحمل میشویددارای اجرخواهیدبودوبایدازامتحان خداوندپیروز بیرون بیایید
    راهکاربعدی که میتونه خیلی کمکتون کنه استفاده ازقانون جذبه که نمیدونم چقدرازش آگاهی دارید
    آرزوهای خودت روبرروی کاغذبنویس وهرروز بخونش وجلوی چشمت باشه
    سعی کن افکارمنفی روازذهنت پاک کنی وافکارمثبت روجایگزین کن
    رابطه خوب بامادرت رو توی ذهنت تصورکن وخودت رو توی اون رابطه ببین
    یک زندگی شیرین راتصورکن
    ودرآخربدون که
    زندگی هرچقدرهم سخت باشه آنقدری هست که بتوانی بارسنگین یک روز رابه غروب برسانی
    به امیدروزهای زیبایت
    سلام دوست عزیز
    یکی از داداشای من برنامه نویس کامپیوتر هست و بطور دائم تو خونه اینتر نت داریم و موقعی که از سیستم استفاده نمیکنه من استفاده میکنم.که البته با کلی فحش و بد دهنی مامانم همراه که همش بهم میگه معلوم نیس تو اینترنت با کی در ارتباطی....
    خسته شدم از دستش دیگه

  10. خودکشی  سپاس شده توسط aram,jj_fokoli

  11. ارسال:26#
    نقل قول نوشته اصلی توسط ----شادی---- نمایش پست ها
    به نفع خودمونه که هیچ وقت درباره هیچ چیز با قطعیت و یقین نظر ندیم با این کار قدرت فکر کردن و راه پیدا کردن رو از ذهنمون میگیریم و باعث میشیم دست از تلاش بکشه...
    بذارین همیشه یه روزنه امید هرچند محال تو ذهنتنون باشه...

    از راه هایی که امتحان کردین و نتایجی که گرفتین برامون بگین...
    منظور از نتایج, احساستون نیست که احساس خشم سرخوردگی یا شکست داشتین منظور واکنش مادرتون و همچنین تغییر اوضاع هستش چه منفی و چه اندکی مثبت...



    اینجا دارین دچار یه خطای شناختی میشین یعنی گذشته رو تعمیم میدین به الان...
    مادرتون حتی اگه تو گذشته عاشق شما هم بوده باز با این اتفاقات اخیر به عنوان یه مادر حق داره ناراحت ,دلشکسته , خشمگین و نگران باشه...
    پس اینکه ارتباط عاطفیتون تو گذشته با مادرتون خوب بوده یا ضعیف, انقدر که فکر میکنین تاثیری رو رفتار الانی مادرتون نذاشته بلکه بیشترین تاثیر رو همین اتفاقات اخیر گذاشتن.

    اما اینکه شما با استناد به یه پیش زمینه منفی میرین جلو و رو این حساب که از اولش هم مادرتون شما رو دوست نداشته و الان هم نفرتش شعله ور شده و این دست قضاوتها, فقط و فقط خودتون رو تو ترمیم این وضعیت ناکام میکنین چون به هر تلاشی که دست میندازین یاداوری این مسایل خودبخود شما رو دچار یاس میکنه...

    پس حتما سعی کنین با خودتون کنار بیاین که ارتباط عاطفی گذشته با مادرتون هرجور که بوده مربوط به گذشته ست و این اتفاق برای هر دختر دیگه ای هم پیش میومد مادرش با آغوشی باز و واکنشی خوشایند پذیرای دخترش نمیشد...
    گذشت زمان , تلاش دختر برای جبران اشتباهات و نشون دادن ندامت قلبی میتونه این خسارت ها رو کم کم از بین ببره...
    شادی جان من تو اولین تاپیکم گفتم که چه کارا کردم.
    روز اول که به پاش افتادم و طلب بخشش کردم و بهش گفتم همونی میشم که اون میخواد.
    روزای اول که حتی شرمم میومد تو چشاش نگاه کنم ولی اینقدر گفت و تو سرم زد که الان دیگه واسم عادی شده.اصلا الان یادآوری گذشته و طعنه کنایه زدناش جزئی از روزمرگیم شده دیگه...
    خود مامانم حرمت ها رو از بین برد از بس بهم تیکه انداخت

  12. خودکشی  سپاس شده توسط jj_fokoli

  13. ارسال:27#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز خوبید

    فردا همان خواهد شد که میاندیشی

    دوست عزیز قبل ازین اتفاق هیچوقت نشد که یه کار کنی که باهات خوب برخورد کنند و خودت ازون رفتارشون خوشحال بشی؟؟؟
    اون رفتاری که انجام دادی چی بود؟؟؟

    راههای خوب شدن رفتار در خانواده و روابط ما با والدینمان و بردار و خواهرمان زیاد هست، کمی بیشتر به اتفاقات مثبت نگاه کنید و از افکار منفی خود فاصله بگیرید تا بتوانی راههای که قبلا انتخاب کردی و نتیجه مثبت حاصل شده بیشتر ببینی
    آنکه با زندگی میسازد، میبازد

    با زندگی نساز ، آن را بساز

  14. خودکشی  سپاس شده توسط aram,m1392

  15. ارسال:28#
    patient عزیز
    سلام
    شاید هیچ کس به اندازه من نتونه شرایطت رو درک کنه
    من هم در گذشته ام اشتباهی مشابه اشتباه تو مرتکب شدم و 2 ساله که دارم تاوان پس میدم
    خانواده من برعکس خانواده تو که برادر داری، همه زن هستیم. پدرو مادرم تو بچگیه من اختلاف شدیدی داشتن. از وقتی عقلم رسید با هم اختلاف داشتن و در راه دادگاه بودن که طلاق بگیرن تا پدرم تو این گیرو دار یه بیماری گرفت و فوت کرد. من موندم و دو خواهر بزرگتر و مادرم . تو یه شهر کوچیک زندگی میکردیم که یک سال بعد از فوت پدرم از اونجا عملا فرار کردیم و به تهران آمدیم. من فوق العاده درسم خوب بود ولی همیشه به خودم میگفتم چرا ما چهار نفر هیچ کس رو تو این دنیا نداریم و اینقدر تنهاییم. همیشه آرزوم بود که یه عشق پیدا کنم و خودم و خونوادم رو نجات بدم. تا اینکه دانشگاه یک شهر دیگه قبول شدم و رفتم. اونجا سال اول دانشگاهم شاگرد اول دانشگاه بهم پیشنهاد آشنایی داد. منم سریع عاشقش شدم ولی همون اولین بار ملاقاتمون بهش گفتم که من تنها هدفم ازدواجه و دوستی نیست. اون بی وجود هم با اینکه هدفش ازدواج نبود برای اینکه من رو از دست نده قبول کرد. رابطمون عادی گذشت من شیفتش بودم و اون هم انگار خیلی دوستم داشت. احساس میکردم بدبختیام داره تمام میشه با یه عشق! انگار سیندرلای اون دانشگاه بودم. ولی چون قصد اون جدی نبود سال آخر من کنار کشیدمو اون هم هیچ تلاشی برای ادامه نکرد فقط یه خداحافظی عاشقانه نثارم کرد. بعد از 3 سال همین!
    نمی دونی به من چی گذشت تا با این جدایی کنار اومدم.. در همین حین فوق لیسانس قبول شدم. بازم یه شهر دیگه. 2 سال گذشت و تو این مدت چند نفر بهم پیشنهاد آشنایی دادن ولی من دیدم هنوز دلم پیشه اونه و نمیتونم کس دیگری رو جایگزینش کنم. اصطلاحا به خاطر عشق باهاش تماس گرفتم و اون هم خلاصه گفت که میخواد دوباره با من شروع کنه!
    الان میفهمم این هم از روی نامردیش بوده چون دقیقا همون زمان دچار افسردگیه شدید شده بود و با اینکه تو یکی از بهترین دانشگاههای تهران درس میخوند حتی نمیتونست بره امتحاناش رو پاس کنه و من انگار فرشته نجاتش بودم!
    من که عاشقش بودم قبول کردم و با شدت خیلی بیشتری دوستش داشتم. اون هم انگار شدت عشقش بیشتر شده بود. نگو فقط به فرشته نجاتش وابسته شده بود.خانواده من در این حین از تهران رفتند و متاسفانه متاسفانه و متاسفانه به من اعتماد کردند و خانه تهران رو در اختیار من گذاشتند. این شد که اصرارهای اون آقا برای ملاقاتمون در خانه ما شروع شد... "ما که حتما با هم ازدواج می کنیم، ما که الان شرایطش رو داریم نذار از هم جدا بمونیم بیا بهترین خاطرات رو بسازیم، من تا آخرش هستمو ...." 6 ماه تمام تو سر من خوند تا من راضی شدیم با خوندن صیغه محرمیت تو خونه ببینمش. دیگه دنیا بهشت شد. تهران و من و اون تنها و یه خونه دربست! حسابشو بکن دیگه. خلاصه کنم مثل یه مادر دورش گشتم خدا شاهده. اگه من نبودم از فوق لیسانس اخراجش کرده بودن. 4 سال طول کشید آخرم من کمکش کردم پایان نامشو انجام بده. برای سربازیش کلی پارتی جور کردم تا بهترین اداره دولتی بپذیرندش. هر روز زندگی اون بهتر میشد و من وابسته تر. توی این مدت هم سالی یک بار خانوادش رو میفرستاد خواستگاری و میرفتن تا سال دیگه که من فکر نکنم قصد ازدواج نداره. نمیگم قصد نداشت. وجودشو نداشت. قصدش آبکی بود برای از دست ندادن من. خلاصه ما به مرحله ازدواج نزدیک شدیم. اون درسش تمام شد. سربازیش ردیف شد برگشت شهر خودشون پیش مامان جونش. اینجوری بگم دیگه نیازش به من تقریبا تمام شده بود. تا اینکه من احمق گفتم من حق طلاق میخوام. همین رو بهانه کرد و همه چیز رو به هم زد!!!! البته منم لجباز بودم ولی این چیزی نبود که 7 سال از عمرم رو که به پاش ریختم یه شبه نابود کنه. نه گفت من به این دختر قول دادم. نه گفت این دختر من و نجات داده، نه گفت عشق کیلویی چند؟ بین خانواده ها بحث شد...
    من نابود شدم. نتونستم تنهایی تحمل کنم و رابطه داشتنم رو به مادرم گفتم. منم اهل نماز و اهل خدا هستم. دیگه روز من شب شد.
    مادرم ازم متنفر شد. زنگ زد به اون هرچی خواست بهش گفت. ولی یه پدر بالای سرم نبود یه مرد نبود که بره حق من رو بگیره. دستمون به هیچ جا بند نبود. چند بار تو این مدت رفتم سراغش که دوباره شروع کنیم اولش گفت باشه و هر بار بعد از چند روز گفت نه من نمیخوام.
    افسرده شدم . وسواس فکری گرفتم. دست و دلم به هیچ کاری نمیره بعد از 2 سال! از خانوادم متنفر شدم. قدرت دوست داشتن رو از من گرفت.
    حالا اون همه چیز داره و من فقط یه عالمه فکرو خیال و گذشته نابود شده.
    تو هیچ جای تهران نمیتونم پا بذارم ولی اون از تهران رفته و راحت تو شهرش زنگی میکنه
    خانه ای که با هزار بدبختی تهیه کرده بودیم برام هرگوشش شده عذاب
    مجبور شدم از تهران برم و تو یه شهر کوچک با خانوادم باشم
    اعصاب مادر و خواهرام از دست من به هم ریخته و افسرده شدن. من شدم مایه عذابشون
    رابطم با خدا افتضاح شده. امیدم رو کلا از دست دادم
    دوباره احساس میکنم یه آینده نامعلوم و چهار تا زن افسرده
    همه دوستام با عشقشون ازدواج کردن و من حاصلم از عشق فقط ناکامی بود
    خلاصه داغونم عزیزم. داغون
    فقط درکت می کنم.
    راستی تاریخ آخرین سر زدنت مال بیشتر از یک ماهه پیشه چرا دیگه نیومدی؟
    نکنه اینترنتت رو ازت گرفتند؟

  16. خودکشی  سپاس شده توسط rahe shab

  17. ارسال:29#
    rahe shab آواتار ها
    دوست عزیز اگر تمایل دارید بیشتر با هم صحبت کنیم یه تاپیک در انجمن مربوطه باز کنید

    در نا امیدی بسی امید است ، پایان شب سیه سپید است.

  18. خودکشی  سپاس شده توسط m1392

  19. ارسال:30#
    نقل قول نوشته اصلی توسط rahe shab نمایش پست ها
    دوست عزیز اگر تمایل دارید بیشتر با هم صحبت کنیم یه تاپیک در انجمن مربوطه باز کنید

    در نا امیدی بسی امید است ، پایان شب سیه سپید است.

    rahe shab عزیز
    ممنونم
    ممنون از توجهتون فکر نمیکردم کسی اصلا متنم روبخونه
    شاید این کا رو بکنم البته من تمام این 2 سال دارم حضوری پیش مشاور میرم تا حالا 8 تا مشاور عوض کردم ولی تقریبا حالم تغییر چندانی نداشته
    شاید اینجا کسی بتونه کمکم کنه

  20. خودکشی  سپاس شده توسط m1392

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •