تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی یا عشق بیهوده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mike
آخرین ارسال:m@ri
پاسخ ها 58

صفحه‌ها (6): صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

افسردگی یا عشق بیهوده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    سلام دوباره برگشتم بابت حرفم معذرت میخوام خسته شده بودم .

    من کم کم این موضوع رو دارم فراموشش میکنم که کسی رو دوست داشتم و از اینکه به خودم تلیقن کنم که افسرده ام دست برداشتم فکر میکنم حرف زدن در مورد این مسئله با کسی یکم منو در مورد ش قانع کرده بیشتر سعی می کنم که کتاب بخونم و بنویسم نویسندگی کمی منو از اون دور کرده و کمتر بهش فکر میکنم و کمتر به این موضوع بها میدم اما میخوام بدونم در آینده ممکنه از عشق متنفر بشم یا دیگه تمایلی به ارتباط بر قرار کردن با کسی رو نداشته باشم .و همش تو خودم باشم .؟
    من اونو فراموش میکنم اما فکر میکنید اونم بخواد فراموش کنه یا نه ؟
    محمد رضا
    پاسخ با نقل و قول

  2. افسردگی یا عشق بیهوده  سپاس شده توسط samin66

  3. ارسال:32#
    samin66 آواتار ها
    سلام. خوشحالم که برگشتی. مشاوره یک کار اجباری نیست. اختیاری است. اگه مراجعه کننده تمایل به ادامه داشته باشه ما هم ادامه میدیم و از هیچ کمکی دریغ نمیکنیم.

    آفرین. خبر خوبی رو دادی. نه مطمئن باش در آینده چنین چیزی پیش نمیاد. البته منظورم از آینده 6 ماه دیگه نیست ها!
    اتفاقا در آینده خیلی هم خودتو تحسین میکنی که اینقدر شجاعت به خرج دادی و زرنگی کردی.
    ببین وقتی میگی یعنی اونم فراموشم میکنه، یعنی یه جوری داری بهش فکر میکنی. ببین مهم نیست که اون به تو فکر میکنه یا نه. مهم اینه که تو بتونی خودتو نجات بدی. مطمئن باش هر آدمی دوست داره خودشو نجات بده. اونم واسه فراموشی تو مطمئنا اقدام میکنه و چه بسا شاید راحت تر از تو فراموش کنه. پس نیازی نیست در این باره فکر کنی.
    چقدرررررررر خوب که می نویسی! پس نویسنده هم هستی. خیلی زیاد خدارو شاکر باش که این همه استعداد عالی بهت داده. ما بچه های تالار خوشحال میشیم که نوشته هاتو تو همیاری بذاری تا ما هم بخونیم.
    ان شالله که موفق باشی برادر.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  4. افسردگی یا عشق بیهوده  سپاس شده توسط niloofarabi

  5. ارسال:33#
    سلام دوباره ببخشید.

    همون جور که گفته بودید فکر کنم اونم میخواد که این مسئله رو تموم کنه به طور کمی غیر مستقیم بهم فهموند که میخواد فراموشم کنه تا من به زندگی عادی مثله همیشه برسم .
    نمیدونم چرا من باید بابت این مسئله ناراحت بشم اما فکرش آدمو آزار میده . تا امروز از احساسی که بهش داشتم هیچ توجهی نمی کرد . اما الان متوجه شده و خودش اینو میخواد
    که دیگه بهش فکر نکنم .
    حرفاتون کمک کرد و همون جور که تو پست قبلی گفتم کم کم دیگه بهش فکر نمی کنم . ولی دوست دارم گه گاهی تو خلوت خودم بهش فکر کنم حتی تو خوشی ها.
    محمد رضا
    پاسخ با نقل و قول

  6. افسردگی یا عشق بیهوده  سپاس شده توسط samin66

  7. ارسال:34#
    samin66 آواتار ها
    اگه میخواهید واقعا به زندگی معمولی برگردید، پس هیچ وقت بهش فکر نکنید حتی تو خوشی. این مسئله هم از لحاظ روانشناسی ناخوشایند هست و هم از لحاظ معنوی. چرا که درست نیست آدم به یک فرد نامحرم تو افکارش فکر کنه. سخته، ولی غیر ممکن نیست.
    دوست دارم براتون یه داستان کوتاه و واقعی نقل کنم:
    یکی از دوستام میگفت: برادرم آدم نمازخون و باخدایی نبود. هرچی من نصیحتش میکردم ولی گوش کن نبود. یه روزی به طرز عجیبی مشکل بزرگی براش پیش اومد که داشت زندگیشو نابود میکرد. هر کاری هم میکرد مشکلش حل نمیشد. من بهش گفتم بیا به آیت الله بهجت نامه بنویس و از اون راه حل بخواه. برادرم بهم خندید و گفت هیچ وقت چنین کاری نمیکنم. روز به روز مشکلش بدتر میشد. یه روزی که خیلی درمانده بود بهم گفت ببین آبجی چه جوری باید نامه بنویسم؟ بهش گفتم و یه نامه به آیت الله بهجت نوشت. و ایشون با دست خط خودشون جواب دادند. در جوابشون نوشتند:
    شما را توصیه میکنم به نماز اول وقت، نماز اول وقت، نماز اول وقت. برادرم ان توصیه حضرت را گوش کرد. برادر بی نماز من، نمازخون شد تا مشکلش حل شه و اونم نماز اول وقت. بعد یک هفته به طرز خیلی عجیب و جالبی مشکلش کامل برطرف شد و از اون به بعد دیگه هیچ وقت نماز اول وقتش ترک نشد . این ماجرا واسه سالیان پیشه و الان برادرم اونقدر تو جامعه محترم و عزیز شده که همه روش قسم میخورن.

    ببین برادر عزیز؛ من هم به شما نماز اول وقت را توصیه میکنم. به هر قیمتی هم شده بخون. نتیجه عالی داره. نه تنها این مساله ات بلکه خیلی دیگه از مسائلت حل میشه.
    یا علی. التماس دعا
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:35#
    سلام این حرفم دروغ نیست که میخوام بگم . دروغ روزه رو باطل میکنه و من تا حالا هیچ روزه باطلی نداشتم .

    بنده همیشه نمازم به جماعت و اول وقت بوده نمی گم که نماز قضا نداشتم چرا اما خیلی کم و باید ارز کنم بنده در حال حفظ قرآن بودم که به خاطر همین مشکل متوقف شده .

    و باید بگم کسی که بهش فکر میکنم .دختر عمه بنده است و از بچگی با هم بزرگ شدیم از بچگی تا الان هر ناراحتی که داشتم باهاش درمیون میذاشتم و درک میکرد .

    گفتم دیدن ایشون مقدور نیست به همین خاطر بود چون خانواده من از این موضوع هیچ خبری ندارند و کم پیش میاد ما هم رو ببینیم وقتایی که عمه بنده به خونه ما میاد . و بیشتر از طریق پیامک با هم صحبت می کنیم .
    محمد رضا
    پاسخ با نقل و قول

  9. افسردگی یا عشق بیهوده  سپاس شده توسط samin66

  10. ارسال:36#
    امروز سر حالم مثل گذشته کنجکاو یم برگشته دیگه احساس کسلی و بی حوصلگی ندارم همین طور افسردگی شاداب و پر انرژی کم کم علاقم به فیزیک داره بر میگرده احساس میکنم
    دوست دارم یه کاره تازه بکنم چیزهای جدید رو تجربه بکنم البته اون احساس ناامیدی تو وجودم هست اما اون قدر قوی نیست که دوباره ناامیدم بکنه میخوام بدونم اون حس ها ممکنه دوباره برگرده ؟
    محمد رضا
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:37#
    samin66 آواتار ها
    سلام دوست عزیز؛
    واقعا خوشحالم که سرحال هستید. ان شاءالله همیشه خوب باشید.
    ذهن و روان و جسم انسان هر لحظه در حال تغییر و تحوله. مادامی که ما تلاش کنیم این تغییر و تحول سازنده باشه همیشه بهترین چیز پیش میآید. اما وقتی که دست از تلاش برای پیروزی برداریم، بدترین نیروها و تغییرات سراغمون می آید. حالا که در حال گذر به بهترین وضعیت هستید بنابراین این گذر نیاز به همت شما هم داره. سخت ترین برهه را طی کردید. تقریبا میتونم بگم وارد سرازیری شدید ولی باید محتاط باشید. چون الان کمی آسیب پذیر هستید. مراقب خودتون باشید. فکر کنید موقعی را که یک فرد دچار شکستگی پا می شود. بعد خوب شدن هم دکتر تجویز میکند که تا مدتها آرام قدم بردارد و مراقب باشد. به شما پیشنهاد می کنم فعالیت هاتون رو ادامه بدید ولی محتاطانه. یعنی اینکه برفرض پیش خودتون بگید خب من که دیگه کاملا خوب شدم پس عیبی نداره که هر از چند گاهی به فلانی فکر کنم. چون قوی شدم و زیاد روی من تاثیر نمی گذارد. این تصور، تصور غلطی هست. پس مراقب باشید. ان شالله که با مداومت و نظم و پشتکار در کارهایتان، قله های ترقی را روز به روز به بهترین شکل طی کنید.
    موفق باشید.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:38#
    سلام دوست گرامي
    طبق توضيحاتي که شما داديد و برداشتي که من از موضوع شما داشتم ميخواهم نظر شخص خودم را بيان کنم:
    دوست خوبم سعي کنيد با خودتان منطقي باشيد يعني سعي کنيد جوانب را بسنجيد مثلا اگر امکان اين هست که دوباره اين شخص را ببينيد اين احساس خود را نسبت به او حفظ کنيد
    و اگر مبينيد که ديگر امکان ديدن اون شخص اصلا مهيا نميشود سعي کنيد او را از ذهن خود بيرون کنيد البته کار ساده اي نيست ولي غير ممکن هم نيست در رابطه با افسردگي شما هم بايد عرض کنم :
    سعي کنيد که کار هاي شاد انجام دهيد
    داستان هاي طنز بخوانيد
    سعي کنيد فکرتان را مشغول چيز هاي منفي نکنيد
    سعي کنيد به چيز هايي که قبلا علاقه داشتيد ولي الان برايتان مفهومي ندارند برگرديد
    و مهم تر اين که از خدا ياري بطلبيد

    باتشکر
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:39#
    سلام بابت این چند روزی که نبودم معذرت میخوام .

    ممنون دوست عزیز امکان دیدن اون برام گه گاهی هست و میدونین چیه منم دوست دارم وقتی ایشون رو میبینم حسم رو کنترل کنم و نسبت بهش بی تفاوت باشم که این هم به کمک مشاور عزیز خانوم سمین کم کم داره عملی میشه من ایشون رو دیروز دیدم و در طول این دیدار چند ساعته هیچ گفتگویی با هم نداشتیم کمتر بهش پیام میدم و باهاش صحبت میکنم امیدم به اینکه دوباره میتونم اون روزای درخشانم رو برگردونم زیاد شده .

    و در مورد افسردگی خیلی کم به چشم میخوره دیگه این روزا میخندم با بقیه در مورد درسام و ... حرف میزنم گاهی اوقات یادم میره که افسردم .اما وقتی برای چند دقیقه تنها میشم دوباره فکر افسردگی به سراغم میاد اما من تو لحظه گفته های خانوم سمین رو انجام میدم و سعی میکنم بهش فکر نکنم و به خودم تلقین کنم من میتونم خوش حال باشم .

    چند روزی میشه که دیگه اثری از اون و خاطراتش تو زندگی نیست یعنی من کم کم دارم اونو فراموش میکنم ؟
    محمد رضا
    پاسخ با نقل و قول

  14. ارسال:40#
    نقل قول نوشته اصلی توسط mike نمایش پست ها
    سلام بابت این چند روزی که نبودم معذرت میخوام .

    ممنون دوست عزیز امکان دیدن اون برام گه گاهی هست و میدونین چیه منم دوست دارم وقتی ایشون رو میبینم حسم رو کنترل کنم و نسبت بهش بی تفاوت باشم که این هم به کمک مشاور عزیز خانوم سمین کم کم داره عملی میشه من ایشون رو دیروز دیدم و در طول این دیدار چند ساعته هیچ گفتگویی با هم نداشتیم کمتر بهش پیام میدم و باهاش صحبت میکنم امیدم به اینکه دوباره میتونم اون روزای درخشانم رو برگردونم زیاد شده .

    و در مورد افسردگی خیلی کم به چشم میخوره دیگه این روزا میخندم با بقیه در مورد درسام و ... حرف میزنم گاهی اوقات یادم میره که افسردم .اما وقتی برای چند دقیقه تنها میشم دوباره فکر افسردگی به سراغم میاد اما من تو لحظه گفته های خانوم سمین رو انجام میدم و سعی میکنم بهش فکر نکنم و به خودم تلقین کنم من میتونم خوش حال باشم .

    چند روزی میشه که دیگه اثری از اون و خاطراتش تو زندگی نیست یعنی من کم کم دارم اونو فراموش میکنم ؟
    سلام دوست خوبم
    براي اين پيشرفت بهتون تبريک ميگم
    اگه با همينجوري پيش برويد بزودي ايشون رو فراموش ميکنيد و بر ميگرديد سر زندگيتو.
    با آروزوي موفقيت
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •