تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی و بارداری زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ساراایرانی
آخرین ارسال:ساراایرانی
پاسخ ها 58

صفحه‌ها (6): صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

افسردگی و بارداری

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    مثلا این ها «تحقیر شدن مسخره شدن مواخذه شدن حتی برا کاری ک میدونم من نکردم و همش نگرانی و اضطراب اینکه الان حتما ی اتفاقی میفته اینکه نمیتونم درسمو ادامه بدم... » اینها نگرانی هایی هستند که ظاهرا انرژی ای که صرفشون میکنی بیشتر از لیاقتشون هست.

    و مثلا نگرانی درباره ی سلامت جنینت این یه نگرانی که در حد طبیعی لازمه،در حدی که متخصص زنان بررسی کرد و گفت سالمی و بچه سالمه و نگرانی بی مورده دیگه تو نگران نباشی و احتمالات عجیب غریب تو ذهنت ندی و سعی کنی مراقبت هایی رو انجام بدی که ماما یا متخصصت گفتن.
    پاسخ با نقل و قول

  2. افسردگی و بارداری  سپاس شده توسط SHAB

  3. ارسال:42#
    همین تغییر افکار خیلی برام سخته
    شوهرمم کمکم میکنه اما گاهی دیگه انگار دست خودم نیست
    اصلا یه جوری شدم ک فقط انگار افکار منفی بلدم داشته باشم
    خودمم خسته شدم
    یا ودود ...
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:43#
    سلام سارا جان یکم از خودت و احوالت تو این روزا و بخصوص امروز برام بگو عزیزم؟
    با همکاری و تلاش خودت و کمک خدا ان شاءالله کم کم بهتر میشه این حس ها
    پاسخ با نقل و قول

  5. افسردگی و بارداری  سپاس شده توسط SHAB

  6. ارسال:44#
    سلام دوست مهربان خداروشکر حال جسمیم کمی و فقط کمی! بهتره اون حالتایی ک اسمشو گذاشته بودم جنون هم خیلی کمتر برام پیش میاد
    اما اصل مطلب هنوز سرجاشه. غمگینی و زودرنجی و پرخاشگری و عدم اعتماد بنفس و همه اونایی ک گفتم
    اینکه هنوز خانوادم خبر از نینی ندارن هم اذیتم میکنه هرچند با برخوردایی ک تاحالا ازشون دیدم فکرنمیکنم اگر بفهمن اتفاق مثبتی بیفته
    مادرشوهرم ک وقتی فهمید بیشتر ازش گریزان شدم دقیقا نمیدونم چرا شاید ازش خجالت میکشیدم اما دیگه اصلا تو چشاش نگاه نکردم و خودمو کشتم ک ب شوهرم بگم خونتون نمیام اما نتونست علتشو درک کنه و ناراحت شد و منو برد چون فکرمیکرد هنوز سر اون قضیه ک گفتم ازش دلخورم و مثلا قهرم اما اینطور نیست هرچند یه کم سردم کرده نسبت بهشون...
    حالا هرچی بهم پیام میده و قربون صدقه خودم و سوگلی شون (بقول خودش!) میره باز دلم صاف نمیشه نمیدونم چرا
    وپدرشوهرم؛ قاعدتا نباید بدونه ینی گفتیم کسی نفهمه اما این روزا خیلی مهربون شده باهام... ایشالا ک بخاطر نینی باشه و حداقل این یه نفر دوسم داشته باشه!....
    خداروشکر آدمای خوبی ان اما من بااین وضع عصبانیت و زودرنجیم اصلا نتونستم تاحالا باهاشون ارتباط مناسب برقرار کنم و خودمو نشون بدم یا تو دلشون جا کنم..
    همیشه همه جا خصوصا اینجا و البته پیش شوهرم، همش استرس دارم ک وااای الان ازم الکی ناراحت میشن و رابطمون خراب میشه...
    کلا الکی با افکارم درگیرم اصولا نمیتونم تشخیص بدم ب چ موضوعی فکرکنم و نگرانش باشم و اصولا ذهنمو خرج چیزای بد میکنم و دیگه برام نایی نمیمونه ک ب خوبا فکرکنم چون افکار منفی ب اندازه کافی منو ازپا درمیاره...
    دیگه ب مردن فکرنمیکنم اما انگیزه ای هم برای ادامه ندارم....
    یا ودود ...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:45#
    سلام سارا جان
    الحمد لله خیلی خوبه
    درمورد مسئله بچه دارشدنت و خبردادن به والدینتون، تقریبا همه اینو که نوه شیرین تر از فرزندنه رو شنیدن و در این شکی نیست برای پدر مادر های شما هم همین طور خواهد بود و به نظر من نه تنها از این موضوع خجالت نکش بلکه واقعا به این موضوع افتخار کن، ولی بر اساس شناختی که از اخلاق مادرت داری و دلسوزیشو ممکنه به طرز نا صحیحی بیان کنه بهتره نفره اولی که ازش میشنوه خودت نباشی و کس دیگه باشه تا واکنش و تعجب اولیه روت تاثیر نذاره، چرا که همونطور که گفتم خیلی هاهستن ممکنه در دوران نامزدی باردار شدن و همه این مورد هارو دیدیم و شاید همون یکی دو روز ناراحت شدن بعد با خوشحالی رفتن دنبال کار های عروسی گرفتن و اصا حرف خوردن از اینو اون هم تو روحیشون تاثیری نداره ولی درمورد تو چون هنوز نگرانی داری که چطو بگی بهتره اول خبر رو به یه واسطه که باهش راحتی و مادرت رو هم میشناسه بگی و اون به مادرت بگه و یا همسرت به خواهرت بگه و خواهرت به مادرت و بهشون این نکته رو هم بگن که شما وقتی از بارداری مطلع شدید تنها به خاطر حرف های اونها میخواستید جنین رو از بین ببرید و خودتون از این موضوع خیلی خوشحال شدید و بعد گذشت یه مدت عاشق بچتون شدید و خودتون راضی هستید و تا الان هم نگران بودید شاید با اطلاع دادن به خانوادتون اونها ناراحت بشن و بهشون نگفتین.
    سارا جان من خیلی مواردی دیدم که در دوران عقد و قبل عروسی بچه دار شدن و حتی افراد باسواد و تحصیلکرده ای بودند و الان سال های سال هست بچه هاشون هم بزرگ شدن و دارن به خوشی زندگی میکنند و هیچ کس حرفی حدیثی توجهی اصا به این موضوع نداره حتی همون موقعش هم من واکنش های عجیب غریب نمیدیدم از افرادی که این موضوع رو میشنوند، میدونی چیه ؟ اول خودت باید این موضوع رو تو ذهنت و پیش خودت حل کنی که تو کار بدی انجام ندادی و اتفاقی نیست که تو بخوای بخاطرش خجالت بکشی اونوقت وقتی نظر های مخالف با بچه دار شدنت رو هم بشنوی اصا برات اهمیت نخواهد داشت
    تو خودت حتما عروسیایی رفتی و دیدی که مثلا با بهترین غذا و پذیرایی باز عده ای هستند از غذا و پذیرایی ایراد بگیرند و این دیگه به دیدگاه متفاوت آدم ها بستگی داره و تو نباید برای این حرف ها اهمیت زیادی قائل باشی، دیگران حتی مادرت خیلی زود حرفی که زدن و نظری که دادن یادشون میره و حتی اصل موضوع رو هم یادشون میره ، پس تو هم وقتی دیدی یه نظری بی اساس و بر اساس سلیقه ی شخصیه و ناراحتت میکنه نسبت بهش بی اهمیت باش و خیلی زود فراموشش کن.
    و بعد ها هم حرفی شد با خانوادت خیلی خونسردو آروم بگو من و همسرم خیلی خوشحال شدیم وقتی از این موضوع مطلع شدیم و خدا رو به خاطر هدیه ای که اول زندگی بهمون داده شکر کردیم و از همون اول هم نگرانیمون فقط از نظر هاو دخالت های دیگران بوده که چیزی بهشون نگفتیم.
    و دلم میخواد خودت و خانوادت پای درد دل زنان جوونی که بچه دار نمیشند میشستین و هزاران بار روزی خدارو شکر میکردین، در هر صورت این ها همه با پیش فرض این هستش که مادرت با شنیدن این خبر ابتدا شاید برخورد تندی داشته باشه ، امکانش هم هست اصلا این طور نباشه. در نهایت اینو بدون نوه شیرین تر از بچه است و شاید به خاطر شرایط تحصیلت اول اونها هم انتقاد کنند چرا که معمولا مادرا بیش از حد دلسوزی میکنند ولی از ته دل خوشحال خواهند شد
    پس مهمترین کار اینه که تو خودت مطمئن باشی که کاری نکردی که بخوای خجالت بکشی و بخاطر باردار بودنت سربلند باشی وخدارو شکر کنی
    پاسخ با نقل و قول

  8. افسردگی و بارداری  سپاس شده توسط SHAB

  9. ارسال:46#
    مرسی اینکه یه واسطه بهشون بگه پیشنهاد خوبی بود ک بهش فکر نکرده بودم حالا موندم ب کی بگم ک اون کس بیشتراز مامان اینا حرف و حدیث درنیاره!
    یا ودود ...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:47#
    با افکار درهم پیچیده و مالیخولیایی ام و اینکه بی اختیار فقط همیشه منفی فکرمیکنم و جوانب منفی هرچیزی رو درنظر میگیرم (مثال بارزش همین قضیه بچم) چیکارکنم؟
    یا ودود ...
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:48#
    هر کی رو انتخاب میکنی باید کسی باشه که تم اخلاقی مادرت دستش باشه و بدونه چطوری بگه ، اول باید کسی باشه که تو باهش راحتی تا بتونی به اون راحت بگی اگه کسی که تو باهش راحتی و مادرت باهش رودربایسی داره هم باشه مادرت ممکنه ناراحت شه که چرا اول به اون گفتی ، نمیدونم بین خواهر هان با هیچ کدومشون راحت هستی بگی ؟
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:49#
    این دو جمله ی چت رو با اجازت کپی کردم که زیرش بتونم بنویسم درباره جوابش
    «احتمالا ب خواهرم میگم اما نمیدونم با چ جمله بندی و چجوری ، اصلا اینکه جز اینکه بخان برام سیسمونی بگیرن کار دیگه ای انجام نمیدن ینی فایده ای نداره ک بفهمن!!
    میخاستم صبرکنم خودشون از رو تغییرات ظاهری که در ماه های آینده ایجاد میشه متوجه بشن»
    با توجه به اینکه خیلی نگرانی نسبت به این موضوع و هر چقدر هم کوتاه فراموش میکنی باز یادت میوفته و نگرانت میکنه حلش کنی راحت میشی، دیگه یباره دیگه انجام میدی و خیالت از این یه موضوع راحت میشه
    هر چی که شد تهش چون تو خودت از خودت مطمئنی ناراحت نیستی و خیالت راحته مادرت هم بعدها گله نکنه که بهش نگفتی...
    درباره جمله بندی هم خوب خواهرتو خودت بهتر میشناسی ، ولی سعی کن وقتی داری میگی خودت روحیه آروم و قوی ای داشته باشی و خوشحال باشی ، چون اون اگه فکر کنه خوشحال نیستی شاید از رو همدردی بخواد مثلا چیزایی بگه در راستای اینکه من ناراحتیتو درک میکنم و اینها پس باید بدونه خوشحالی و بچتو خیلی دوست داری.
    درباره اینکه مادر شوهرت هم وقتی شنیدن چه واکنشی نشون دادن هم بگو و اینکه به خاطر واکنش ایشون نمیخوای باهشون رو در رو بشی یا فکر خودت ؟
    پاسخ با نقل و قول

  13. افسردگی و بارداری  سپاس شده توسط SHAB,ساراایرانی

  14. ارسال:50#
    کلا با خواهرام خیلی تعامل ندارم ینی نه اینکه بد باشیم خوبیم اما کاری ب کار هم نداریم خیلی.
    اینکه با خوشحالی بگم رو یادم بود! اما چون احتمال میدم حدس زده باشن و اینکه 3ماه گدشته میخام یهو یه چیزی بگم راجب نینی بعد مثلا بگن مگه خبریه و من بگم آره دیگه مگه نمیدونستی؟!!! ))))
    ازتون ممنونم حالم نسبت ب روزای اول واقعا بهتره. فقط توروخدا یکی بمن بگه باافکارم و عصبانیتم چکارکنم. در اوج عشقی ک ب شوهرم دارم هرروز باهاش بحثم میشه (((
    یا ودود ...
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •