تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تصمیم گرفتم جدا بشم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:الهه ا
آخرین ارسال:الهه ا
پاسخ ها 18

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

تصمیم گرفتم جدا بشم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان
    دیگه تحمل رفتارهای زشت همسرم رو نداشتم. متاسفانه همسرم اینقدر مغرور و خودخواهه که حتی احتارم پدر و مادرم رو هم نگه نمیداره و هرطور دوست داره رفتار میکنه.
    من همه تلاشم رو برای اصلاح زندگیم کردم تا اگه ذره ای هم امیدی هست کارمون به جدایی نکشه ولی همسرم خیلی نمک نشناسه. برای همین تصمیم به جدایی گرفتم. دارم سعی میکنم فراموشش کنم. الان اومدم منزل پدرم.
    اینجا همه هوامو دارن و نمیذارن به من سخت بگذره. تنها چیزی که اذیتم میکنه خاطراتم با همسرمه. به هر جا نگاه میکنم یادش می افتم. لطفا راهنماییم کنید چطور میتونم از یاد ببرمش و نذارم خاطرات با هم بودنمون به تصمیمم لطمه بزنه.
    خواهش میکنم راهنماییم کنید. خیلی دوست دارم محکم بایستم و متزلزل نشم. چون همه راه ها رو امتحان کردم. زندگی مشترک ما هیچ انگیزه ای برای موندن به من نمیداد.
    منتظر پیشنهاداتتون هستم. ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    قربونت برم عزیزم
    یعنی دیگه به نظرت هیچ راهی نمونده؟
    چی شد که برگشتی؟ عکس العمل شوهرت موقع برگشتنت چی بود؟ ازت خواست نری یا نه؟
    کاش میان خستگی هایم یکی آهسته می گفت : “خسته نباشی”
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز خوش آمدین به همیاری

    دوست عزیز چند سالتونه و همسرتان؟؟

    چند ساله ازدواج کردین ؟

    تحصیلاتتون چقدر هست ؟

    یه کم در مورد خودتون بیشتر صحبت کنید و همچنین همسرتان؟
    آنکه با زندگی میسازد، میبازد

    با زندگی نساز ، آن را بساز
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    با سلامممنونم از توجهتونبنده 29 و همسرم 28 سال دارن. هر دو فوق لیسانس هستیم. در واقع هم کلاسی بودیم و تو دانشگاه با هم اشنا شدیم و ازدواج کردیم. 3 سال تو عقد بودیم و 1 ساله خونه خودمون اومدیم.من و همسرم از دو خانواده با سطح فرهنگ متفاوت هستیم. از دو شهر متفاوت.من ادمی متعهد به خانواده، که به پدر و مادر و کلا بزرگترها احترام زیادی میذارم. پایبند به زندگیمم و از هر چیزی که بگید برای حفظ زندگیم دریغ نداشتم. برای خواست همسرم با وجود علاقه ای که به خانوادم داشتم، قبول کردم بیام تو شهر همسرم زندگی کنم چون همسرم میگفت تو شهر بزرگ جای پیشرفت بیشتره. الان به من ثابت شده که این دلیلش نبوده و همسرم میخواسته عرصه براش باز باشه و دور از چشم من و خانوادم تو شهر بزرگ به رهزگیش ادامه بده. من بیچاره حتی برای رضایت همسرم از کار خیلی خوبی که بدست اورده بودم گذشتم و حتی به پدر و مادرم نگفتم که اونا ناراحت نشن. خیلی سختی کشیدم وقتی نمک نشناسی های همسرم و خانوادش رو در مقابل فداکاری هایی که کرده بودم میدیدم. طوری با من رفتار میکردن که انگار هیچ کاره هستن و نمیتونن رو نظر پسرشون تاثیر بذارن و هم اینکه اصلا کار من ارزشی نداشته که بخوایم بخاطرش بریم شهر کوچکتر زندگی کنیم این موضوع مربوط به زمانیه که همسرم یک سرباز بیشتر نبود و من میتونستم با یک شغل استخدامی خوب و درامدی حتی بیشتر از اونچه که الان همسرم در میاره به زندگیمون رونق بدم.در مقابل همسرم یک ادم خودخواه و خودرای، مغرور، نمک نشناس، حق به جانب و یک دندس که فقط حرف حرف اونه. خانوادش رو زیر پاهاش له میکنه تا به خواسته خودش برسه. برای حرف پدرو مادرش تره هم خورد نمیکنه. حالا گستاخیش یه حدی رسیده که به پدر و مادر من هم بی احترامی و بی اعتنایی میکنه. همسرم یک ادم پنهان کاره. به حدی که من که زنشم از هیچ چیزش خبر ندارم. چقدر پول داره چکار میکنه و حتی برای مخارج مربوط به خودم هم هر دم باید ازش پول بخوام و به سختی بهم پول میده. جالبه بدونید ادم خسیسی نیست برعکس برای مخارج مربوط به خودش و چیزایی که خودش لازم بدونه دست و دلبازه ولی به من اعتماد نداره و پول زیادی به من نمیده تا من بهش وابسته باشم. و این هم ریشه در تربیت خانوادش داره چون کلا تو خانوادش برای زن احترام و ارزشی نمیذارن و اهمیتی نمیدن.از همه اینا گذشته اخیرا متوجه شدم که ادم بدچشم و بی ناموسیه و به هر کسی که بتونه دست درازی میکنه. و حتی به من خیانت هم میکنه. با اینکه مچش رو گرفتم زیر بار نرفت ولی بهم قول داده که دیگه اتفاقی نمی افته. ولی بهم ثابت شده که قولش هم الکیه و همچنان داره به همون روند ادامه میده. این مشکل ناپاکیش برای پدر و مادرم هم مسجل شده و دیگه به هیچ عنوان نمیتونم به همسرم اعتماد کنم.به جز اینا ادم لجبازیه خصوصا تو رانندگی. همیشه با رانندگی های خطرناکش و ویراژ دادن هاش منو عذاب داده و یک لحظه تو ماشین از دستش ارامش ندارم. باور کنید الان دیگه فقط به فکر اینم که فقط جونم رو بردارم و فرار کنم. چون مطمئنم با این شیوه ای که این در پیش گرفته به زودی نه روح سالمی برام میمونه و نه جسم سالمی. همینطور که تا الان کلی از نظر روحی و جسمی تضعیف شدم.این 4 سال رو خیلی سخته تو چند جمله خلاصه کرد. فکر میکنید یک زن چقدر باید تحمل داشته باشه؟ با عذاب هایی که تو این مدت کشیدم، فکر میکنم هر کس جای من بود شاید خیلی زودتر از اینها به این نتیجه رسیده بود ولی من بخاطر تاوان های سنگینی که دادم و به خاطر علاقه ای که به همسرم داشتم همیشه خیلی چیزها رو نادید گرفتم و ادامه دادم ولی فایده نداشت. فکر میکنم فقط همین چند مورد که گفتم دلایل کافی باشه برای اینکه به این زندگی خاتمه بدم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام سحر جون
    قربونت
    همسرم یک خائن تمام عیاره که با چهره مظلوم نماش همه رو خام میکنه حتی من رو که زنشم و رفتارها و حرکاتش جلو چشم بود همیشه خودم رو گول میزدم که من دارم در مورد شریک زندگیم اشتباه میکنم و نباید شک به دلم راه بدم. ولی منتاسفانه یک روز که رفتارهای همسرم کنجکاوی های من رو برانگیخت پیگیر ماجرا شدم و متوجه شدم یک خیانتکار چیره دسته. با دخترهای مردم رابطه برقرار میکنه و طوری تو جامعه ظاهر میشه که اونا فکر میکنن مجرده و از هر نظر چه مالی چه شخصیتی ادم موجهیه.
    الان هم اومدم خونه پدرم و به هیچ عنوان حاضر نیستم دوباره بهش اعتماد کنم. وقتی اومدم همسرم سر کار بود و پدر و مادرم منزل ما بودن، من هم به پدر و مادرم گفتم تصمیمم رو گرفتم و دیگه به این خونه برنمیگردم. وقتی همسرم از سر کار اومد دید ما نیستیم به من زنگ زد. من هم بهش گفتم: من رفتم. دیگه دنبال من نیا.
    من قبلا بهش گفته بودم خیلی تو این زندگی سختی کشیدم ولی حالا که قول میدی تکرار نشه دوباره بهت اعتماد میکنم اما اگه یک مورد کوچک دیگه ببینم دیگه نیستم. و اون روز که دوباره حرکت مشکوکش رو که خودش هم به من قول داده بود انجام نده، تکرار کرد من هم تصمیم خودم رو گرفتم و اومدم منزل پدرم.
    همسرم یک ادم خودخواه و مغروره که حتی برای خطاهایی که خودش انجام داده از من که زنشم هم معذرت خواهی نمیکنه چه برسه که ازم بخواد به زندگی برگردم و بیاد دنبالم!!!!!!!
    باور کنید جز این نیست. ایتقدر متکبر و خودخواهه که همیشه حق رو به خودش میده و حاضر نیست حتی برای خطاهاش از زنش دلجویی کنه.
    خانوادش هم همینطورن. تازه بعد این همه اذیت و ازاری که من رو داده و تا حدودی خانوادش هم اطلاع دارن، مادر همسرم به مادرم زنگ زده و طلبکار که پسر من هم خیلی ایرادهای دختر شما رو تحمل کرده. اگه پسر من بده دختر شمام بده. بهش بگید برگرده سر خونه زندگیش.
    باور میکنید حتی به خودشون زحمت ندادن بیان منزل پدرم حضوری صحبت کنند؟!!!!! اخه میدونید غرور کوفتیشون بهشون اجازه نمیده.
    میبینید تو رو خدا مردم چقدر بی منظور و قدرنشناسن.
    دلم خیلی پره. اگه بخوام تعریف کنم هیچ کس تو این سایت باور این همه درد رو نمیکنه. فقط خودم الان در تعجبم چطور اجازه دادم پای همچین ادم هایی به زندگی من و خانوادم باز بشه.
    خدایا کمکم کن.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام دوست عزیز

    میدانم شما از دست و کارهای شوهرتان ناراحت هستید و از ایشان بسیار دلگیر هستید . از اینکه ایشان به شما توجه ندارد و به حرفهای شما در رانندگی و مخارج زنگی که شما نیاز دارید چندان توجهی نمیکند .

    خوب دوست عزیز شما چند مورد را بان کردین :

    1) ندادن خرجی و مخارج به دست شما
    2) گوش ندادن به حرف های شما در رانندگی و ...
    3) رفتاری که شما میگوید خیانت کرده
    4) گستاخی ایشان و بی احترامی که شما میگوید که به پدر و مادر شما انجام میدهند

    به نظرم شما ازاینکه ایشان به شما خیانت کرده بیشتر ناراحت هستید و دوست دارید این مورد را دنبال کنیم خوب چه رفتاهرای از ایشان دیده اید و اولین بار چه اتفاقی افتاد و این دفعه چی شد ؟

    بعد بگویید چگونه با ایشان موضوع دفعه اول را مطرح کردین ؟

    چه چیزی شما را به این نتیجه رساند که ایشان به شما خیانت کرده است ؟
    آنکه با زندگی میسازد، میبازد

    با زندگی نساز ، آن را بساز
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    الهه جانم تا حالا باهم پیش مشاور خانواده بیرون رفتین؟ یا روانشناس؟
    نظر پدر مادرت چیه الان؟
    شوهرت بعد اینکه بهش گفتی دیگه دنبالم نیا چه عکس العملی نشون داد؟

    آقای برزگر خانم الهه خیلی وقته که عضو سایت هستن و تا جاییکه یادم میاد چنتا تاپیک چداگانه تا حالا در مورد مشکلشون از کردن.
    الهه جان اگه دوست داری عنوان تاپیکهاتو بگو تا اقای برزگر بیشتر بتونن پیگیری کنن

    برات دعا می کنم عزیزم. دعا میکنم قوی باشی
    کاش میان خستگی هایم یکی آهسته می گفت : “خسته نباشی”
    پاسخ با نقل و قول

  8. تصمیم گرفتم جدا بشم  سپاس شده توسط PARSABARZEGAR

  9. ارسال:8#
    خیلی ممنون.
    بله تاپیک هایی که قبلا گذاشتم اینا بودن: اصرار زیاد همسرم به طلاق، بی توجهی های همسرم نسبت به رفتارهای من، خیانت همسرم.
    به نظر شما کسی که به خودش اجاره بده با هر کسی که احساس کنه بهش پا میده رابطه برقرار کنه اصلا قابل اعتماد هست؟ من چندین بار از همسرم بی وفایی هایی دیدم که حاضر نیستم دیگه بهش اجازه بدم از اعتمادم سوء استفاده کنه چون من براش از هیچی تو زندگیم کم نذاشتم و به نظر من اگه بنده بدترین زن روی کره زمین هم میبودم حق نداشت با من چنین کاری کنه و حتی یک نگاه چپ به ناموس مردم بندازه چه برسه به اینکه کنار من بشینه و با من بخوابه و در سرش فکر زن دیگه ای رو بپرورونه. دروغ میگم؟
    نا اهلی همسرم به من بارها ثابت شده، شما میگید دوباره میشه به چنین ادمی اعتماد کرد؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:9#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    خوبید

    شما بهتر هست به همراه همسر خود حضورا به مشاوره خانواده مراجعه کنید.
    آنکه با زندگی میسازد، میبازد

    با زندگی نساز ، آن را بساز
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:10#
    سلام
    متشکرم از راهنمایی تون. متاسفانه همسرم ادم غیرمنطقیه و به مشاوره رو قبول نداره. دفعه های قبل هم به زور و اصرار بردمش پیش مشاوره ولی همین که اومدیم بیرون همسرم گفت اینا چیزی حالیشون نیست.
    الان هم که مشکل از طرف همسرمه قبل از همه باید قبول کنه که داره به من خیانت میکنه که بخواد اصلاحش کنه، ولی اینقدر مغرور و دروغگوس که حتی قبول نداره و میگه تو اشتباه میکنی.
    از راهنمایی تون ممنونم.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •