تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




درخواست کمک در مورد مشکل بین برادرها و من و همسرم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:barbida
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 10

درخواست کمک در مورد مشکل بین برادرها و من و همسرم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام و خسته نباشید
    مدتی هست که با مشکلی بر خوردم که واقعا روحیه منو داغون کرده نمیدونم برای حل این مشکل چکار کنم بهتره اول یه توضیحاتی در مورد زندگیم و همسرم بدم
    همسر من مردی بسیار خوب مهربون و خانواده دوست هستش در طی 6 سالی که با هم ازدواج کردیم هیچ مشکلی با هم نداشتیم ایشون استاد دانشگاه هستن و دکترای الکترونیک دارن در خانواده ای زندگی میکنن که کاملا بهم احترام میذارن و در این سالها من کوچکترین بی احترامی از طرف خانواده همسرم ندیدم زمانی که من وارد این خانواده شدم مادر همسرم از بیماری سرطان رنج میبردن و 9 ماهه پیش فوت کردن همسرم برای مادرش خیلی زحمت کشید و من همیشه مشوق ایشون در این راه بودم و الان وجدانی راحت در این مورد دارم اما در زمانهایی که مادر همسرم بیمارستان بودن حتی یه نفر از خانواده من برای عیادت به بیمارستان نیومدن و من هیچ وفت هم از اونها گله نکردم همسرم هم هیچ وقت در این مورد از من گله نکردن و حتی زمانی که مادر همسرم فوت کردن در مراسم 40 ایشون هیچ کدوم از برادر های من حضور نداشتن ( من 3 برادر دارم و خواهری ندارم پدرم 2 سال قبل از ازدواجم فوت کردن و فرزند دوم خانواده هستم) و حتی یه تلفن هم برای از عذا در آوردن همسرم به ایشون نزدن با این حال بازم همسرم هیچ گله ای از من نکردن و من چیزی به برادرهام نگفتم ... پدر همسرم نیز دچار بیماری تمور مغذی و سرطان پوست هستن و ایشون برای مداوا هر از گاهی مجبور به عمل میباشند که در هیچ کدوم از عملهای ایشون از طرف برادرانم همدردی در کار نبوده و البته گله ای هم از طرف همسرم نبوده ... برادر های من از نظر روحیه با همسر من خیلی تفاوت دارن هر 3 اونها بدن ساز هستن و برادر بزرگم باشگاه بدنسازی داره و صحبتهاشون بیشتر در حول همین موضوعات میچرخه که همسر من علاقه ای به این بحثها نداره در نتیجه با هم صمیمی نیستن برادرهام خیلی اهل ادب و احترام نیستن و اولین باری که همسر من ناراحت شدن و گله کردن زمانی بود که در یک مراسم که برادر زن داداشم نذری داشتن شرکت کردیم و همسرم کسی رو اونجا نمیشناختن و از برادرن در خواست کرده بودن که کمی کوچکتر بشینن تا ایشون هم کنار اونها بشینن که اونها با بی احترامی گفته بودن اینجا جا نیست برو یه جا دیگه بشین سر این موضوع همسرم هم به من هم به مادرم گله کردن و از اون روز به بعد دیگه علاقه ای به احترام گذاشتن به برادرهام نداشتن (ما همگی در ساختمان پدریم که بعد فوت ایشون ساخته شده و به هر کس یه واحد داده شده زندگی میکنیم و من واحد رو به روی برادر بزرگم زندگی میکنم) جا داره توضیحی هم در مورد زن برادر بزرگم بدم که ایشون حس حسادت قوی دارن و از همون اول ازدواج من دچار حسادت بودن و چون خودشون با برادرم خیلی دچار مشکل میشن و حالا که 2 سال هست که ما واحد رو به رو اونها زندگی میکنیم و شاهد روابط خوبه ما هستن حسادت ایشون بیشتر شده و همیشه سعی در درست کردن آشوب هستن نکته دیگری که باید بازگو کنم اینه که من باردار هستم و همسرم خیلی به من اهمیت میدن و این مسئله نیز باعث بر انگیختن حسادت زن برادرم میشه ... و حال شروع ماجرا ... چند وقت پیش یه سری اراذل و اوباش میریزن داخل باشگاه برادر بزرگم و و با شمشیر به انگشتان دست ایشون میزنن و بازوی برادر کوچکترم نیز زخمی میشه اول به دلیل بارداری من مادرم این موضوع رو به من نگفتن اما همسرم مطلع شدن و سریع خودشون رو به بیمارستان رسوندن و زن برادرم رو نیز با خودشون بردن که زن برادرم به جای دستت درد نکنه همون زمان در ماشین به همسرم میگن که با مترو میرفتم زودتر میرسیدم بعد من از رفتارهای مشکوک متوجه موضوع میشم و به موبایل زن برادرم زنگ میزدم اما ایشون جواب منو نمیدادن در نتیجه از مادر و زن برادر دیگرن جویای اوضاع میشدم فردای اون روز همسرم برای تدریس باید به شهر دیگری میرفتن و ایشون ماشین خودمون رو به زن برادرم دادن که کاراشون رو انجام بدن و خودشون با اتوبوس به محل کارشون رفتن و همون شب انگشتان برادرم رو عمل کردن و من هرچی با زن برادرم تماس میگرفتم جواب نمیدادن تا اینکه روز بعد جواب تماس منو دادن با اینکه من هیچ صحبتی در مورد ماشین نمیکردم زن دادشم میگفتن نگران ماشین نباش یا خودم برات میارمش یا میدم یکی برات بیاره و گفتن با برادرم تماس نگیرم چون شب نخوابیده و الان نباید مزاحمش بشم در این چند روز هم من با وجود بارداری برای اونها غذا درست میکردم و ساعاتی نیز از پسر برادرم نگهداری میکردم مادرم با من تماس گرفتن که برادرت از اینکه بهش زنگ نزدی ناراحت شده و متعجب بودم که زن برادرم نگفته بود که من تماس گرفتم و خودش به من گفته تماس نگیر به برادرم زنگ زدم و علت تماس نگرفتنم رو گفتم روز بعد همسرم اومدن شهر خودمون و من از ایشون خواستم برام از بیرون حلیم بگیرن و بعد ماشین رو دست خودشون داشته باشن که بریم بیمارستان و زن برادرم تو آسانسور همسرم رو میبینن و همسرم جویای حال برادرم میشن اما ایشون جواب همسر منو نمیدن و همون روز با اینکه میدونستم برادرم مرخص میشن گفتم بریم بیمارستان که بهانه ای دست کسی نیاد و جلوی در بیمارستان نرسیده زن برادرم با لهن بدی گفتن چرا اومدین تا ظهر مرخص میشد در ضمن شب قبلش هم همسرم با موبایل برادرم تماس گرفته بودن و جویای حال ایشون شده بودن ظهر که برادرم مرخص شدن ناهار اون روزشونم من درست کردم و بعد از ظهر رفتم دیدنشون که اونجا هم زن برادرم گفتن تو چرا اومدی نمیتونی خوب بشینی ( به خاطر بارداری دچار کمر درد هستم و نمیتونم زیاد بشینم) و من اومدم خونه روز بعد گویا یکی از اراذل و اوباش رو میگیرن و برادر هام میرن برای شناسایی و اون نیز از برادرهام شکایت میکنه و یه شب اونا رو تو بازداشتگاه نگه میدارن اما من از این مسئله بی خبر بودم البته صبح آزاد میشن مادرم مشکل فشار خون دارن بعد از ظهر من با مادرم که طبقه اول ساختمون زندگی میکنن تماس میگیرم و احساس حال ایشون خوب نیست به همین دلیل میرم پایین و متوجه میشم برادر بزرگم با مادرم بحث کردن و در طی این چند روز نیز زن برادرم مادرم رو خیلی اذیت کردن همون زمان برادرم میان داخل خونه و از همون اول شروع میکنن به گله کردن از من که چرا نمیای به برادرت سر بزنی(توقع دارن هر روز همه بیان عیادت اینها) همسر منم همون هفته باید از رساله دکتراشون دفاع میکردن و مشغول انجام کارهاشون بودن بعد به من گفتن که شوهرت چرا نمیاد حال منو بپرسه و من کلی توضیح دادم که به اندازه کافی اومدم و همسرم نیز با اندازه کافی با این مشغله وظیفه خودشو انجام داده بعد به خاطر مشکل مادرم با زن برادرم ایشون رو نیز گفتن که بیاد پایین تا مثلا مشکل حل بشه که ایشون وقتی اومدن شروع کردن به گیر دادن به من که خواهرت حلیمشو خورده عین خیالش نبوده شوهرش هم صبح تعارف نکرده که منو برسونه بیمارستان خلاصه دعوا شد و برادرم نیز با زن برادرم دعواشون شد در حدی که زن برادرم تصمیم گرفت بره خونه مادرش که اون زن برادر دیگم مانع شد من هم اومدم خونه و تمام بدنم میلرزید و به همسرم ماجرا رو گفتم بعد زن برادرم اومد در خونه که مثلا عذر خواهی کنه و با لهن بد و حرکاتی که اصلا شبیه معذرت خواهی نبوذ صحبت مبکرد برادر دیگرم هم کنار زن برادرم ایستاده بود همسر من اومدن و گفتن خدا رو خوش نمیاد زن باردار رو اینقدر بلرزونین بعد بیاین اینجوری معذرت خواهی کنین برادرم هم با بی احترامی به همسرم گفتن تو ساکت شو و با هم شروع کردن به بحث کردن من هم زدم تو گوش برادرم که با همسر من درست صحبت کن و اون هم منو حل داد و خردم زمین همسرم هم باهاش دست به یقه شد و شروع کردن به کتک کاری و برادر بزرگم هم اومدن و 2 تایی شروع کردن به کتتک زدن همسر من و من فقط جیغ میزدم بعد که مادرم اونا رو از خونمون بیرون کردن دوباره برادر دومی در خونمون رو شکست و وارد خونه شد و به همسر میگفتن داماد سر خونه باید گمشی وسایلتو از اینجا جمع کنی( در صورتی که خونه سهم من از ارث پدریم هست البته هنوز سند تمام خونه به نام مادرم هستش) خلاصه اون شب کار من به بیمارستان کشید و تنها کاری که میتونستم بکنم معذرت خواهی از همسرم بود و اصلا نمیتونستم تو چهره خون آلود ایشون نگاه کنم اما ایشون فقط دستشون رو گذاشته بودن روی شکم من و قران میخوندن تا 2 روز بعدش هم من نمیتونستم بخوابم و نصف شب بیدار میشدم و گریه میکردم همسرم هم که نگران من بودن و باید دباره برای تدریس میرفتن یه شهر دیگه رفتن و از برادر بزرگم معذرت خواهی کردن تا من استرسم کم بشه با اینکه من موافق این کار نبودم با این حال وقتی همسرم رفتن خواهر همسرم اومدن پیش من که برام غذا بیارن و از هیچی مطلع نبودن و برادر بزرگم همون زمان زنگ زد به من که حال مامان خوب نیست فشارش رفته بالا و اگه یه کاریش بشه میام تو و شوهرتو میکشم و الان هم شانس آوردی که وسایلتو نریختم بیرون اونم چون شوهرت اومده معذرت خواهی کرده اما بچت به دنیا اومد جمع میکنی میری منم چون خواهر شوهرم اینجا بودن نمیتونستم حرف بزنم فقط بهشون گفتم حال مادرم خوب نیست و ازشون خواستم برن در این میان فقط برادر کوچکم هوای منو داشت و حتی اومد به خاطر رفتار 2 تا برادر دیگم از همسم معذرت خواهی کرد منم که حالم خیلی بد شده بود و همسرم هم نبود از برادر کوچکم خواستم که منو برسونه بیمارستان بعد از انجام سونوگرافی گفتن بچه حرکات ناگهانی داره و خیلی استرس بهت وارد شده و دکترم توصیه کرد که با برادرهام حداقل تا زمان زایمانم قطع رابطه کنم همسرم از این تماس دوباره برادرم و رفتن بیمارستان من خبری نداره ( همسرم از اول موافق نبود که تو این ساختمون زندگی کنیم و همون اول که اومدیم اینجا یه ماشین برای من خریدن و گفتن اینم کرایه خونت و وقتب بهشون گفتن داماد سر خونه واقعا ناراحت شدن و فردای همون روز میخواستن که از اینجا بریم اما من اولا به خاطر وضعیتی که دارم قادر به اساس کشی نیستم دوما نمیدونستم به بقیه (خانواده همسرم) دلیل اساس کشی رو چی بگم) برادر کوچکترم رفت و به 2 تا برادر دیگم گفت که کار به کار من نداشته باشن تا بچم به دنیا بیاد ... من قطع رابطه هستم با این حال هر وقت صدای در خونه برادرم میاد تنم میلرزه تا اینکه عید شد و مادرم اصرار میکردن که عید برم خونه برادر بزرگم و من قبول نکردم چون واقعا رو نمیشد از همسرم همچین چیزی بخوام و به مادرم گفتم منم از اون برادر دیگم بزرگترم اما گله نمیکنم که چرا اون نیومد خونمون هر کی هر جا دوست داشت باید بره حالا مشکل من اینه که مراسم عروسی برادر دومی من جند ماهه دیگست درست  چند روز بعد از اولین سالگرد فوت مادر همسرم و فرزند من انشالله یه ماه قبل از این مراسم به دنیا میاد موندم چه کار کنم بردرم حتی یه معذرت خواهی کوچیک از همسرم نکرده مادرم توقع داره تو مراسم اونا شرکت داشته باشم ( فشارش بالاست و دکتر گفته با یه استرس دیگه احتمال داره سکته کنه در ضمن مادرم هم نمیذاره من از این ساختمون برم میگه اگه تو بری من میمیرم) واقعا موندم چطوری این مسائل رو حل کنم خواهش میکنم کمکم کنین از نظر روحی حال خوبی ندارم  .......... 
    منتظر کمک شما هستم 
    با تشکر
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خوش آمدید

    خب ابتدا باید به خاطر وجود چنین همسری به شما تبریک گفت. قدر ایشون رو بدونید. البته من هنوز نمیدونم که چرا برادرهاتون با ایشون اینطور رفتار می کنند، شاید به خاطر جایگاه اجتماعی خاصشون باشه. به هر حال در رسته بدنسازان یک سری قواعدی عرف هست که به احتمال زیاد روی رفتارهای اجتماعیشون اثرگذار هست.

    گرچه با این شرایط شاید بهترین گزینه این باشه که حداقل برای مدتی شما دور از برادرانتون زندگی کنید، اما باید شرایط مادرتون رو هم در نظر داشت. آیا این امکان وجود داره که جایی نزدیک به این واحد زندگی کنید تا بتونید به مادرتون سر بزنید و ایشون در دسترس شما باشند؟

    اما در مورد اینکه آیا به عروسی برادرتون برید یا نه، به نظر من بهتره که با هم به این مراسم برید. اگر برادری حس کنه که خواهرش به خاطر همسرش اونها رو ترک کرده، حسادتش به داماد و در نتیجه رفتار بدش تشدید خواهد شد.

    با وجود این اتفاقات، مسلما رفتن شما و همسرتون نشان دهنده خیلی چیزهاست و بزرگواری شما رو میرسونه و رضایت مادرتون رو هم به همراه خواهد داشت. احتمالش زیاد هست که برای دیدن فرزند شما، برادرتون بیان منزلتون. اگر به خصوص کسی واسطه بشه تا اونها بیان دیدن فرزندتون و شاید از همسرتون هم عذرخواهی کنند، اونوقت میشه امیدوارتر شد به ادامه روابط. حتی اگر این کار رو نکردند، شما بهشون بدی نکنید. اینقدر بهشون خوبی کنید که خودشون شرمنده بشن. اما اینطور هم نباشه که فکر کنند از ترستون هست که دارید اینچنین برخورد می کنید.

    من فکر میکنم اگر پس از به دنیا آمدن فرزند(که ان شا الله سالم باشه به همراه شما)، شما همه خانواده رو دعوت کنید، این میتونه فرصتی باشه برای آشتی کنان

    بعدش سر فرصت باید درباره مسائلتون جلساتی بگذارید و با هم صحبت کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست عزیز
    متاسفانه به دلیل جراحی چشم نمیتونم توضیحات شما رو بخونم  اگر ممکنه یه خلاصه بزارید روی سایت که کوتاه باشه
    با سپاس
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام خدمت شما
    با اجازه مشاور محترم
    بنده فکر میکنم شما کمی روی زن برادرتون سوگیری پیدا کردید گفته های ایشون به نظر بنده که نفر سوم این قضیه هستم زیاد هم بد به نظر نمیرسه مثلا شما این احتمال را هم در نظر بگیرید که در آن قسمت که فرمودید ایشون گفتند اگر با مترو میرفتیم زودتر میرسیدم شاید واقعا ایشون منظور بدی نداشتند و بعنوان یک نظر بدون قضاوت به آن نگاه کنید یا آنجا که گفتند به همسرم زنگ نزنید ایشون خواب هستند را بگذارید به حساب دوست داشتن برادرتون و اینکه به فکر ایشون هستند و دوست دارند ایشون بیشتر استراحت کنند گاهی اوقات ما چون یک پیش داوری ذهنی در مورد شخصی میکنیم ممکنه که کوچکترین حرف آن طرف را هم به منظور بگیریم پس سعی کنید که این مسائل را از دریچه ذهنی آن هم نگاه کنید و گاهی اوقات خودتون را به جای آن هم بزارید مثلا اگر خدای ناکرده شما با همسرتون مشکل داشتید و ایشون را میدید که خیلی زندگی خوبی دارند ناخوداگاه به ایشون حسادت نمیکردید؟ پس بهتره به جای اینکه با این کینه و کدورت ها موجبات ناراحتی بیشتر مادرتون را فراهم کنید سعی کنید که حتی اگر هم ایشون به شما حسادت می کنند شما اینقدر به ایشون خوبی کنید که شما را لایق دوست داشتن همسرتون بدونند و از شادی شما خوشحال شوند (چون اینقدر بهش خوبی کردید که به این مساله در درون خودش پی میبره که شما اینقدر خوب هستید که خدا هم به شما همسر خوبی داده )و از شما الگوگیری کنه  و این را هم بدونید که مادرتون که بزرگ ترین سرمایه زندگی اتون هست همیشه با شما نیست پس چقدر خوبه که الان که هست اینقدر بهش محبت کنید که خدایی ناکرده روزی دچار عذاب وجدان نشوید
    موید باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام
    ممنون از پاسخهای شما آقای عزیزی من چطوری میتونم همسرم رو راضی کنم که با من بیاد به عروسی ؟؟؟من حتی نمیتونم اسمی از برادرام جلوی ایشون بیارم و واقعا فکر نمیکنم بتونم ای رابطه رو درست کنم ... در ضمن این رفتارهای برادرهام اولین بار نیست که اتفاق میوفته حدود 6 سال پیش برادر بزرگم به خاطر یه دعوا دست روی عمه من بلند کردن و در اون زمان هم همون برادر دومم همراه ایشون بود و تا الان هنوز با عمه من قهر هستن ... 1/5 سال پیش دست رو خاله من بلند کردن و در اون زمان هم همین 2 تا برادرم با هم بودن و با اونا هنوز قهرن در 2 مورد قبلی من سعی کردم اونا رو با هم آشتی بدم که موفق نشدم و حالا نوبت خودم شد و همسر من با توجه به پیشینه برادرهام اصلا راضی نیست که بین ما دیگه رابطه ای باشه چون باور دارن که برای آینده بچمون خوب نیست.
    م.ن شما زن برادر منو نمیشناسین اگر ایشون رو میشناختین میدونستین که همه کارای ایشون از روی نیت خاصی هستش در طول این سالها که ایشون عروس ما هستن من به ایشون کوچکترین بدی نکردم اما ایشون به کل خانواده ما بی احترامی کردن حتی زمانی که پدر خدا بیامرز من به علت سرطان بیمارستان بستری بودن ایشون نه تنها یک بار هم به عیادت پدرم نیومدن بلکه زمانی که برادرم به عیادت پدر میومدن کلی بهشون قر میزدن و پدر من هم که متوجه موضوع بود اصلا دوست نداشت برادرم در بیمارستان باشه و حتی کارهای پزشکی پدرم رو پسر عمه من انجام میدادن از بی احترامی کردن به مادرم هم که یک مورد یا 2 مورد نیست حتی زن دایی من که ایشون ایرانی نیستن و کلا شاید تعداد دفعاتی که به ایران اومده باشن به 10 بار هم نرسه از رفتار زن برادرم ناراحت شدن و ایشون رو یه آدم بد خطاب کردن ... اما با این حال من رفتار زن برادرم برام مهم نیست بیشتر ناراحت رفتار برادرهام با همسرم هستم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    خواهش میکنم

    اگر میخواهید تو زندگی آرامش بیشتری داشته باشید، باید سعی کنید به دست کسانی که میدونید ممکنه دنبال بهانه ای برای سلب آرامشتون باشند، بهانه ندید. فکرش رو بکنید که مثلا ده بیست سال دیگه، زمانی که ان شا الله بچه های شما و برادرهاتون بزرگ شدند، برادرتون به بچه هاش بگه میدونستید که عمه تون حاضر نشد به عروسی باباتون بیاد؟!

    این رو اصلا از این جهت نیمگم که به خاطر حرف برادرتون پا بشید و برید، بلکه برای حفظ آرامش خودتون و خانواده تون و اینکه اگر یه روزی شرایط عوض شد، لااقل از شما بهانه اینچنینی در دستشون نباشه

    به نظر من تدریجا با همسرتون در این باره صحبت کنید. به همسرتون حق بدید و به ایشون بگید که میدونم رفتارهای برادرهام اصلا درست نبوده و منم اصلا این نوع رفتارها رو تایید نمی کنم و رابطه مون هم باهاشون کنترل شده و حساب شده خواهد بود، اما واقعا نمیشه عروسی برادرم شرکت نکنم.

    خب مسلما مادرتون هم خیلی راضی تر هستند که شما در مراسم شرکت کنید. به نظر من با شرایطی که توصیف کردید، اگر شرکت نکنید، باید آماده یک دعوای جدید باشید. بگذارید این مرحله رد بشه، و شما در مراسم عروسی برادر شرکت کنید و فرزندتون هم که ان شا الله دنیا اومد، اونوقت درباره مناسباتتون با خانواده بیشتر میتونیم صحبت کنیم.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلامی دوباره 
    آقای عزیزی من هنوز با مشکل قبلی درگیرم ... پسرم 2 ماه هست که به دنیا اومده برادر دومیم اومد به دیدن پسرم  واما برادر بزرگم الان که 2 ماه گذشته و با اینکه آپارتمان رو به روی من میشینه هنوز به دیدن فرزندم نیومده با توجه به اینکه من تنها خواهر اونها هستم و برای اولین بار هست که دایی بودن رو تجربه میکنن ... در مورد عروسی برادر دومی همسرم به خاطر من مخالفتی برای حضور در عروسی نکرد حتی کادو عروسی برادرم رو خودشون تهیه کردن که به من استرس وارد نشه اما درست همون روز پسرم خون بالا میاورد و من مجبور شدم برم بیمارستان و مادر و برادر کوچکم شاهد این خون بالا آوردن بودن و من به این دلیل نتونستم در مجلس حضور داشته باشم با اینکه تا 11 شب درگیر پسرم بودم اما خدا رو شکر مشکل فرزندم جدی نبود و خوب شد (فکر میکنم حتی خدا هم نمیخواست من تو اون مجلس حضور داشته باشم که دقیقا تو اون حال پسرم خراب بشه) حتی بعد از اینکه این اتفاق برای فرزندم افتاد تا فامیلهای دور جویای احوال فرزندم شدن اما برادر بزرگم حتی از مادرم یا کسان دیگر نیز جویای احوال او نشد ... من نیز گلایه ای نکردم و تنها چیزی که میخوام این هست که به زندگی من کاری نداشته باشن ... در حال حاضر چند روزی هست که مادر و برادر کوچکم(تنها برادرم که حامی من هست) برای مسافرت از ایران رفتن و تا 3 ماه آینده برنمیگردن قبل از رفتن مادرم هرچی تلاش کردم که راضی بشن که من از این آپارتمان برم بازم قبول نکردن و همسرم و من رو قسم دادن که تا برگشتن ایشون اقدامی برای رفتن نکنیم ... چند شب پیش پدر زن برادر بزرگم زنگ خونه ما رو زدن و به همسرم گفتن برن با ایشون صحبت کنن (گویا مادرم قبل از رفتن از ایشون خواسته بودن که ما رو آشتی بدن) به همسرم گفته بودن که یه شب بعد از افطار همه با هم بریم بیرون و کینه ها را بندازیم دور همسرم به ایشون گفته بودن که باید با من صحبت کنن ببینن کی جایی دعوت نیستیم و برای بچه مناسب هستش... و قرار بود ایشون تماس بگیرن تا هماهنگ کنیم اما ایشون تماس نگرفتن زن برادر دومی من اومدن پیش من برای کمک کردن به نگهداری فرزندم که قضیه رو به ایشون گفتم و برام توضیح دادن که سوء تفاهم شده و اونا همون شب خونشون منتظر ما بودن برای افطار و وقتی دیدن ما نرفتیم دوباره آشوب شده که زن برادر بزرگ معرکه گیر اون شب بوده و کلی سوسه اومده که حتی پدرش باهاش دعوا کرده و برادر بزرگ هم گفته که همسر منو تو پارکینگ دیده و ایشون بهش سلام نکرده و گفته اگه یه بار دیگه سلام نکنه من دارم براش و از این حرفا ... من به همسرم گفتم اینا همون شب منتظر ما بودن که همسرم گفتن نه قضیه اینجوری نبوده و با پدر زن برادرم تماس گرفتن و گفتن پیرو حرفای شب قبلتون هر زمان رو مناسب دونستین قرار بذارین بریم بیرون پدر زن برادرم هم با برادرم تماس گرفتن و گفتن سوء تفاهم شده بیاین بریم بیرون که اون گفته نه دیگه من نمیخوام بیام و کوچیک شدم و از این حرفا ... من احساس میکنم دوباره میخوان یه آشوب دیگه درست کنن با توجه به اینکه من 2 تا حامی هام ایران نیستن خیلی میترسم ... امروز هم مادرم زنگ زدن و خواهش کردن که به همسرم بگم به برادر بزرگم سلام کنه و بهانه دستش نده .. من از همسرم خواستم اما موافقت نمیکنن و میگن من روز بعد اون ماجرا رفتم معذرت خواهی کردم با اینکه گناهکار اونا بودن و دست مردونه دادیم و کسی که که دست مردنه رو به خاطر حرفای خاله زنکی بشکنه ارزش سلام کردن نداره و میگن یه بار به ایشون سلام کردن ایشون جواب ندادن و دیگه حاضر نیستن سلام کنن و میگن ارزش سلام دادن نداره .... نمیدونم چکار کنم خواهش میکنم کمکم کنین الان استرس دارم و میترسم این استرسم به پسر 2 ماهه من منتقل بشه ... کمکم کنین
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    قدم نورسیده تون مبارک باشه

    خوشحالم که برادر دومتون اومدن و ان شا الله که این آمدنشون کمکی باشه برای رفع کدورتها

    اگر الان تعامل همسرتون با برادردومتون مناسبتر شده و برادردومتون هم مایل هستند که این کدورتها برطرف بشه، شما میتونید از طریق ایشون هم اقدام کنید. بهشون بگید با برادربزرگتر و همینطور همسرتون صحبت کنند و آماده شون کنند برای آشتی کردن

    شما سعی کنید فکرتون رو کمتر درگیر کنید. با هماهنگی پدرزن برادرتون و همسرتون، اگر بتونید تو همین ماه مبارک، یک مهمانی ترتیب بدید، شرایط میتونه مهیا بشه. خودتون هم میتونید میزبان باشید و با برادرتون هم تماس بگیرید که بیان. احتمالا گوشی رو برندارند یا مخالفت کنند، اما ناراحت نشید و این اقدام رو به عنوان نشانه حسن نیت خودتون و همسرتون انجام بدید. پدرزن برادرتون احتمالا میتونن مجددا مهمانی رو ترتیب بدن. با ایشون صحبت کنید تا شرایط بدتر نشده، سوء تفاهم پیش اومده رو برطرف کنند و طرفین رو دعوت کنند. از برادردومتون هم بخواهید که با برادر بزرگترتون صحبت کنه و راضیشون کنه. راضی کردن همسرتون هم با خودتون
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام
    رابطه برادر دومیم با همسر هنوز خوب نشده و همسرم هنوز حاضر نیست اسمی از اونا بشنوه ... پدر زن برادر بزرگم به برادر دومیم زنگ زده و گفته اون برادرم رو راضی کنه اما برادرم گفته من رو حرف برادر بزرگم حرف نمیزنم و اگه اون صلاح میدونه آشتی نکنیم منم قبول دارم ... من نمیتونم مهمونی بدم با توجه به اینکه خیلی درگیر بچه داری هستم ومطمئنم همسرم هم راضی نیست برادرام کلا محبتی به من ندارن من احتیاجی ندارم فقط نگران اینم که دوباره با همسرم دعوا کنن
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    با توجه به اتفاقاتی که توصیف کردید، به نظر میرسه که میشه برادر بزرگترتون رو راضی کرد. بگذارید پدرزن برادرتون خودشون پیگیری کنند. با ایشون در تماس باشید، و بهشون بگید مقدمات لازم رو فراهم کنند و سعیشون بر این باشه که سوء تفاهمات برطرف بشه. به نظر من، اگر ایشون بتونن پیش از میهمانی دادن، ترتیبی بدن که یه جلسه سه نفره متشکل از ایشون، همسر و برادربزرگ شما برگزار بشه و داماد و برادربزرگتون با هم درباره مساول پیش آمده صحبت کنند و پدرزن برادرتون هم بتونن مصالحه رو برقرار کنند، خیلی خوب میشه. حتی اگر شده ایشون این کار رو به اطلاع هیچکس نرسانند. یعنی شما از ایشون بخواهید مخفیانه از همسر و برادرتون دعوت کنند برای این نشست. در هر صورت، نگرانی شما چیزی رو درست نمیکنه. برای حفظ آرامش خود و همسر و فرزندتون، سعی کنید فکرتون رو زیاد درگیر این مساله نکنید. مطمئنا همسرتون هم مراقب هستند دعوای دیگری پیش نیاد.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •