تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکلات خانوادگی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محمد حسین جلالی
آخرین ارسال:محمد حسین جلالی
پاسخ ها 22

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

مشکلات خانوادگی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام من نوجوانی بانزده ساله ام و در زندگی مشکلات زیادی دارم و نمی تونم به اونها غلبه کنم رابطه ام با خانواده ام اصلا خوب نیست جوری که حتی ازشون نفرت دارم من همیشه احساس تنهایی میکردم بیش فک و فامیلا تو مدرسه و ...
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    samin66 آواتار ها
    با سلام؛
    به همیاری خوش آمدید.
    شما چند خواهر و برادر هستید؟
    بیشتر درباره رابطتون با خانواده توضیح بدید.
    آیا این حالاتتون به خاطر اتفاق خاصی پیش اومده ؟ و چه مدته؟
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  3. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,محمد حسین جلالی,کوثر حبیبی,تیرا

  4. ارسال:3#
    سلام 2 خواهر یکی به دانشگاه میره و دیگری کوچکتر از منه و برادری ندارم مدتشم که باید بگم خیلی وقته خب من تا کلاس سوم در رشت زندگی می کردم البته در رشت مشکلات زیادی هم داشتم فقط یادم می یاد که همش کتک می خوردم مثلا سر یه مسئله ای با خواهرم که بزرگتر از منه حدود شش سال درگیر می شدم بدر یا مادرم درس می برسیدن از من خواهرم شکلک در می اورد و باعث حواس برتیم می شد و این کار منو ازار می داد یا اینکه یر یه چیزی به خواهرم تو رختخواب دعوام شد و بدرم من و خواهرم رو برت کرد تو حیاط و با وصلت و با در میونی مادرم ما برگشتیم به رختخواب یادمه که با ترس و دلهره خوابم برد من ادم کم رویی بودم و به شدت خجالتی بعضی موقع ها روم نمی شد که برم یخچالو اب بخورم و خیلی مقاومت می کردم البته ناگفته نماند که من در دوران ابتدایی و تا کلاس سوم خرابکاری می کردم و وقتی دستشویی داشتم روم نمی شد برم دستشویی دیگه سرتونو درد نیارمو از کلاس چهارم تا الان اومدیم ملارد البته من دوست داشتم که همون رشت بودیم ولی بابام تصمیم خودشو گرفته بود اینجا افراد بی ادب و معتاد کم نیست کلاس های چهارم و بنجم رو به هر سختی بود گذراندم و نفرتم از بدر و مادرم و خواهر بزرگترم که الان دانشگاه می ره بیشتر شد مامانم از اون ور با خواهر بزرگم دعواش شد و حتی یه بار نذاشت غذا بخورد و داشت سیب زمینی سرخ می کرد یا اینکه یه بار دیدم خواهرم از اون گوشه یخچال شکلک در میاره در حالی که من از این کار متنفرم و دوباره خاطرات بدم زنده شد زیاد یادم نمی یاد ولی سر یه مسئله ای با خواهرم دعوام شد و بدرم گفت می خوام که بکشمت قبل از اینکه من و بابامو خواهر م سوار ماشین شیم فرار کردم و سراجام تو یه کوچه که بابام داشت دنبالم می اومد بهم گفت کاریت ندارم و بیا سوار ماشین شو یا دمه ماه محرم بود اون شب که بابام منو رسوند خونه برام بفک و از از این نرمکا خرید دیگه نمی خوام ادامه بدم که واقعا عذابم میده تا اینجا رو داشته باش که اگه دوست داشته باشین ادامه بدم البته بازم بگم که خیلی چیزا رو نگفتم چون بعضی چیز ها دیر به ذهنم اومد و بعضی چیز ها رو واقعا فراموش کردم و اینم یادم نره که یه زمانی دیوونه شده بودم و دچار سرگیجه شدم از این همه دروغ و بنهان کاری که یه لحضه حواسم نبود و بنجره تراس محکم خورد تو سرم و شر شر داشت خون می اومد اون لحضه نمی دونستم چی بگم فقط یه کم گریه کردم خدا رو شکر خطر رفع شد
    پاسخ با نقل و قول

  5. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط سجاد صالحی

  6. ارسال:4#
    سلام برادر بزرگوار...
    خوش اومدید

    مسائلی رو که عنوان کردید زیاد مسائل حادی نیستن که بخواهین خودتون رو بهشون درگیر کنین...
    من درکتون میکنم....
    تو اغلب حوادثی که براتون اتفاق افتاده شما تقصیری نداشتین....
    خواهرتون هم تقصیری ندارن...
    این مسائلی رو که عنوان کردید بعد چند سال تبدیل به خاطرات شیرینی میشین که با فکر کردن بهشون خنده تون میگیره...تو عالم کودکی این قبیل شیطنت ها بسیار اتفاق میفتن...

    با توجه به اینکه نمیشه همزمان به همه مشکلات بپردازیم لطفا موضوعی که بیشتر از همه نیاز هست که با ما درمیان بذارین رو بفرمایین. موضوعی که دوست دارین با کمک هم حلش کنیم...خجالت هم نکشین...ما رو دوست خودتون بدونین...چرا که هدف ما کمک به شماست....

    فکر میکنین ما چه کمکی میتونیم به شما بکنیم؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط samin66,محمد حسین جلالی

  8. ارسال:5#
    ممنون بابت دلداریت یه سری چیز ها رو هم یادم رفت بگم
    ما توخونه جنگ و دعوا زیاد داشتیم مثلا یه روزی ما مانم با بابام دعواش شد و بابام زد بیرون اون شب واقعا نمی تونستم بخوابم مامانم عین هیولاها شده بود و همش تهدیدم می کرد که می خوام بکشمت یادم نیست که اخر سر چجوری با هم اشتی کردن یا مثلا وقتی که دوره ی راهنمایی بودم و تو خونه ای که الان توش زندگی می کنیم از مدرسه که برگشتم دیدم اون رو بالشی سوخته و فهمیدم که کار خواهرم بود و خیلی ناراحت شدم اون حتی از من هم عذر خواهی نکرد در حالی که می دونست اون موقع دوست نداشتم کسی بیاد داخل اتاقم و چقدر اون رو بالشیم رو دوست داشتم خیلی فکر کردم ولی یه خاطره ی خوب از بابامو فقط یادمه کلاس چهارم یا بنجم یا اول راهنمایی بودم که ظهر بود و همه خوابیده بودند و بابام فقط بیدار بود و بهم گفت که بریم رستوران رفتیم یه رستوران شیک و بیک و یادمه جوجه چینی خوردیم و خیلی خوش گذشت نمی دونم اینو گفتم یا نه من ادم بلند بروازی هستم یه صحنه های تلخی هم تو زندگیم هست که نمی تونم فراموش کنم مثلا فحش دادن داییم تو ماشینو و نیش خند بابام به طرف من یا بریدن داییم با جفت با رو کتاب قران که سر یه مسئله ای با مامانم دعواش شد فکر کنم داییم گفت مگه ما خریم که محمد حسین نمی یاد بیش ما یا اینکه من دیوونه ام و نیاز به دکتر دارم یا سر یه سهل انگاری گوشیمو تو اتوبوس جا گذاشتم که البته هیچوقت بیدا نشد الان یه سالی می گذره از اون اتفاق بابام که بشت کامبیوتر بود بهش گفتم که گوشیم گم شده و به شدت ناراحت و عصبانی شدم و بابام با یه حالت نیش خند مانند گفت چشم اهان یه چیزی رو هم فراموش کردم تو رشت که بودیم یه ویلایی کوچیک و نقلی بقلی داشتیم و همینطور درخت توت این درخت توت رسیده بود و مامانم کاسه به کاسه به من می داد تا اینکه بدم به کسانی که می شناسم و یکی یکی اسم می برد و اونور خیابون که فاصلش نسبت به من که اینور خیابون بودم کم بود مادر دوست صمیمیم در اونجا یعنی سینا یادش بخیر هر وقت بهش فکر می کنم بغضم می گیره شدم رفیق نیمه راه البته تقصیر من هم نبود یه دو سه سال که اینجا یعنی ملارد بودیم شنیدم که بدرش فوت کرده و حیف که نمی تونستم کاری کنم خدا رحمتش کنه داشتم می گفتم مادر سینا و دوست مامانم هی به من می خندیدنو می گفتن بسه دیگه و به مامانم گفتم که من نمی خوام بقیشو ببرم و مادرم به حرفم گوش نداد البته انقدر خاطره ی خوب از سینا و بدر و مادرش دارم که فراموشش کردم به نظرم اگه رشت می موندیم بهتر بود ولی متاسفانه کاری که شده راستی یه چیز دیگه رو هم بگم حدود دو هفته بیش سر یه مسئله ای با بابام درگیر شدم و یه چیزایی هم یه طرفش برتاب کردم و می خواست زنگ بزنه بلیس که من بهزیستی و بیش کشیدم که زنگ نزنه به اونجا و حرف از بدر و مادر جدید شد و در حال حاضر با کلی تنفر نسبت به اینها دارم به سختی باهاشون زندگی می کنم دوست ندارم که دیگه از گذشته حرف بزنم که اعصابم خورد میشه و عذابم میده ببخشید که طولانی شد

    نقل قول نوشته اصلی توسط سجاد صالحی نمایش پست ها
    سلام برادر بزرگوار...
    خوش اومدید

    مسائلی رو که عنوان کردید زیاد مسائل حادی نیستن که بخواهین خودتون رو بهشون درگیر کنین...
    من درکتون میکنم....
    تو اغلب حوادثی که براتون اتفاق افتاده شما تقصیری نداشتین....
    خواهرتون هم تقصیری ندارن...
    این مسائلی رو که عنوان کردید بعد چند سال تبدیل به خاطرات شیرینی میشین که با فکر کردن بهشون خنده تون میگیره...تو عالم کودکی این قبیل شیطنت ها بسیار اتفاق میفتن...

    با توجه به اینکه نمیشه همزمان به همه مشکلات بپردازیم لطفا موضوعی که بیشتر از همه نیاز هست که با ما درمیان بذارین رو بفرمایین. موضوعی که دوست دارین با کمک هم حلش کنیم...خجالت هم نکشین...ما رو دوست خودتون بدونین...چرا که هدف ما کمک به شماست....

    فکر میکنین ما چه کمکی میتونیم به شما بکنیم؟
    راستش نمی دونم شما روانشناس خوب سراغ دارید یا مثلا روانشناس خصوصی برای موقعی که به مدرسه می روم کنارم باشه ؟
    ویرایش توسط سجاد صالحی : 2014_07_25 در ساعت 09:38 دلیل: ترکیب پست های متوالی
    پاسخ با نقل و قول

  9. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط PARSABARZEGAR,سجاد صالحی

  10. ارسال:6#
    سلام محمد حسین جان...
    روانشناس خوب که زیاده.....اگر تهران ساکن هستین تو چت باکس تالار بپرسی بهتون معرفی میکنن....
    خیلی عالیه که بخواهین مشکلتون رو با مشاوره حضوری پیگیر باشین....

    هنوز به سوال من پاسخی ندادین....
    نمیشه همه مشکلات رو یکجا حل کرد....یه تکلیف بهتون میدم...
    یه کاغذ بردارین و همه مشکلاتی رو دارین و دوست دارین حل بشن رو روی یک کاغذ بنویسین....بعد بهشون امتاز بدید 5 تا از اونهایی که امتیاز بیشتری بهشون دادین و بیشتر ازشون رنج میبرین رو برامون بگین...

    دو تا سوال هم دارم...
    چه کارهایی رو میتونی به تنهایی و بدون کمک اطرافیان و دوستان انجام بدی؟
    برای انجام دادن چه کارهایی نیاز شدید به کمک یا همراه دارین؟
    لطفا پاسخ ها کوتاه باشن... اگر نیاز بود ازتون سوال میکنم تا در موردش توضیح بدید
    پاسخ با نقل و قول

  11. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط samin66,محمد حسین جلالی,کوثر حبیبی

  12. ارسال:7#
    خب راستش یه مقدار گیج شدم ولی مشکلاتی که دوست دارم حل بشن :

    1-رابطه ام با خانواده ام (البته بعید می دونم که حل شه )

    2-خودارضایی(دقیق یادم نمی یاد ولی از وقتی که مشکلاتم بیشتر شد این کار رو انجام می دم)

    3-بیداکردن یه دوست خوب یا چند تا (من در حال حاضر هیچ دوستی ندارم و عین ادم های افسرده و منزوی می مونم)

    4-درس خواندن(من مهر ماه سال بیش تا بهمن یا اسفند ماه بود که مدرسه میرفتم ولی دیگه نتونستم ادامه ی اول دبیرستانو برم واقعا درس خوندن مثل یه کابوس شده برام خیلی سخته با این وضعیتی که دارم)

    5-این 4 تا رو هم کلی فکر کردم و گفتم خب من دوست دارم یه کلاسی برم و اونو تا اخر ادامه بدم تا به یه جایی برسم یا دو یا سه تا کلاس

    در مورد اون دوتا سوال هم سوال اول یه مقدار سخته برام نمی دونم چی جواب بدم ولی در مورد سوال دوم خب من به خیلی ها نیاز دارم تا کمکم کنن تا به هدفم برسم

    همانطور که قبلا هم گفتم من ادم بلند برواز و رویایی ای هستم یه چند تا ارزوهام که زیادم غیر منظقی نیست

    کلا من دوست دارم خیلی از ورزش ها رو بلد باشم ولی این دو تا رو بیشتر

    1-شنا یاد گرفتن

    2-فوتبال

    3-یاد گر فتن انگلیسی

    4-جدا شدن از این خانواده

    6-یه خونه ی بزرگ داشته باشم (حالا بزرگم نشد اشکال نداره ولی یه همسر خوب داشته باشم)

    5-یه شغل با ابرو داشته باشم (راستش هنوز بهش فکر نکردم یه روز می گم که باید دندونبزشک شم یه روز دیگه می گم که باید روانشناس شم یا اینکه مهندس عمران شم و ... هنوز بهش درست حسابی فکر نکردم )
    .
    .
    .
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:8#
    samin66 آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز 4-5 موردی که نام بردید هر کدوم برای حل شدن نیاز به زمان داره. بنابراین پیشنهاد میکنم طبق اولویت یکی را انتخاب کرده تا دوستان راهنمایی های لازم را کنند. ان شاءالله بعد حل شدن موضوع برید سراغ موضوع بعدی.

    و اینکه این کارها رو دوست دارید انجام بدید، خیلی خوبه. ولی توجه داشته باشید که همه اینها زمان بر است و نمیتونید یک شبه به همه خواسته هاتون برسید. هدف های بزرگتر و دورتر را به اهداف کوچکتر تقسیم کنید و برای رسیدن به آن اهداف کوچک تر سعی و تلاش کنید. در برنامه ریزیتان اولویت بندی کنید و سعی کنید توانایی های خودتون را هم در نظر بگیرید. بر فرض شما نمیتوانید همزمان 3 تا کلاس برید و درستان را هم به نحو احسن بخوانید و در هر سه رشته هم تاپ باشید. چون زمان همه ما انسان ها محدود است و در این زمان محدود باید برای مهمترین کارها برنامه ریزی کنیم.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  14. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط PARSABARZEGAR,محمد حسین جلالی,کوثر حبیبی,سجاد صالحی

  15. ارسال:9#
    rahe shab آواتار ها
    سلام دوست عزیز

    با اجازه از جناب صالحی عزیز

    شرایطی که شما برای ما عنوان میکنید ،شرایط فوق العاده سختی هست و شاید غیر قابل تحمل. اما این شدت، زمانی سخت و طاقت فرسا میشه که برای شما اضطراب و ترس رو به همراه داشته باشه و خود شما از این مشکلات غول های بزرگی رو درست کنید.

    مشکلاتی نظیر ارتباط خوب نداشتن با خانوده و یا خود ارضایی ، مشکلات تحصیلی ، بحث و جدل بین اعضای خانواده و... در سن سال شما مسئله ای کاملا طبیعی هست و اکثر افرادی که در مابین نیمه ی اول و نیمه ی دوم دوران بلوغ قرار دارن این مشلات رو تجربه میکنن.

    بهترین راهی که شما رو به سمت آرزو های قشنگی که دارید هدایت میکنه این هست که مشکلاتتون رو مدیریت کنید و سعی کنید همه ی اونها رو تبدیل به دوستی و مهربانی کنید و بین خودتون و خواهر بزرگتون علاقه و همبستگی برقرار کنید و صمیمیتی رو بین اعضای خانواده برقرار کنید.

    تصور شما از این حرف هایی که دارید از من میشنوید ، شاید یک رویای دست نیافتی باشه ، اما این روند نه تنها یک آرزوی محال نیست بلکه به سادگی اتفاق می افته و شما خیلی راحت میتونید خواهرتون رو دوست داشته باشید و به پدر و مادرتون عشق بورزید.
    ممکنه افکاری مبنی بر این که من شرایط شما رو درک نمیکنم و چون اطلاعات دقیقی ندارم به این سادگی مشکل رو قابل حل میدونم ، شاید در جواب این تفکر احتمالی شما بهتر باشه بگم من خودم دقیقا در شرایط شما بودم و مشکل رو به همین سادگی که خدمت شما عرض کردم ، حل شده.

    مشکلاتت رو هیچ وقت سخت نگیر ، چون به همون اندازه که با سختی باهاش بر خورد میکنی ، تحملش هم سخت میشه

    و در نهایت بهترین مشاوری که میتونه الان بهترین یار و همراه تو باشه یک مشاور تحصیلی هست که هم در زندگی کمکت کنه و هم در سبک صحیح درس خوندن.
    پاسخ با نقل و قول

  16. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط samin66,محمد حسین جلالی,کوثر حبیبی

  17. ارسال:10#
    حرف شما دو تا دوست عزیز متین ولی من خیلی از بدر و مادرم نفرت دارم و نمی توانم رابطه ام را با خانواده ام بهبود ببخشم در مورد

    مشاور تحصیلی هم خب هزینه می خواد که بعید می دونم از بسش بر بیام

    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  18. مشکلات خانوادگی  سپاس شده توسط PARSABARZEGAR

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •