تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خودکشی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:patient
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 33

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

خودکشی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    24 سالمه.تو خوانواده اي زندگي مينکنم که دختر واسشون اهميتي نداره و فقط به پسر اهميت ميدن.بابام که به معناي واقي دوسم نداره و وقتي من به دنيا اومدم کلي ناراحت شده بود.در کل تنها بيرون رفتن و تفريح بيرون رفتن وامه من ممنوع بود مگر اينکه بابام و داداشام خونه نبودن.مامانم مي ذاشت بيرون برم ولي مي گفت تا قبل از اينکه بابات اينا بيان برگرد خونه.ولي واسه قضيه درد و دل کردن و موقعي که به مشکل ميخوردم مامانم زياد باهام صميمي نبود و اگر يه اشتباهي رو بهش ميگفتم کلي سر زنشم ميکرد.بيشتر توجه مامان و بابام به داداشام بود.اونا همش با دوستاشون مي رفتن بيرون و بابام مي گفت اينا جوونن و بايد تفريح کنن.ولي وقتي ميگفتم من چي ميگفت برو گمشو تو دختري.مدرسه که ميرفتم يادمه منو تعقيب ميکردن يا صحبت هاي تلفنيمو گوش ميدادن و هزار تا کار ديگه روانيم ميکرد.منم که با هيچ پسري دوست نبودم و اي کارا رو که ميديدم خيلي تو روحيم تاثير بدي ميذاشت.دوستامو رابطشون رو با خونواده هاشون ميديدم فقط حسرت ميخورد..تا اينکه 18 سالم شد و با يه پسري آشنا شدم که ميگفت عاشقمه و ميخاد باهام ازدواج کنه.کلي بهم محبت ميکرد و قربون صرقم ميرفت.منم که تشنه محبت و توجه بودم عاشقش شدم.از ترسم چيزي به مامانم نگفتم چون ميدونستم چي به روزم ميارن.باهاش دوست شدم و تصميم گرفتيم وقتي موقعيت مالي خوبي پيدا کرد بياد خواستگاريمالبته اينکه من قضيه دوستيمونو به هيچکدوم از دوستام نگفته بودم و اونم به دوستاش چيزي نگفته بود..تو اين مدت منم داشگاه قبول شدم و يکبارم بخاطر اينکه بابام نذاشت برم خونه دوستم که ميخاستيم پروژمونو انجام بديم خودکشي کردم و از شانس گندم زنده موندم.بعد 3 سال دوستي با اون پسر که تونسته بود خونه و ماشين بخره گفت ميخواد بيام خواستگاريم.از اونجايي که اگه خونوادم ميفهميدن ما با هم دوست بوديم ديگه محال بود بذارن به هم برسيم تصميم گرفتيم که به عنوان برادر شوهر دوستم بيان جلو چون زن داداشش هم سن من بود و باهاش دوست شده بودم.با هزار ترس قضيه رو به مامانم گفتم و اونم وقتي به بابام گفت بابام مخالفت کرد.چون ميگفت يه کاسه اي زير نيم کاسه هست.از اونجايي که ملاک اصلي خونوادم پول بود بهشون گفتم پسره وضعيت ماليش خوبه ولي بهونه آوردن که اختلاف سنيتون زياده.آخه پسره 8 سال ازم بزرگتر بود.اون پسره هم تواين مدت بيکار نبود و همش با مامانش مغازه بابام ميرفت و خواهش ميکردن که بابام اجازه بده بيان خواستگاري.ولي مرغ يه لنگ داشت.کلي آشناي مشترک پيدا کردن و اونا رو ميفرستادن ولي بازم جواب بابام نه بود.وقتي ازشون ميخواستم که يه دليل قانع کننده بهم بگين اونوقت فحاشي ميکردن..هرچي هم ميگفتم من اينو ميخوام بازم بهم اهميت نمي دادن.تا اينکه صميم گرفتيم خودمون مخفيانه ازدواج موقت کنيم.2 سالي که باهاش عقد کرده بودم بازم پيگيره ازدواجمون بود تا همين 11 ماه پيش که بابام و مامانم باهاشون دعوا گرفتن و خونواده اونم ديگه پسرشونو تنها گذاشتن.ما دوتا هم با کلي گريه و وابستگي تصميم گرفتيم از هم جدا شديم و صيغه طلاق رو بخونيم.تا اينکه من متوجه شدم 4ماه حامله ام.از حل و روز جفتمون چيزي نميخوام بگم که غير قابل وصفه...ما که داشتيم تو اوج عشق از هم جدا ميشديم...داشتيم رواني ميشديم ولي راهي بجز سقط نبود.و توي قضيه سقط مامنم همه چيزو فهميد و از اونجايي که مي دونست خون به پا ميشه با بابام چيزي نگفت.اون پسره هم از ترس آبرو و شکايت فرار کرد و ديگه پيداش نشد...الان اين 11 ماهي که مامانم همه چيزو فهميده داره منو زجر کش ميکنه.تيکه انداختن و فحش دادناش به کنار.تو خونه حبسم کرده و هر وقت بيرون ميره در و قفل ميکنه.مدام به بابام و داداشام ميگه اين هرزس و باعت ننگ ماس.اونا هم که از خدا خواسته.اون روز اول که مانم همه چيو فهميد به قرآن قسم خوردم که ديگه هموني ميشم که اون ميخواد.واسه جلب اعتمادش گوشيمو بهش دادم با همه دوستام قطع رابطه کردم صبح تا شب تو خونه کار ميکردم و نميذاشتم دست به سياه و سفيد بزنه.هرکاري ميگفت ميکردم.ولي الن 11 ماه گذشته دقت ميکنم ميبينم هر روز داره باهام بدتر ميشه که بهتر نميشه.انگار منتظر بهونه بود که عقده هاشو روم خالي کنه.من خودم مشکل روحي پيدا کردم بعد از سقطم.کم خوني و هزار تا مشکل ديکه پيدا کردم.هميشه خواب بچمو مي بينم.عذاب وجدان دارم واسه همه چي.شبا با قرص خواب ميخوابم.تا صبح چند بار از خواب ميپرم.در کل اوضاع جسمي و روحيم خيلي خرابه.مامانم هم داره بدترش ميکه.همش توي خونه ميگه تو خرابي.کل مجتمعون فحشايي که مانم بهم ميده و ميشنون.بهش ميگم آروم تر فحش بده همسايه ها ميفهمن ميگه تو کل شهر تو معروفي چه برسه به همسايه ها.با اينکه اصلا اينجوري نيست.چند بار باهاش حرف زدم و بهش گفتم توبه کردم (با اينکه کارم خلاف شرع نبود و عقد کرده بودم)ازش خواستم بهم يه فرصت دوباره بده.11 ماهه دارم به پاش ميوفتم و طلب بخشش ميکنم.ولي انگار خوشش اومده.هرکاري ميکنه که لج منو دربياره.مثلا واسم غذا درست نيمکنه.خودشون ميخورن و جمع ميکنن و وقتي من ميرم ميبينم چيزه واسم نذاشتن.البته اين يه نمونه از کاراشه.منم ديگه از زندگيم خسته شدم و مشکل روحي رواني پيدا کردم و همه چيزو زود فراموش ميکنم.تنها راهي که به ذهنم ميرسه خودکشيه.البته چند بار تصميم قطعي گرفتم و باز پشيمون شدم.موندم چيکار کنم.....

  2. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,anahid,jj_fokoli

  3. ارسال:2#
    سلام به همیاری خوش اومدید
    مشاور نیستم و امیدوارم مشاورای تالار زودتر بیان و کمکتون کنن.
    یه سوال برام پیش اومد شما چطوری تونستید بدون اجازه پدرتون عقد کنین؟
    تو اقوام و بستگانتون کسی رو ندارید که بتونه پادر میونی کنه و بهتون کمک کنه؟

  4. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,anahid,m1392,کوثر حبیبی

  5. ارسال:3#
    مهرسا جان ما عقد موقت بودیم.ما بزرگتری نداریم ولی بزرگترای خواستگارم پیش بابام رفته بودن.از طرفی هم به جز من و مامانم و خودش کس دیگه از این قضیه خبر نداره که بخواد پا در میونی کنه تا اوضاع من بهتر شه

  6. خودکشی  سپاس شده توسط anahid

  7. ارسال:4#
    elnaz.t آواتار ها
    سلام دوست عزیزم به همیاری خوش اومدین
    دروهله اول سعی کنیدآرامش خودتون روحفظ کنید
    ببخشیدخب واسه ازدواج موقت هم اجازه پدرلازم هست چون دختربدون اجازه پدرنمیتونه ازدواج کنه
    برای اوضاع روحیتون به مشاورحضوری مراجعه کردین؟
    کسی ازاون موضوع خودکشیتون باخبرشده بود؟
    گفتیدمادرتون واسه اینکه خون به پانشه چیزی نگفتن پس آیاشده باهاشون صحبت کنیدکه بااین جورحرف زدنتون ممکنه شک کنن؟البته جداازاین مسائل حق هرپدرومادری هست که درموردوضعیت فرزندش بدونه اماچیزی هست که اتفاق افتاده
    تاحالادرباره حالتون ووضعیت فعلیتون بامادرتون صحبت کردیدکه بگیدبه طورمثال من فلان مشکلودارم میدونم خطاازمن بوده امالطفامراعاتموکنیدواین چنین صحبت ها؟
    دلیل تنهاییم راتازه فهمیدم!
    وقتی محبت کردم وتنهاشدم
    وقتی دوست داشتم وتنهاماندم
    دانستم بایدتنهاشدوتنهاماندتا\"خدا\"رافهمید...


  8. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,m1392,مهرسا62,کوثر حبیبی,بانو

  9. ارسال:5#
    الناز جان کار من از حفظ آرامشم گذشته.بهتون گفتم که من تو خونه حبسم و حتی موقع هایی که مامانم بیرون میره در رو قفل می کنه.از طرفی هم ما تو شهر کوچیکی زندگی میکنیم و اینجا همه با هم آشنان و اعتماد کردن و درد دل کردن با کسی سخته واسم.
    واسه خودکشیم هم مامان و بابام و داداشام خبر دارن چون خودشون منو رسوندن بیمارستان.شانسم گند بود دیگه واگرنه الان خلاص بودم.توی بیمارستان هم وقتی روانپزشک اونجا دلیل خودکشیمو متوجه شد آدرس بابامو گرفتن که مامانم پرسید چرا گفتن واسه یه مشاوره.از قضا وقتی هم که اونجا رفته بودن بابام بهشون گفته بود که خودم میدونم چه جوری بچم رو تربیت کنم.واسه منم 10 جلسه مشاوره توی بیمارستان نوشت که مامانم نذاشت برم.تو بیمارستان وقتی بهوش اومدم دکتره ازم پرسید که خوشحالی زنده موندی؟منم گفتم نه آرزومه بمیرم که مامانم بفهمه چقدر کمبود توجه دارم ولی تاثیری نداشت.
    واسه فحاشی کردناشو گیر دادناش بهش گفتم که این کارا رو میکنی اینا میفهمناااااا برگشت بهم گفت به درک بذار بفهمن اونوقت اونقدر میزننت که میمیری و منم از دستت راحت میشم.
    منم بهش میگم پس خودمو بکشم که زوتر راحت شی دیگه اونم میگه نه اگه خودکشی کنی داداشت میمیره(چون یکی از داداشام ناراحتی قلبی داره)میگه نگران این بچم واگرنه که تو واسم مهم نیستی.
    به امام هشتم قسم چند بار به آرومی با مامانم حرف زدمو گفتم که شبها کابوس میبینم و نمی تونم بخوابم باید روز بشه تا خوابم ببره.گفتم مشکل روحی دارم تو خواب همش با کابوس می پرم ولی فایده ای نداشت.
    آخه بعد از سقطم تا دو ماه حواس پرتی داشتم.خودشم اینارو میدید.میدید افسرده شدم.میدید یه سره دارم گریه میکنم.ازش خواهش کردم گفتم نمخوام همدردم باشی فقط نمک رو زخمم نپاش...ولی انگار نه انگار...
    بهش میگفتم ببین من خودم دارم تقاس کارمو پس میدم پس تو مراعات کن .اصلا نمی گفت با کی هستی...
    سقط از یه طرف جدایی از یه طرف فحاشی و تیکه انداختنای مامانم یه طرف دیگه...
    اینا از اول دختر دوست نبودن و همش بین من و داداشام فرق میذاشتن.واگرنه دلیلی نداشت که من سمت جنس مخالفم برم و الان روزگارم این بشه.
    صبح تا شب و شب تا صبح دارم گریه میکنم.دیگه برییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییدم
    واسم دعا کنین

  10. خودکشی  سپاس شده توسط anahid,elnaz.t,m1392

  11. ارسال:6#
    سلام عزیزم
    با خوندن تاپیکت خیلی متاسف شدم .
    اما خدا بزرگه هیچ بنده ای رو تنها نمیگذاره کمی صبور باش .
    هنوز هم به همسرت دسترسی ( تماس تلفنی یا پیامک ) یا از ایشون خبری داری ؟


    یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد


  12. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,m1392,کوثر حبیبی

  13. ارسال:7#
    فعلا که خدا منو تنها گذاشته.
    ازش هیچ خبری ندارم.به کل ناپدید شده

  14. ارسال:8#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز

    خیلی خوشحالیم که به جمع همیاری ها پیوستی و مطمئن باش در همیاری تجربیات خوبی رو خواهی داشت فقط سعی کن به توصیه هایی که خواهند داد با جدیت عمل کنی و دست کم نگیری چون هر تغییری از بزرگ بگیر تا کوچیک نیاز هست که از درون شکل بگیره

    تا خودت نخواهی تا نوع نگاهت به زندگی رو عوض کنی و همش آیه یأس بخونی هیچ تغییری اتفاق نمیوفته

    زندگی سختی داشتی ولی مطمئنا دیگه دوست نداری که این نوع زندگی ادامه داشته باشه

    نیاز هست برای رهایی از این چالش راه درست رو انتخاب کنی

    مطمئنا تا الان چندین بار راه اشتباه و عجولانه رو انتخاب کردی و متوجه زیان های راه اشتباه هستی

    پس یه یا علی بگو و با منطق و عقل سلیم شروع کن

    خانواده باهات خوب نیستن؟ خب تو اول شروع کن رابطه ات رو با خالق تمام هستی درست کن و توکل کن و عمل گرا پیش برو ، مطمئن باش که نتایج خوبی میگیری

    پس برای رهایی از این زندگی سخت و خفه کننده نیاز هست که قدم به قدم پیش رفت و کم کم شرایط رو در جهت روشن شدن موتور زندگی پیش برد

    پس دوست عزیز قدم اول رابطه عمیق و دوستانه و عاشقانه با خداست

    نگو خدا نا پدید شده خدا همیشه هست تو باید گرد جلوی چشماتو پاک کنی و خالق مهربون رو به خاطر اینکه همیشه هست شکر کنی

    نماز هاتو سر وقت بخونی

    با خلوص نیت و توجه کامل بخونی

    به خاطر گناه های انجام شده اول از خدا طلب مغفرت کنی و سعی کنی هم استغفار زیاد کنی و هم دعای زیاد برای بهتر شدنت در آینده


    و در تمام این مراحل هیچ وقت از لطف خدا نا امید نشو چون بدترین گناهه


    و این رو بدون که خدا خیلی دوستت داشته که از پیشرفت تو به جلوتر در راه اشتباه جلوگیری کرده و بهت فرصت دیگه ای داده

    پس از رفتار دیگران نرنج و توکل ه خدا کن و حرکت کن

    رابطه ات با خدا خوب بشه ، قدرت خارق العاده ای در درونت ایجاد میشه که میتونی با مشکلات دیگه هم کم کم روبرو بشی و مطمئن باش خدا مهر تورو به دل خانواده ات هم میندازه

    یا علی
    ویرایش توسط کوثر حبیبی : 2014_06_23 در ساعت 23:28
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء

  15. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,elnaz.t

  16. ارسال:9#
    کوثر حبیبی عزیز
    من رابطه ام با خدا خوبه.کافر نیستم که.نماز و روزم به جاست.کلی هم شکر می کنم که ار اقوام و دوستانم کسی از ماجرا خبر دار نشده.هرشب تا صلوات نفرستم نمی خوابم.با اینکه صبخ تا شب تو خونه حبسم ولی بازم خدا رو شکر میکنم.به خدا ایمان دارم که تا الان زنده ام.همش به این امیدم که یه روز همه چی درست میشه.ولی کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه صبرم تموم شده.
    فقط من از خونوادم خسته شدم.گفتم که 11 ماه دارم کنیزیشونو می کنم و دست به فرمان اونام.ولی به همین خدای بزرگ قسم اوضام هر روز داره بدتر میشه که بهتر نمیشه.
    تو کلی سایت های مشاوره عضو شدم و مشکلم رو گفتم تا یکی یه راهی بجز خودکشی جلوم بذاره.ولی هیچکس جوابگوی من نیست

  17. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,elnaz.t,کوثر حبیبی

  18. ارسال:10#
    کوثر حبیبی آواتار ها
    میتونم اسمتونو بدونم؟

    چند سالتونه؟

    حق داری

    زندگیه بسیار سختی داشتی

    خداروشکر که رابطه ات با خدا خوبه ولی عاشقانه نیست قبول داری؟

    فقط هیچ وقت نا امید نشو و سعی کن توانایی هات رو بهشون نشون بدی

    سعی کن بهشون ثابت کنی مفیدی اگر ندیدن خودت ببین و ادامه بده

    بعضی وقتا نیاز هست که بهشون یاداوری کنی که خدا نیستن

    و خدا جای حق نشسته

    و بهشون بگو که من توبه کردم و انشالله خدا پذیرفته و از خدای رحیم جز این توقع نمیره

    پس اونها وظیفه خودشون رو انجام بدن و در زمانی که خدا بخشیده نیاز نیست اونها بیشتر از این ترش باشن چون خدا دوست نداره

    اینارو حتما بگو و با آرامش بگو و تکرار کن که به مرور زمان تاپیر داره

    خدا همیشه هست

    همیشه بخشنده است

    همیشه مهربونه

    همیشه به یاد بنده هاشه

    همیشه بهترین رو برا بنده هاش میخواد

    ایمان داشته باش که توی این شرایط اگر هشیار باشی پیروزی هایی برای تو داره که بعد ها متوجه اش میشی

    هیچ کار خدا بیحکمت نیست

    تو ما رو داری البته اگر همیاری هارو به عنوان دوستات قبول کنی
    ویرایش توسط کوثر حبیبی : 2014_06_24 در ساعت 00:00
    بسم الله الرحمن الرحیم

    و هرگز در زمین به کبر و ناز راه مرو( و غرور و نخوت مفروش) که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید.


    آیه ی 37 سوره ی اسراء

  19. خودکشی  سپاس شده توسط **شادی**,elnaz.t

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •