تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی بعد ازدواج بخاطر دوری از خانوادم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:کمک
آخرین ارسال:کمک
پاسخ ها 5

افسردگی بعد ازدواج بخاطر دوری از خانوادم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام ...من قبلا چند تا تاپیک گداشتم ولی مشکلاتم حل نمیشن...من 24 سالمه و چهار ماهه ازدواج کردم و اومدم یه شهر غریب که4 ساعت با شهر ما دوره ..اینجا فقز خونواده شوخرم هستنو من کسی و جز اونا ندارم...من عاشق پدرو مادرمم..دارم میمیرم از دوریشون..خیلی سخته.شوهرمم اصن درکم نمیکنه.همش میخاد منو ببره خونه مامانش اینا..اگه ماهی یبار بیاد خونه مادرم کلی منتشو میزاره و انتظار داره من یه روز در میون برم خونه مادرش...خیلی دلم تنگه...دارم میمیرم ازین دوری..خیلی پشیمونم.همش میگم کاش راه دور عروسی نمیکردم.همش دلتنگم..انگار افسرده شدم.اگه ماهی دو روز تنها برم اونجا اول میگه برو بعد که اونجام های میگه خونه زندگی تو ول کردی رفتی..وقتی یبار که میگه بریم اونجا و بگم حال ندارم یا هرچی میگه الان اگه میگفتم بریم خونه مادرت میدویدی در حالی که دو روز پیش خونشون بودیم..ولی من اصن خونه مادرتو مادرم نمیکنم..واسه اینکه خوب شه های خودم پیشنهاد میدم که بریم خونه مادرت..اصن درکم نمیکنه...درک نمیکنه که چقد زجر میکشم که خونوادمو ندارم...هر وقت دلم تنگه نمیتونم برم پیششون.فقط خونواده خودشو قبول داره.حتی اگه کار یا حرفشون اشتبام باشه یجوری حرف میزنه و همه چیو به نفع خودشون برمیگردونه که ادم پشیمون میشه.خاهر خودشم راه دوره و شوهرش هر هفته میارتش اینجا..بعد به من میگه هر هفته هر هفته مگه میرن 300 کیلومتر اونورتر..من اصن نمیگم خاهرت که حساس شه...نمیدونم چیکار کنم...حس بدی دارم... .زبونن بم محبت میکنه کم و بیش...ولی اینقد خسیسه که هیچی حتی تو روزای مهمم واسم نمیگیره...دلم به هیچی خوش نیس.خیلی دلم واسه مادرم تنگ شده.دوس دارم هر هفته ببینمشون ولی زهی خیال باطل
    میخاستم از مشاورین و اونایی که تو شرایط مننو راه دورن کمک بخام که تجاربشونو بگن..شاید بهتر شم
    پاسخ با نقل و قول

  2. افسردگی بعد ازدواج بخاطر دوری از خانوادم  سپاس شده توسط **شادی**,ویونا شاکری

  3. ارسال:2#
    با سلام به شما دوست عزیز و گرامی
    با توجه به اینکه دخترها نسبت به پسرها وابستگی بیشتری به والدین خودشون دارم تا حدودی میتونم این حس شما را درک کنم.
    من در حال حاضر میخواهم زمان حال را در نظر بگیرم و کاری به اینکه آیا قبل ازدواج از این شرایط مطلع بودید ندارم.
    شما باید حال را در نظر بگیرید و اینکه کاش جای دور ازدواج نمی کردم الان دیگه فکر کردن بهش باعث ازاره بیشتره شما میشه.شما مسلما در همسرتون خصوصیات مثبت بیشتری دیدید تا خصوصیات منفی که با ایشون ازدواج کردید.
    من در ابتدا میخوام بدونم همسر شما چی شد که اومدند شهر خودشون زندگی کردند؟امکانش را نداشتند که شهری را انتخاب کنند که هم به شهره شما و هم به شهر خودشون نزدیک باشه که هر دو راحت تر بتونید خانواده خودتون رو ببینید؟
    بزارید اصرار شوهرتون به اینکه هر یه روز درمیان میخوان که برید خونه خانوادشون را از این زاویه هم در نظر بگیریم که شاید میخواهند شما احساس دلتنگی و دوری از شهر و خانواده خودتون را کمتر حس کنید.تا حالا اینجوری بهش نگاه کردید؟
    من یکسری پیشنهاد برای شما دارم که امیدوارم بتونه به شما کمک کنه:
    ابتدا اینکه این جمله را از من به یادگار داشته باشید که موفق ترین آدم ها سازگارترین آنها هستند. به این معنا که اگر شخصی به خاطر دانشگاه،سربازی، ازدواج، کار و هر دلیل دیگه ای باید در شهر دیگه ای زندگی کنه باید این را بپذیره که باید از خانواده اش دور میشده و خودش را با این شرایط جدید سازگار کنه.اینکه کاش نمیرفتم،کاش ازدواج نمیکردم فقط غرق شدن در گذشته است و شما باید در زمان حال زندگی کنید
    نکته دوم اینکه الان با وجود تکنولوژی های فراوان فاصله ها خیلی کمتر شده.شما میتونید از طریق تلفن با خانواده صحبت کنید و با خرید یک وب کم در صورت وجود رایانه در خانه خودتان و خانوادتون روزانه هم صداشون را بشنوید و هم تصویر آنها را ببینید.
    توصیه بعدی من این هست که خودتون را مشغول کنید.به عنوان مثال ببینید در چه زمینه ای علاقه و استعداد دارید و برید دنبال همون مثل یک رشته ورزشی،و یا رشته های هنری مثل آرایشگری،خیاطی،عروسک سازی و هر چیزه دیگه ای که خودتون علاقه دارید.اینجوری گذر زمان را کمتر حس خواهید کرد.
    نکته بعدی اینکه شما 4 ماه هست که رفتید و مسلما با گذشت زمان بیشتر به آن محیط و شهر و اطرافیان عادت خواهید کرد.
    در این مدت بهتره دنبال دوست و افرادی برای معاشرت بگردید.وجود یک دوست در زندگی میتونه غم دوری از خانواده را خیلی کمتر کنه.مطمئنا در نزدیکی شما همسایه هایی هستند که افرادی بسیار مهربان و دلسوز باشند که بتوانید با آنها معاشرت کنید.ثبت نام کردن در کلاس هایی برای گذراندن اوقات فراغت هم باعث میشه بعد از یه مدت دوستان خوبی پیدا کنید
    در رابطه با همسرتون هم تا حالا این حرفهایی که اینجا مطرح کردید را با آرامش و در فضا و موقعیتی مناسب باهاشون مطرح کردید؟
    ایشون شریک زندگی شما هستند و اگر حرف دلتون را بهش نگید به چه کسی میخواهید بگید؟
    براشون با ملایمت توضیح بدید که همانطور که ایشون دوست دارند در کنار خانواده شون باشند شما هم دوست دارید حداقل ماهی یکی دوبار خانواده خودتان را ببینید و بگید که برای یک زن خیلی سخت تره تا یک مرد که خانواده اش رو نبینه.البته این رو هم یادآور میشم که نباید مدت خیلی زیادی پیش خانواده باشید چراکه هم وابستگی شما نسبت به خانواده تون بیشتر میشه و هم شوهرتون نسبت به شما بی تفاوت تر.
    پیشنهاد من در این مورد این هست که با شوهرتون به توافق برسید(یه جورایی قراردادی ذهنی و فرضی ببندید) که در ماه تعداد روزها و دفعات خاصی را باهم به دیدار خانوادتون برید و راه حل ساده تر اینکه خانوادتون را دعوت کنید تا چند روزی به شما سر بزنند.چیزی که در بین همه خانواده ها مرسوم هست که هر چند وقت یه بار به فرزندشون سر میزنند.
    و سعی کنید در حضورشون از شوهرتون و خانواده شوهرتون تعریف کنید چراکه مردها عاشق شنیدن این هستند که همسرشون ازشون تعریف کنه
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2014_07_01 در ساعت 19:19
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

  4. افسردگی بعد ازدواج بخاطر دوری از خانوادم  سپاس شده توسط **شادی**,elnaz.t,محسن عزیزی,ویونا شاکری,کمک,کوثر حبیبی

  5. ارسال:3#
    شوهرم خیلی روی خونوادش تعصب داره.اول میگفت هرجا که درامدمون بیشتر باشه میریم..بعدش من که داشتم همون کار اینجاشو اونجا برپا میکردم جلومو گرفت که نکنه بعد اینکه تو دوران عقد کارم گرفت بگم بریم اونجا...تو تهرانم چندتا کار واسمون جور شد که میگفت نریم..حرف زیاد میزنه ولی فقط میخاد پیش خونوادش باشه..چند بارم که باش با ملایمت در مورد دوری حرف زدم های جروبحث راه انداختو شروع نکرده دعوا کرد بام.پدرو مادرم سنشون بالاست و نمیتونن خونه شونو با اون همه کار خونه ول کنن بیان.. با خانم دوستش دوست شدم ولی میگه نباید زیاد باش دم خور شی و اینور و اونور بری..دوسداره فقط با خونواده خودش باشم.
    پاسخ با نقل و قول

  6. افسردگی بعد ازدواج بخاطر دوری از خانوادم  سپاس شده توسط ویونا شاکری

  7. ارسال:4#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    ما شرایطتتو کاملا درک میکنیم در حال حاضر احساس تنهایی و درماندگی میکنی و احساس میکنی شوهرت که باید بیش از هر آدم دیگه ای درکت کنه درکت نمیکنه!
    کاش در مورد رابطت با همسرت بیشتر توضیح میدادی
    میدونی عزیزم گاهی وقتها ما آدمها دلمون از جای دیگه ای میگیره و بهانه گیری میکنیم میشیم درست مثل بچه ها!
    دختر و پسر زمانی که ازدواج میکنند خواه ناخواه از خانواده جدا میشن و زندگی مستقلی تشکیل میدن یعنی باید مسئولیت این مستقل بودن رو بپذیرند بیشتر زمان ها این خانوما هستند که به شهری میرند که همسرشون اونجا ساکنه در مورد شما هم همین اتفاق افتاده و همونطور که گفتید در مورد خواهرشوهرتون هم همین اتفاق رخ داده پس چندان چیز عجیبی نیست
    دوران مجردی گذشته و حالا متاهل شدن شرایط خاص خودش رو میطلبه و از ما توقع میره بتونیم خودمون رو به خوبی با این شرایط وفق بدیم
    میدونم که به تنهایی تحمل بار این تنهایی رو به دوش کشیدن سخت و دشواره -به خصوص همین اوایل زندگی و جداشدن از خانواده- حالا شما حمایت همسرت رو میخواهی دلت میخواد که باهات همدلی کنه درکت کنه و حداقل زمان هایی که میتونی بری کنار خانوادت همراهیت کنه و با حرفهاش آزارت نده!
    دوست عزیزم در ابتدا به این باور برس که متاهل شدی و زندگی مستقلی رو تشکیل دادی همین باور تورو آروم تر میکنه چرا که متوجه میشی برای اکثریت خانم های متاهل همین شرایط بوجود اومده حتی با اینکه با خانوادشون در یک شهر زندگی کردند
    و بعد با همسرت صحبت کن و با مشورت ایشون یک برنامه بریز و طبق اون برنامه به خانوادت سر بزن سعی کن برنامه ای باشه که با توجه به مسافت و... معقولانه باشه
    و در نهایت ساعتهایی که در طول روز تنها هستی رو دربیار و برای اون زمان ها هم برنامه بریز سعی کن خودت رو مشغول به کاری کنی یک روز مطالعه کتاب یک روز دیدن یک فیلم زیبا یک روز پیاده روی و اگر امکانش هست کلاس خاصی هم بری که چه بهتر
    ورزش کردن رو فراموش نکن که در شادابی نقش به سزایی داره
    سعی کن رابطت رو با همسرت بیش از پیش گرم و صمیمی کنی تا مرهمی باشه برای دلتنگی از خانوادت
    شاد باشی
    مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز...
    غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
    "ارنستو چه گوارا"
    پاسخ با نقل و قول

  8. افسردگی بعد ازدواج بخاطر دوری از خانوادم  سپاس شده توسط محسن عزیزی,کمک,کوثر حبیبی

  9. ارسال:5#
    ممنون عزیزم..من درک میکنمو همش به خودم یاداور میشم که این انتخاب منه که بخاطرش با همه جنگیدم..و الان پشیمونی فایده ای نداره. ولی رابطه ما یه روز خوبه و تقریبا تا وقتی در مورد دلتنگی و رفتن حرف نزنیم خوبه ولی تا در مورد اینکه بریم حرف بزنم سریع اخم میکنه و یه ادم دیگه میشه...ده بار بش گفتم یه بار داغش به دلم موند یه بار تو بگی بریم خونه بابات اینا..چون هر بار بخایم بریم یا باید سه روز به دست و پات بیفتم یا اینکه با ده تا فحش و بددهنی ببریم اونجاو تا رسیدیم اخمت یه من بره پایین..همش حسادت میکنه..مثلا اگه اونجا های خوشحال باشم میگه چیه اینجا هستی گل از گلت میشکفه. نمیدونم..همش دعا میکنم یه کاری یه چیزی اونجا واسمون جور شه بریم لااقل یکم نزدیکتر..اینجا همش تحت تاثیره ایناس..ما اگه دو ماهم نریم خونه مون مادرم نمیگه میاین یا کی میاین ...چون میترسه من رو شوهرم فشار بیارم...ولی خودش خاهرم میگه که همیشه از دوریم گریه میکنه.ولی جلوی من میگه راه دور خوبه و من دلم میخاست راه دور ازدواج کنمو ازین حرفا که بم دلگرمی بده..ولی باباش اینا اگه دو روز اونجا باشیم هر روز ز میزنن که کی میاینو مامانش های میگه میخام اردک بزارم صبح حرکت کنین بیاینو ازین حرفا...هفته دو بار یا سه بار میریم اونجا ولی هر بار مادرش میگه شما که اصن اینجا نمیاینو همسایه ها میگن عروست با تو خوب نیست که همش نمیاد اینجا و ازین حرفا...من نمیدونم اینا فرهنگشون چیه که دوسدارن هر روز برم اونجا ...هفته اول عروسیمون خیلی حالم بد بود...وقتی تنها میشدم همش از دلتنگی گریه میکردم..دوسداشتم جای اینکه هر روز بریم اونجا شوهرمم درکم کنه و اونم پیشم باشه..جا اینکه میگفت یا میای یا من میرم..هر روز که میگفت بریم اونجاو تمایل نشون نمیدادم دعوا میگرفتیم چه دعوایی...ولی الان اینقد اعصابم تحریک شده ست که اصن در مقتبل حرفاش هیچ وقت نمیگم نه که دعوا نشه..چون حس میکنم دارم ناراحتی اعصاب میگیرم..همش میگم خا ببخشید تقصیر منه که دعوا نشه و بددهنی نکنه..مادرم اینا هر چقد لطف کنن بمون اصن نمیبینه ولی پدرش اگه یه چی بخره واسمون ده بار میگه...یرنجمونو مادرم میده...فصل کارش بود من دو روز رفتم که واسشون غذا بپزم .از دماغم در اورد گفت دو کیلو برنجشونو نخاستیم که منتش سرمون باشه...بابای من این همه کار کرده واسمون..اونا در تا جنس اشغالی دادن دیگه...وقتی یاد این حرفاش میفتم دوسدارم خودم خفش کنم...من عاشق پدرو مادرمم و بش گفتم که مدیونشونه چون اونا یبارم نگفتن که چی کردنو ونکردن.من خیلی روشون حساسم ..من یه بار حتی یبارم به خونوادش بی احترامی نکردم ولی این...اوف اوف اوف
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •