تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




با فردافسرده چکارکنیم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nafas1362
آخرین ارسال:nafas1362
پاسخ ها 8

با فردافسرده چکارکنیم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام وقت بخیر
    خواهرمن دچارافسردگی شده البته به تشخیص دکتر
    ایشون 28 سالشه ودر یک واحدخبرگزاری کارمیکردند ویه ادم مذهبی بودند وهمیشه باقران واسلام واین اواخرم باسیاست بنابه کارشون ارتباط داشتندمتاسفانه دریه سفر برای شرکت در مراسمی دراونجاشروع به دادوبیدادوگریه کردن کرده بودند وبعدازبازگشت توشهر چرخیدند وبه کسانی که میشناختند ازقران وسوره کوثر گفته بودند واینکه همه گناهکارند وبایدتوبه کنند بعداز بازگردون ایشون توخونه دادوبیداد میکردن وقابل کنترل نبودند .

    بع از اون ماجرا وتشخیص دکتر ماباهاش خیلی راه اومدیم اون همش به گذشته یعنی ازبچگی تا قبل ازاون ماجرا میرفت هی حرف میزد وشبا خواب نداشت به همه سوء ظن داره الان یه مقداربهترشده ولی مشکلایی اذیشتش میکنه ازتون میخوام راهنماییم کنید چکارکنیم .

    مشکلات اون عبارت است :
    1- نسبت به صداها حساس شده مثلا صدای دوره گرد صدای سگ وگربه

    2-به هرکی که نسبت بهش حرفی زده وکاری کرده کینه داره واگه اونوببینه ویاصداشوبشنوه میخوادبره بهش حرف بزنه واذیتش کنه و نفرینشون میکنه ودادوبیداد راه میندازه

    3- همه عروسکاو وسایل تزیینیه خونه رو پرت میزنه حتی امروز گلهای توخونه رومیخواست پرت بزنه وازریشه کندشون واز بیرون رفتنم میترسه اگربیرون بره باید دست اونی که باهش میره روبگیره

    4- میگه هیچکس به فکرش نیست درحالیکه همه ما تموم وقت وانرژیمونوبرای بهترشدن اون گذاشتیم وقتی حرفی میزنه وما راهنماییش می کنیم میگه شما به اون ادما حق می دید و هی گذشته روتکرار میکنه درحالی که توگذشته همیشه وقتی مشورت میخواست اخرسرم میرفت همون کاریو که خودش فکر میکرد درسته انجام میداد وبه حرف ما توجهی نمی کرد.

    5- دکترا گفتند نباید قران ونماز بخونه چون حالشون بدتر میشه و ماهمه قرانا رو و کتابهای مذهبی رو برداشتیم و واقعا بعدازخوندن دعا یانماز حالشون بدتر میشه

    درضمن ایشون خواستگاری داشتند که بهشون جواب رد داد ولی اون اقا دست بردارنبود وازطریق تلفنی باهاش در ارتباط بودند چندبار همدیگرودیدند الانم ازاین اقا نفرت شدیدداره

    حالا نمیدونیم چکارکنیم هممون خسته شدیم تحملمون کم شده لطفا راهنماییم کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    نقل قول نوشته اصلی توسط nafas1362 نمایش پست ها
    سلام وقت بخیر
    خواهرمن دچارافسردگی شده البته به تشخیص دکتر
    ایشون 28 سالشه ودر یک واحدخبرگزاری کارمیکردند ویه ادم مذهبی بودند وهمیشه باقران واسلام واین اواخرم باسیاست بنابه کارشون ارتباط داشتندمتاسفانه دریه سفر برای شرکت در مراسمی دراونجاشروع به دادوبیدادوگریه کردن کرده بودند وبعدازبازگشت توشهر چرخیدند وبه کسانی که میشناختند ازقران وسوره کوثر گفته بودند واینکه همه گناهکارند وبایدتوبه کنند بعداز بازگردون ایشون توخونه دادوبیداد میکردن وقابل کنترل نبودند .

    بع از اون ماجرا وتشخیص دکتر ماباهاش خیلی راه اومدیم اون همش به گذشته یعنی ازبچگی تا قبل ازاون ماجرا میرفت هی حرف میزد وشبا خواب نداشت به همه سوء ظن داره الان یه مقداربهترشده ولی مشکلایی اذیشتش میکنه ازتون میخوام راهنماییم کنید چکارکنیم .

    مشکلات اون عبارت است :
    1- نسبت به صداها حساس شده مثلا صدای دوره گرد صدای سگ وگربه

    2-به هرکی که نسبت بهش حرفی زده وکاری کرده کینه داره واگه اونوببینه ویاصداشوبشنوه میخوادبره بهش حرف بزنه واذیتش کنه و نفرینشون میکنه ودادوبیداد راه میندازه

    3- همه عروسکاو وسایل تزیینیه خونه رو پرت میزنه حتی امروز گلهای توخونه رومیخواست پرت بزنه وازریشه کندشون واز بیرون رفتنم میترسه اگربیرون بره باید دست اونی که باهش میره روبگیره

    4- میگه هیچکس به فکرش نیست درحالیکه همه ما تموم وقت وانرژیمونوبرای بهترشدن اون گذاشتیم وقتی حرفی میزنه وما راهنماییش می کنیم میگه شما به اون ادما حق می دید و هی گذشته روتکرار میکنه درحالی که توگذشته همیشه وقتی مشورت میخواست اخرسرم میرفت همون کاریو که خودش فکر میکرد درسته انجام میداد وبه حرف ما توجهی نمی کرد.

    5- دکترا گفتند نباید قران ونماز بخونه چون حالشون بدتر میشه و ماهمه قرانا رو و کتابهای مذهبی رو برداشتیم و واقعا بعدازخوندن دعا یانماز حالشون بدتر میشه

    درضمن ایشون خواستگاری داشتند که بهشون جواب رد داد ولی اون اقا دست بردارنبود وازطریق تلفنی باهاش در ارتباط بودند چندبار همدیگرودیدند الانم ازاین اقا نفرت شدیدداره

    حالا نمیدونیم چکارکنیم هممون خسته شدیم تحملمون کم شده لطفا راهنماییم کنید.
    با سلام به شما دوست گرامی
    ابتدا چند سوال را برای راهنمایی بهتر از شما میپرسم ممنون میشم پاسخ بدید:
    1- مراسمی که ایشون رفتند چه مراسمی بود و چه اتفاق خاصی آنجا افتاد برایشون؟
    2- قبل از رفتن به آن مراسم در گذشته سابقه چنین رفتارهایی و یا افسردگی را داشته اند؟
    3- اینکه گفتید از گذشته و بچگی حرف میزد به یاد دارید چه حرفهایی میزدند و اینکه در کودکی براشون اتفاق خاصی افتاده بوده؟ مثل تجربه حادثه، از دست دادن شخص خاصی، سوء استفاده ازش و...؟
    4- آیا هذیان و توهم های شنیداری و دیداری دارند؟مثل اینکه صدای کسی را بشنوند که بهشون چیزی را تلقین میکنه و یا مجبور به کار خاصی میکنه و یا دیدن اشخاص و موجودات خاصی؟
    علائمی که شما گفتید یکم بنده را نگران میکنه.
    و فکر میکنم چیزی فراتر از افسردگی باشه.
    منتظر پاسخ های شما هستم.
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

  3. با فردافسرده چکارکنیم  سپاس شده توسط m1392,nafas1362,samin66,SHAB

  4. ارسال:3#
    باسلام وممنون ازشما

    1- مراسمی که رفته بودنددر مورد نخبگان ولایی بوده که در اونجا در مورد خدا وقرآن و امام زمان ورهبرو وهابیت ... بحث شده بود .
    اون روز که حرکت کردن سمت سنندج هیچ خبری به خونواده ندادن تا ظهر که خودمون ز زدیم که بگیم زودتر برگرده که گفت من سنندجم وبا تعجب ازش پرسیدم که چرا نگفتی و برای چی رفتی چوابی نداد و گفت نمیشه الان صحبت کنم. درحالیکه هیچوقت بیخبر جایی نمیرفت و هر لحظه هر کاری میکرد اطلاع میداد.

    در اونجا یکی از خواهران به جمع اشاره کرده وگفته ببینید اینا جوونایی ولایی هستند وخندیدند و خواهرم من به خودش گرفته ودر جواب اون خانم گفته بگوببینم شوهرت کجاست وعصبانی شده ومجلسو ترک کرده وبیرون رفته ودر همون شب چون خوابشون نبرده وهمچنین احساس کرده که دردعای کمیل و روضه ای که راجع به حضرت زینب بوده و حضرت دیگه تنها موندن که همون شب خونده شده بود میگفت که روضه خوون روو به من گفته تموم اعضای خونواده فوت کردند و ایشونم هرچی تماس میگیره باخونه در اخرشب چون اینجاخطای تلفن مشکل داشته وبوق اشغال میزده ایشونو بیشتر نگران میکنه ولذا با خواهر دیگرم که درشهر دیگه است تماس میگیره وایشون بهش اطمینان میده که همه خوبیم ولی انگار ایشون بازم نصفه شب بیدار میشه و شروع به قرآن خوندن و گریه وزاری میکنه و همخوابگاهیها معترض میشن و به حیاط خوابگاه میره بیتاب وبیقراربوده گریه میکنه وقرآنو به سینه گرفته ودعا میخونه و خانمی که خواهرم از ایشون خاطره بدی داره و دوسشون نداره بهش میگه چیه اینجانشستی و آبروی شهرمونوبردی وقرآن ونجس کردی با این کارت اونم جوابشومیده ومیگه من آبروی هیچکسی رو نبردم وتوسط یکی دیگه ازخانمها آروم میشه تا روز بعد که همسر خانمی که گفته بود شما نخبه ولایی هستید به خواهرم میگه باید جلو جمع ازهمسرم عذر خواهی کنی وحق نداشتی به همسرم حرفی بزنی وخواهرمم همین کارو میکنه وجلو چند تا ازخانمهای دیگه ازایشون عذرخواهی میکنه !

    2-قبل از این ماجرا ایشون نسبت به همه خیلیییییییییییی حساس بودند و به قول معروف ترک دیوار رو هم به خودش میگرفت وهرکسی حرفی میزد به خودشون میگرفتند وهمیشه می خواستند بهترین باشند ودوست نداشتند کسی ازشون برتر باشه تحملش براشون سخت بود ونسبت به همه مسائلی که براشون پیش میومد پیشگویی و ذهن خوانی ودرشت نمایی می کردند .البته چند شب قبلشم همش میگفت درو پنجره هاببندید شهر پراز وهابیون و گروههای تروریستی شده و میان ما رو میکشن و ما باید ازخودمون مراقبت کنیم حتما باید روسری سرمون کنیم وقتی میریم توحیاط یا پشت بوم و مدام در و پنجره ها رو میبست و پرده ها رو میکشید.
    الان از اخبار میترسه و ما فکر میکنیم با توجه به شرایط شغلی ای که داشته چنین حساسیتی بوجود اومده و از فیلم میترسه و حالش سریعا بد میشه و واکنش نشون میده
    مسابقات ورزشی که نشون میداد و ار تیم ایران بود وقتی ایران میباخت کلا داغون میشد و از هر کدوممون که پیش بینی باخت رو داشت بدش میومد و واکنش نشون میداد.

    3- ایشون فقط خاطره تعریف میکنند و میگن مثلا باکی کجا رفتن ومثلا اگه چیزی میگیم میگه یادته مثلا چند سال پیش اونجا رفتیم چکار کردیم یا اردو رفتم و.....
    البته یه مدت فقط مینوشتن نوشته هاشونم هست ودرمورد بچگیاشون اینکه کی چی بهشون گفته یا اینکه چی گم کردند همه وقایع روبه هم ربط میدن واحساس گناه و پوچی دارند و نوشته هاشون مثل دفترچه خاطرات میمونه که از بی محلی معلم یا گم شدن کتاب قرآن وجامدادی وگوشی و دانشگاشو و دوستاش و ..... نوشته بود. همش توهمات وفکروخیالاییه که داشتن واحساس برتری کهمیخوان داشته باشند درضمن الان سه ساله پدرمون فوت کردند وایشون از برادرها و خواهرهای دیگه ام انتظار داره خیلی بهش توجه کنند در حالیکه اونام مشکلات وزندگیه خودشونودارند ونمیتونند بنا به مسافتی که با مادارند ووشرایط خونوادگیشون اینقدر به ما توجه کنند . میدونید احساس میکنم این اتفاقی که براشون افتاده خیلی عذابشون میده !
    گویا یه شب که ما منزل نبودیم به خواستگارشون میگن که به خونه بیاد وبه حرف خودش میگه میخواستم بهش بگم دوسش ندارم و خونه روهم نامرتب کرده که طرف فکرکنه زنه زندگی نیست ولی گویا باهم معاشقه ای داشتن وتو اتاقی که بودن کتابخونه هست وکتابی داریم به اسم گناهان کبیره که خواهرم بادیدن اون کتاب حالش عوض میشه و اون پسر وازخونه بیرون میکنه والانم همش میگه از اون متنفره ونمیخواداسمشو بشنوه وماهم چون از این قضیه خبرنداشتیم بعداز اون همش میگفتیم بزار بیادخواستگارید چون اون آقا پسر پیغام میفرستادکه بازم قصد ازدواج باخواهرمو داره بعدشم که دقیقا 19روز بعداز اون ماجرا که باهم داشتن واومدن به خونه ما وتنهاشدنشون باهم حال خواهرم اینجوری شد.
    الانم حس شهوتش احساس میکنم زیادشده چون دوست داره به قسمتهای حساس بدنش دست بزنه بعضی اوقات! البته دیگه از این مساله میترسه ومیگه میترسم به اعضا بدنم دست بزنم حتی آب دهن خودشو نمیخوره و هی میپرسه بخورمش آخه مزه بدی داره و مطمئنیم بخاطر معاشقه ایه که داشته.

    4- یه چند وقت چنین حسی رو داشتند ومثلا تو ولادت امام زمان هر بار به یکیمون میگفتن" دجال "یا میگفتند دجال توبدنشه باید بره بیرون و میگفت ببینین الان توو بدنه فلانیه و ببینین الان دستش روو سر فلانیه و حتی در آخر هم گفت توو بدن خودمه یا نسبت به مادرم خیلی حساسه شبا از خواب بیدار میشه و میگه مامانم یکی دیگس و یکی دوشب به محض اینکه مادرم میرفت وضوبگیره در و روشون می بست و و من خودم براش باز می کردم و ازش میپرسدم چرا اینکار ومیکنی میگفت مادرم قیافه اش یه جوری شده و اکثر اوقات به مامانم خیلی گیر میده و همش یه جور بدی نگاش میکنه .چندین بار هم قصد کشت مادر رو داشتن و گاهی هم میگه خودمو بکشم راحت شم از این سردرگمی که نمیدونم چم شده و چیکار کنم اما هیچ کاری برای کشتن یا آسیب رسوندن به خودشون تا به الان نداشتن
    وسایل رو میشکنن و تند خویی میکنن و حمله میکنن به دیگران
    گاهی هم که میخوابید میگفت یکی پشت سرمه
    یا با قرآن که داخل شهر رفته بود یه بار میگفت خودم اینکارو کردم یه بار میگفت بی اختیار بوده و یه بار میگفت بهم الهام شده
    وقتی کاری هم انجام میده کاملا کند شده در انجامش و حتی یادش میره که میخواسته چه کاری انجام بده
    ایشون قبلا به شدت فعال بودن و همزمان چندجا مشغول به کار بودن
    قبلا و الان هم همه چی رو به هم ربط میده که الان شدیدتر شده
    دیشبم بازم حالشون بدشد چون همسایه مون بیرون بود وصداش میومد ویه بار اون همسایمون بهش گفته بود دیگه سر کار نمیری وخونه نشین شدی ؟ خواهرم نسبت بهش حس بدی داره و میگه من تاحالا مراعات کردم الان باید اونا مجازات بشن و خدا جواب کاراشونوبده

    غروب که باهم حرف زدیم میگفت همه رو بخشیده ولی یه دفعه ای و آنی اینجوری میشه و عکس العمل نشون میده نسبت به هرچیزی که اذیتش میکنه میگه همه باید طبق نظرمن رفتارکنند ! چند ساعت بعدش خیلی آروم میشه ومیاد میگه الان چکارکنم توروخدا کمک کنید ولی توعمل اجراش نمیکنه دیگه نمیدونیم چکارش کنیم .

    از اینکه جوابمو دادید خیلی خیلی ممنونم
    التماس دعا طاعتتون قبول درگاه حق
    پاسخ با نقل و قول

  5. با فردافسرده چکارکنیم  سپاس شده توسط m1392,samin66

  6. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط nafas1362 نمایش پست ها
    باسلام وممنون ازشما

    1- مراسمی که رفته بودنددر مورد نخبگان ولایی بوده که در اونجا د

    در اونجا یکی از خواهران به جمع اشاره کرده وگفته ببینید اینا جوونارمورد خدا وقرآن و امام زمان ورهبرو وهابیت ... بحث شده بود .
    اون روز که حرکت کردن سمت سنندج هیچ خبری به خونواده ندادن
    یی ولایی هستند وخندیدند و خواهرم من به خودش گرفته ودر جواب اون خانم گفته بگوببینم شوهرت کجاست وعصبانی شده ومجلسو ترک کرده وبیرون رفته ودر همون شب چون خوابشون نبرده وهمچنین احساس کرده که دردعای کمیل و روضه ای که راجع به حضرت زینب بوده و حضرت دیگه تنها موندن که همون شب خونده شده بود میگفت که روضه خوون روو به من گفته تموم اعضای خونواده فوت کردند و ایشونم هرچی تماس میگیره باخونه در اخرشب چون اینجاخطای تلفن مشکل داشته وبوق اشغال میزده ایشونو بیشتر نگران میکنه ولذا با خواهر دیگرم که درشهر دیگه است تماس میگیره وایشون بهش اطمینان میده که همه خوبیم ولی انگار ایشون بازم نصفه شب بیدار میشه و شروع به قرآن خوندن و گریه وزاری میکنه و همخوابگاهیها معترض میشن و به حیاط خوابگاه میره بیتاب وبیقراربوده گریه میکنه وقرآنو به سینه گرفته ودعا میخونه و خانمی که خواهرم از ایشون خاطره بدی داره و دوسشون نداره بهش میگه چیه اینجانشستی و آبروی شهرمونوبردی وقرآن ونجس کردی با این کارت اونم جوابشومیده ومیگه من آبروی هیچکسی رو نبردم وتوسط یکی دیگه ازخانمها آروم میشه تا روز بعد که همسر خانمی که گفته بود شما نخبه ولایی هستید به خواهرم میگه باید جلو جمع ازهمسرم عذر خواهی کنی وحق نداشتی به همسرم حرفی بزنی وخواهرمم همین کارو میکنه وجلو چند تا ازخانمهای دیگه ازایشون عذرخواهی میکنه !

    2-قبل از این ماجرا ایشون نسبت به همه خیلیییییییییییی حساس بودند وهرکسی حرفی میزد به خودشون میگرفتند وهمیشه می خواستند بهترین باشند ودوست نداشتند کسی ازشون برتر باشه تحملش براشون سخت بود ونسبت به همه مسائلی که براشون پیش میومد پیشگویی و ذهن خوانی ودرشت نمایی می کردند .البته چند شب قبلشم همش میگفت درو پنجره هاببندید شهر پراز وهابیون و گروههای تروریستی شده و ما باید ازخودمون مراقبت کنیم حتما باید روسری سرمون کنیم وقتی میریم توحیاط یا پشت بوم

    3- ایشون فقط خاطره تعریف میکنند و میگن مثلا باکی کجا رفتن ومثلا اگه چیزی میگیم میگه یادته مثلا چند سال پیش اونجا رفتیم چکار کردیم یا اردو رفتم و.....
    البته یه مدت فقط مینوشتن نوشته هاشونم هست ودرمورد بچگیاشون اینکه کی چی بهشون گفته یا اینکه چی گم کردند همه وقایع روبه هم ربط میدن واحساس گناه و پوچی دارند و نوشته هاشون مثل دفترچه خاطرات میمونه که از بی محلی معلم یا گم شدن کتاب قرآن وجامدادی وگوشی و دانشگاشو و دوستاش و ..... نوشته بود. همش توهمات وفکروخیالاییه که داشتن واحساس برتری کهمیخوان داشته باشند درضمن الان سه ساله پدرمون فوت کردند وایشون از برادرها و خواهرهای دیگه ام انتظار داره خیلی بهش توجه کنند در حالیکه اونام مشکلات وزندگیه خودشونودارند ونمیتونند بنا به مسافتی که با مادارند ووشرایط خونوادگیشون اینقدر به ما توجه کنند . میدونید احساس میکنم این اتفاقی که براشون افتاده خیلی عذابشون میده !
    گویا یه شب که ما منزل نبودیم به خواستگارشون میگن که به خونه بیاد وبه حرف خودش میگه میخواستم بهش بگم دوسش ندارم و خونه روهم نامرتب کرده که طرف فکرکنه زنه زندگی نیست ولی گویا باهم معاشقه ای داشتن وتو اتاقی که بودن کتابخونه هست وکتابی داریم به اسم گناهان کبیره که خواهرم بادیدن اون کتاب حالش عوض میشه و اون پسر وازخونه بیرون میکنه والانم همش میگه از اون متنفره ونمیخواداسمشو بشنوه ومام چون از این قضیه خبرنداشتیم بعداز اون همش میگفتیم بزار بیادخواستگارید چون اون آقا پسر پیغام میفرستادکه بازم قصد ازدواج باخواهرمو داره بعدشم که دقیقا 19روز بعداز اون ماجرا که باهم داشتن واومدن به خونه ما وتنهاشدنشون باهم حال خواهرم اینجوری شد.
    الانم حس شهوتش احساس میکنم زیادشده چون دوست داره به قسمتهای حساس بدنش دست بزنه بعضی اوقات البته دیگه از این مساله میترسه ومیگه میترسم به اعضا بدنم دست بزنم حتی آب دهن خودشو نمیخوره و هی میپرسه بخورمش آخه مزه بدی داره

    4- یه چند وقت چنین حسی رو داشتند ومثلا تو ولادت امام زمان هر بار به یکیمون میگفتن" دجال "یا میگفتند دجال توبدنشه باید بره بیرون یا نسبت به مادرم خیلی حساسه شبا از خواب بیدار میشه و میگه مامانم یکی دیگس و یکی دوشب به محض اینکه مادرم میرفت وضوبگیره در و روشون می بست و و من خودم براش باز می کردم و ازش میپرسدم چرا اینکار ومیکنی میگفت مادرم قیافه اش یه جوری شده و اکثر اوقات به مامانم خیلی گیر میده و همش یه جور بدی نگاش میکنه .

    دیشبم بازم حالشون بدشد چون همسایه مون بیرون بود وصداش میومد ویه بار اون همسایمون بهش گفته بود دیگه سر کار نمیری وخونه نشین شدی ؟ خواهرم نسبت بهش حس بدی داره و میگه من تاحالا مراعات کردم الان باید اونا مجازات بشن و خدا جواب کاراشونوبده

    غروب که باهم حرف زدیم میگفت همه رو بخشیده ولی یه دفعه ای و آنی اینجوری میشه و عکس العمل نشون میده نسبت به هرچیزی که اذیتش میکنه میگه همه باید طبق نظرمن رفتارکنند ! چند ساعت بعدش خیلی آروم میشه ومیاد میگه الان چکارکنم توروخدا کمک کنید ولی توعمل اجراش نمیکنه دیگه نمیدونیم چکارش کنیم .

    از اینکه جوابمو دادید خیلی خیلی ممنونم
    التماس دعا طاعتتون قبول درگاه حق
    با سلامی دوباره
    متاسفانه جوابی که به سوال اولم دادید یکم مبهم هست و جملاتش احتمالا ناقص چون چند بار خوندم ولی نتونستم دقیقا متوجه بشم ممنون میشم واضح تر بیان کنید
    میخوام یکسری نکات را بگم:
    از حرفهای شما مشخصه که متاسفانه خانواده شما بیش از حد خودشون را غرق در مقدسات کردن.افراط در هر چیزی بده. یکی از دلایل حوادثی که الان داره در سوریه و عراق می افته که تصویر بدی از اسلام در دنیا ایجاد کرده افراط در دین بوده.
    مثل داستان فردی که زن و بچه اش را بدون خرجی در زمان پیامبر ول کرده بود رفته بود مسجد یکسره نماز میخوند و برادرش خرج زن و بچه اش را میداد.
    اینها مصداق افراط در دین هست.
    خانواده شما متاسفانه آنقدر غرق در دین شده اند که دنیا را فراموش کردند. دنیا هم زیبایی هایی داره که انسان باید ازش لذت ببره.
    بزرگان دین هم به صورت فعال در جامعه شرکت داشته اند و در کنارش به مباحث اعتقادی هم می پرداختند.
    غرق شدن بیش از حد ایشون و خانواده تون باعث شده که خواهرتون احساس گناه شدیدی سره هر چیزی داشته باشه.ولی فکر میکنم علت اصلی چنین حالاتی در ایشون بحث خواستگارشون و رابطه ای که با ایشون برقرار کردند باشه که باعث شده عذاب وجدان و احساس گناه شدیدی درشون شکل بگیره و خودشون را نبخشند.اتفاقا قبل از اینکه این نکته را بگید رویه این قضیه شک داشتم.چراکه موردی داشتیم که دختر بعد از رابطه جنسی با پسری دچار علائمی شبیه به این شده بود و ایشون هم دختر بسیار مذهبی ای بودند.
    در رابطه با اینکه میگید آب دهنشون را هم نمیخورند باز هم حدس من همون رابطه داشتن با خواستگارشون هست. من نمیدونم این رابطه در چه حدی بوده ولی ممکنه دو طرف باهم تماس دهانی داشته اند که در نتیجه دیدن اون کتاب و واکنش خواهرتون حتی نسبت به آب دهانشون هم احساس تنفر دارند.چراکه موردهایی بودند که بعد از رابطه جنسی نسبت به اعضای بدنشون مخصوصا اندام جنسی خودشون احساس بدی داشتند و این در واقع یه جور مکانیسم دفاعی است که توسط روان ایشون انجام میشه.
    مورد بعدی هم اینکه از آنجایی که میگید دختر حساسی هستند معمولا دخترای حساس یکسری خلق های عجیب و غریب دارند که یکسریش را خودتون بهش اشاره کردید.مثلا زود رنج هستند و تا یه چیزی بهشون میگید به خودشون میگیرند و گریه میکنند، قهر میکنند و برای جلب توجه دیگران چیزهای کوچیک را بزرگ جلوه میدهند.مثلا یه مریضی ساده را.
    خواهره شما همچنان باید تحت نظر روان پزشک باشه و داروهای تجویز شده را مصرف کنه و در کنارش در صورت امکان روان درمانی هم انجام بشه. اگر میتونید چند جلسه ای پیش روان شناس هم ببریدش.
    یک روان شناس بالینی میتونه با صحبت کردن با خواهر شما و گوش کردن به حرفهاش ریشه این مشکل را دقیقا پیدا کنه و به خواهرت کمک کنه تا اون قضیه را با خودش حل کنه.
    اما کارهایی که شما باید این وسط انجام بدهی:
    اول اینکه از کسانی که به دیدنش میان بخواید که در رابطه با مسائلی که حساسیت در خواهر شما ایجاد میکنه صحبت نکنند مثلا بهش نگند که سرکار نمیری دیگه؟ چی شد اینجوری شدی؟ توکه حالت خوب بود و... گاهی وقت ها حرف های ما برای ابراز همدردی و روحیه دادن به طرف به جای اینکه حالش را خوب کنه بدترش میکنه.مثلا بهش بگند تو چیزیت نیست و ... چراکه واقعا این وسط خواهره شما داره شرایط سختی را تحمل میکنه.
    نکته بعد اینکه از حرفهایی که میزنه انتقاد نکنید و خواهرتون را به خاطر گفتن چنین حرفهایی سرزنش نکنید
    مهم ترین چیزی که درمان ایشون را سریع تر میکنه و از صدتا داروهم تاثیرش بیشتر هست حمایت عاطفی شما و خانواده از ایشون و داشتن صبر و شکیبایی هست.سعی کنید در این راه تنهاش نزارید و از کسایی که باهاش رابطه نزدیک و صمیمی دارند و با دیدن اونها آروم میشه بخواید که بهش سر بزنند و به ملاقاتش بیان.اون آقا هم بهتره فعلا نه تماسی بگیرند و نه مراجعه ای کنند تا حاله خواهرتون بهتر بشه.
    اگر به شما، خانواده و یا دوست و آشنا و همسایه هم حرفی زد یا بی احترامی کرد به دل نگیرید و به اطرافیان هم بگید که اگر حرفی میزنند به دل نگیرند و شرایط ایشون را براشون توضیح بدید.
    در حرفهاتون گفتید که خواهرتون فکر میکنه که دیگران و اطرافیان بهش اهمیت نمی دهند و... این را بهش ثابت کنید که تو برای ما مهم هستی.
    به حرفهاش بدون هیچ قضاوت و پیش داوری گوش کنید، دستش را بگیرید و بهش بگید که تو برای من چقدر مهم هستی و چقدر دوستت دارم و در این راه تنهات نخواهم گذاشت.
    سعی کنید اگر شرایطش را داره هر روز ببریدش بیرون و باهم قدم بزنید.اگه خودرو دارید و شرایط قدم زدن را ندارند با خودرو و اگر مشکلی پیش نمیاد پیاده.
    سعی کنید در ابتدا هم اگر ممکنه واکنشی نشون بده نسبت به دیگران که باعث ایجاد مشکل برای خودش و شما بشه و یا دیگران واکنش خوبی نسبت بهش نشون ندهند از جاهای نزدیک و خلوت شروع کنید و کم کم ببریدش جاهای شلوع تر.
    بهش نشون بدید که این مشکلاتی که براش بوجود آمده نمیتونه اون ادم فعال و اجتماعی قبل را نابود کنه و همچنان میتونه همون فرده قبل باشه.
    اگر هم امکان بیرون رفتن وجود نداره(و حتی اگه وجود داره در کنارش) در منزل سرگرمش کنید. دیدن یه برنامه تلوزیونی شاد و طنز، گوش کردن یه موسیقی آرام بخش(فعلا دعا و مولودی و... را تعطیل کنید.موسیقی بی کلام)،انجام دادن یه فعالیت مشترک میتونه موثر باشه.
    همانطور که گفتم من متاسفانه متوجه پاراگراف اوله شما نشدم که چطور مراسمی بود و دقیقا چه اتفاقاتی افتاد ولی متاسفانه در کشوره ما یکسری افراد به ویژه خانم ها چهارتا سفره به اسم فلان امام میندازند ولی همه کار میکنند توش به جز کاری که مورد قبول خداوند باشه. از غیبت و تهمت زدن به به بقیه تا خیلی چیزهای دیگه.
    اینجور افراد از اسلام فقط یه چادر سر کردن را یاد گرفتند و دیگه هیچ.یکسری افراد جلساتی را برگزار میکنند که منو بیشتر یاده جلساتی که مدعیان دروغین راه میندازند میندازه و این وسط یکسری از افرادی که قلبی پاک دارند را به اشتباه میندازند و باعث مشکلاتی در اعتقادات اونها میشن
    در رابطه با اینکه گفتید یه بار گفتند پنجره ها را ببندید که وهابی ها در شهر هستند و... فکر میکنید احتمالش هست که در اون نشست کلیپی، فیلمی از جنایات این فرقه پخش شده باشه که تونسته باشه باعث شوک عصبی در خواهرتون بشه؟
    چراکه موردی داشتیم در رشته خودمون که یه دانشجوی دختره روان شناسی بعد از بازدیدی که به همراه سایر دانشجویان از بیمارستان روانی داشته اند دچار شوک و ضربه روحی شدند و همون شب خودکشی کردند.
    در آخر هم توصیه ای که دارم این هست که خواهشا غرق در دین و مذهب نشید که بخواید دنیاتون را فراموش کنید. خداوند این همه نعمت و این همه زیبایی را آفریده که ما ازش لذت ببریم.اگه هدف ما از خلقت فقط پرستش خداوند بود که الان تمام بزرگان دینه ما باید تارک دنیا و گوشه نشین می بودند
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

  7. با فردافسرده چکارکنیم  سپاس شده توسط m1392,nafas1362,samin66,SHAB

  8. ارسال:5#
    سلام کاربر گرامی .میدونم که چه شرایط بدی توخونه دارین و چقدر ناراحت کننده هست که خواهرتون به این وضع افتاده ولی خدا ارحم الراحمین هست و برای هر مشکلی یه راهی گذاشته-هر چی اتفاق تو اون سفر افتاده و تواون سفر دوستی همراهش بوده ؟اگه بوده شاید بتونه جزئیات اون سفر رو بهتون باز گو کنه
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    سلام وقت بخیر

    متاسفانه این مدت نتونستم دوباره به سایت بیام ! از راهنمایی و حسن توجهتون ممنونم !

    خواهرم از اونموقع تا حالا خیلی از حالاتش بهتر شده مثلا صداهای بیرون کمتر اذیتش میکنه یا اینکه چندروز حالش خیلی خوبه یعنی تقریبا نرماله فقط الان یه چند تامشکل دیگه داره که نمیدونم کی دوباره خوب میشه ؟؟؟

    مثلا بعداز چندروز که خوبن یه بهونه گیر میاره ودوباره شروع به دادوبیدادوپرخاشگری میکنه واینکه همه اش به کسایی که فکر میکنه اذیتش کردن مخصوصا افرادی که توکار قبلیش باهاش برخوردی داشتند یا همکارای اونموقعشون وحتی فامیلایی که خیلی وقت پیش باهاشون مثلا دعوایی بگومگویی بوده ولی الان بازم باهم درارتباطیم بدوبیراه میگه و میگه باید ازبین برن و حتی به آمریکا واسراییل وگروههای مختلف تروریستی بدوبیراه میگه و میگه مقصر اونا (همه این افرادی که گفتم ) حال من اینجوری شده وباید اونا تقاص پس بدن حتی تانابودیشون هم پیش میره ! حتی شده توهمون لحظه یکی از آخوندا توتلویزیون برنامه داشته میشنوه که میگه باید ببخشی و خدا خودش جای حق نشسته یا دیروز چندتا روانشناس توتلویزیون درمورد همین چیزا حرف میزد فقط یکیشون گفت همیشه نباید صبرکنی وببخشی همونوگرفت بقیشون که میگفتن برای آرامش خودت باید ببخشی وفراموش کنی و از این حرفا چندان توجهی نکرد وفقط حرف خودشو میزد اینکه باید به سزای عملشون برسن! اون آدمها فقط درمورد شغل قبلیش با ایشون در ارتباط بودن شاید درحد چند مصاحبه !

    سوال دیگه ای هم که دارم ایا ما میتونیم خواستگارشو بیارم که با اون روبروبشه ؟ یه روز که ازش اینو پرسیدم گفتم بیاد گفت میخوام نابود بشه

    من از شما راهنمایی میخوام ببینم با ایشون چکار کنم متاسفانه چون من خودم شاغلم وکارمم جوریه که اصلا نمیتونم مرخصی بگیرم و فقط من ومادرم وخواهرم هستیم نمیتونم پیش روانشناس ببرمش وهمچنین جایی که مازندگی می کنیم روانشناس ماهری نداره ومسافت خیلی دوره اگه بخوام ببرمش توان ووقتشو ندارم لطفا راهنماییم کنید چکارکنم .
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:7#
    dark light آواتار ها
    یکی از راه حل ها تغییر نگرش و تعدیل نگاه خواهر شما نسبت به دو قطب متضادی است که ایشون رو دچار تعارض جدی کرده.مقدسات و گناهان.نگاه افراطی ایشون به هر دو مسئله باعث شکاف بزرگی بین این دو شده. اما شاید مسئله فراتر از این باشه و خواهر شما دست به عمل زده باشه همونطور که خودتون هم اشاره کردید و چه بسا عامل و ریشه اصلی مربوط به زمان حال نباشه و در گذشته ای دور مثلا در کودکی هم عملی انجام داده که با قالب اصلی فکر خودش و خانوادش در تضاد بوده و برای جبران اون در بزرگسالی بطور افراطی و وسواسی به مذهب روی آورده اما هر چی بیشتر پیش رفته و بیشتر در نگاه افراطی مذهبی فرو رفته اضطراب هم بیشتر شده و بعد از مدتها این اضطراب و فشار روانی خودش رو بصورت یک اختلال جدی نشون داده.
    چون به قله‌ها می‌رسم خود را همواره تنها می‌بینم
    از شما چه کسی می‌تواند ایستاده بر بلندی‌ها بخندد؟

    فردریش نیچه
    پاسخ با نقل و قول

  11. با فردافسرده چکارکنیم  سپاس شده توسط nafas1362

  12. ارسال:8#
    با سلامی دوباره

    من چطور میتونم این تغییر نگرش و متعادل کردن نگاهشون به مسائل رو انجام بدم ؟؟؟؟

    سوال دیگه ایم دارم اونم اینه که : ایشون هر چند وقت یه بار میگن یکی باهاشون حرف میزنه یا میخنده ومخصوصا صدای افرادی که تو برنامه تلویزیونی یا سریالی دیده بعداز چند ساعت میگه صدای اونو شنیده یا یه دفعه میخنده همینجوری به چیزایی که قبلا گیر میداد واذیتش میکرد ویامیترسید الان میخنده

    یا اینکه میگه احساس میکنه یه سیمی توگلوشه و بعدشم میره دستشویی و اینقدر عق میکنه ومیخواد بالا بیاره ومیگه میخوام هر چی آلودگی تو وجودم هست رو بیرون بریزم

    موندم چطور ایشون چند روز خوب خوبن ولی یه دفعه بازم توهماتشون شروع میشه و دوست داره گیر بده هرچند هنوز بدبینن و دوست دارن هرچی اذیتش کرده و میکنه رو نابود بکنه

    از راهنماییتون ممنونم !!!!
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •