تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تنفر از خانواده شوهر زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:maedeh68
آخرین ارسال:maedeh68
پاسخ ها 8

تنفر از خانواده شوهر

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام
    با تنفری که نسبت به خانواده شوهرم پیدا کردم زندگی برام خیلی سخت شده .من در دوران عقد هستم حدودا 9 ماهه که عقد هستم ومهر ماه انشاءالله عروسی میکنیم .شوهرم رو خیلی دوست دارم وبا هم هیچ مشکلی نداریم خیلی راحت میتونیم همدیگر رو درک کنیم وبا هم حرف بزنیم ومشکلاتمون رو حل کنیم .اما متاسفانه مادر شوهر وپدر شوهر ودوجاری که دارم انقدر زندگی رو برام سخت کردن که آرزوی مرگ میکنم شوهرم تمام انتقادهای منو قبول میکنه وهمه ایرادهای خانواده شو میدونه چون فشارها روی اون هم خیلی زیاده اما میگه اینکه من کاری نمیتونم بکنم به خاطر اینه که مثل شیر تو قفس هستم وقتی عروسی برگزار بشه نمیذارم اب تو دلت تکون بخوره وجلو همه می ایستم.منو شوهرم از هر نظر خیلی خیلی به هم شبیه هستیم هر دو تحصیل کرده هستیم(لیسانس) ویک سالو نیم با هم اختلاف سنی داریم وبه شیوه کاملا سنتی با هم ازدواج کردیم اما متاسفانه من متوجه نشدم که مادر شوهرم بیمار روانی هست یعنی اصلا تو جلسات خواستگاری نشون نداداما بعد از اینکه همه قرار ها گذاشته شده بودیه دفه شروع کرد...با عروس های دیگه ش هم همین رفتارها رو داره ولی جلو اونا با من خوب رفتار میکنه وهمین باعث حسادت اونا میشه وبا اینکه من با توجه به شناختی که ازشون دارم زیاد باهاشون هم کلام نمیشم اونا میرن از طرف من حرف های دروغ میزنن که مادر شوهرم با من دعوا کنه.دوماه بعد ازنامزدیم انقدر باهام دعوا کرده بود که شوک عصبی شدید بهم دست داد .تو تمام این مدت یک بار شوهرم طرف مادرشو گرفت اون هم زمانی بود که پدرم برای اولین واخرین بار بعد از اینکه مادر شوهرم جندین بار گریه مو درآورده بود بهش گفت چرا گریه دخترمو درآوردی ومادر سر این یه حرف انقدر منو خانودمو تحقیر کرد ومغز شوهرمو شستشو داد وگفت خانواده من اهل دخالت هستن در حالی که خودش تو تمام موارد زندگی ما دخالت میکنه که وقتی یادش میفتم آرزوی مرگ میکنم.....من به چند دلیل نامزدیمو بهم نزدم :عشق به شوهر-آبرو-واینکه نمیتونستم کس دیگه رو تو قلبم راه بدم چون قبل ازدواج هیچ رابطه ای با هیچ پسری نداشتم.....
    خصوصیات مادر شوهرم:دمدمی مزاج(با اینکه خودش منو انتخاب کردچندین بار گفت اشتباه کردم چون تو پسرمو ازم دزدیدی! و خیلی چیزای دیگه بعضی وقتا هم به شوهرم میگه ببین چ دختر خوب وخوشگل برات انتخاب کردم باید قدرشو بدونی....)دروغ گو-دورو-دوبهم زن-بسیار دخالتی-عدم ثبات در احساسات وحرفها وقرارها-پرتوقع وخودخواه-بسیار عصبانی -اهل بی آبرویی وجیغ وداد ودعوا-
    من حالم از همه خانواده شوهرم بهم میخوره وقتی قرار برم خونشون انگار غم عالم به دلم میشینه خیلی لاغر وافسرده شدم واصلا روحیه خوبی ندارم .از مادر شوهرم میترسم.وقتی میرم خونشون وبرمیگردم تا جند روز حالم بده همه اینا رو شوهرم میدونه.وقتی یاد صورت پدر شوهر ومادرشوهرم میفتم حالم بد میشه...تو رو خدا اگه میشه راهنماییم کنین چیکار کنم.....
    پاسخ با نقل و قول

  2. تنفر از خانواده شوهر  سپاس شده توسط aram,ویونا شاکری

  3. ارسال:2#
    piroo آواتار ها
    سلام مائده خانم
    به همیاری خوش آمدید
    ابتدا چند سوال دارم که به سوالات پاسخ دهید و یه راهنمایی ابتدایی تا بعد از پاسخ شما بتوان بهتر راهنمایی صورت گیرد.
    1) خانواده شوهر شما از لحاظ طبقه اجتماعی چگونه هست؟
    2) آیا بعد از ازدواج با خانواده همسرتان یا در نزدیکی انها زندگی می کنید؟
    3) در طول دوران عقد شوهرتان خیلی از مادرش دور و پیش ما می آمد؟
    4) در مورد طبقه خانوادگی شما و همسرتان یه توضیح مختصر دهید؟
    5) خانواده شما در مورد این مشکل چه میگن؟
    6) شوهر شما فرزند چندم خانواده اش هست؟
    با توجه به توضیحاتی که ارائه دادید نشون میده که شما با دقت بیشتر با خانواده شوهرتان برخورد کنید و نزارید که هیچ مشکلی را برای شما ایجاد کنند یا بهانه تراشی به دست شان ندهید. و این که با شوهرتان خیلی راحت و با مهربونی صحبت کنید که این شرایط من رو اذیت می کنه و من بابت چنین رفتارهایی خیلی دارم اذیت میشم واگر ایشان در جواب همون جواب قبل را ارائه دادند که مستقل شویم می دانم چه کار کنم بگید باید کم کم این استقلال را داشته و نمونه اش را در مورد اینکه خودتون گفتید که مغز شوهرتان را شست و شو دادن را ذکر کنید که ممکن است در زندگی تان چندین مورد مثل همین نمونه باشه و خوب با او حرف بزنیدو ببینید چه می گوید. به سوالات پاسخ دهید تا راهنمایی های بعدی را بتوان با توجه به پاسخ تان انجام داد.
    موفق و خوشبخت باشید.
     چشم دل باز کن که جان بینی                       آنچه نادیدنی ست آن بینی                                                         خدایا نگهبانی چون تو دارم و باز هم نا امیدم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  4. تنفر از خانواده شوهر  سپاس شده توسط aram,maedeh68,ویونا شاکری

  5. ارسال:3#
    با سلام خدمت شما ,ممنونم از توجهتون
    1 و4)خانواده شوهر من از نظر طبقه اجتماعی کمی پایین تر از خونواده من هستن ,پدر شوهر ومادر شوهر من تقربیا بی سوادن ولی هم سن سال پدر ومادر خودم هستن ,پدرم دیپلم ومادرم فوق دیپلم و به نظرم به همین دلیل پدر مادر من خیلی سطح فکری باز تر وبالاتری تسبت به پدر مادر همسرم دارن به طوری که تا به حال هیچ سختی و سخت گیری از جانب پدرو مادر من به ما اعمال نشده همین طور سطح فرهنگی وآداب معاشرت خونواده من خیلی بالاتره اینو از لحن وطرز صحبت کردنشون میشه فهمید,از نظر مالی هم ما بالاتر هستیم پدر من بازنشسته دولت هستن وحقوق بازنشستکی دارن ولی پدر شوهرم کار آزاد داشته و الان دوسالی میشه که مغازه ش رو فروخته وخونه ای خریده واجاره داده وبا اجاره اون خونه امرار معاش میکنن.خونواده من از نظر مذهبی معمولی هستن ومعمولی هم رفتار میکنن ولی خونواده شوهرم اولش که اومدن خواستگاری گفتن ما هم معمولی هستیم اما الان میبینم که مادر شوهرم خیلی اهل تظاهر به اینه که نشون بده خیلی مذهبیه وبه قول معروف جانماز آب میشکه من بیرون از خونه چادر میذاشتم و میذارم ولی توی خونه جلو فامیل ها اهل چادر گذاشتن نیستم واینو قبل ازدواج به شوهرم گفتم و ایشون هم قبول کردن اما الان مادر شوهرم اگه من جلو فامیل ها چادر نذارم با شوهرم دعوا میکنه که چرا چادر نذاشتم !

    2)ما هم محله ای هستیم وخونه پدر شوهر در نزدیکی خونه پدری من هست وبه وسیله یکی از آشناهای مشترکمون به هم معرفی شدیم .وقتی که به خواستگاری من اومدن گفتن ما در همین نزدیکی یه واحد آپارتمان داریم که میخواییم به پسرمون به صورت امانی بدیم واجاره نمیگریم ازش تا بتونه خودشو جمع و جور کنه خونه بخره.مامانم پرسید مگه اجاره این خونه برای خرجی خودتون نیست؟مادر شوهرم گفت نه ,نگران این مسئله نباشید پدر شوهرم گفت ما از پسرامون پولی نمیگیریم ,بعد از نامزدی من از حرف های شوهرم فهمیدم اینا میخوان ازمون اجاره بگیرن وخیلی هم ناراحت شدم از شوهرم هم خیلی ناراحت شدم که چرا به من نگفته بود که باید اجاره بده شوهرم هم گفت که قرار بود من بعد یکی دوسال یه کم بهشون اجاره بدم زیاد نمیدم گفتم ما اینطوری نمیتونیم پول جمع کنیم...خلاصه بعد فشار ها وناراحتی هایی که مادر شوهرم برامون ایجاد کرد شوهرم تصمیم گرفت که ما اینجا زندگی نکنیم وجای دیگه خونه اجاره کنیم چون فهمید هدف پدر ومادرش این بود که ما سفره یکی بشیم وخرج خونه اونا رو هم شوهر من بده وهربار که مهمون دارن ما بریم براشون کار کنیم وکلا ما رو زیر نظر داشته باشن که کجا میریم؟کی میریم؟کی میایم ...واز طرفی همه جا هم گفته بودن ما میخواییم خونه رو مجانی به پسرمون بدیم وفامیل هاشون هم هر بار یه تیکه مینداختن که خونه مجانی بهتون میدن باید کاراشون انجام بدید خلاصه ما بعد از ازدواج خونه مستقل میگیریم انشاءالله..که سر این موضوع هم بیچاره شوهرم خیلی فشار تحمل کرده بود مادر شوهرم به یکی از همسایه های ما گفته بود که اگه این دختر بچه منو ازپیشم دور کنه بلایی به سرش میارم که بفهمه من کیم!

    3)بله!در ابتدای دوران نامزدیمون شوهرم برای اینکه به مادرش بفهمونه داره ازشون جدا میشه واز طرفی هم ما خیلی به هم علاقه داشتیم زیاد پیشم میومد ودر مقابل اعتراضات مادرش هم ایستادگی میکرد که الان میگه اشتباه میکردم وباید با سیاست برخورد میکردم!اما الان دیگه زیاد بهمون فشار نمیاره ما هنوز هم همدیگه رو هر روز میبینیم.

    5)خانواده من یه بار بعد از یه برخورد خیلی بدی که مادرم شوهرم با من کرد بهم گفتن مائده این ازدواج به صلاح نیست تو هر تصمیمی بگیری ما ازت حمایت میکنیم منم تصمیم گرفتم بهم بزنم ولی وقتی صبح فرداش شوهرم رو دیدم پشیمون شدم با هم پیش مشاور رفتیم ومشاور بهم گفت که اینکارو نکنم.پدرم از خانواده شوهرم به خاطر تحقیر هایی که با رفتارشون میکنن خیلی بدش میاد یه جوری رفتار میکنن انگار ما رفتیم خواستگاری و خیلی از بالا به خونواده من نگاه میکنن.اصلا تحویل نمیگیرن ...پدرم و مادرم هر دو به اندازه چند سال شکسته وپیر شدن همه اینو از چهرشون میفهمنن ولی به خاطر من...من عذاب وجدان دارم که خانوادم به خاطر من این همه سختی رو تحمل میکنن ودم نمیزنن مادرم میگه خدا هر کسی رو دوست داره مورد آزمایش قرار میده تا صبرشون محک بزنه....ولی خونوداه من اصلا راضی وخوشحال نیستن.....

    6)شوهر من فرزند اخر خانواده ش هست.مادر شوهر من به قول خودش چون از شوهرش محبت ندید به بچه هاش خیلی وابسته هست.3 تا پسر داره.اون دوتای دیگه همسرانشون رو خودشون انتخاب کردن ومادر شوهرم هم خیلی اذیتشون کرده ولی شوهرم خواسته به مادرش احترام بذاره وسنتی ازدواج کرده که ازهمه بیشتر اذیت شده!
    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    خیلی خیلی ممنونم از نظر ارزشمندتون.بله من فهمیدم که باید با سیاست باهاشون برخورد کرد مثلا وقتی نظری میده مخالفت نمیکنم ولی بعدا کار خودمو میکنم و اون هم متوجه نمیشه چون همین براش بسه که احساس کنه قدرت داره وهمه رو اداره میکنه و لی اصلا حرف منطقی رو نمی پذیره....بازم ازتون بینهایت سپاسگذارم که وقت گذاشتید
    پاسخ با نقل و قول

  6. تنفر از خانواده شوهر  سپاس شده توسط aram,piroo,ویونا شاکری

  7. ارسال:4#
    piroo آواتار ها
    سلام مجدد مائده خانم
    خواهش می کنم وظیفه هر کسی هست که تا جایی که می تواند بهم کمک کند.
    مطلبتون به دقت خوندم حالا نظرم میدم ببینید اگر خوبه استفاده کنید.
    به نظر من شما باید با دقت با ایم مسئله روبرو شودید و خوب مدیریتش کنید. به نظر من اول با خانواده تون و بعدبا شوهرتون بشینید صحبت کنید. با خانواده خود شرایطتان و نحوهکامل برخورد و هرچی در این مورد شما را اذیت می کند را بگید و با آنها مشورت کنید و بعد با شوهرتان در این مورد و نحو برخورد خانواده اش و هر چی که در این مورد شما را اذیت می کند و لازم می دانید بگید و در نهایت با خانواده خود و شوهرتان با خانواده شوهرتان در این موارد خیلی رک و راست حرف قبل از عروسی تان حرف بزنید نه به عنوان تهدید بلکه به عنوان اتمام حجت و صحبت هایی که دیگر بعد از عروسی شما چیزی نباشد. راستش خودمهم در مورد اینکه شما را از بالا به پایین نگاه می کنن و ... حرف هایی که شما گفتید باید توجه داشته باشید و باید تمام اینها را صحبت کنید تا انشاالله به خیر و خوشی تمام شود. چون شما شوهرتان را دوست دارید با شوهرتان خیلی خوب و آروم همه چیو در میون بزارید و بگید که این کارها در روحیه من تاثیر منفی دارد و در زندگی آینده ما خیلی تاثیر دارد و سعی کند که جلوی این کارها را از همین اول بگیرد و نزارد این طول بکشد و به تاخیر نیندازد. باز هم اگر کمکی از دستم بر میاد بفرمایید من در خدمتم.
    موفق و خوشبخت باشید.
     چشم دل باز کن که جان بینی                       آنچه نادیدنی ست آن بینی                                                         خدایا نگهبانی چون تو دارم و باز هم نا امیدم ؟ 
    پاسخ با نقل و قول

  8. تنفر از خانواده شوهر  سپاس شده توسط aram,maedeh68,ویونا شاکری

  9. ارسال:5#
    سلام ممنونم از راهنماییتون ولی هیچ فایده نداره چون فقط کافیه یه کم ازشون انتقاد کنیم تا جنگ جهانی راه بندازن کافی یه کم بهشون چیشنهاد بدیم تا باهامون دعوا کنن...با مادر شوهر من نمیشه خلاف میلش حرف زدخیلی ساده بهتون بگم سر هر موضوعی که خوشش نیاد قاطی میکنه!
    شوهرم همه بدی های خونواده شو میدونه اما راستش من تاحلا جدی در مورد اینکه چقد حالم بد میشه وقتی قراره ببینمشون باهاش حرف نزدم ...نمیدونم کار درستیه بهش بگم حالم چقدر بده ووقتی حتی یاد چهره خونواده ش میفتم حالم بد میشه یا نه؟!
    دیروز بهم گفت هفته دیگه نذری دارن ومن باید برم خونه شون ..باورتون نمیشه دستام یخ کرده بود شوهرم جند بار گفت چرا دستت یخ کرده گفتم چیزی نیست...دیشب همش کابوس میدیدم از میپریدم.....با گریه خوابیدم با گریه از خواب بیدار شدم...دیگه هیچ نشاطی ندارم هیچ انگیزه ای ندارم وقتی به این فکر میکنم بقیه عمرمو باید اینا رو کنار شوهرم تحمل کنم بی انگیزه میشم حتی بعضی وقتا بین مردن وزنده بودن مردن رو ترجیح میدم.....
    در کل بهتون بگم که با خانوده شوهر من نمیشه خلاف میلشون یعنی منطقی حرف زد.....
    پاسخ با نقل و قول

  10. تنفر از خانواده شوهر  سپاس شده توسط ویونا شاکری

  11. ارسال:6#
    ویونا شاکری آواتار ها
    سلام مائده عزیز
    به همیاری خوش اومدی....
    ابتدا ازینکه با وجود فشاری که از جانب خانواده همسر تحمل میکنی و بازهم عاشقانه همسرت رو دوست داری بهت احسنت میگم خوشحال باش چرا که پشتوانه ی محکمی داری و آن حمایت همه جانبه ی همسرت از توست.
    در مورد اختلافاتی که با خانواده همسرت داری باید بگم این امر تا حدودی در دوران عقد طبیعی ست چرا که دختر و پسر هنوز بطور کامل مستقل نشده اند و همین امر گاها دخالت های خانواده ها رو در پی داره پس این دوره باید به خوبی مدیریت بشه تا دختر و پسر در این دوران طلایی آمادگی لازم رو جهت زندگی مستقل کسب کنند.
    مائده ی عزیز برای هر تغییری در زندگی بهتره که ابتدا از خودمون شروع کنیم. به رفتار خودت دقت کن چشمهاتو ببند و به دور از ذهنیات منفی نسبت به خانواده همسرت به رفتارهای خودت توجه کن چی دیدی؟ آیا همیشه مناسب ترین رفتار رو داشتی؟ چه چیزی باعث میشه مادرشوهرت باهات بدرفتاری کنه؟
    دوست خوبم دقت کن نمیخوام انگشت اتهام به سمت تو دراز کنم اما میخوام که ابتدا برگردیم و به رفتارهای خودمون نگاه کنیم!
    گاهی وقتها با انعطافی که به رفتارهای خودمون میدیم میتونیم بر اطرافیان و محیط هم تاثیر بذاریم!
    نکته ای که دلم میخواد واقعا بهش توجه کنی اینه که هیچوقت درمقابل همسرت از خانوادش بدگویی نکن نمیگم همه چیز رو درون خودت بریز بلکه با احترام و زبانی نرم در مورد مشکلاتت صحبت کن و مشورت و راهنمایی بگیر
    دیدگاهتو نسبت به خانواده همسرت تغییر بده نگو ازشون متنفری اونهارو دوست داشته باش چون بخش بزرگی از زندگی همسرت هستند، نسبت به اونها ارزش و احترام قائل شو همونطور که به همسرت احترام میذاری و همونطور که توقع داری همسرت با خانواده تو رفتار کنه با اونها رفتار کن!
    تو الان از حمایت همسرت و خانواده ی خودت برخورداری سعی کن با کمک اونها این روابط رو مدیریت کنی چرا که قراره خانواده همسرت بخشی از زندگی توام بشوند پس بهتره در جهت اصلاح روابط گام برداری و دوران عقد رو بخوبی سپری کنی با اتمام این دوره خیلی از اختلافات و کدورت ها و دخالتها پایان میگیره
    سعی کن از لحظات با هم بودن در کنار همسرت به بهترین نحو استفاده کنی و لذت ببری
    شاد باشی
    مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرز...
    غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جا می گیرد و نه عشق مرز می شناسد.
    "ارنستو چه گوارا"
    پاسخ با نقل و قول

  12. تنفر از خانواده شوهر  سپاس شده توسط aram,maedeh68

  13. ارسال:7#
    سلام بر شما ویونای عزیز


    مرسی از راهنمایی ارزشمندتون

    راستش من اصلا اهل این نیستم که خودم رو قربانی نشون بدم تا دیگران بهم ترحم کنن از این رفتار خیلی بدم میاد اینکه اینجا درباره مشکلم صحبت کردم به این دلیل بود که واقعا احساس کردم احتیاج به کمک دارم ...وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم که من اولش که اینا اومدن خواستگاریم خیلی ازشون خوشم اومده بود خیلی احساس میکردم همشون رو دوست دارم ولی متاسفانه از اون اولش حسن نیتی تو رفتارشون ندیدم اصلا به من فرصت ندادن خودم رو بهشون معرفی کنم اون دوتا عروس دیگه گویا از اون اول خیلی تو روی اینا وایستاده بودن حتی من شنیدم که یکی از جاریام چندین بار سرشون داد زده به خاطر اینکه اذیتش کردن ...این ها هم از اون اول با من بد رفتار کردن ...همش توقع توقع توقع....من از اول با خواست قلبی خودم تو خونه شون کار کردم اصلا جوری رفتار میکنن که انگار من وظیفهمه در حالی اون دوتا جاری دیگه م اصلا پشیزی برای پدر شوهر ومادر شوهرم ارزش قایل نیستن وتو هیچ مهمونی کار نمیکنن مادرشوهرم هم فقط به من دستور میده این تقصیر خودمه چون از اول بهشون با مهربونی رفتار کردم...بهشون زنگ میزدم میگفتم مامان زنگ زدم حالتون بپرسم جوری حرف میزد که اولش من شک میکردم منو شناخته یا نه!انقدر سرد حرف میزد که من رقبتم رو برای تلفن زدن از دست دادم اصلا خدا حافظیم نمیکرد میگفت کاری نداری بعد گوشی رو میذاشت!الان همش گله میکنه میگه چرا مائده حال منو نمیپرسه!اخه دیگه انگیزه ای ندارم.....مشکل من دقیقا همینه خانواده همسرم جز بزرگی از زندگیش هستن ومن نمیتونم تحملشون کنم....واقعا وقتی یاد چهرشون میفتم حالم بد میشه وگریه میکنم...
    خیییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییلی سخته بخوام ببخشمشون
    خیییییییییییییییییییلیییی یییییییییییییییییییی
    ویرایش توسط niloofarabi : 2014_07_07 در ساعت 21:26 دلیل: عدم نمایش
    پاسخ با نقل و قول

  14. ارسال:8#
    ممنونم از مدیریت محترم سایت که مشکل پیش اومده در ارسال پیام رو برطرف کردن متشکرم
    و ممنونم از دوستان عزیزی که راهنماییم کردن
    راستش امروز هم وقتی صدای مادرشوهرم رو پشت تلفن شنیدم حالم بد شد ولی به روی خودم نیاوردم ...
    بعد از ظهری با خودم خیلی حرف زدم دیدم من که میخوام با شوهرم زندگی کنم نمیتونم خانواده شو نبینم... مجبورم...پس تصمیم گرفتم از این به بعد فقط سکوت کنم ونگاهشون کنم کاری که اون اولا میکردم چند وقتیه که جوابشون رو میدم ...فهمیدم اینا ضعیف کشن یکی از جاریام حسابی باهاشون بحث میکنه اینا هم از پسش بر نمیان وکاری بهش ندارن منم میخواستم مثل اون باشم اما نمیتونم اعصابم خورد میشه...میخوام از این به بعد جوری باشه که حرفاشون رو نشنوم ...فقط سکوت میکنم به شوهرم هم چیز ی نمیگم..منم خدایی دارم...حتما خدا میخواد صبرم رو ازمایش کنه....سکوت میکنم وواگذارشون میکنم به خدا...
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •